تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۵۳ - روز عمرم بزوال آمد وشب نیز رسید
روز عمرم بزوال آمد وشب نیز رسید
شب هجران ترا خود سحری نیست پدید
درشب هجربیا شمع وصالی بفروز
درچنین شب بچنان شمع توان روی تو دید
بر سر کوی تودوش ازسر رقت بر من
همه شب صبح دعا خواندودرآخر بدمید
عشق چون شست درانداخت بقصد جانم
زین دل آب شده صبر چو ماهی برمید
چون خیال توم ازدیده بشد درطلبش
اشکم از چشم روان گشت و بهر روی دوید
سست پیوند کسی باشد درمذهب عشق
که بتیغ اجلش از تو توانندبرید
بی تو یک لحظه که بر من گذرد پندارم
هفته یی می رود و (نیز) بده روز کشید
سعدیا من بجواب تو سخنها گفتم
چه ازآن به که مرا با تو بود گفت و شنید
گفتمش یک سخن من بشنو در حق خویش
زر طلب کرد که درگوش کند مروارید
گر بجان حکم کند دوست خلافش نکنم
کاعتراضی نکند بر سخن پیر مرید
سیف فرغانی که خواهی بوصلش برسی
صدق دل همره جان کن که سخن نیست مفید
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۵۷ - ازرخت در نظرم باغ وگلستان آید
ازرخت در نظرم باغ وگلستان آید
وز لبت در دهنم چشمه حیوان آید
روی خوب تو گر اسلام کند بروی عرض
همچو دین بت شکند کفر ومسلمان آید
گر رخ خویش بعشاق نمایی یک شب
در مه روی تو ای دوست چه نقصان آید
آفتابی چوتو با خویشتن آرد بر من
روز وصلت چو شب هجر بپایان آید
برسر کوی تو بسیار چو من می گردند
مگس آنجا که شکر دید فراوان آید
گوی میدان تماشاش زنخدان تو بس
گر دلی در خم آن زلف چو چوگان آید
کامش از دادن جان تلخ نگردد هرگز
لب شیرین تو آن را که بدندان آید
با نسیم سر زلف تو بتأثیر یکیست
بوی پیراهن یوسف که بکنعان آید
مرگ را حکم روان نیست برآن کس کو را
بهر بیماری دل درد تو درمان آید
بی غم عشق تو دایم منم از طاعتها
همچو عاصی که گنه کرد وپشیمان آید
بر زر وسیم زنم سکه دولت چو مرا
خطبه شعر بنام چوتو سلطان آید
سخن آورده عشقست نه پرورده طبع
همه دانند که این گوهر از آن کان آید
سیف فرغانی پیوسته سخن شیرین گو
تا پسندیده آن خسرو خوبان آید
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۶۴ - ای ترا تعبیه درتنگ شکر مروارید
ای ترا تعبیه درتنگ شکر مروارید
تابکی خنده زند لعل تو برمروارید
چون بگویی بفشانی گهر ازحقه لعل
چون بخندی بنمایی زشکر مروارید
بحرحسنی تو وهرگز صدف لطف نداشت
به زدندان تو ای کان گهر مروارید
در دندان بنمای از لب همچون آتش
تا زشرم آب شود بار دگر مروارید
ای بسا شب که من خشک لب از حسرت تو
بر زمین ریختم از دیده تر مروارید
ریسمان مژه ام را بدر اشک ای دوست
چند چون رشته کشد عشق تو در مروارید
گوهر مهر خود از هر دل جان دوست مجوی
زآنکه غواص نجوید زشمر مروارید
لایق عشق دلی پاک بود همچو صدف
کفو زر نیست درین عقد مگر مروارید
در سخن جمع کنم در معانی پس ازین
درکشم از پی گوش تو بزر مروارید
سخن بنده چو آبیست که کرده است آن را
دل صدف وار بصد خون جگر مروارید
شعرخود نزد تو آوردم وعقلم می گفت
کز پی سود ببحرین مبر مروارید
سیف فرغانی گرچه همه عیبست بگوی
کزتو نبود عجب ای کان هنر مروارید
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۶۷ - دوش در مجلس ما بود زروی دلبر
دوش در مجلس ما بود زروی دلبر
طبقی پر زگل وپسته وبادام وشکر
ذکر آن پسته وبادام مکرر نکنم
شکرش قوت روان بود وگلش حظ نظر
عقل در سایه حیرت شده زآن رو ودهان
که زخورشید فزونست وز ذره کمتر
خط ریحانی بر چهره مشکین خالش
همچو بر برگ سمن بود غبار عنبر
وصف آن حسن درازست ومن کوته بین
بمعانی نرسیدم زتماشای صور
پیش رخسار چو خورشید وی آن مرکز نور
کمتر از نقطه بود دایره روی قمر
هست آن میوه دل نوبر بستان جمال
وندرو جمع شده حسن گل ولطف زهر
خوبی از صورت او بود چوپر از طاوس
حسن از صورت او خوب چو طاوس از پر
از پی حسن بهین همه اجزا شد روی
وز پی روی رئیس همه اعضا شدسر
هردم از آتش حسرت لب عشاقش خشک
دایم از آب لطافت گل رخسارش تر
او توانگر بجمالست وشده خوار و عزیز
ما بر او چو گدا او بر ما همچون زر
اوست پیدا وسرافراز میان خوبان
همچو در قلب سپهدار وعلم در لشکر
سر انصاف بزیر قدم او آورد
سرو اگر داشت قد از قامت او بالاتر
بر جگر تیغ زند غمزه تیر اندازش
دل چون آهنش از رحم ندارد جوهر
سیف فرغانی دلبر بلطافت آبست
نه چنان آب که از وی بتوان کرد گذر
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۸۲ - ای چو شیرین بدهان پسته بگفتارشکر
ای چو شیرین بدهان پسته بگفتارشکر
در حدیث آی وازآن پسته فروبار شکر
دردهانت صنما غیر شکر چیزی نیست
اینت تنگی که دروهست بخروار شکر
شهد راکرد زخجلت چو نبات ای دلبر
پیش حلوای لبت کاسه نگو سار شکر
اندرآن رو که زقرص مه وخو را فزونست
نمکی هست که کم نیست زبسیار شکر
شعرمن بنده مخوان تا بلبانت نرسد
بارها گفتمت ازآب نگه دار شکر
همچو خسرو که بجان در طلب شیرین بود
لب شیرین ترا هست طلب کار شکر
با نبات لب لعلت زکساد بازار
تا بامروز مگس داشت خریدار شکر
کام جانم نشود تلخ بمرگ ار روزی
ازلب تو بدهانم رسد ای یار شکر
گلبن ار درچمن آب ازلب لعل تو خورد
عوض غنچه برآید زسر خار شکر
نام و ننگم مبر ای جان ومرا دور مکن
ازبرخود که ندارد زمگس عار شکر
گر زلعل تو خوهم بوسه مزن از سرکبر
بانگ برمن که نباشد مگس آزار شکر
پای دیوار چوتو گل رخ اگر بوسه نهم
برمن افشاند خارازسر دیوار شکر
در مقامی که شود با شکرآن شیرین جمع
تو ازو بوسه خوه ای عاشق وبگذار شکر
یار با آن لب شیرین سخن تلخم گفت
در دوا کرد طبیب ازپی بیمار شکر
سیف فرغانی با ذکر لب او عجبست
گر ترشح نکند ازتو عرق وار شکر
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۸۳ - ای غم عشق تو چون می طرب افزای دگر
ای غم عشق تو چون می طرب افزای دگر
همچو من مانده در عشق تو شیدای دگر
پیش ازین انده بیهوده همی خورد دلم
بازم استد غم عشق تو زغمهای دگر
چون برون می نرود از دل من دانستم
که غم عشق ترا نیست جزین جای دگر
بجز از دیدن تو از تو چه خواهم چو مرا
زین هوس می نرسد دل بتمنای دگر
عالمی شیفته چشم وخط و خال تواند
هر کسی از تو درافتاده بسودای دگر
تو پس پرده و خلقی بتصور دارند
هر یکی با رخ خوب تو تماشای دگر
تا بود خسرو خوبان چو تو شیرین صنمی
مگس ما نکند میل بحلوای دگر
بفلک رشوه دهم بوک درآرم باری
پاره یی در شب وصل تو زشبهای دگر
سیف فرغانی در کار غمت با دل خویش
(هر شب اندیشه دیگر کند ورای دگر)
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۸۷ - ای شکسته لب لعل تو بهای گوهر
ای شکسته لب لعل تو بهای گوهر
پیش لعل لب تو تیره صفای گوهر
پرتو روی تو بنشاند چراغ خورشید
قیمت لعل تو بشکست بهای گوهر
برسر کوی تو ازدیده همی بارم در
ای سرکوی تو چون تاج سزای گوهر
نیست شایسته که درپا وسرت افشانند
نیک کردم نظری درسو وپای گوهر
ای دو عالم زتو پر، روی ترا در جهتی
وجه تعیین متعذر چو قفای گوهر
عوض وصل تو ملک دو جهان نستانم
ننهد همت من سنگ بجای گوهر
بهر نان بردر تو هست گدا بسیاری
این منم بر سر کوی تو گدای گوهر
همچوفرهاد که کوه از پی شیرین میکند
تیشه بر سنگ همی زد زبرای گوهر
با غم عشق من از ملک جهان شاد نیم
هوس خاک ندارم زهوای گوهر
فترت عشق کسی حسن ترا کنم نکند
باز بسته بعرض نیست بقای گوهر
نثر در کرد بدین نظم ضمیرم آری
دل من هست زمهر تو وعای گوهر
سیف فرغانی در شعر بسی ذکر تو کرد
صدف در سخن گفت ثنای گوهر
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۸۸ - ای سر طره تو پای دلم را زنجیر
ای سر طره تو پای دلم را زنجیر
تویی از حسن توانگر منم از عشق فقیر
وی شهیدان هوای تو بشمشیر غمت
همه در کشتن خود گفته چو غازی تکبیر
نگرانی نبود سوی گلستان بهشت
بی دلی را که بود خار غمت دامن گیر
تا غم عشق تو از انده خویشم برهاند
شادم از بندگی تو چو ز آزادی اسیر
پایه حسن تو ای سرور خوبان آنجاست
از بلندی که برو دست نیابد تقریر
عشق چون آمد و سرمایه عقل از من رفت
از پی دفع زیان سود ندارد تدبیر
نزد بیدار دلان روز وصالست آخر
در شب هجر تو بی خوابی ما را تعبیر
بهر سلطان رخت شاه سوار عقلم
گوی اندیشه در افگند بمیدان ضمیر
آیت حسن تو در نسخ مه و مهر چنان
محکم افتاد که حکمش نپذیرد تغییر
ما بمهتاب رخ تو شب خود روز کنیم
آفتاب ار نبود بر فلک ای بدر منیر
بخدنگ مژه مرغ دل من کردشکار
ابروی همچو کمان تو و تیر تقدیر
گر تو شمشیر بلا بر سر عاشق رانی
رو نگرداند ازو همچو نشانه از تیر
بی مداد مدد تو قلم فکرت ما
کند شد تا نکند نقش خیالت تحریر
سیف فرغانی از بخت شکایت دارد
ورنه در کار کسی از تو نیامد تقصیر
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۹۱ - ای هما سایه قدم از در من بازمگیر
ای هما سایه قدم از در من بازمگیر
سایه عالی خویش از سر من بازمگیر
طوطی خوش سخنم شکر من از لب نیست
ترک یک بوسه بگو شکر من بازمگیر
آفتابا دل من کان (و) محبت گهرست
نظر لطف خود از گوهر من بازمگیر
خاک کوی تو که در دیده دلها نورست
توتیاییست زچشم تر من باز مگیر
تا بوصل تو که جانان منی در برسم
دلبرا جان من از پیکر من بازمگیر
من درختم تو بهاری،بفراق چو خزان
برگ من خشک مدار و بر من بازمگیر
دل من مجمره و انده تو آتش اوست
عود سودای خود از مجمر من بازمگیر
کان مهر توام و سیم و زرم شعر منست
سکه خویش ز سیم وزر من بازمگیر
تا ز مستی غرورم ندهی هشیاری
جرعه فیض خوداز ساغر من بازمگیر
دی مرا گفتی اگر دیر بمانی بردر
حلقه یی می زن وپای ازدر من بازمگیر
سیف فرغانی اگر مرگ نخواهی چون جان
گلوی نفس خود از خنجر من بازمگیر
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۰۶ - گرچه جان می دهم از آرزوی دیدارش
گرچه جان می دهم از آرزوی دیدارش
جان نو داد بمن صورت معنی دارش
بنگر آن دایره روی و برو نقطه خال
دست تقدیر بصد لطف زده پرگارش
بوستانیست که قدر شکر و گل بشکست
ناردان لب و رخساره چون گلنارش
ملک خسرو برود در هوس بندگیش
آب شیرین ببرد لعل شکر گفتارش
نقد جان رفت درین کار خریدارش را
برو ای حسن و دگر تیز مکن بازارش
از پی نصرت سلطان جمالش جمعست
لشکر حسن بزیر علم دستارش
تا غم تلخ گوارش نخوری یکچندی
کام شیرین نکنی از لب شکربارش
عشق دردیست که چون کرد کسی را بیمار
گر بمیرد نخوهد صحت خود بیمارش
لوح ما از قلم دوست نه آن نقش گرفت
کآب بر وی گذرد محو کند آثارش
آنچه داری بکف و آنچه نداری جز دوست
گر نیاید مطلب ور برود بگذارش
سیف فرغانی نزدیک همه زنده دلان
مرده یی باشی اگر جان ندهی در کارش
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۱۱ - دلستانی که بجان نیست امان از چشمش
دلستانی که بجان نیست امان از چشمش
شد بیکبار پر از فتنه جهان از چشمش
دوست هرجا که نظر کرد بتیر غمزه
زخم خورده دل صاحب نظران از چشمش
هرچه از دیدن آن دوست ترا مانع شد
گر همه نور بصر بود بران از چشمش
ببراتی که ندارد دل خلقی بستد
نرگس تازه که آورد نشان از چشمش
دل بخونابه اشک از مژه پیدا آورد
آنچه در مخزن جان داشت نهان از چشمش
نزد سلطان روم ای دلبر و گویم زنهار
بده انصافم و دادم بستان از چشمش
هرکرا عشق تو زد نشتر غم بر رگ جان
خون دل باز گرفتن نتوان از چشمش
همچو من بر سر کوی تو بسی سوخته هست
روی بر خاک درو آب روان از چشمش
هرکه در مطبخ سودای تو غم خورد بریخت
آب در صورت خون بر سر نان از چشمش
هرکرا چشم تو باشی همه چیزی بیند
زآنکه غایب نبود کون و مکان از چشمش
سیف فرغانی چون دیده بپوشیدی ازو
عیب از دیده خود دان و مدان از چشمش
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۱۸ - ای بت پسته دهن وقت تو چون نامت خوش
ای بت پسته دهن وقت تو چون نامت خوش
عیش تلخ من ازآن چشم چو بادامت خوش
بگل روی خود ایام مرا خوش کردی
باد چون موسم گل جمله ایامت خوش
می کنم ناله زعشق تو چو بلبل که مرا
همچو اندام گل آمد گل اندامت خوش
با رهی گربکنی سرکشی و نازت خوب
در سماع ار بروی جنبش وآرامت خوش
دوش بخت من شوریده درآمد از خواب
مژده یی داد بمن راست چوپیغامت خوش
کز می عشق اگر چند دهانت تلخ است
عاقبت همچو لب خویش کند کامت خوش
گرچه در عشق بسی رنج کشیدی زآغاز
رو که چون قصه یوسف شود انجامت خوش
بود باید زبرای شب وصلش امروز
با غم هجر وی ای خواجه بناکامت خوش
ای زانعام تو خلقی شده بی اندیشه
چند باشیم باندیشه انعامت خوش
سیف فرغانی از ذکر تو ایام مرا
می کند همچو دل خویش بدشنامت خوش
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۲۱ - تا چه معنیست در آن روی جهان آرایش
تا چه معنیست در آن روی جهان آرایش
که دلم برد بدان صورت جان افزایش
چون جهان سربسر آرایش از آن رو دارد
بچه آراسته شد روی جهان آرایش
بر خود این جامه چو دراعه غنچه بدرم
از تن چون گل و پیراهن گل پیمایش
آن بت پسته دهن را لب همچون یاقوت
شکرینست و منم طوطی شکر خایش
چون بوصلش طمع خام تو ناپخته بماند
ای دل سوخته تا چند پزی سودایش
لاله را در چمن و غنچه گل را در باغ
مشک در جیب کند طره عنبر زایش
چون کسی را نبود دیده معنی روشن
ای تن تو همه جان صورت خود منمایش
بنده از دست جفای تو بجایی نرود
که سر کوی تو بندیست گران برپایش
ذره یی را که رخ روشن تو بر وی تافت
آفتابی نتواند که بگیرد جایش
یک کف از خاک سر کوی تو وز عاشق جان
زر بمزدور ده و کار همی فرمایش
سیف فرغانی از تست چو جام از باده
که بکلی همه رنگ تو گرفت اجزایش
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۳۱ - یار بر من در فشاند از لؤلوی مکنون خویش
یار بر من در فشاند از لؤلوی مکنون خویش
طالعم مسعود کرد از طلعت میمون خویش
زآن نگار خوش نمک دیگ دل ما جوش کرد
کآتشی در ما فگند از روی آذرگون خویش
گفت رو از خط ما تعویذ جان کن زآنکه نیست
مارگیر زلف ما در عصمت افسون خویش
ای لفیف جان تو معتل آفتهای طبع
عشق ما هر ناقصی را کی کند مقرون خویش
هرکه او در دام ما افتاد و دادش دانه عشق
همچو مرغ کشته گردد هر دم اندر خون خویش
گر خوهی کز زند عشق اندر تو افتد آتشی
نار شهوت را بکش در طبع چون کانون خویش
ای بصابون ستایش خویشتن را کرده پاک
این همه ناپاکی تو هست از صابون خویش
هرچه در ضمن کتب لفظیست دانی معنیش
آخر ای عالم چرایی جاهل از مضمون خویش
حکم افلاطون رایت گر همه حکمت بود
چون ارسطو کن خلاف رای افلاطون خویش
زآن نداری روشنایی کآهن سرد دلت
چون درون آینه است ای صیقل بیرون خویش
از متاع دیگران بازار خویش آراستی
زین چنین سودا چه باشد سودت ای مغبون خویش
اهل دل در کار خرج از معدن جان می کنند
صرف کن سیم و زر از گنجینه قارون خویش
ای بتزویر و حیل چون سامری گوساله ساز
گاو بازی زین نمط کم گیر بر گردون خویش
از اشاراتی که کردم من ترا دادم شفا
گرچه رنجورم علاجت کردم از قانون خویش
چون ترازو راست شو تا سیف فرغانی ترا
سیم و زر موزون دهد از طبع ناموزون خویش
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۴۰ - ای که در باغ جمالست رخ تو چون گل
ای که در باغ جمالست رخ تو چون گل
گل تو در سخن آورد مرا چون بلبل
گر ببستان نگری ور بگلستان گذری
باد بر خاک نهد پیش تو رخساره گل
نیست با عز تو در کوی تو درویشی عار
هست از بند غلامی تو آزادی ذل
عشق تو تاختن آورد و مرا کرد شکار
چیست عصفور که سیمرغ درو زد چنگل
عجمی وار مرا سلسله در گردن کرد
هندوی زلف تو ای ترک تتاری کاکل
تشنه وصل ترا چند سبو زد بر سنگ
طاق ابروی تو آن آب لطافت را پل
هر که بی راه بر عشق تو ره رفت او را
زلف تو راه زد ای روی تو هادی سبل
تو بدین حسن در ایام فزودی فتنه
من بدین شعر در آفاق فگندم غلغل
بسخن مرد ز عشاق تو نتواند شد
همچو شاهین نشود خاد بزرین زنگل
ادبم گفت خمش باش و دگر شعر مگو
نتوانم که مرا شوق (تو) می گوید قل
سیف فرغانی در زمره عشاق تو نیست
اسب شطرنج بمیدان نرود با دلدل
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۵۱ - باغ را گرچه برخ کرد بهشت آیین گل
باغ را گرچه برخ کرد بهشت آیین گل
همچو روی تو نباشد برخ رنگین گل
باغ در جلوه و بلبل (شده) صاحب تمکین
حال دیگر شده چون آمده در تلوین گل
چند گویم سخن باغ که همچون خارست
بوستان در ره عشاق تو با چندین گل
رخ تو آتش کانون جمالست و از آن
شهر پر می شود از روی تو در تشرین گل
جای آنست که از گلشن حسنت رضوان
از پی زیب نهد بر رخ حورالعین گل
شکل موزون تو نظمی است رخت شه بیتش
ناظم صنع بسی کرده درو تضمین گل
گر تو دستور دهی ماه بروبد هر شب
از سر کوی تو با مکنسه پروین گل
خویشتن را همه تن جسم خوهد چون نرگس
تا نظر در رخ خوب تو کند مسکین گل
چیست فردوس چو در وی ننمایی تو جمال
چه بود باغ که او را نکند تزیین گل
من بدیدار تو از وجد بیارامم اگر
شورش بلبل دیوانه کند تسکین گل
تو چنین سرو سمن بار مرو در بستان
کز خجالت نکند یاسمن و نسرین گل
ای عروس چمن از پرده خجلت پس ازین
روی منمای که در جلوه درآمد این گل
اندرین باغ شکر با گل و گل با شکرست
چون درآیی شکری می خور و بر می چین گل
در بهاران ز من این دسته گل خاص تر است
گر چه نزد همه عام است بفروردین گل
سیف فرغانی جان داد و ترا نیست غمی
آری از مردن بلبل نشود غمگین گل
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۷۲ - مدتی شد که من از عشق تو سودا دارم
مدتی شد که من از عشق تو سودا دارم
غم و اندوه ترا در دل و جان جا دارم
یوسف مصر ملاحت شدی ای جان عزیز
ور نه من با تو چرا مهر زلیخا دارم
گوئیم دست بدار از خود ودر ما پیوند
خود مرا دست کجا تا زخودش وا دارم
حور فردوس مرا گر بتمنا طلبد
من نه آنم که بغیر از تو تمنا دارم
گرچه آنجا که تویی می نرسم از سر جهد
پایم ارچند که اینجاست دل آنجا دارم
یک بیک جز تو فرامش کنم وبر دو جهان
چار تکبیر بگویم چو ترا یاد آرم
ور زصحرا بسوی خانه روم بی یادت
همچو خر بهر علف روی بصحرا دارم
چونکه دریای دل از موج غمت درشورست
من که یک قطره آبم دل دریا دارم
من درین خانه برای تو مقیمم ورنی
قبه یی برتر ازین گنبد اعلا دارم
وعده وصل ترا خلق جهان منتظرند
این توقع نه من دلشده تنها دارم
چهره زرد مرا هرکه ببیند داند
که من ازآل رخت اینهمه تمغا دارم
سیف فرغانی هر روز چو سعدی گوید
این منم بی تو که پروای تماشا دارم
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۷۵ - گر کسی را حسد آید که ترا می نگرم
گر کسی را حسد آید که ترا می نگرم
من نه در روی تو، در صنع خدا می نگرم
من از آن توام و هرچه مرا هست تراست
روشنست اینکه بچشم تو ترا می نگرم
خصم گوید که روا نیست نظر در رویش
من اگر هست و اگر نیست روا می نگرم
تشنه ام نیست شگفت ار طلبم آب حیات
دردمندم نه عجب گر بدوا می نگرم
نور حسنیست درآن روی،بدان ملتفتم
من در آن آینه از بهر صفا می نگرم
روی زیبای تو آرام و قرار از من برد
من دگرباره در آن روی چرا می نگرم
هر طرف می نگرم تا که ببینم رویت
چون تو در جان منی من بکجا می نگرم
بحیات خودم امید نمی ماند هیچ
چون بحال خود و انصاف شما مینگرم
مدتی شد که بمن روی همی ننمایی
عیب بختست نه آن تو چو وامی نگرم
سیف فرغانی در غیر نظر چند کنی
گل چو دستم ندهد زآن بگیا می نگرم
ور میسر نشود دیدن رویت چکنم
(می روم وز سر حسرت بقفا می نگرم)
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۸۳ - ای سعادت مددی کن که بدان یار رسم
ای سعادت مددی کن که بدان یار رسم
لطف کن تا من دل داده بدلدار رسم
او زمن بنده باین دیده خون بار رسد
من ازآن دوست بیاقوت شکربار رسم
عندلیبم ز چمن دور زبانم بستست
آن زمان در سخن آیم که بگلزار رسم
تا بدان دوست رسم بگذرم از هر چه جزاوست
بزنم بر سپه آنگه بسپهدار رسم
نخوهم ملک دو عالم چو ببینم رویش
جنتم یاد نیاید چو بدیدار رسم
کس بدان یار برفتن نتوانست رسید
برسانیدن آن یار بدان یار رسم
گرچه نارفته بدان دوست نخواهی پیوست
تا نگویی که بدان دوست برفتار رسم
دوست پیغام فرستاد که در فرقت من
صبر کن گرچه بسالی بتو یکبار رسم
گفتمش کی بود آن بار؟ معین کن!گفت:
من گلم وقت بهاران بسر خار رسم
نعمت عشق مرا کز دگران کردم منع
گرکنی شکر چو مردان بتو بسیار رسم
توچو بیماری و، چون صحت راحت افزای
رنج زایل کنم آنگه که ببیمار رسم
از در باغ خودم میوه ده ای دوست که من
نه چنان دست درازم که بدیوار رسم
از درت گرچه گدایان بدرم واگردند
چه شود گر من درویش بدینار رسم
من برنگین سخنان ازتو نیابم بویی
ور چه در گفتن طامات بعطار رسم
سیف فرغانی در کار تویی مانع من
پایم از دست بهل تا بسر کار رسم
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۹۱ - آن توانگر بمعالی که منش درویشم
آن توانگر بمعالی که منش درویشم
کنه وصفش نه چنانست که می اندیشم
گل من مایه زخاک (سر) کویش دارد
بگهر محتشمم گرچه بزر درویشم
من چو در دل ننشاندم به جز او چیزی را
دوست برخاست وبنشاند بجای خویشم
هرچه آن دشمن بود چو افگندم پس
اندرین راه جزآن دوست نیامد پیشم
تا تونبض من بیمار نگیری ای دوست
درد من دارو ومرهم نپذیرد ریشم
من همان روز که روی تو بدیدم گفتم
کآشنایی تو بیگانه کند با خویشم
فتنه دی تیز همی رفت کمان زه کرده
گفت جز ابروی او تیر ندارد کیشم
از کسانی که درین کوی چو سگ نان خواهند
کم توان یافت گدایی که من ازوی بیشم
سیف فرغانی ازین سان که گدا کرد ترا؟
آن توانگر بمعالی که منش درویشم