تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۵۸ - یار ما را عزم رایی دیگر است
یار ما را عزم رایی دیگر است
باز در بند جفایی دیگر است
در نظر می آیدم گلها بسی
چون کنم آن روی جایی دیگر است
گر یکی چشمم به رویش روشن است
خاک پایش توتیایی دیگر است
ساقیا، می ده که بر یاد لبت
بامی امروزم صفایی دیگر است
با رقیبان ساختن بیچارگی است
محنت هجران بلایی دیگر است
دوستدارانت بسی هستند، لیک
خسرو مسکین، گدایی دیگر است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۵۹ - ترک من طره مشوش کرده است
ترک من طره مشوش کرده است
لاله از مشکش منقش کرده است
روی هم همچون آتش او ز ابروان
ماه را نعلی در آتش کرده است
می گشاید از نظر تیر بلا
می کند آنچه که آرش کرده است
سر خوش از باده بود پیوسته او
لیک با باده سری خوش کرده است
غمزه های چشم مخمورش مدام
دل بدان لعل شکروش کرده است
رشته صبر مرا بگسسته است
زلف تو بس که کشایش کرده است
زان پریشان شد چون مو خسرو، مگر
یاد آن زلف مشوش کرده است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۶۰ - مه غلام تست با رویی که هست
مه غلام تست با رویی که هست
مشک خاک تست با بویی که هست
دست بست آیینه پیشت ایستاد
روی دیگر یافت با رویی که هست
خوی ناسازت نخواهد شد دگر
هم نخواهد ساخت با خویی که هست
تیغ برکش کز پی فرمان تست
جان و دل را پشت و پهلویی که هست
آب خورد آورد غمها سوی ما
آب چشمم را به هر سویی که هست
ای طبیب، از من برو کاین درد عشق
به نخواهد شد به دارویی که هست
چند مستوری کنی کز بهر تو
شهره شد خسرو به هر کویی که هست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۶۱ - روی خوبت دلبری را پایه ای است
روی خوبت دلبری را پایه ای است
آرزو را خوبتر پیرایه است
چرخ با چندان ستم حسن تراست
که ز مادر مهربانتر دایه ای است
چون به عهد دولت رخسار تو
ناله را از چرخ برتر پایه ای است
لحظه ای با بنده بنشین کاین قدر
زندگانی را عجب سرمایه است
در غمت از آه خسرو تا سحر
شب نخسپد هر کجا همسایه ایست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۶۲ - آمد آن یاری که در دل جای اوست
آمد آن یاری که در دل جای اوست
راحت جان صورت زیبای اوست
آشنایی تازه کرد این سرکه او
ز آشنایان قدیم پای اوست
یک قبا جانم که از تن رفته بود
دیدم آنگه در ته یک تای اوست
لذت خو کرده خود باز یافت
دل که بد خو کرده حلوای اوست
خارها بس نیش سختم می زنند
گر چه ناوک رسته خرمای اوست
بر دلم کوه و غم و دل بر قدش
وه چه بارست اینکه بر بالای اوست
خسروا، گر دل ستد، تو در بمان
گیتی آن داند که آن کالای اوست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۶۳ - رنگی از حسن تو در روی گل است
رنگی از حسن تو در روی گل است
وز لب لعلت خیالی در مل است
از خیال نرگس جادوی تو
در چمن ها چشم نرگس بر گل است
از نسیم صبح کی بیرون رود
بوی گل کاندر دماغ بلبل است
از کمند عنبرین گیسوی تو
ملتهب کی دل شود، گر دلدل است
رحم کن بر خسرو، ار بشنیده ای
کز فغانش عالمی در غلغل است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۶۴ - ای نسیم صبحدم، یارم کجاست
ای نسیم صبحدم، یارم کجاست
غم ز حد بگذشت، غمخوارم کجاست
خواب در چشمم نمی آید به شب
آن چراغ چشم بیدارم کجاست
دوست گفت آشفته گرد و زار باش
دوستان، آشفته و زارم، کجاست
نیستم آسوده و کارش دمی
یار، آن آسوده از کارم، کجاست
تا به گوش او رسانم حال خویش
ناله های خسرو زارم کجاست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۶۵ - چشم فتانت که دی بر رو نخفت
چشم فتانت که دی بر رو نخفت
فتنه را بیدار کرده او نخفت
تاز جوی لب خط سبزت بخاست
سبزه تر بر لب هر جو نخفت
گل برآمد با تو و بادش به روی
پشت دستی زد که تو بر تو نخفت
من نخفتم در فراقت هیچ گاه
چشم من در حسرت آن رو نخفت
نی خود آن نرگس به خونم راه داشت
بخت من، کان غمزه بد خو نخفت
هر که پهلوی تو خود در خواب دید
تا قیامت هم بر آن پهلو نخفت
بازویت خسرو چو زیر سر نیافت
کرد تنها زیر سر بازو، نخفت
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۶۶ - صد دل اندر زلف شب گون سوخت ست
صد دل اندر زلف شب گون سوخت ست
گوییا در شب چراغ افروخته ست
هر که او سودای زلفت می پزد
عود را چون هیزم تر سوخت ست
دل به شمشیر جفا بشکافته ست
وانگه از تیر مژه بر دوخته ست
گریه چندان شد که در خون دلم
مردم چشم آشنا آموخته ست
ای مسلمانان، یکی بازم خرید
کو مرا بر دست غم بفروخته ست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۶۷ - ای دهانت، چشمه آب حیات
ای دهانت، چشمه آب حیات
شمع رویت آفتاب کاینات
تا دلم از شادی وصلت نماند
از کمند غم نمی یابم نجات
گریه را مپسند هر دم تا به کی
پیش چشم از گریه جیحون و فرات
زاتش هجرت تن خاکی بسوخت
تا کدامین باد آرد سوی مات
هر که بی تو زنده ماند مرده به
جز وصالت نیست مقصود از حیات
گر ندیدی سبزه ای بر آب خضر
گرد آن شکر ببین رسته نبات
بت پرستان گر ز تو آگه شوند
یاد نارند از بتان سومنات
از شراب شب نشینان در خمار
هات کأسا یا حبیبی بالغدات
همچو ذره در هوای مهر تو
نیست خسرو را دمی صبر و ثبات
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۸۰ - صد بلا افتاد و صد فتنه بخاست
صد بلا افتاد و صد فتنه بخاست
عاشق بیچاره را عبرت کجاست
دی دل دیوانه ما گم شده ست
بر درش آن خون که بینی آشناست
زلف پستش کارفرمای اجل
چشم مستش چاشنی گیر بلاست
کافرا، محراب ابرو کج مکن
که به زاری چشم خلقی در دعاست
نرخ جانها سخت ارزان شد، بلی
عهد تست و روز بازار جفاست
با چنان بادی که خوبان داشتند
پیش تو از هیچ کس گردی نخاست
بیدلان را طعن رسوایی مزن
هیچ کس دانی که خود را بد نخواست
عاشق و رندست از تشویق تو
هر کجا گوشه نشین و پارساست
هر زمان گویی که حال دل بگوی
آن کسی را گوی، کو را دل بجاست
گفتی اندر سینه تنگ تو چیست؟
داغهای دوستان بی وفاست
خسروا، مشغول یاران شو به زود
کز برای شب همه غم پیش ماست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۷۵ - باز بوی گل مرا دیوانه کرد
باز بوی گل مرا دیوانه کرد
باز عقلم را صبا بیگانه کرد
بازم از سر تازه شد مستی عشق
بس که بلبل ناله مستانه کرد
گل چو شمع خوبرویی برفروخت
بلبل بیچاره را پروانه کرد
نی بر آب زلف تست، ار چه به باغ
زلف را با آب سنبل شانه کرد
لاله را بهر تقاضای شراب
جرعه می در ته پیمانه کرد
خرمن بسیار هشیاران بسوخت
بس که عشقت آتش دیوانه کرد
جان برد از خانه تن عاقبت
اینچنین عشقت که در دل خانه کرد
قصه شیرین، عجب افسانه ایست
کوهکن خواب اندرین افسانه کرد
خورد خسرو نیست جز غم، چاره نیست؟
چون خدا این مرغ را این دانه کرد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۷۶ - باز یاد آن شبم دیوانه کرد
باز یاد آن شبم دیوانه کرد
کان پسر با من به خواب افسانه کرد
شد خراب این دیده و سلطان حسن
از کجا منزل درین ویرانه کرد؟
کم مبادش مویی، ار چه زلف را
بهر آزار دل من شانه کرد
شمع مهمان داشت چون پروانه را
مرغ بریانش هم از پروانه کرد
جان من آن آشنا، گویی تویی
کو مرا از جان خود بیگانه کرد
من نمی دانم که چون باشد پری
شکل تو باری مرا دیوانه کرد
از دل خسرو چه پرسی حال، کو
قبله را در کار این بتخانه کرد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۷۷ - باز زهره مطربی آغاز کرد
باز زهره مطربی آغاز کرد
پیش رندان بربط خود ساز کرد
ماه روزه رفت و رخ بنمود عید
میر میخانه سر خم باز کرد
مریم خم زاد عیسی سیرتی
مرغ جانم جانبش پرواز کرد
گل نمود از پرده عشاق روی
بلبل شیدا نوا آغاز کرد
مجلسی آراست پیر میکده
تائبان را سوی خود آواز کرد
درد نوشی توبه خود را شکست
راهب دیرش بسی اعزاز کرد
بر حریفان داد ساقی باده ها
دور خسرو چون رسیده ناز کرد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۷۸ - روی خوبت آفت جانی نمود
روی خوبت آفت جانی نمود
دیده را صد گونه حیرانی نمود
غنچه کوچک دهن پیش لبت
چون که رو بگشاد زندانی نمود
چشم او بنمود زلفت را به من
مست بد ناگه پریشانی نمود
کافران را بر دل من دل بسوخت
بس که چشمت نامسلمانی نمود
لعل تو انگشتری خط را سپرد
دیو را ملک سلیمانی نمود
آینه بودی و زنگارت گرفت
روی کس را بیش نتوانی نمود
خواستم دی از لبت بوسی، لبت
خنده ای بنمود و پنهانی نمود
دید خسرو کاین سخن نزدیک نیست
روز بنشست و ثناخوانی نمود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۷۹ - صبح چون از روی مشرق رو نمود
صبح چون از روی مشرق رو نمود
صحن مینا روضه مینو نمود
گیسوی شب شد سفید و آفتاب
نور شیبش از ته گیسو نمود
هندوی شب مرد و خورشید آتشی
از برای سوز آن هندو نمود
سوی ساقی مدت تاریک هجر
بس اشارت کز خم ابرو نمود
چشمه خورشید را در ته نشاند
عکس ساقی کز رخ ماهو نمود
ماه شبرو را چو گردون سلخ کرد
استخوانش در ته پهلو نمود
بنده خسرو دل به ساقی عرضه کرد
درد دل را پیش جان دارو نمود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۸۰ - ابروی مانند ماهش بنگرید
ابروی مانند ماهش بنگرید
جعد مشکین دوتاهش بنگرید
بر چنان جوری که چشمش می کند
روی زیبا عذر خواهش بنگرید
بس که اندر روی او مست است چشم
خفتن تا چاشت گاهش بنگرید
بهر چشم بد دعای عاشقان
گرد تعویذ کلاهش بنگرید
دوش دل در کوی او گم کرده ام
دوستان بر خاک راهش بنگرید
کور بادا چشم تان، گر صبحگاه
بی من آن روی چو ماهش بنگرید
دعوی خون می کند از تو دلم
دیده خسرو گواهش بنگرید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۸۱ - خیمه نوروز بر صحرا زدند
خیمه نوروز بر صحرا زدند
چار طاق لعل بر خارا زدند
لاله را بنگر که گویی عرشیان
کرسی از یاقوت بر مینا زدند
کارداران بهار از روز گل
زال زر بر روضه خضرا زدند
از حرم طارم نشینان چمن
خرگه گلریز بر صحرا زدند
گوشه های باغ ز آب چشم ابر
خنده ها بر چشمهای ما زدند
در هوای مجلس جمشید عهد
غلغل اندر طارم اعلا زدند
باد نوروزش همایون، کاین ندا
قدسیان در عالم بالا زدند
مطربان طبع خسرو گاه نطق
طعنه ها بر بلبل گویا زدند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۸۲ - عافیت را بر زمین گردی نماند
عافیت را بر زمین گردی نماند
مردمی را در جان مردی نماند
خاک بر فرق جهان زان کز وفا
در همه روی زمین گردی نماند
زان نمی خیزد چمن کز بهر او
مر صبا را هم دم سردی نماند
کیمیا شد زر چنان کز رنگ او
بوستان را هم گل زردی نماند
غصه را بر خود فروبر، خسروا
چون همه درد است و همدردی نماند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۸۳ - بزم ما را یک دو خواب آلوده اند
بزم ما را یک دو خواب آلوده اند
مست و خوش، گویی شراب آلوده اند
سایه پروردند وز خط سیاه
سایه را بر آفتاب آلوده اند
جامه بر اندام شان گویی ز لطف
برگ گل را از گلاب آلوده اند
می میان شیشه صافی نگر
آتشی گویی به آب آلوده اند
می نبیند سوی ما ساقی، ازانک
چشمهایش مست و خواب آلوده اند
آب شو، ای چشمه خون، کز شراب
دست آن مست خراب آلوده اند
یارب آن سرخی لبش را از می است
یا خودش از خون ناب آلوده اند
بس به اشک آلوده شخصم، گوئیا
سیخی از آب کباب آلوده اند
هست خسرو را سؤالی زان دهن
کز پیش راه جواب آلوده اند