تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۵۳ - دلی دارم که جز جانان نخواهد
دلی دارم که جز جانان نخواهد
همین معشوقه خواهد، جان نخواهد
گر جان خواهد از وی خوبرویی
روان بدهد، ز من فرمان نخواهد
مرا گویند، سامانی نداری؟
کسی از عاشقان سامان نخواهد
گذر در کوی ما آن دوزخی راست
که جا در روضه رضوان نخواهد
سر من زین پس و شمشیر خوبان
کسی تا خون من زایشان نخواهد
مفرما صبر کان را هر که دیده ست
صبوری از من حیران نخواهد
غم آمد در دل تنگم، ندانست
که در تنگی کسی مهمان نخواهد
برنجم، گر تو خسرو را نخواهی
تو خواهی، لیک این حرمان نخواهد
همین معشوقه خواهد، جان نخواهد
گر جان خواهد از وی خوبرویی
روان بدهد، ز من فرمان نخواهد
مرا گویند، سامانی نداری؟
کسی از عاشقان سامان نخواهد
گذر در کوی ما آن دوزخی راست
که جا در روضه رضوان نخواهد
سر من زین پس و شمشیر خوبان
کسی تا خون من زایشان نخواهد
مفرما صبر کان را هر که دیده ست
صبوری از من حیران نخواهد
غم آمد در دل تنگم، ندانست
که در تنگی کسی مهمان نخواهد
برنجم، گر تو خسرو را نخواهی
تو خواهی، لیک این حرمان نخواهد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۵۴ - دلم بی وصل جانان جان نخواهد
دلم بی وصل جانان جان نخواهد
که عاشق جان بی جانان نخواهد
دل دیوانگان عاقل نگردد
سر شوریدگان سامان نخواهد
طبیب عاشقان درمان نسازد
مریض عاشقی درمان نخواهد
اگر صد روضه بر آدم کنی عرض
برون از گلشن رضوان نخواهد
ورش صد این یامین هست یعقوب
بغیر از یوسف کنعان نخواهد
اگر گویم، خلاف عقل باشد
که مفلس مملکت خوبان نخواهد
کجا خسرو لب شیرین نجوید
چرا بلبل گل خندان نخواهد؟
دلم جز روی و موی گلعذاران
تماشای گل و ریحان نخواهد
ز رویش می گریزد زلف مشکین
که پند و صحبت خاقان نخواهد
از آن خسرو ز دهلی رفت بیرون
که ملک هندویی سلطان نخواهد
که عاشق جان بی جانان نخواهد
دل دیوانگان عاقل نگردد
سر شوریدگان سامان نخواهد
طبیب عاشقان درمان نسازد
مریض عاشقی درمان نخواهد
اگر صد روضه بر آدم کنی عرض
برون از گلشن رضوان نخواهد
ورش صد این یامین هست یعقوب
بغیر از یوسف کنعان نخواهد
اگر گویم، خلاف عقل باشد
که مفلس مملکت خوبان نخواهد
کجا خسرو لب شیرین نجوید
چرا بلبل گل خندان نخواهد؟
دلم جز روی و موی گلعذاران
تماشای گل و ریحان نخواهد
ز رویش می گریزد زلف مشکین
که پند و صحبت خاقان نخواهد
از آن خسرو ز دهلی رفت بیرون
که ملک هندویی سلطان نخواهد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۵۵ - از آن سنبل که گل سر بار دارد
از آن سنبل که گل سر بار دارد
گل طبع مرا پر خار دارد
ندارد گوییا قطعا سر من
سر زلفش که سر بسیار دارد
خط شیرین به زیر لب چو طوطی ست
که شکر پاره در منقار دارد
تو خورشیدی و جانم ذره آسا
هوای عشقت، ای دلدار، دارد
خطا باشد که زلفت مشک خوانم
که در هر چین دو صد تاتار دارد
نیم بلبل، چرا آن زاغ زلفت؟
نشیمن گاه در گلزار دارد
ز بار هجر خسرو برنگردد
که با روی وصالش کار دارد
گل طبع مرا پر خار دارد
ندارد گوییا قطعا سر من
سر زلفش که سر بسیار دارد
خط شیرین به زیر لب چو طوطی ست
که شکر پاره در منقار دارد
تو خورشیدی و جانم ذره آسا
هوای عشقت، ای دلدار، دارد
خطا باشد که زلفت مشک خوانم
که در هر چین دو صد تاتار دارد
نیم بلبل، چرا آن زاغ زلفت؟
نشیمن گاه در گلزار دارد
ز بار هجر خسرو برنگردد
که با روی وصالش کار دارد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۵۶ - سوار من که ره در سینه دارد
سوار من که ره در سینه دارد
زبان پر مهر و دل پر کینه دارد
خیال اسپ او، شطرنج بازی
همه با استخوان سینه دارد
ز سم بوسیدن شکر دهانان
سمند او به پا شیرینه دارد
ازین پس ما و درویشی، چو درویش
هوس پوشیدن پشمینه دارد
کند بر ما جفاها و نداند
که حق صحبت دیرینه دارد
ازین مه نیست امروزینه این جور
که دل بر دوستان پر کینه دارد
دل خسرو به پا مالد نترسد
مگر پا بر سر گنجینه دارد
زبان پر مهر و دل پر کینه دارد
خیال اسپ او، شطرنج بازی
همه با استخوان سینه دارد
ز سم بوسیدن شکر دهانان
سمند او به پا شیرینه دارد
ازین پس ما و درویشی، چو درویش
هوس پوشیدن پشمینه دارد
کند بر ما جفاها و نداند
که حق صحبت دیرینه دارد
ازین مه نیست امروزینه این جور
که دل بر دوستان پر کینه دارد
دل خسرو به پا مالد نترسد
مگر پا بر سر گنجینه دارد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۵۷ - فلک با کس دل یکتا ندارد
فلک با کس دل یکتا ندارد
ز صد دیده یکی بینا ندارد
درخت دهر سر تا پای خارا است
تو گل جویی و او اصلا ندارد
جهان از مردمی ها مردمان را
نویدی می دهد، اما ندارد
کسی از هفت بام چرخ بگذشت
که باغ هشت در مأموا ندارد
کسی کاین جا مربع می نشیند
در ایوان مثمن جا ندارد
چرا خسرو، نیندیشی تو امروز؟
از آن فردا که پس فردا ندارد
ز صد دیده یکی بینا ندارد
درخت دهر سر تا پای خارا است
تو گل جویی و او اصلا ندارد
جهان از مردمی ها مردمان را
نویدی می دهد، اما ندارد
کسی از هفت بام چرخ بگذشت
که باغ هشت در مأموا ندارد
کسی کاین جا مربع می نشیند
در ایوان مثمن جا ندارد
چرا خسرو، نیندیشی تو امروز؟
از آن فردا که پس فردا ندارد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۵۸ - بتی کز دیدنش جان مست گردد
بتی کز دیدنش جان مست گردد
درون جان من پیوست گردد
مگو کز دیدن من، چیست حالت؟
چو دیوانه که از می مست گردد
چو در گیسو گره بندی، بسا دل
که اقطاع ترا دربست گردد
دلی کز سنگ صد بار آهنین تر
ز یک پیکان چشمت پست گردد
ببین در جان من، مخرام، جانا
که دیده زیر پایت پست گردد
اگر خامه کند وصف جمالت
که خسرو را قلم در دست گردد
درون جان من پیوست گردد
مگو کز دیدن من، چیست حالت؟
چو دیوانه که از می مست گردد
چو در گیسو گره بندی، بسا دل
که اقطاع ترا دربست گردد
دلی کز سنگ صد بار آهنین تر
ز یک پیکان چشمت پست گردد
ببین در جان من، مخرام، جانا
که دیده زیر پایت پست گردد
اگر خامه کند وصف جمالت
که خسرو را قلم در دست گردد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۵۹ - جفا کن بو که این دل بازگردد
جفا کن بو که این دل بازگردد
دمی با جان من دمساز گردد
به رعنایی چنین مخرام و مستیز
که شهری نیم کشت ناز گردد
چو نامت گویم و ناله برآرم
دل و جان همره آواز گردد
نگویم حال خود با کس نخواهم
که کس با درد من انباز گردد
چو ما مردیم بگشا روی و بگذار
که درهای قیامت باز گردد
چه حد هر خسیسی لاف عشقت
مگس نبود که صید باز گردد
چه جای عافیت باشد دلی را؟
که گرد غمزه غماز گردد
گر آهو چند تگ دارد، نشاید
که گرد ترک تیرانداز گردد
کند افسانه روز بد خویش
شبی گر خسروت همراز گردد
دمی با جان من دمساز گردد
به رعنایی چنین مخرام و مستیز
که شهری نیم کشت ناز گردد
چو نامت گویم و ناله برآرم
دل و جان همره آواز گردد
نگویم حال خود با کس نخواهم
که کس با درد من انباز گردد
چو ما مردیم بگشا روی و بگذار
که درهای قیامت باز گردد
چه حد هر خسیسی لاف عشقت
مگس نبود که صید باز گردد
چه جای عافیت باشد دلی را؟
که گرد غمزه غماز گردد
گر آهو چند تگ دارد، نشاید
که گرد ترک تیرانداز گردد
کند افسانه روز بد خویش
شبی گر خسروت همراز گردد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۶۰ - زهر تن چشم او جان را بدزدد
زهر تن چشم او جان را بدزدد
زهر دل زلفش ایمان را بدزدد
هزاران عمر باید مزد دزدیدش
چو آن عیار ما جان را بدزدد
بت محمل نشین زان ره که رفته ست
رهی خواهد بیابان را بدزدد
گرم ناوک زند خواهد دل من
که از بس شوق پیکان را بدزدد
خوش آن ساعت که از وی بوسه خواهم
وی آن لبهای خندان را بدزدد
چو دزدانم کشد آن در و گوهر
چو گاه خنده دندان را بدزدد
غمت دزدیده عقلم را که دیده ست
که دزد آید نگهبان را بدزدد
ز شرم مردمان تا چند چشمم
به دیده اشک غلطان را بدزدد
نخسپد کس شب از افغان خسرو
اگر چه در دل افغان را بدزدد
زهر دل زلفش ایمان را بدزدد
هزاران عمر باید مزد دزدیدش
چو آن عیار ما جان را بدزدد
بت محمل نشین زان ره که رفته ست
رهی خواهد بیابان را بدزدد
گرم ناوک زند خواهد دل من
که از بس شوق پیکان را بدزدد
خوش آن ساعت که از وی بوسه خواهم
وی آن لبهای خندان را بدزدد
چو دزدانم کشد آن در و گوهر
چو گاه خنده دندان را بدزدد
غمت دزدیده عقلم را که دیده ست
که دزد آید نگهبان را بدزدد
ز شرم مردمان تا چند چشمم
به دیده اشک غلطان را بدزدد
نخسپد کس شب از افغان خسرو
اگر چه در دل افغان را بدزدد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۶۱ - زمانه چون تو دلجویی ندارد
زمانه چون تو دلجویی ندارد
فلک مثل تو مهرویی ندارد
بنامیزد نسیمی کان تو داری
گل سوری ازان بویی ندارد
چو بدخویی کند چشم تو با من
دلم گوید که بدخویی ندارد
تن من موی شد بهر میانت
چو بهره از میان مویی ندارد
سر من بر سر زانوست از تو
سر من هیچ زانویی ندارد
سخن بشنو مگر از بنده خسرو
جهان چون او سخنگویی ندارد
فلک مثل تو مهرویی ندارد
بنامیزد نسیمی کان تو داری
گل سوری ازان بویی ندارد
چو بدخویی کند چشم تو با من
دلم گوید که بدخویی ندارد
تن من موی شد بهر میانت
چو بهره از میان مویی ندارد
سر من بر سر زانوست از تو
سر من هیچ زانویی ندارد
سخن بشنو مگر از بنده خسرو
جهان چون او سخنگویی ندارد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۶۲ - دلی کو چون تو دلداری ندارد
دلی کو چون تو دلداری ندارد
بر اهل عشق مقداری ندارد
ز سر تا پای زلفت یک شکن نیست
که در هر مو گرفتاری ندارد
ندانم زاهدی کز کفر زلفت
به زیر خرقه زناری ندارد
کدامین گل به بستان سرخ روید
که از تو در جگر خاری ندارد
دهان پسته ماند با دهانت
ولیکن نغز گفتاری ندارد
کسی کو روی تو دیده ست، هرگز
نظر بر پند غمخواری ندارد
من از خمخانه دردی کشیدم
که آنجا محتسب کاری ندارد
که آب خوش خورد از عقل آن کس
که ره در کوی خماری ندارد
بیا و دست گیر افتاده ای را
که جز تو در جهان یاری ندارد
مگو کز هجر من چون است خسرو
امید زیستن باری ندارد
بر اهل عشق مقداری ندارد
ز سر تا پای زلفت یک شکن نیست
که در هر مو گرفتاری ندارد
ندانم زاهدی کز کفر زلفت
به زیر خرقه زناری ندارد
کدامین گل به بستان سرخ روید
که از تو در جگر خاری ندارد
دهان پسته ماند با دهانت
ولیکن نغز گفتاری ندارد
کسی کو روی تو دیده ست، هرگز
نظر بر پند غمخواری ندارد
من از خمخانه دردی کشیدم
که آنجا محتسب کاری ندارد
که آب خوش خورد از عقل آن کس
که ره در کوی خماری ندارد
بیا و دست گیر افتاده ای را
که جز تو در جهان یاری ندارد
مگو کز هجر من چون است خسرو
امید زیستن باری ندارد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۶۳ - دل من خون شد و جانان نداند
دل من خون شد و جانان نداند
وگر گوییم قدر آن نداند
مسلمانان، کرا گویم غم عشق؟
که کس کار مرا سامان نداند
مسیحا مرده داند زنده کردن
ولی درد مرا درمان نداند
چه سود این رنج دیدن چون منی را؟
که اندوه من این نادان نداند
دل دیوانه خودکام دارم
که فرمان مرا فرمان نداند
کسی کاشفته او گشت، زنهار
که کار عیش را سامان نداند
مسلمان نیست او در مذهب ما
که کفر عاشقان ایمان نداند
نباشد عشقبازان را سر عقل
که درد عاشقی چندان نداند
یکی سرو روان همسایه ماست
که رفتن جز میان جان نداند
گهی باشد که در مستی لبش را
ببوسم کاین خبر دندان نداند
تو چشم و غمزه را کشتن میاموز
که کس این شیوه به زیشان نداند
خیالت بین به چشمم تا نگویی
که گل رستن به شورستان نداند
نگارینا، دل سنگیت هرگز
حق آزرده هجران نداند
نداند رفت خسرو جز به کویت
که بلبل جز ره بستان نداند
وگر گوییم قدر آن نداند
مسلمانان، کرا گویم غم عشق؟
که کس کار مرا سامان نداند
مسیحا مرده داند زنده کردن
ولی درد مرا درمان نداند
چه سود این رنج دیدن چون منی را؟
که اندوه من این نادان نداند
دل دیوانه خودکام دارم
که فرمان مرا فرمان نداند
کسی کاشفته او گشت، زنهار
که کار عیش را سامان نداند
مسلمان نیست او در مذهب ما
که کفر عاشقان ایمان نداند
نباشد عشقبازان را سر عقل
که درد عاشقی چندان نداند
یکی سرو روان همسایه ماست
که رفتن جز میان جان نداند
گهی باشد که در مستی لبش را
ببوسم کاین خبر دندان نداند
تو چشم و غمزه را کشتن میاموز
که کس این شیوه به زیشان نداند
خیالت بین به چشمم تا نگویی
که گل رستن به شورستان نداند
نگارینا، دل سنگیت هرگز
حق آزرده هجران نداند
نداند رفت خسرو جز به کویت
که بلبل جز ره بستان نداند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۶۴ - دلم جز کوی تو مسکن نداند
دلم جز کوی تو مسکن نداند
تماشای گل و گلشن نداند
هر آن نظارگی کان روی بیند
به پای خود ره مسکن نداند
به هر چشمی دریغ است آن چنان روی
که نامحرم در او دیدن نداند
چو جرعه ریخت هجران خون من، وای
که آن ساقی مرد افگن نداند
گر آن بدخشم را دریابی، ای باد
بگویی آنچنان کز من نداند
فرو خور آه را، ای جان و می سوز
که دود ما ره روزن نداند
برو، ای سر، تو هم با عقل دلگیر
که ما مستیم و عقل این فن نداند
حدیث درد با افسردگان نیست
که این ره دل شناسد، تن نداند
خدایا، دوست کامش دار، هر چند
که درد خسرو آن دشمن نداند
تماشای گل و گلشن نداند
هر آن نظارگی کان روی بیند
به پای خود ره مسکن نداند
به هر چشمی دریغ است آن چنان روی
که نامحرم در او دیدن نداند
چو جرعه ریخت هجران خون من، وای
که آن ساقی مرد افگن نداند
گر آن بدخشم را دریابی، ای باد
بگویی آنچنان کز من نداند
فرو خور آه را، ای جان و می سوز
که دود ما ره روزن نداند
برو، ای سر، تو هم با عقل دلگیر
که ما مستیم و عقل این فن نداند
حدیث درد با افسردگان نیست
که این ره دل شناسد، تن نداند
خدایا، دوست کامش دار، هر چند
که درد خسرو آن دشمن نداند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۶۵ - اگر چشم تو روزی بر مه افتد
اگر چشم تو روزی بر مه افتد
مه از خورشید باشد، در ته افتد
وگر شکل زنخدانت ببیند
روانی آب حیوان در چه افتد
چو در خندیدن آید باغ رویت
گل اندر دیده مهر و مه افتد
کند پیوند عمر از صبح رویت
چو روز عمر گل را کوته افتد
نخواهم بعد ازین مه را ببینم
گذر گر بر منت بعد از مه افتد
به رویت خواهم، الحمدی بخوانم
غلط، ترسم که در بسم الله افتد
دلم را در سر زلفت ره افتاد
غریبان را به هندوستان ره افتد
چو خواهد عارضت عشاق را عرض
نظر بر من پس از چندین گه افتد
فغان، ای جان که در خسرو فراقت
چنان افتاد کاتش در که افتد
مه از خورشید باشد، در ته افتد
وگر شکل زنخدانت ببیند
روانی آب حیوان در چه افتد
چو در خندیدن آید باغ رویت
گل اندر دیده مهر و مه افتد
کند پیوند عمر از صبح رویت
چو روز عمر گل را کوته افتد
نخواهم بعد ازین مه را ببینم
گذر گر بر منت بعد از مه افتد
به رویت خواهم، الحمدی بخوانم
غلط، ترسم که در بسم الله افتد
دلم را در سر زلفت ره افتاد
غریبان را به هندوستان ره افتد
چو خواهد عارضت عشاق را عرض
نظر بر من پس از چندین گه افتد
فغان، ای جان که در خسرو فراقت
چنان افتاد کاتش در که افتد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۶۶ - مهی چون او به دست من نیفتد
مهی چون او به دست من نیفتد
وگر افتد، چنین روشن نیفتد
نمی دانم چه سر دارد، که تیغش
مرا خود هرگز از گردن نیفتد
ز بخت خود پریشانم که یک شب
سر زلفش به دست من نیفتد
نبیند کس دگر گل را شکفته
اگر بوی تو در گلشن نیفتد
تو ناوک می زنی از غمزه و من
برو لرزان که بر دشمن نیفتد
مرو دامن کشان تا گرد غیری
ز خاک ره بر آن دشمن نیفتد
چو خسرو از توام، ای چشم روشن
نظر بر هیچ سیمین تن نیفتد
وگر افتد، چنین روشن نیفتد
نمی دانم چه سر دارد، که تیغش
مرا خود هرگز از گردن نیفتد
ز بخت خود پریشانم که یک شب
سر زلفش به دست من نیفتد
نبیند کس دگر گل را شکفته
اگر بوی تو در گلشن نیفتد
تو ناوک می زنی از غمزه و من
برو لرزان که بر دشمن نیفتد
مرو دامن کشان تا گرد غیری
ز خاک ره بر آن دشمن نیفتد
چو خسرو از توام، ای چشم روشن
نظر بر هیچ سیمین تن نیفتد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۶۷ - گر او بی یاد ما در می نیفتد
گر او بی یاد ما در می نیفتد
فراموشیش پی در پی نیفتد
نصیحت می کنم دل را که بازآی
ولیکن دل ازینها پی نیفتد
بریزم خون خود بر آستانت
اگر چه از رخت هر پی نیفتد
گهی بر من نیفتد چشم مستت
نگویی با منت تا کی نیفتد
درآمد عشق و تقوی خانه بگذاشت
که زهد و توبه را با می نیفتد
چه پرسی با تن و جانی پر از درد؟
همان دان آتش اندر نی نیفتد
اگر چ افتاد خسرو زو به صد رنج
خدایا، رنج من بر وی نیفتد
فراموشیش پی در پی نیفتد
نصیحت می کنم دل را که بازآی
ولیکن دل ازینها پی نیفتد
بریزم خون خود بر آستانت
اگر چه از رخت هر پی نیفتد
گهی بر من نیفتد چشم مستت
نگویی با منت تا کی نیفتد
درآمد عشق و تقوی خانه بگذاشت
که زهد و توبه را با می نیفتد
چه پرسی با تن و جانی پر از درد؟
همان دان آتش اندر نی نیفتد
اگر چ افتاد خسرو زو به صد رنج
خدایا، رنج من بر وی نیفتد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۶۸ - خطی از لعل جانان می برآید
خطی از لعل جانان می برآید
که دود از روزن جان می برآید
سر زلفش بنفشه دسته بسته
ز اطراف گلستان می برآید
برآمد ماه تابان در شب اینجا
شبی از ماه تابان می برآید
ز کافور تو سنبل می زند سر
ز یاقوت تو ریحان می برآید
مسلمانان، نگهدارید خود را
که کفر کج ز ایمان می برآید
دل خسرو در آن زلف است دانم
از آن خاطر پریشان می برآید
که دود از روزن جان می برآید
سر زلفش بنفشه دسته بسته
ز اطراف گلستان می برآید
برآمد ماه تابان در شب اینجا
شبی از ماه تابان می برآید
ز کافور تو سنبل می زند سر
ز یاقوت تو ریحان می برآید
مسلمانان، نگهدارید خود را
که کفر کج ز ایمان می برآید
دل خسرو در آن زلف است دانم
از آن خاطر پریشان می برآید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۶۹ - به سالی کی چنین ماهی برآید؟
به سالی کی چنین ماهی برآید؟
وگر آید، ز چه گاهی برآید
ز رخسارش ز حسن جعد مشکین
کجا از تیره شب ماهی برآید؟
اگر آیینه حسن است روشن
بگیرد زنگ، اگر آهی برآید
بسا خرمن که در یکدم بسوزد
از آن آتش که ناگاهی برآید
همه شب تا سحر بیدار باشم
بود کان مه سحرگاهی برآید
گدایی گر به کویی دل فروشد
که از جان بگذرد، شاهی برآید
عجب نبود در آن میخانه خسرو
گر از پیکار گمراهی برآید
وگر آید، ز چه گاهی برآید
ز رخسارش ز حسن جعد مشکین
کجا از تیره شب ماهی برآید؟
اگر آیینه حسن است روشن
بگیرد زنگ، اگر آهی برآید
بسا خرمن که در یکدم بسوزد
از آن آتش که ناگاهی برآید
همه شب تا سحر بیدار باشم
بود کان مه سحرگاهی برآید
گدایی گر به کویی دل فروشد
که از جان بگذرد، شاهی برآید
عجب نبود در آن میخانه خسرو
گر از پیکار گمراهی برآید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۷۰ - مه او چون به ماهی برنیاید
مه او چون به ماهی برنیاید
شهی زینسان به گاهی برنیاید
چو زلف کافر هندونژادت
ز هندستان سپاهی برنیاید
به اورنگ ملاحت تا به محشر
چو او گلچهره شاهی برنیاید
دل افروزی چو او خورشید تابان
ز طرف بارگاهی برنیاید
گر او را سرو گویم راست ناید
که با قدش گیاهی برنیاید
زمانی نگذرد کز خاک کویش
نفیر دادخواهی برنیاید
گنه کارم چرا کان آتشم نیست؟
کز دود گناهی بر نیاید
برو خسرو که آهنگ درایی
درین کشور ز راهی برنیاید
شهی زینسان به گاهی برنیاید
چو زلف کافر هندونژادت
ز هندستان سپاهی برنیاید
به اورنگ ملاحت تا به محشر
چو او گلچهره شاهی برنیاید
دل افروزی چو او خورشید تابان
ز طرف بارگاهی برنیاید
گر او را سرو گویم راست ناید
که با قدش گیاهی برنیاید
زمانی نگذرد کز خاک کویش
نفیر دادخواهی برنیاید
گنه کارم چرا کان آتشم نیست؟
کز دود گناهی بر نیاید
برو خسرو که آهنگ درایی
درین کشور ز راهی برنیاید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۷۱ - سر زلف تو یاری را نشاید
سر زلف تو یاری را نشاید
که دشمن دوست داری را نشاید
اگر چه زلفت آرد تاب بازی
ولی باد بهاری را نشاید
دلا، خود را به چشم او مده، زانک
مقام استواری را نشاید
حریفش بوده ام شب مگری، ای چشم
که این شربت خماری را نشاید
به جان کندن رها کن نیم کشته
که این تن زخم کاری را نشاید
خرابم کرد چشمت، راست گفتند
که ترک مست یاری را نشاید
مران از در که خسرو بنده تست
عزیزش کن که خواری را نشاید
که دشمن دوست داری را نشاید
اگر چه زلفت آرد تاب بازی
ولی باد بهاری را نشاید
دلا، خود را به چشم او مده، زانک
مقام استواری را نشاید
حریفش بوده ام شب مگری، ای چشم
که این شربت خماری را نشاید
به جان کندن رها کن نیم کشته
که این تن زخم کاری را نشاید
خرابم کرد چشمت، راست گفتند
که ترک مست یاری را نشاید
مران از در که خسرو بنده تست
عزیزش کن که خواری را نشاید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۷۲ - گهیت از آشنایان یاد ناید
گهیت از آشنایان یاد ناید
چنین بیگانه بودن هم نشاید
که داد آن بخت خوش روزی که ما را
ز در همچون تو خورشیدی در آید
شبم کابستن است از قید اندوه
نپندازم کزو صبحی برآید
مخوان در بوستان و باغم، ای دوست
که آنجا هم دلم کم می گشاید
زبانی می دهم دل را، ولیکن
نهد بر جان ز دیده چند باید
مرا گفتی که جان می باید از تو
من بیچاره را دیگر چه باید
سر آن ناز بازی کردم، ای باد
که مرگ من ترا بازی نماید
رهی بنما که نتوان زیست بی تو
ولیکن خویش را می آزماید
نگیرد جز گرفتاران دل را
غزلهایی که خسرو می سراید
چنین بیگانه بودن هم نشاید
که داد آن بخت خوش روزی که ما را
ز در همچون تو خورشیدی در آید
شبم کابستن است از قید اندوه
نپندازم کزو صبحی برآید
مخوان در بوستان و باغم، ای دوست
که آنجا هم دلم کم می گشاید
زبانی می دهم دل را، ولیکن
نهد بر جان ز دیده چند باید
مرا گفتی که جان می باید از تو
من بیچاره را دیگر چه باید
سر آن ناز بازی کردم، ای باد
که مرگ من ترا بازی نماید
رهی بنما که نتوان زیست بی تو
ولیکن خویش را می آزماید
نگیرد جز گرفتاران دل را
غزلهایی که خسرو می سراید