تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۸۴ - هر که را یاری چو تو سرکش بود
هر که را یاری چو تو سرکش بود
کی ز بیم تیغ سر در کش بود
مجلسی کانجا بود شمعی چو تو
مرغ جان پروانه آتش بود
چند گه بگذار تا می بینمت
تا که جانم وام تو، مهوش، بود
روز و شب می میرم اندر یاد تو
مرگ هم بر یاد رویت خوش بود
گر به یک بوسه لبت بتوان گزید
آن یکی بوسه به جای شش بود
تا سزا بیند دل بی عافیت
خوبرو آن به که گردنکش بود
خسروا، گر عاشقی از غم منال
عشقبازان را دل غمکش بود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۸۵ - هر که را با تو سر و کاری بود
هر که را با تو سر و کاری بود
جان نباشد در رهش خاری بود
دل که در وی زندگی عشق نیست
دل نشاید گفت، مرداری بود
خفتگان از زندگی آگه نیند
زنده بودن کار بیداری بود
عاشقی نبود تقاضای وصال
بهر نفس خویش پیکاری بود
از شراب ما، اگر یابد خبر
محتسب شاگرد خماری بود
پیش خویشم کش که باری از رخت
کشته ای را روز بازاری بود
بر بساط ناز شب غافل مخسپ
بو که پیش در گرفتاری بود
گویمت خواهی چو خسرو بنده ای
قسمتم از تو همین، آری، بود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۸۶ - آنچه بتوان، در غمت جان می کشد
آنچه بتوان، در غمت جان می کشد
تا بدان غایت که بتوان، می کشد
می کشد خط بر مسلمانی لبت
وانگه از خون مسلمان می کشد
دیده تا خط ترا بالای لب
باد خط بر آب حیوان می کشد
حسن روز افزونت از اوج کمال
روی مه را داغ نقصان می کشد
زلف کاید بر لبت، گویی که دیو
خاتم از دست سلیمان می کشد
آنچه دل یک چند از زلفت کشید
از لب لعلت دو چندان می کشد
گر ز شوخی تیر بر دل می زنی
خسرو بیچاره از جان می کشد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۸۷ - ترک من چون تیر مژگان برکشد
ترک من چون تیر مژگان برکشد
ماه گردون را سپر در سر کشد
در دلم تیرش ترازویی شود
وز درون سینه جان می برکشد
چون رسن بازی کند زلفین او
گردن خورشید در چنبر کشد
دل کنم بر آتش رویش کباب
چون لب میگون او ساغر کشد
چشمت از مژگان چون نوک قلم
بر فسون جادوان خط در کشد
راست گویی، مردم چشم من است
چون قبای آبگون در بر کشد
خط طوطی رنگ او، یارب، کجاست؟
تا به منقار از لبش شکر کشد
مست کرده نرگس غلتان او
وز مژه بر جان من خنجر کشد
از لبت چون باده نوشان خیال
چشم خسرو خانه خمار شد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۸۸ - ای که بر من جور تو بسیار شد
ای که بر من جور تو بسیار شد
زاریم بشنو که کارم زار شد
من که اندر سر جنونی داشتم
خاصه سودای تو با آن یار شد
تا لبت بر نقطه جان خط کشید
نقطه جان من از پرگار شد
تا تو دست و پا نهادی حسن را
نیکوان را دست و پا بیکار شد
دوش پنهان می کشیدم زلف تو
چشم مستت ناگهان بیدار شد
از عزیزی مردم چشم منی
گر چه در چشم تو مردم خوار شد
خسرو از ابروی خود سازد کمان
پس به پیش خسرو خاور کشد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۸۹ - آخر این دردم به درمان کی رسد
آخر این دردم به درمان کی رسد
نوبت دیدار جانان کی رسد
این دل سرگشته سودا زده
از وصال او به سامان کی رسد
آدم آشفته دل در انتظار
مانده تا پیغام رضوان کی رسد
دیده یعقوب بر راه امید
تا دگر یوسف به کنعان کی رسد!
دل چو بلبل زار و نالان در فراق
تا گل رویت به بستان کی رسد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۹۰ - لعل شیرینی چو خندان می شود
لعل شیرینی چو خندان می شود
در جهان شیرینی ارزان می شود
قد او هر گه که جولان می کند
گوییا سرو خرامان می شود
پرتو رویش چو می تابد ز دور
آفتاب از شرم پنهان می شود
قصه زلفش چون نمی گویم به کس
زانکه خاطره ها پریشان می شود
من نه تنها می شوم حیران او
هر که او را دید حیران می شود
مه چو می گوید، چه بنوازم ترا؟
تا نگه کردم، پشیمان می شود
هر که را شاهی عالم آرزوست
بنده درگاه سلطان می شود
خسروی کز کلک گوهر بار او
کار بی سامان به سامان می شود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۹۱ - شکل موزونت که در دل جا کند
شکل موزونت که در دل جا کند
هر که بیند در جهان، سودا کند
با قدت بر جا نماند پای سرو
باغبانش گر چه پا بر جاکند
نسخه ای از روی تو نتوان ستد
گر علم سر زیر پا بالا کند
عاشق زلفین مشک آلود تست
باد کز گل عنبر سارا کند
راز می ترسم که در صحرا نهد
اشک من چون روی در صحرا کند
آب چشمم از ستادن فارغ است
باد اگر زنجیرش اندر پا کند
چند در خود دیدن، آخر فرصتی
چشم را، تا یک نظر در ما کند
جرعه کز جام لبت بیرون فتد
عاشقان را بیخود و شیدا کند
چون که از مستی بغلتد چشم تو
تکیه بر لطف شه والا کند
ز آفتاب تیغ او دشمن به رزم
گونه گونه رنگ چون خرما کند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۹۲ - گر کسی در عشق آهی می کند
گر کسی در عشق آهی می کند
تو نپنداری گناهی می کند
بیدلی گر می کند جایی نظر
صنع یزدان را نگاهی می کند
با دم صاحبدلان خواری مکن
کان نفس کار سپاهی می کند
آنکه سنگی می نهد در راه من
از برای خویش چاهی می کند
گر بنالد خسته ای، معذور دار
زحمتی دارد که آهی می کند
عشق را آنکو سپر سازد ز عقل
دفع کوهی را به کاهی می کند
گر کند رندی نظر بازی رواست
محتسب هم گاه گاهی می کند
یکدم از خاطر فراموشم نشد
آنکه یاد من به ماهی می کند
چند نالیدیم، خود هرگز نگفت
کاین تضرع دادخواهی می کند
گر چه خسرو را ازین غم بیم هاست
هم امیدش را پناهی می کند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۹۳ - بر رخت چون زلف پر خم بگذرد
بر رخت چون زلف پر خم بگذرد
آه من زین سقف طارم بگذرد
تا کند خیل خیالت را طلب
بر رخ من گریه دم دم بگذرد
وصلت آخر یک شبم روزی شود
روزی آخر این تب غم بگذرد
بر دلم دی تیر زد چشمت، گذشت
ور زند امروز، آن هم بگذرد
هر دم از تلخی آن شیرین لبت
شربت عیش من از سم بگذرد
نگذرانی مرهمی بر درد من
درد من، ترسم، ز مرهم بگذرد
بنده خسرو از حریم وصل تو
وای اگر ناگشته محرم بگذرد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۹۴ - هر که دل با دلربایی می نهد
هر که دل با دلربایی می نهد
خویشتن را در بلایی می نهد
می خورد صد غوطه در دریای غم
چشم اگر بر آشنایی می نهد
دلبرا، چابک سوار تو سنت
دلبری را دست و پایی می نهد
تا سر زلف تو جای فتنه شد
فتنه هم خود را به جایی می نهد
غمزه شوخت جراحت می کند
هر که را لعلت دوایی می نهد
عاشقان را می کشی و لعل تو
هم بر ایشان خونبهایی می نهد
کیست خسرو تا جفای خسروان
چون تو شاهی بر گدایی می نهد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۹۷ - سر به کوی عشق غلتانیده گیر
سر به کوی عشق غلتانیده گیر
چشم را بر خواب خوابانیده گیر
زلف پیچانت چو گیرم بیهده
تهمتی بر خویش پیچانیده گیر
چشم تو خون می نغلتد از درون
گوهری از دیده غلتانیده گیر
چون نمی گردد دلت، چون آسیا
ما چه گردانیم گردانیده گیر
چند ترکانه به خون اغرا کنی
خانه زنبور شورانیده گیر
پس کند تا کی زبان گردن چو شمع
آتش اندر سینه گیرانیده گیر
گر چه خسرو را بمیرانی ز غم
نام چون باقیست، میرانیده گیر
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۹۸ - ای رخت از مه جهان آرای تر
ای رخت از مه جهان آرای تر
وی لبت از می نشاط افزای تر
تر کنم جان در رهت چون ره روی
کاب می ریزد ازان بالای تر
مانده گشتی ار چه از خون دل ریختن
خوی بریز از عارض زیبای تر
خون خود جویم همی، تا در تو دید
از که؟ زین چشم جگر پالای تر!
مردم چشمم نیاساید ز خواب
زانکه هستش روز تا شب جای تر
در غمت آب از سر خسرو گذشت
گر چش از دریا نگشتی پای تر
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۲۴ - دل ز تن بردی و در جانی هنوز
دل ز تن بردی و در جانی هنوز
دردها دادی و درمانی هنوز
آشکارا سینه ام بشکافتی
همچنان در سینه پنهانی هنوز
ملک دل کردی خراب از تیغ کین
واندر این ویرانه سلطانی هنوز
هر دو عالم قیمت خود گفته ای
نرخ بالا کن که ارزانی هنوز
خون کس یارب نگیرد دامنت
گر چه در خون ناپشیمانی هنوز
جور کردی سالها چون کافران
بهر رحمت نامسلمانی هنوز
ما ز گریه چون نمک بگداختیم
تو به خنده شکرستانی هنوز
جان ز بند کالبد آزاد گشت
دل به گیسوی تو زندانی هنوز
پیری و شاهد پرستی ناخوش است
خسروا، تا کی پریشانی هنوز
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۶۶ - از خدنگ غمزه دلدوز خویش
از خدنگ غمزه دلدوز خویش
پاره سازم سینه بهر سوز خویش
تا شب هجران ناخوش در رسید
بعد ازان هرگز ندیدم روز خویش
ز آشنایان بر سر بالین من
نیست غیر از شمع کس دلسوز خویش
در خزان هجرم از دست رقیب
از وصالت کی رسد نوروز خویش؟
از رخت بر آسمان مه شد خجل
در چمن هم بوستان افروز خویش
وارهم از محنت هجران تمام
گر بیابم طالع فیروز خویش
خسروا، در کنج تنهایی مگوی
راز دل با جان غم اندوز خویش
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۶۷ - زلف تو هر موی و بادی در سرش
زلف تو هر موی و بادی در سرش
لعل تو هر گنج و خوبی بر درش
هست رویت شعله آتش، ولی
شسته اند از هفت آب کوثرش
من نگردم گرد آن چشمه، ولی
باد پیچیده ست بر نیلوفرش
خانه ای کانجا تویی پرده مبند
کافتاب اندر نیاید از درش
چشم من در سبزه خط تو یافت
چشمه ای کز خضر جست اسکندرش
ز آب میرد آتش و روشن تر است
آتشین رویی که خوی دارد برش
آن ز ره کز زلف در بر کرده ای
آه خسرو بس بود پیکان گرش
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۶۸ - آنکه از جان دوست تر می دارمش
آنکه از جان دوست تر می دارمش
گر مرا بگذاشت من نگذارمش
دل بدو دارم ز من رنجید و رفت
می دهم جان تا مگر باز آرمش
آنکه در خون دل من خسته است
من دو چشم خویش می پندارمش
قالب بی روح دارم، می برم
تا به خاک کوی او بسپارمش
می دهم جان روز و شب در کوی دوست
گوهری زین بیش اگر در کارمش
روی در پای تو می مالم، مرنج
گر به روی سخت خود می آرمش
گر چه رویش داد بر بادم چو زلف
همچنان جانب نگه می دارمش
گر چه هست او یار من، من یار او
من کجا یارم که گویم یارمش!
هیچ رحمی نیست بر بیمار خویش
آن طبیبی را که من بیمارمش
با دل خود گفتم او را، چیستی؟
گفت خسرو، او گل و من خارمش
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۲۳۲ - من نخواهم برد جان از دست دل
من نخواهم برد جان از دست دل
ای مسلمانان، فغان از دست دل
سینه می سوزد مدام از جور چشم
دیده می گرید روان از دست دل
هر که از دستان دل غافل شود
زود گردد داستان از دست دل
جانم اندر تاب و دل در تب بماند
این ز دست چشم و آن از دست دل
گفته بودم پای در دامن کشم
وین حکایت کی توان از دست دل
قوت پایی نداری، خسروا
تا نهی سر در جهان از دست دل
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۳۷۲ - سبزه ها نو می دمد بیرون رویم
سبزه ها نو می دمد بیرون رویم
مست در صحرای میناگون رویم
دوستان مستند و باران می چکد
همچنان خیزان فرا بیرون رویم
مطرب و می گر چه موجود است، لیکن
خوبرویی نیست، آخر چون رویم
ای صبا، آن سرو بالا را بخوان
تا برون با آن رخ گلگون رویم
چند یاد سرو، باری چندگاه
همره آن قامت موزون رویم
روی خوبان داروی بیهوشی است
چون زییم، ار با چنین افیون رویم
جعد او گیریم و بر خسرو بریم
سلسله در دست بر مجنون رویم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۳۷۳ - ای به چشم تو خمار و خواب هم
ای به چشم تو خمار و خواب هم
در لب تو انگبین جلاب هم
زلف مشکینت که دل دزدد در او
هست مشکل تاب چون بیتاب هم
در خیال روی و مویت هر شبی
طالب شب می کنم مهتاب هم
دل گرفتار است چون خونخوار تست
زانکه خون گیرا بود جلاب هم
بس که خوار است آب چشمم پیش تو
غرق آبم بر درت بی آب هم
چند چون بی رحمتان خواهیم کشت
مهری آخر می کند قصاب هم
دین خسرو بین کز ابرو و رخت
شد دلش بتخانه و قصاب هم