تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۷۳۳ - هر شب از سودای آن زلف سیاه
هر شب از سودای آن زلف سیاه
بگذرانم از فلک من دود آه
گر کنی دعوی خوبی، می رسد
شاهدان داری دو رخ چون مهر و ماه
ماه را با ابرویت نسبت کنم
شرمساری چون نبینم زین گناه
خون چندین سوخته در گردنش
آنکه نامش کرده ای زلف سیاه
ملک دل ملک تو شد، ای شاه حسن
کامران بنشین به صدر بارگاه
خسروش خلوتگه دیدار ساخت
دیده را چون دید روشن جایگاه
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۷۳۴ - ای جفایت بر من مسکین همه
ای جفایت بر من مسکین همه
چند ازین خشم و عتاب و کین همه
قصد جانم می کنی چون دشمنان
دوست می دارم ترا با این همه
محنت من بین و رو بنمای، ازآنک
بهر رویت می کشم چندین همه
در بنا گوش تو سر در کرده زلف
کشتن ما می کند تلقین همه
تا کی آخر شربت زهرم دهی
تلخ گویی زان لب شیرین همه
کاشکی خوبان نبودندی به دهر
یا نبودندی بدین آیین همه
هر چه دانی تو بکن چون مر ترا
می رود بر خسرو مسکین همه
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۷۳۵ - ای ترا جور و جفا آیین همه
ای ترا جور و جفا آیین همه
خشم و نازت بر من مسکین همه
با رقیبان تو، ای جان، چه کنم
ظالم اند و بی کس و بی دین همه
داغ حسرت بر دلم ماندی و رفت
جان من میر منی با این همه
عالمی را با رخت عیش است و من
تلخ کامم زان لب شیرین همه
در شب هجران غمت با روی خویش
می فشانم در سحر پروین همه
ای ترا بنده شده شاهان هند
وی غلامت دلبران چین همه
نیست مانندت، بس جستیم، هیچ
در ختا و خلخ و سقین همه
پیش رویت در چمن گشتند آب
از خجالت لاله و نسرین همه
هر چه می خواهی بکن، چون مر ترا
می رود بر خسرو مسکین همه
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۷۳۶ - جان من بر دست بیدادم مده
جان من بر دست بیدادم مده
دم به دم هر روز بر بادم مده
ناله من نیست بی دردسری
گوش را ره سوی فریادم مده
داد اگر خواهم، بخواهی کشتنم
ور نخواهی کشتنم، دادم مده
جان که در محنت بپروردم بخواه
دل که در خدمت فرستادم مده
دوست گر دشمن شود رفت ای خیال
تو همم دشمن شوی، یادم مده
می دهی کوهی ز غم جان مرا
خسروم آخر، نه فرهادم، مده
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۷۳۷ - باغ بین فصل بهاری ساخته
باغ بین فصل بهاری ساخته
سرو چون سلطان کلاه افراخته
قمریان گشته غزلخوان یک طرف
پرده نوروز را بنواخته
برده باد اوراق اسناد خزان
غنچه نو مجموعه خوش ساخته
بلبل از اوراق گل کرده درست
منطق الطیر اصول فاخته
گل فروش از ریسمان شیرازه بست
دختر گل بین که چون پرداخته
وان بنفشه بین که خط سبز را
می بخواند سر فرو انداخته
مرغها چندان فرو خواند لطیف
عشقها با شعر خسرو باخته
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۷۷۳ - جان ز هجرت چیست، زار افتاده ای
جان ز هجرت چیست، زار افتاده ای
دل ز عشقت بیقرار افتاده ای
من کیم، زاری حزینی بیدلی
غم خوری بی غمگسار افتاده ای
دردمندی مستمندی خسته ای
کارزار کار زار افتاده ای
خاکی بی آبرویی در هوا
آتشین آهی ز کار افتاده ای
دردنوشی، جانفروشی در خروش
بیکسی بی کار و بار افتاده ای
جان غریبی، بی نصیبی از حبیب
دور از یار و دیار افتاده ای
مبتلایی بینوایی در بلا
جان نثار دل فگار افتاده ای
بلبلی با غلغلی بی روی گل
وز میانه بر کنار افتاده ای
پای در گل، دست بر دل، سر به پیش
رفته عزت، سخت خوار افتاده ای
بیدلی بی دلبری بی مونسی
بی زر و بی زور و زار افتاده ای
خسته فرهادی، شکسته وامقی
خسروی بی خواستگار افتاده ای
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۷۸۴ - آتش اندر آب هرگز دیده ای
آتش اندر آب هرگز دیده ای
عنبر اندر تاب هرگز دیده ای
چون دهان و لعل شورانگیز او
پسته و عناب هرگز دیده ای
شد نقاب عارضش زلف سیاه
شام پر مهتاب هرگز دیده ای
در صدف چون رشته دندان او
لؤلؤی خوشاب هرگز دیده ای
نرگسش در طاق ابرو خفته مست
مست در محراب هرگز دیده ای
در غمش خسرو چو چشم خونفشان
چشمه خوناب هرگز دیده ای
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۷۸۵ - باز بر خونم کمر بربسته ای
باز بر خونم کمر بربسته ای
وان دو ابروی سر بر بسته ای
من میان بر بستنت را بنده ام
موی را گویی کمر بر بسته ای
می روی چون تیر و در دل می خلی
تا خود از شست که بیرون جسته ای
ازتری آب از لبانت می چکد
بس که اندر چشم من بنشسته ای
تازه کردستی ز نم بر روی خود
هم به خون تازه در پیوسته ای
بر زمین پهلو نمی یارم نهاد
بس که خسرو را به مژگان خسته ای
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۷۸۸ - مشک بر اطراف مه آورده ای
مشک بر اطراف مه آورده ای
توبه به زیر گنه آورده ای
بر رخ تو کآفت جان من است
از شب یلدا سپه آورده ای
شانه کو گم کرده بر فرق تو ره
مو کشانش رو به ره آورده ای
داده ام از دیده خون، دل خسته ای
خواستم یک بوسه، نه آورده ای
رسم تو آزردن خسرو شده
باز چه رسم تبه آورده ای؟
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۸۶۰ - ای که تاراج دل و دین می دهی
ای که تاراج دل و دین می دهی
فتنه را باز این چه آیین می دهی؟
ماه از روی تو می یابد شرف
کش به یک خنده دو پروین می دهی
می دهی دل بو که جان خواهد ستد
باری آن مستان، اگر این می دهی
ندهیم چندان که خواهم بوسه ای
بارک الله، عشوه چندین می دهی
چند گویی لب به دندانت گزم
در دهان مرده یاسین می دهی
خوی ز رویت ریخت آبی بر لبت
زانکه شربت نیک شیرین می دهی
لعل تو در خون خسرو بسته شد
هم بر این شربت که رنگین می دهی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۸۶۱ - سرمه اندر چشم خودبین می کنی
سرمه اندر چشم خودبین می کنی
شانه اندر زلف پرچین می کنی
از ستم چندین که کردی کس نکرد
بس کن، از بهر که چندین می کنی؟
در غم لبهای من گویی بمیر
مرگ را بر بنده شیرین می کنی
بگذری از مهر و گویی کاین کنم
مهر می باید ترا کاین می کنی
تا بود ما و خیالت در شرف
چشم خسرو پر ز پروین می کنی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۸۶۲ - آنکه جان گویند خلقی، آن تویی
آنکه جان گویند خلقی، آن تویی
وانکه شیرین تر بود از جان تویی
شهر دل ویران شد از بیداد تو
ورچه ویران تر شود، سلطان تویی
در بلای فتنه نتوان زیستن
دیر زی، گره یکی زیشان تویی
تا کیم سوزی که دل بر جای دار
چون برین دل صاحب فرمان تویی
از گران جانی من، جانا، مرنج
چون درون جان من پنهان تویی
من خوشم، گر سوخته دارم جگر
از تو خواهم عذر، چون مهمان تویی
درد خسرو هر زمان افزون تر است
از که گیرم عیب، چون درمان تویی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۸۶۳ - ای ز رویت چشم جان را روشنی
ای ز رویت چشم جان را روشنی
زلف مشکن تا دلم را نشکنی
گفتم ایمن شو که من زآن توام
عید بر عمر است و آنگه ایمنی
چیست کز دستم نمی نوشی شراب؟
روشنم شد تشنه خون منی
هر زمان گویی منال از دوستان
چه اندر بازی، ای یار، افگنی؟
آخر این جان است کز تن می رود
آخر این تیغ است و بر من می زنی!
مانده با دامان آن یوسف دلم
آخر این خون هم در آن پیراهنی
پاک دامانی، تو دانی چاره چیست
ما و معشوق و می و تردامنی
تا چه خواهد شد، ندانم حال من
من اسیر و تیغ خوبان گردنی
خسروا، از کندن جان چاره نیست
چون نمی آری که دل را بر کنی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۸۶۴ - ترک من، بر شکل دیگر می روی
ترک من، بر شکل دیگر می روی
با مه از خوبی برابر می روی
چست بربستی قبای فتنه را
گویی از میدان به لشکر می روی
بر سر خود راه کردم مر ترا
بر حقی، گر برسرم برمی روی
چند گویی در روم در چشم تو؟
دیده در راهست، گر سر می روی
دوش گفتی مردم چشم توام
وین زمان در چشم من در می روی
سوی خسرو بین که خاک پای تست
ای که باد افگنده در سر می روی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۸۶۵ - تا فراقت تاخت بر من بارگی
تا فراقت تاخت بر من بارگی
ساختم با محنت و آوارگی
دل ز ما بردی، زهی جان پروری
خون ما خوردی، خهی غمخوارگی
چار و ناچارت چو ما فرمان بریم
چاره ما ساز در بیچارگی
چون عنان صبر بردی از کفم
یک زمان در کش عنان بارگی
وارهان یکدم از این بیداد و غم
زانکه شد بیداد غم یکبارگی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۹۴۷ - هر شبم کآهم به عالم دم زدی
هر شبم کآهم به عالم دم زدی
آتش اندر خرمن عالم زدی
سوخت جانم را غم و غم سوختی
ذره ای سوز من ار بر غم زدی
گر دلم را دست بودی بر فلک
دیده ای سقفش که چون برهم زدی
زین زبان دانی اگر جم بودمی
آسمانم بوسه بر خاتم زدی
در تن خاکی و سلطانی بدی
خاک پایم آسمان را کم زدی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۹۴۸ - من ندیدم چون تو هرگز دلبری
من ندیدم چون تو هرگز دلبری
سرکشی عاشق کش و غارتگری
از تو یک ناز و ز خوبان عالمی
وز تو تیری و ز دلها لشکری
از زمین پنهان بماند آفتاب
گر برآیی بامداد از منظری
من سری دارم که در پایت کشم
گر تو در خوبی نداری همسری
از کجا بر روزگار من فتاد
چون تو سنگین دل بلای کافری
دست نه بر سینه ام تا بنگری
آتش پوشیده در خاکستری
ماند چشمم روز و شب در چارسو
تا مگر ناگه در آیی از دری
من که از خود بر تو غیرت می برم
چون توانم دیدنت با دیگری
هر که دید از چشم خسرو خون روان
گشت هر مو بر تن او نشتری
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۹۸۶ - ترک من ای من غلام روی تو
ترک من ای من غلام روی تو
جمله شاهان جهان هندوی تو
خون ما گر ریخت در کویت چه باک
خون بهای ماست خاک کوی تو
هر چه آید در دلم غیر تو نیست
تا تویی یا خوی تو یا جوی تو
رشکم از بند قبا آید که او
ذوق ها می راند از پهلوی تو
چند می پرسی که خسرو را که کشت
غمزه تو، چشم تو، ابروی تو
فرخی سیستانی : قصاید
شمارهٔ ۱۳۳ - در تهنیت عید و مدح سلطان محمودغزنوی
عید فرخ باد بر شاه جهان
جاودانه شادمان و کامران
نعمتش پیوسته و عمرش دراز
دولتش پاینده و بختش جوان
سال و مه لشکرکش و لشکر شکن
روز و شب کشورده وکشورستان
ایزداورا یار و دولت پیشکار
اوبکام دل مکین اندرمکان
تا جهان را پادشه باید همی
پادشه محمد باد اندر جهان
باده اندر دست و خوبان پیش روی
خوبرویانی به خوبی داستان
هر یکی با قامتی چون زاد سرو
هر یکی با چهره ای چون ارغوان
جعدشان در مجلس او مشکبار
زلفشان در پیش او عنبر فشان
زلف چون چوگان زنخدان همچو گوی
ابرو و مژگانشان تیر و کمان
می گسار آنکس کز ایشان دوست تر
می زدست دوست خوشتر بیگمان
جاودان زینگونه بادا عیش او
عیش بد خواهش به تیمار وهوان
دشمن و بد گوی او را آب سرد
آتش سوزنده بادا در دهان
بد که گوید زو ملک هر گز نبود
بد خصال و بد فعال و بدنشان
نیکخوتر زوملک هر گز نبود
نیک باد آن نیک شه را جاودان
طبع او را مال درویشان بری
زو رعیت شاد خوار و شادمان
دولت او در ولایت کارساز
هیبت او بر رعیت پاسبان
شیر نر درکشور ایران زمین
از نهیبش کرد نتواند زیان
هیچ شه را در جهان آن زهره نیست
کوسخن راند ز ایران بر زبان
هر که او بر خاندانش کرد روی
زو بنستاند قدیمی خاندان
هر که او بر تو به آن بس گرد کرد؟
زو بنستاند همی آن نام و نان
تا جهان باشد جهانرا عبرتست
از حدیث بلخ و جنگ خانیان
گوییا دی بود کان چندان سپاه
اندر آن صحرا همی کندند جان
این ز اسب اندر فتاده سرنگون
وان بزیر پای اسب اندرستان
دست آن انداخته در پیش این
پای این انداخته در پیش آن
این یکی را مانده اندر چشم تیر
وان دگر را مانده اندر دل سنان
سست گشته پای خان اندرر کیب
خشک گشته دست ایلک بر عنان
مردمان را راه دشوارست نون
اندر آن دشت از فراوان استخوان
زان سپس کانسال سلطان جنگ را
تازیان آمد به بلخ از مولتان
لشکر او بیشتر در راه بود
وان گروهی دیو بود اندر میان
بی سپاه او آن سپه را نیست کرد
در جهان کس را نبوده ست این توان
خان به خواری بزاری بازگشت
از طپانچه لعل کرده روی وران
هر که رارای خراسان آمده ست
گو بیا تا بازگردی همچنان
مرغزار ما به شیر آراسته ست
بد توان کوشید با شیر ژیان
شکر ایزد را که ما را خسرویست
کار ساز و کاربین وکاردان
خسروی با دولتی نیک و قوی
خسروی با لشکری گشن و گران
جنگها کرده چو جنگ دشت بلخ
قلعه ها کنده چو ارگ سیستان
کس نداند گفت اندر هیچ جنگ
پشت او دیده ست بهمان و فلان
کار اوغزو و جهادست و مدام
تا تواند غزو را بندد میان
سند و هند از بت پرستان کرد پاک
رفت ازین سوتا بدریای روان
هندوانرا سربسر ناچیز کرد
روسیانرا داد یکچندی زمان
وقت آن آمد که در تازد به روم
نیزه اندر دست و در بازو کمان
تاج قیصر بر سر قیصر زند
همچنان چون برسر خان چترخان
خوش نخسبم تا نگوید: فرخی
شعر فتح روم گفتستی؟ بخوان !
تا جهان را تازه گرداند بهار
تاهوا را تیره گرداند خزان
تا به ایام خزان نرگس بود
تا به هنگام بهاران ارغوان
جز برای او متاباد آفتاب
جزبه کام او مگرداد آسمان
فرخی سیستانی : قطعات و ابیات بازماندهٔ قصاید
شمارهٔ ۷ - واو راست
باز یارب چونم از هجران دوست
باز چون گم گشته ام جویان دوست
تا همی خایم لب و دندان خویش
ز آرزوی آن لب و دندان دوست
دیدگانم ابر درافشان شده ست
زآرزوی لفظ در افشان دوست
من نخسبم بی خیال روی یار
من نخندم بی لب خندان دوست
من به جان بادوست پیمان کرده ام
نشکنم تا جان بود پیمان دوست
من چنینم یار گویی چون بود
آن خود دانم ندانم آن دوست