تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۴۳ - شنیدم که طمقاج با داد و دین
شنیدم که طمقاج با داد و دین
چو شد دادگر در خراسان زمین
فرستاد فرزانه یی بی لجاج
که تا بر نشابور بندد خراج
فرستاده ی خسرو بیهمال
بر آب و زمین بست مال و منال
یکی از رعایای برگشته بخت
روان شد به درگاه دارای تخت
که ای شاه امین تو را رحم نیست
که ده من خراج مرا دید بیست
ندانستم ای شاه گیتی پناه
ندارد سر مویی انصاف شاه!
شهش گفت: ای ناجوانمرد دون
بود موی رویت ز ده من فزون
ز ده من جو، ای مرد، سی روزه راه
به این آستان آمدی دادخواه؟!
ستمدیده کش بود خاطر غمین
بگفتا که: راضی شدم از امین
مرا جان غمین بود و دل ریش از او
بود گفتم انصاف شه بیش از او
کنون کامدم بر درت از امید
امین بود احول یکی را دو دید
تو گویی که ده من بود موی من
نیامد تو را شرم از روی من؟!
ز سر تا به پای من ای محترم!
نرسته است مو بیش از ده درم
ز انصافت ای شاه تا زنده ام
ز احسان آن مرد شرمنده ام
خجل شد شه از روی آن ناتوان
ز هر موی او جویی از خون روان
بفرمود، کز وی نخواهند باج
به انصاف برداشت از وی خراج
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۴۴ - شنیدم شهی کز ستم عار داشت
شنیدم شهی کز ستم عار داشت
وزیری خردمند هشیار داشت
سحرگه به خدمت چو بستی میان
شدی از رخ آثار بیمش عیان
به رویش اگر شاه خندان شدی
وزیر اضطرابش دو چندان شدی
دل از اضطرابش بجا نامدی
به ایوان خود باز تا نامدی
پسر، چون پدر را بدانگونه دید
ز بیم شهش رنگ در رو ندید
بگفت: ای پدر در دلت غم مباد
پسر را ز سر سایه ات کم مباد
بگو: در دلت چیست زینسان هراس؟
نه شه ظالم است و نه تو ناسپاس؟!
جهانی ز خلق تو و عدل شاه
شد آباد و بینم تو را بر لب آه؟!
پدر خواندش این داستان و گریست
که بشنو مپرس اضطرابت ز چیست
مرا کرد روزی حکایت کسی
که بود آگه از کار گیتی بسی
که بوده است در روزگار کیان
یکی پیره زن را یکی ماکیان
شب و روز از وی خورش یافته
پرستاری و پرورش یافته
برآمد یکی روز بر بام کاخ
دلی تنگ دید و جهانی فراخ
شد او را همه حق نعمت زیاد
نگفت آن زن پیر را خیر باد
به بامی دگر جست از آن بام راه
چنین رفت تا بام ایوان شاه
چو شاهین شاهش بدانگونه دید
همه کار ایام وارونه دید
سیه شد به چشمش جهان سر به سر
صلا زد که ای مرغ کوته نظر
در این محنت آباد گشتم بسی
ندیدم ز تو بی‌وفاتر کسی
مگر با خود این فکر ناکرده یی
که از بیضه تا سر برآورده یی
چها دیده یی ز آدمی زادگان
چه از بندگان و چه ز آزادگان؟!
همت روزی از ریزه ی خوانشان
همت خانه در کاخ و ایوانشان
نگهداریت کرده از هر گزند
نه بر بال رشته، نه بر پای بند
رهاییت دادند از هر عقاب
نه منقار شاهین نه چنگ عقاب!
چو یک بیضه ی سیم رنگ آوری
ز غوغا جهانی به تنگ آوری
ازیشان همه پرورش یافتی
ز آب و ز دانه خورش یافتی
چو نیرو گرفتی از آن پرورش
نبودت ز دیوار افزون پرش
از آن خانه کت بود دار القرار
چو سوی دگر خانه کردی گذار
دگر نامدت هیچ از آن خانه یاد
کت از مرحمت صاحبش دانه داد؟!
مرا آشیان تا سر کوه بود
سرم فارغ از قید اندوه بود
سحر میل پرواز چون کردمی
جهان زیر بال و پر آوردمی
به شب بود در دامن کوهسار
ز تیهو و دراج و کبکم شکار
قضا تا به پای من افگنده دام
مرا آدمی زاد تا کرده رام
نه پیچیده ام سر ز حکم قضا
به حکم قضا کرده خود را رضا
مطیعم، کنون آدمی زاد را
چو صیدی که رام است صیاد را
نگریم ز جورش، گرم پر شکست
ننالم ز دستش، گرم پای بست
پی صید چون رو به صحرا کند
به صحرا ز پا رشته ام وا کند
ز خون تذروان گلرنگ چنگ
چو منقار کبکان کنم سرخ رنگ
برآید چو از طبل بازش فغان
ز تیهو و کبک آرمش ارمغان
به پای خود آیم به دام از وفا
نه پروای جور و نه بیم جفا
به پاسخ چنین گفتش آن ماکیان
که: ای منزلت تختگاه کیان
تو تا پا نهادی در این دامگاه
بود دست شاهانست آرامگاه
ندیدی چو خود هیچ مرغی دگر
که سوزندش از سیخ و آتش جگر
که چون خود بسی دیده ام صد هزار
تپیده چه فربه به خون، چه نزار!
ولی تا مرا آدمی دیده رام
به من عیش از بیم جان شد حرام
نباشم گریزان چرا از کسی
که مرغان چو من کرده بسمل بسی؟!
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۴۵ - شنیدم یکی از ملوک عجم
شنیدم یکی از ملوک عجم
که فرمان روا بود در ملک جم
اجل افسر جم ربود از سرش
ملک زاده بر سر نهاد افسرش
همه بندی و بنده آزاد کرد
به داد و دهش کشور آباد کرد
شکفته‌تر از روی گل روی او
جهانی در آسایش از خوی او
دلش رحم و انصاف و پرهیز داشت
ولی در کنایت زبان تیز داشت
ندیدی ازو کس جز این هیچ رنج
که بودش ز شوخی زبان بذله سنج
یکی روز می‌گشت بر گرد باغ
سرانش چو پروانه گرد چراغ
چو دیدش، روان باغبان‌زاده جست
ز گل دسته‌ای بست و دادش به دست
ملک‌زاده چون باغبان‌زاده دید
چو خود لاله رخ سروی آزاده دید
عیان روی او دید چون روی خویش
تو گفتی مگر داشت آیینه پیش
شگفتید و گفت: ای رخت رشک ماه
مگر مادرت در حرم داشت راه؟!
رخ باغبان‌زاده چون گل شکفت
ملک‌زاده را پای بوسید و گفت
که: شاها مرا مادری پیر بود
که در خانه‌ی خود زمین گیر بود
پدر لیک بودم به باغ حرم
که باغ حرم کرد باغ ارم
ملک‌زاده را شد دل از شرم آب
پشیمان شد از گفته‌ی ناصواب
چرا بایدت با کس این حرف گفت
که نتوانی از وی جوابی شنفت؟!
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۴۶ - بخیلی شنیدم یکی روز، چاشت
بخیلی شنیدم یکی روز، چاشت
به دستار خوان نان، عسل نیز داشت
شنید از در خانه آواز پای
نماندش دل از بیم مهمان به جای
ز خوان زود برداشت نان وز کسل
نشد فرصتش تا رباید عسل
مگر بود آسوده زین فکر و بس
که بی نان عسل خود نخورده است کس
به منزلگه او درآمد چو مرد
ز ناخوانده مهمان کشید آه سرد
شد آشفته چون گل ز باد خزان
به او گفت پس دل طپان، لب گزان
که: می‌بینمت دل ز صفرا به جوش
وگرنه چرا نیستی شهدنوش؟!
ازین حرف مهمان فزودش هوس
به جام عسل غوطه زد چون مگس
ز شیرینیش روی مهمان شکفت
نمی چون نماند از عسل خواجه گفت
که: بی نان عسل؟ دل نسوزد عجب
نگیرد عجب تن از آن سوز تب؟!
همی گفت با میزبان میهمان
که: سوزد دل، اما دل میزبان!
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۴۷ - شنیدم که: آزاده‌ای پاک‌زاد
شنیدم که: آزاده‌ای پاک‌زاد
که والا گهر بود و عالی‌نژاد
نظر کرد بر تخت‌گاه کیان
به جای هما، بسته جغد آشیان!
چو آشفتگی دید در روزگار
بلندی و پستیش بی‌اعتبار
سحر خسروی دید بر روی تخت
شبانگه به ویرانه‌ای برده رخت
گدایی به شب حسرت قوت داشت
سحر تاج بر سر ز یاقوت داشت
به هم زشت و زیبا هم آغوش دید
خسک با گل و نیش با نوش دید
شکر دید با زهر آمیخته
به دامان گل، خار آویخته
ز تنگی گیتی دلش گشت تنگ
دلش تنگ شد از جهان دو رنگ
به درویشی از خواجگی دل نهاد
به فرد امل، خط باطل نهاد!
از آن پیشتر کش ببندند رخت
برون برد رخت خود آن نیکبخت
سرش ز افسر فقر زیور گرفت
تنش نقش از بوریا برگرفت
به ویرانه‌ای رفت و تنها نشست
ره خویش و بیگانه، بر خویش بست
نه از قصر شاهان به سر سایه‌اش
نه از گنج عالم به کف مایه‌اش
یکی گفتش از دوستداران نغز
که: بیرون کش از پوست ای دوست مغز
بگو تا چه دیدی ز وضع جهان
که کردی ز اهل جهان رخ نهان
ز عیش جهان چشم بستی، چرا؟!
ز قصر شهان پا شکستی، چرا؟!
به پاسخ چنین گفتش آن نیک‌مرد
که: بشنو اگر هستی از اهل درد
جهان را همی بینم آن تازه باغ
که هستش گل و بلبل و خار و زاغ
به من باغبان چون نبخشد گلش
دریغ آید از نغمه‌ی بلبلش
چه با خار او دست یازی کنم
چه با زاغ آن نوحه سازی کنم؟!
جهان چیست؟ پیمانه‌ای پر می است!
که هم صاف و هم درد می در وی است
ز صافش، چو ساقی نپیمایدم؛
ز دردش چه نوشم که درد آیدم؟!
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۴۸ - جهانگردی از خیل کارآگهان
جهانگردی از خیل کارآگهان
سیاحت همی کرد گرد جهان
ره افتادش، از انقلاب سپهر
شبانگه به دریای مغرب چو مهر
نظر افگنان شد به دریا کنار
مگر عبرتی گیرد از روزگار
به صیادی افتاد چشمش نخست
که هر صید را کرده دامی درست
همه ماهی تازه و نغز و پاک
گرفتی ز آب و فگندی به خاک
نشسته به پهلوی آن صید گیر
یکی سرو قد دختر دلپذیر
چو ماهی عیان دختر اندر میان
ز اطراف او ریخته ماهیان
تو گفتی که در برج حوت آفتاب
کشیده است از چهره‌ی خود نقاب!
پدر هر چه ماهی کشیدی به دام
به خاکش کشاندی به سعی تمام
دگر باره آن دختر محترم
در آبش فگندی ز راه کرم
بپرسید سیاح از آن ماه چهر
که ای مهر روی تو در جان مهر
مکن ضایع اینگونه رنج پدر
بود ناخلف، دزد گنج پدر
چنین گنج ضایع پسندی چرا؟!
گره کو گشاید، تو بندی چرا؟!
به پای پدر بایدت سر نهاد
که از ماهی ای ماه قوت تو داد
نه آخر تو را مایه از گنج اوست؟!
نه آخر تو را راحت از رنج اوست؟!
پدر را که شد رنج کش زینهار
مرنجان که رنجاندت روزگار!
به پاسخ چنین گفتش آن نوش لب
که: دورم مدان زینهار از ادب
نیم ناخلف، نیست خونم هدر؛
کزین پیشتر گفت با من پدر
که: صیدی که غافل شد از ذکر حق
بود دام صیاد را مستحق
چنین صید، بر خود پسندم چرا؟!
دل خود، باین قوت بندم چرا؟!
گرفتم که قوتی جز این نیستم
ز جوع ار بمیرم، حزین نیستم
چرا قوت من گردد این صید خام؟!
که از حق شود غافل، افتد به دام؟!
پدر را گرین قوت بهر من است
شکر داند او لیک زهر من است!
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۴۹ - شنیدم عضد خسرو دیلمی
شنیدم عضد خسرو دیلمی
که هیچ از بزرگی نبودش کمی
به شیراز آن خطه‌ی بی‌قرین
که گلزار چین است و خلد برین
چو زد تکیه بر مسند خسروی
شده خسروان بر درش منزوی
به شهر اندر آورد خیل و سپاه
ز گرد سپاه آسمان شد سیاه
سراسر فرود آمدند آن حشم
به کاشانه‌ی مفلس و محتشم
همه شهر را گرد لشکر گرفت
تو گفتی به شهر آتشی در گرفت
دگر خالی از خیل جایی نماند
تهی از سواران سرایی نماند
زن و مردش از کار خود مانده باز
بد و نیک، نومید از چاره ساز
به شهری شد از لشکری کار تنگ
به شیشه شکست آید آری ز سنگ
به مردم سپه بسته راه نفس
چو شاهین و دراج در یک قفس
ولی از شکایت بزرگان شهر
فرو بسته لب از چه، از بیم قهر
به شه حال خود کس نیارست گفت
که سودی نمی‌کرد اگر می‌شنفت
مگر روزی از شهر آن شهریار
جنیبت برون راند بهر شکار
به صید افگنی رخش چون تاختند
همه دشت از صید پرداختند
چو برگشت شه با سپاه گران
سراسر دوان در رکابش سران
زن پیری از شه فغان در گرفت
سر راه بر شاه و لشکر گرفت
گرفتش عنان و خروشید زار
که: اکنون ز شهر من ای شهریار
برون می‌روی یا برونت کنم؟!
لوای شهی سرنگونت کنم؟!
سری پرغرور آن شه کامیاب
برآورد یک پای خود از رکاب
در آویخت بر یال رخش گزین
به تمکین بزد تکیه بر پشت زین
به زن گفت: اگر رفتم از شرم دان
چو نازارمت دل، ز آزرم دان!
وگرنه ز دستت چه خیزد بگو؟!
که با شهریاران ستیزد بگو؟!
به پاسخ چنین گفتش آن پیرزن
که: ای سنگدل شاه شمشیر زن!
نپینداریم ناله رامشگری
روی گر ازین شهر با لشکری
شود حرز بازو دعای منت
برد درد از دل دوای منت
شه عالم از زور بازو شوی
به نوشیروان هم‌ترازو شوی!
وگرنه هم امشب برآیم به بام
کشم از سر این معجر نیل‌فام
پریشان کنم، صبح موی سپید
سیاهی لشکر کنم ناپدید
که با بینوایان جفا کرده‌اند
ندانی که با من چه ها کرده‌اند؟!
یکی از جفا، توشه‌ی من گرفت
یکی از ستم، گوشه‌ی من گرفت!
خمیده است گر قامتم چون کمان
بود بازم از تیر آه این گمان
که تازد سحرگه به لشکرگهت
زند چون شهاب از شبیخون رهت
نه تنها به من این جفا می‌رود
به نیک و بد، این ماجرا می‌رود!
بود روزشن تیره چون شب همه
ولی بسته از بیم جان لب همه
چو من دست از جان فرو شسته‌ام
کنون با تو راه سخن جسته‌ام
تو را کردم آگاه از کار خویش
که آزار خلق است آزار خویش
بلرزید بر خویش ازین حرف امیر
چو مویی که بیرون کشی از خمیر
همه لشکر از شهر بیرون کشاند
کسی کو به شب ماند در خون کشاند
نیامد فرود از سر بارگی
دل از شهر بر کند یکبارگی
از آن راه کآمد، دگر بازگشت
سیه از سپه شد همه کوه و دشت
چو شد یک دو فرسنگ از شهر دور
به دشتی که نه مار بود و نه مور
بفرمود تا لشکر آمد فرود
همه شهر خواندند بر وی درود
در آنجا یکی نغز بازار ساخت
به کار خود آمد که آن کار ساخت
کنون هم در آن خطه‌ی دلپذیر
بود شهره آنجا به سوق الامیر
کسی را که چون او عدالت نبود
ز سودای بازار حشرش چه سود؟!
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۵۰ - در ایام قطب زمان بایزید
در ایام قطب زمان بایزید
که بودش یقین از گمان بر مزید
یکی گفت با گبر آتشکده
که: ای کشته‌ی کیشت آتش زده
نه یی جغد، آهنگ ناخوش چرا؟!
سمندر نه یی، شوق آتش چرا؟!
بیا راه اسلامیان پیش گیر
ببین کیش ما، ترک آن کیش گیر
که تا ابر رحمت به گل باردت
ز شوره زمین گل به بار آردت
به پاسخ چنین گفت آن پیر گبر
که: خورشید تا کی بپوشم به ابر؟!
مسلمان اگر بایزد است، آه
ز من تا به اسلام، دور است راه!
شب از سجده گردیده خم پشت او
مجدر ز سبحه سر انگشت او
فلک حال او آرزو می‌کند
نیاید ز من آنچه او می‌کند
ور اسلام این است ای آموزگار
که می‌بینم از مردم روزگار
همان به کز آتش فروزم چراغ
نگیرم ز اسلام دیگر سراغ
به آتش بود گرم پشتم به روز
شبم بزم از آتش شود دلفروز
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۵۱ - شبی خوشتر از روز با دوستان
شبی خوشتر از روز با دوستان
هوای گلم برد تا بوستان
براحت دلم بود فارغ ز رنج
گلم ساقی و بلبلم نغمه سنج
بکف گل، بلب جام می داشتم؛
ولی چشم اختر ز پی داشتم
که از شب نرفته همان یک دو پاس
غم شحنه افگند در دل هراس
در آن انجمن قد برافراختم
ز مستی سر از پای نشناختم
ز ما هر یکی شد براهی روان
بدل بیقرار و بتن ناتوان
من از کوکب تیره گم شد رهم
نسیم سحر کرد چون آگهم
رسیدم به برگ گلی لاله فام
که بود از شمیمش معطر مشام
همی بردش از باغ باد شمال
همیکردش از هر طرف پایمال
قضا ساخت چون همنشین با منش
گرفتم بدست ادب دامنش
باو گفتم: ای یار شوریده بخت
بگو تا چرا بستی از باغ رخت؟!
تو رادی لبی بود خندان بباغ
رخت روز و شب آفتاب و چراغ
چه شد کاینچنین خوار افتاده ای؟!
گریبان بدست صبا داده ای؟!
چه آتش بجان اوفتادت بگو؟!
کشید از چه بر خاک بادت بگو؟!
چه پیش آمد آن گلشن نغز را؟!
که آشفته کردی گلش مغز را!
بگو: چون شدند آخر آن دوستان
که بودند با هم بیک بوستان؟!
خدیا ازین غم فراغم بده!
ز یاران گلشن سراغم بده!
چه شد؟ کو نهال گل وشاخ سرو؟!
کجا رفت بلبل، کجا شد تذرو؟!
بآن شهد لب نوشخندان چه شد؟!
بآن سرو قد سر بلندان چه شد؟!
بجا مانده ز آن آشیانها خسی
که نالیده مرغان در آنجا بسی
و یا رخت بستند از آن انجمن
چمن مانده خالی ز سرو و سمن
شنیدم که آن پیکر دلفروز
که اشکش ز شبنم روان بدهنوز
همی گفت و غلطید بر روی خاک
ز خار ستم سینه اش چاک چاک:
چه پرسی ز برگ گل ریخته
بدامان صر صر در آویخته؟!
گلی را چه میپرسی از ساز و برگ
که از هم فرو ریخت برگش تگرگ؟!
چه میگیری از حال باغی سراغ؟
که بر گلبنش آشیان بست زاغ؟!
چه میجویی از گلستانی نشان؟
که باد خزان شد در آن گلفشان!
شد از آتش آن سبزه دیبای زرد
زر افشان شد آن صفحه ی لاجورد
بسی غنچه در باغ نشکفته ماند
بسی راز مرغان که ناگفته ماند
ز حال درختان نوبر مپرس
ز شمشاد و سرو و صنوبر مپرس
سراسر سرافگنده بر پای خویش
همه خشک ماندند بر جای خویش
چه گویم که ما را چه بر سر گذشت؟
سیاه آبی آمد، ز سر بر گذشت!
من و تازه رویان خونین جگر
که دیدی هم آغوش با یکدگر
بعشرت شبی با هم آمیختیم
بحسرت سحرگه ز هم ریختیم
مرا خود فلک کرده بیرون ز باغ
ز یاران دیگر ندارم سراغ
کنونم باینجا فگنده است باد
ندانم کجا باز خواهم فتاد؟!
چنین است کار سپهر دو رنگ
که گاهیش صلح است و گاهیش جنگ
نه بر صلح او دل توان داشت شاد
نه از جنگ او خود توان کرد یاد
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۵۲ - شنیدم که بدخو زنی بد کنش
شنیدم که بدخو زنی بد کنش
شبی کرد مر شوی را سرزنش
که چند از تو منزل نسازم جدا
چو هم قلتبان بینمت هم گدا
از آن زن چو این سرزنش را شنفت
به زیر لب آن مرد خندید و گفت
که آمد دو عیبم به چشمت عیان
ولی نیست جرمی مرا در میان
چو خواندی مرا قلتبان و گدا
یکی را ز خود دان، یکی از خدا!
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۵۳ - به فرمان حجاج شوریده بخت
به فرمان حجاج شوریده بخت
که بودش زبان تلخ و گفتار سخت
نشاندند بر نطع فوجی اسیر
بگفتش یکی ز آن میان کای امیر
یکی روز در مجلس راستان
همی زد ز تو هر کسی داستان
کسی خواست نامت به زشتی برد
منت پرده نگذاشتم بر درد
رهایی ده امروزم از زیر تیغ
مفرمای در حقگزاری دریغ
از آن بینوا بی‌کس بی‌گناه
طلب کرد حجاج ظالم گواه
بگفتش: یکی زان اسیران مرا
گواه است از آن پرس و این ماجرا
نپوشید چشم از حق آن مرد نیز
چنین گفت در زیر شمشیر تیز
که آری در آن روز این حق پرست
ز نیکی زبان بداندیش بست
خروشید کز بیم این رستخیز
نکردی چرا منع بدگو تو نیز؟!
به پاسخ چنین گفت آن بی‌گناه
که ای از جفای تو روزم سیاه
نه جای عتاب است با من تو را
که بودم من آن روز دشمن تو را
ز خوی توام چون نبود ایمنی
شگفتت نیاید ز من دشمنی!
ز ظلمت، خدا در نظر داشتم
از امروز گویا خبر داشتم!
چو این حرف بشنود از آن تنگدل
بر آن هر دو بخشود آن سنگدل
بگفتا: به ایشان مدارید کار
که این راست گویست و آن دوستدار!
هم از راستی رستگاری رسد
هم از دوستی دوستداری رسد!!
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۵۴ - شنیدم که مولای مردان علی
شنیدم که مولای مردان علی
نبی را وصی و خدا را ولی
ز مسجد یکی روز چون بازگشت
به قصابی از دوستان برگذشت
به او گفت قصاب کای قسوره
بکشتم یکی نغز فربه بره
بفرما از آن رطلی آرم تو را
که از جان فزون دوست دارم تو را
چنین گفت آن شاه ملک کرم
که بر کف بها را ندارم درم
بنالید قصاب کای حق پرست
تو را گر درم نه، مرا صبر هست
چو شیر خدا گفته‌ی او شنفت
به روی وی از لطف خندید و گفت
که گر صبر نیکو است، اولی منم
که در کیش اسلام مولی منم!
وگر خود بود تلخ، ای نیک‌نام،
پسندم ز صبرت چرا تلخ‌کام؟!
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۵۵ - جوانی زنی دید بر رخ نقاب
جوانی زنی دید بر رخ نقاب
گمان برد در زیر ابر آفتاب
زغن بود، طاووس پنداشتش
هوای جوانی بر آن داشتش
که از زاری و زر دلش کرد نرم
ز کابین او انجمن ساخت گرم
شب آورد سوی شبستان چراغ
تو گفتی پر زاغ شد، چشم زاغ
چو از روی زن پرده یکسو کشید
به جای پری، دیو در خانه دید!
دل و جان و تن خسته شد زآن جوان
دل آزرده، جان خسته، تن ناتوان
جوان را چو زن دید از خود نفور
بگفتش: کای آزاده مرد غیور
مرا چشم مردم بسی در پی است
چو غافل شوی آتش اندر نی است
به کاری گر از خانه بیرون روم
به ناچار ازین پس بگو چون روم؟!
که تا بسته باشم به خود بی گمان
ز بدبین و بدگوی چشم و زبان
ز گفتار زن، مرد چون گل شکفت
تبسم کنان، لب پر از خنده گفت:
چو کاریت پیش آید ای نیک نام
بکش برقع از روی و بیرون خرام
که بی پرده بیند چو کس روی تو
نیفتد نگاهش دگر سوی تو
غرض ای که بر من جفا کرده‌ای
برآیی که از پرده در پرده‌ای!
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۵۶ - شنیدم یکی شهر معمور بود
شنیدم یکی شهر معمور بود
که ابلیس از مردمش دور بود
بمرد و زنش داده یزدان پاک
دل و دیده و دست و دامان پاک
هم از گرگ آسوده آنجا گله
هم از دزد ایمن در آن قافله
همه دستشان کوته از مال غیر
همه پایشان سالک راه خیر
امیری به آن شهر چون آمدی
گرش معدلت رهنمون آمدی
بر او خوش گذشتی همه ماه و سال
ز خلق او، ازو خلق فرخنده فال
وگر رایت ظلم افراختی
به کِشت خود، آتش درانداختی
ز نفرین آن مردم پارسا
شدی طالع دولتش نارسا
زدی یا اجل برق بر خرمنش
بدی یا به عزل آسمان دشمنش
ز بیداد او رسته مردم همه
چو از شحنه‌ی گرگ ظالم، رمه!
در آخر یکی گرگ روباه فن
کزو پیرهن شد به یوسف کفن
به فرمان شه شد در آن شهر امیر
از آن راز واقف چو گشتش ضمیر
به روزی که می‌آمد آن شهریار
پذیره شدندش سران دیار
به هدیه نخست آمد از ره چو راست
ز هر یک یکی بیضه‌ی مرغ خواست
نهادند هر یک از آن راستان
یکی سیم‌گون بیضه در آستان
پس آنگه چنین گفت آن حیله ور
که ای ساده دل مردم بیخبر
طمع کرده در بیضه‌ی ماکیان
مرا نیک باشد شما را زیان
برد عافیت از تن این بیضه ام
کزین بیضه دائم کشد هیضه ام
کنون بیضه‌ی خویش هر یک برید
مرا پرده‌ی خود چه باید درید؟!
متاع خود از هم چو نشناختند
ز هم برده، اما غلط باختند!
به این حیله چون کار خود راست کرد
به خلق از ستم آنچه می‌خواست کرد
ستم دیدگان را دل آمد به جوش
رساندند بر گوش گردون خروش
سراسر کمند دعا داده تاب
نشد دعوت هیچکس مستجاب
کس آگه نه، کآن در بر ایشان که بست
جز آن کس کز آن بیضه برداشت دست
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۵۷ - ازین پیش چندی ز شاه جهان
ازین پیش چندی ز شاه جهان
یکی سفله شد عامل اصفهان
چو سگ بر سر جیفه بس جنگ داشت
دل خلق چون چشم خود تنگ داشت
به حیلت، بد آموز مردم همه
سیه، چون دلش، روز مردم همه!
نه مرد آگه از کید آن کهنه دزد
نه زن واقف از مکر آن زن به مزد
بر اولاد آدم ز تلبیس کرد
همه آن که با آدم ابلیس کرد
نه مسلم، نه ترسا از آن دیده خیر
نه مسجد ز بیدادش ایمن نه دیر
زراعت به ملک جگر خستگانش
تجارت به مال زبان بستگانش
به شرکت همه شهر پا بست ازو
ولی مایه از دیگران، دست از او
ز دهقان به بیداد برد آنچه کشت
ز صد خوشه یکدانه بر جا نهشت
شرر در دل نیکبختان فروخت
شنیدم که برگ درختان فروخت
به شاه جهان کرد از آن فتنه ساز
ز غیبت زبان شکایت دراز
که ای یادگار انوشیروان
بود دور از غیرت خسروان
که سازند در ملک فرمان پذیر
ز جغد و ز روباه، شاهین و شیر!
کسی را چرا کرده ای یاوری
که با زرگری کرده سیم آوری؟!
کنون آمدستیم سویت دخیل
که سلطان کریم است و عامل بخیل
چه حاصل ز جود تو ای شهریار؟
که از بخل عامل، تبه شد دیار!
چه خیزد ز داد تو ای کامیاب؟
که از جور عامل، جهان شد خراب!
گر از حال ما هست آگاهیت
بگو تا چه شد غیرت شاهیت؟!
وگر باشدت حال مردم نهان
به ما گرید و بر تو خندد جهان!
دل شه به درد آمد از دردشان
ز عزل وی آسوده دل کردشان
ز معزولیش رفت چون یک دو سال
که دادش به دست ادب گوشمال
بسی پند دادش به حسن سلوک
که حسن سلوک است طرز ملوک
در آن ملک از آن شاه روشن ضمیر
به پاداش خدمت ز نو شد امیر
چو فرمان روا گشت آن بدگمان
جفایش همان بود و بخلش همان
رعایا دگر سوی شاه آمدند
ز بیداد او دادخواه آمدند
که شاها نباشد روا چون فلک
به زخم کهن ریزی از نو نمک
دریغا که گردون بداندیش گشت
چنان گردد اکنون، کزین پیش گشت
شگفتید خسرو از آن بدنهاد
که چون رفتش اندرز شاهی زیاد؟!
مگر بود پیری در آن بزمگاه
خروشید کای دادگر پادشاه
چرا سفلگان را برافراختی؟
مگر پایه یی سفله نشناختی؟!
رعایا سرافگندگان تواند
زن و مردشان بندگان تواند
تو را کرده از داد یاد آمدند
ز بیداد عامل به داد آمدند
ز عزلش رعایا و عامل همه
هم از ظلم رست و هم از مظلمه
دگر ره نشاندیش چون بر سریر؟!
بدست خود آتش زدی بر حریر!
کنون ار شگفت دل انده گرفت
مرا از شگفت تو آمد شگفت
فگندی چو از خار بن برگ و شاخ
گذرگاه بر خلق کردی فراخ
چو ابر کفت ریشه اش پرورید
شگفتت نیاید که دامن درید
شد آتش چو افسرده در مشت کس
نسوزد ز انگشتش انگشت کس
چو باز از شراریش کش بر فروخت
چه جای شگفت ار جهانی بسوخت؟!
چرا شد بگو ای خراب از شراب
رعایا گریزان و کشور خراب؟!
دکان جغد را چون نگردد مکان؟!
عسس بی‌خود و دزد خود در دکان
گله چون نگردد ز هر سو یله؟!
شبان خفته گرگش شبان در گله!
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۳۷ - شهنشاه دریا دل ابر کف
شهنشاه دریا دل ابر کف
ابر طبع او چه گهر چه خزف
جهانجوی و عادل شه دین پرست
جهان در یکی عزم بگشود و بست
بعالم حصاری متین از کرم
که دارد از او بسته پای ستم
بسالی همایون و فرخ بفال
سر سروران آن شه بی همال
که باروسیان جنگی آهنگ داشت
باین ره هم آهنگ آن جنگ داشت
در این عرصه ی دلکش دلربا
که آرد بتن جان شمیم صبا
به نه پرده زد قبه خرگاه او
چهارم فلک خر گه جاه او
در این دشت چندی بیاسود و ماند
از آن جای لشکر سوی روس راند
چو راندی ابر اشهب دیو تک
ملک از فلک خواندی الامرلک
بیفتاد ازین وادی این سورهش
براین تل که میبود منزلگهش
ز حکم وی این قصر پیراسته
چو قصر فلک یابی آراسته
چنان اندر این قصر افکنده نور
که در قصر گردون فروزنده هور
ملک چهره پوشاند از شرم او
فلک بی سکون رفت ز آزرم او
زمین گشت آرامگاهی چنین
فلک رشک آرد همی بر زمین
در او چون بپیوست سلک نشاط
گهر هم از آن بست کلک نشاط
بیدن قطعه بنگر که پا تا بسر
همی عقد بر عقد در و درر
بدان عقدها تا در او شهد بست
بهر عقد از آن عقد این عهد بست
بهر عقد او گر شماری لآل
دهد یاد آن سال فرخنده فال
جهانبان را جهانی دیگر است این
زمین و آسمانی دیگر است این
بهارش را زیان از دی نباشد
شرابش را خمار از پی نباشد
بگنج وی فنا را نیست دستی
که هرچ افزون دهد افزون ترستی
در آن گیتی که ملکی پایداراست
شهنشه باج گیر و تاجدار است
بسر تاجش ولی از گوهر خویش
ستاند باج لیک از کشور خویش
بدرگاهش کسی را راه باشد
که با وی خاطری آگاه باشد
از آن دریا که غواصش ضمیر است
در آن ایوان که از فکرش سریر است
چو خواهد طبع شه گوهر برآرد
چو خواهد رای خسروپا گذارد
پی ضبط گهر گنجور گردد
بپای دست او دستور گردد
نه هر کس در خور این کار باشد
نه هر سر لایق اسرار باشد
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۳۸ - ستایش خداوند بخشنده را
ستایش خداوند بخشنده را
فروزنده ی جان رخشنده را
پدید آور مهر و اردی بهشت
نگارنده ی چهر زیبا و زشت
جز او آفرین بر کسی کی نکوست
که هم آفرین آفریننده اوست
خرد پرور از پیکر خاک اوست
زبان ساز دی از برتاک اوست
چه مشکل چه آسان تواناست او
چه پیدا چه پنهان چو داناست او
از او گر بلندی و گر پستی است
اگر هوشمندی و گر مستی است
جز او نیست هستی و ما نیستیم
چو هستی جز او نیست ما کیستیم
بهر ذره مهر ضیا گستر اوست
بهر قطره دریای پهناور اوست
یکی نفخه از صنع او خواسته
جهان را چو باغی بر آراسته
بباغش فلک کرده نیلوفری
خرد را در آن دعوی عبهری
زهر نقصی آرد کمالی پدید
بهر زشتیی بر جمالی پدید
پی هر خزان اندر آرد بهار
اذا عسعس اللیل کاد النهار
چو از دستبرد خزان در چمن
نماند ز نسرین نشان وز سمن
در آرد نسیم بهاران بباغ
نه از خار ماند اثر نی ز زاغ
سهی سرو را سر فرازی دهد
بقمری سر نغمه سازی دهد
نوا بلبل از پرده ی گل زند
زهر گوشه گل راه بلبل زند
خروش آورد سیل از آهنگ رود
صبا سبزه در سبزه گیرد سرود
گل از شاخ اورنگی آرد بزیر
ز کیخسروی نغمه سازد صریر
ز کاخ عدم گل بشاخ آورد
پس آنگه ز شاخش بکاخ آورد
بایوان خرامد گل از طرف شاخ
ببستان خرامند خوبان ز کاخ
ز عکس گل و سنبل و روی و موی
درو دشت گردد پر از رنگ و بوی
بهر جا یکی سبزه رست از گلی
گلی بلبلی دلبری بیدلی
دگر ره چو بیند به بستان دل
نروید بجز خار طغیان ز گل
ز سر چشمه کشت دنیا و دین
بجوشد کمال و نجوشد یقین
یکی را فراعون رحمانیش
بخود برنهد نام یزدانیش
ندانسته نیک و بد کار خویش
فرو مانده در رنج و تیمار خویش
یکی پیکری سازد از سنگ و سیم
که اینست پروردگار قدیم
فرو گیرد آفاق را ظلم و جور
بدان تا رهاند ز بیداد دور
فرستد بهر قوم پیغمبری
نشاند بهر کشوری داوری
یکی بر خدا رهنمون و دلیل
یکی بندگان را پناه و کفیل
ز پیغمبران مهتری بر گزید
وزو چون فزونتر کمالی ندید
بر او وقف کرد آیت سروری
بر او ختم آیین پیغمبری
ز کشور خدایان با عدل و داد
بدین پادشه خاتم ختم داد
که تختش مصون بادو بختش فزون
خدایش پناه و نبی رهنمون
فرو مانده ام خیره در کار او
چه گویم که باشد سزاوار او
اگر ابر گویم گهر بارد او
اگر چرخ گویم درنگ آرد او
اگر بحر پیدا نشد ساحلش
اگر کوه سنگین نیامد دلش
اگر مهر زیباتر آمد بچهر
اگر ماه از وی ضیا دید مهر
اگر شاه بر وی سزاوار نیست
وزین برترم جای گفتار نیست
ای پرتو آفتاب سرمد
سلطان جهان جان محمد
در سایه ی مهر لایزالی
اینک چه زیان اگر هلالی
خوش باش که بخت بی زوالت
سد بدر بر آرد از هلالت
چشمان تواند یا دو آهو
آورده بصید گاه شه رو
یا در دو دریچه هندوانند
بر منظر شه نگاهبانند
آهوی تو در شکار شیران
هندوی تو خواجه ی امیران
زنجیر نهاده گیسوانت
شمشیر کشیده ابروانت
خورشید و مهت جلاجل مهد
بابخت تواست بخت را عهد
این بر سر عقل و کردن رای
وان بر رخ مهر عالم آرای
مهر تو همی ضیا فزا باد
در سایه ی سایه ی خدا باد
طغرل احراری : دیوان اشعار
ساقی نامه
بیا ساقی ای مقتدای طرب!
بیا ای تو داماد بنت العنب!
دل مرده ام را به می زنده کن
که از شور مستی بگویم سخن!
بیا ساقی ای آب و رنگ بهار
بیا ای فلاطون حکمت شعار!
به معجون رز کن دلم را قوی
که نامش بود شربت عیسوی
بیا ساقی ای آفتاب گرم
که بی باده عمریست درد سرم!
نه صندل به دفع خمارش دواست
مرا جرعه ای می به از کیمیاست!
بیا ساقی هنگام نوش می است
بهار طرب را خزان در پی است!
تغافل مکن بس که دوران دون
به یک دم کند عیش ما را زبون!
بیا ساقی باب مغان باز کن
به رندان مخمور آواز کن
که میخانه بکشاد پیر سها
رسد هر که نوشد ز شاه و گدا!
بیا ساقی معجون آتش مزاج
که جز او به دردم نباشد علاج
خدا را دل ریش من کن دوا
که افتادگان را توئی رهنما!
بیا ساقی عالم ندارد مدار
همان باده صاف از خم برار
که با هم بنوشیم و عیشی کنیم
زمانی ز اندوه و کلفت رهیم
بیا ساقی مشتاق روی توام
اسیر خم جعد موی توام!
مهیاست اسباب بزم و طرب
به جز رشحه شوق ماع عنب
بیا ساقی ای صدر مجلس نشین
تو را ملک خوبی به زیر نگین!
توئی بانی طاق قصر مغان
توئی حکمران خراباتیان!
بیا ساقی ای عارضت بوستان
لبت برگ گل چهره ات ارغوان
ز زلفت بیاشفته سنبل به باغ
ز رخسار ماهت شده لاله داغ!
بیا ساقیا جان فدای توام
تو شاهی به مغ من گدای توام!
رسیدم به دربار میخانه ات
بده جرعه ای می ز پیمانه ات
بیا ساقیا آفتابا مها
فلک رتبه مسندنشینا شها
که عهد بعیدیست بی باده ام
ز شادی بسی دور افتاده ام!
بیا ساقی ای آبروی مغان
بیا ای تو مطلوب پیر و جوان!
مرا کرد اندیشه دهر پیر
جوان ساز با باده ام دست گیر!
بیا ساقیا نوبهارم رسید
به طرف چمن سرو سر برکشید!
چو با سایه سرو در پای جو
به من ده ز سر جوش می یک سبو!
بیا ساقی مینای می را برار
که برده شعور حریفان خمار!
به جامی که جمشید حسرت برد
بده تا گریبان غم را درد!
بیا ساقی گل خنده زد در چمن
پریشان ز باد صبا شد سمن!
می صاف را ساغر از لاله کن
ز دل دفع غم های صد ساله کن!
بیا ساقیا کوه و صحرا و دشت
سراپا چو خط لب یار گشت!
جهان رونق از خضر رهبر گرفت
دلم میل مینا و ساغر گرفت
بیا ساقیا ساز عیش افتتاح
نما بکر رز را به شادی نکاح!
خطیب صراحی بکن خطبه سر
به آهنگ قل قل به صدر شور و شر!
بیا ساقی ای مایه خرمی
بیا ای گل گلشن بی غمی!
همآهنگ فریاد چون بلبلم
ز مینات مشتاق یک قل قلم
بیا ساقی مجبور دوران شدم
فلک بر سر آورد روز بدم
به یک ساغر می مرا گیر دست
که من از ازل آمدم می پرست
بیا ساقی ای دستگیر همه
توئی در خرابات پیر همه
تو را سبحه از دان انگور شوق
تو را سجده بر طاق ابروی ذوق
بیا ساقی صبح بناگوش تو
بیا ساقی لب های می نوش تو
یکی از سپهر طرب دم زند
یکی خنده بر حال ماتم زند!
بیا ساقی می ده که مستم کند
ز مستی مرا بتپرستم کند!
سجود آورم طاق ابروت را
بتان را پرستم نه طاغوت را!
بیا ساقی ایجاد میخانه ساز
ز لای ته باده پیمانه ساز
که پیمانه از لای می گر کنی
کجا فکر اسکندر و کی کنی؟!
بیا ساقی افتادم از یار دور
به جامی که بخشد دلم را سرور
کرم کن مرا زانکه هستم غریب
ز هجران دلدار و بعد حبیب
بیا ساقی ای من غلام درت
تو شاهی و من کمترین چاکرت!
به مخموری ام جام شاهانه ده
مرا گر دهی می به پیمانه ده!
بیا ساقی مردم من از دوری ات
چو آئینه محوم ز مهجوری ات
بیا عکس رخساره خود نما
که تا دیده ام را فزاید جلا!
بیا ساقی از باده کن راضی ام
برد فکر مستقبل و ماضی ام!
ز مخموری می مرا حال بین
تنم گشته از ضعف چون نال بین!
بیا ساقی سوسن زبان ثنا
برآورده است تاک دست دعا
یکی می فرستد ثنای تو را
به آمن کشاده یکی پنجه را
بیا ساقی با دیده اشکبار
به راهت شده چشم نرگس دو چار
که تا سرو قدت تماشا کند
چو با قمری این راز افشا کند
بیا ساقی ای نخل شادی ثمر
بیا ای صنوبر قد مو کمر!
ازان می که تاکش صنوبر بود
ز کیفیتش شور محشر بود!
بیا ساقیا فصل نوروز شد
گل باغ از تو دلفروز شد!
قدح گیر با دست بیضای خود
تنک ظرف می خواره کن آزمود
بیا ساقی عمر تو جاوید باد
مرا روز وصل تو آمد به یاد!
رفو چاک روی فراقم نما
ز موج می وصل کن رشته را!
بیا ساقی ای اختر شبفروز
بیا ای رخت شمع پروانه سوز!
به گرد سرت همچو پروانه ام
بده می که مشتاق پیمانه ام!
بیا ساقی ای چهره ات صبح دیر
بیا عاقبت از تو گردد بخیر
بکن مست از زور می هو کشم
همه رخت خود جانب او کشم!
بیا ساقی ای نور چشمان من
بیا ساقی ای رونق جان من!
ز هجر تو از دیده ام رفته نور
میم ده که دورم ز عقل و شعور!
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۱۲۴ - مخترع
بود گر چه جام می لاله گون تلخ
ولی جام هجرست از وی فزون تلخ
گر این هر دو تلخست لیکن باغیار
بود یار می خوردن از حد برون تلخ
ز هجران بدانگونه تلخست عمرم
که آید برون گر زنی زخم خون تلخ
در آن بین که چون شربت هجر تلخست
مگو ساغر عشرتت گشت چون تلخ
ازان تلخ کامم گه باده خوردن
که ریزد می از جام چرخ نگون تلخ
اگر عیش من تلخ شد عیب نبود
کند عیش اهل وفا چرخ دون تلخ
به فانی نه بد تلخکامی چو شد یار
یقین دان که شد کام عیشش کنون تلخ
مجد همگر : قصاید
شماره ۴ - زهی خواجه صدر انجام غلامت
زهی خواجه صدر انجام غلامت
خهی خسرو چرخ دراهتمامت
تو دستور شرقی و مغرب به حکمت
تو مشهور غربی و مشرق مقامت
کشیده به حد جنوب است خیلت
رسیده به قطب شمالی خیامت
ازین سقف نیلی لقب باش صاحب
زر افشانده بر گیتی از جود عامت
ده و دو بروج است یک حد اسمت
فلک حلقه در گوش دو میم نامت
بر آفاق و انفس نشان بزرگیت
بر افلاک و انجم عطای عظامت
امینی شهان را امامی جهان را
ندانم چه خوانم امین یا امامت
دلت کان و گوهر بنات ضمیرت
کفت بحرو لولو خط با نظامت
بهاری بود خلد عدن از رضایت
شراری بود دوزخ از انتقامت
ز تعظیم لبیک گوید جوابت
اگر بشنود چرخ اعظم پیامت
بر اطراف عالم همه سیم بارد
اگر ابر طوفی زند گرد بامت
به عمر از پی آب حیوان نپوید
اگر خضر یک جرعه نوشد ز جامت
ز خسف و ز کسف ایمن آید مه و خور
گر آیند در سایه اعتصامت
زمین گویی از پهنه کبریایت
فلک برجی از قلعه احتشامت
به قدر کرم گردهی نان دو نان
که گوید که این آس نه در تمامت
از آن کام جاروب عطلت برآید
که این آسیاها نگردد به کامت
صبا واله اشهب باد پایت
قضا عاشق ادهم تیز گامت
به قصد عدو گر نمائی قیامی
قیامت شود آشکار از قیامت
اگر کمترین پایه جوئی زدوران
سر چرخ اعظم بود زیر گامت
وگر کمترین بنده خواهی ز عالم
شه اختران گوید ای من غلامت
پس از لفظ اشهد که گفتی ان الله
دگر با الف در نپیچیده لامت
میانجی کلام قدیم آمد ار نی
حدیث قدم رفتی اندر کلامت
گر از روم و هند آری اندیشه در دل
شود بی گمان قیصر روم رامت
وگر نیت و رای بیت الله آری
حرم پیشواز آید از احترامت
بزرگا کریما روفا رحیما
به ذات کریمی که کرد از کرامت
که وقت سحر می گذارم به خلوت
دعائی که آن هست بر بنده و امت
دل و جان من بر دعای تو وقف است
روان می فرستم به هر صبح و شامت
به پیک سحر می سپارم دعایت
به دست صبا می فرستم سلامت
نگر تا نگردی گرانبار ازین حال
اگر نظم و نژی فرستد غلامت
از او شعر شیرین طلب طبع خرم
اگر چه دهد دردسر چون مدامت
الا تا بود بام و شام جهان باد
چراغ جهان وقف بر بام و شامت
گه با میان وجه نان با میانت
گه شام دخل شبان خرج شامت
حیات تو بادا که تا حشر باشد
حیات جهان از کف چون عمامت
فلک طالع حشمت مستقیمت
جهان تابع دولت مستد امت
دوام است فرجام کردار نیکو
دلیل است کردار تو بر دوامت