تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۸ - ای خجل از روی خوبت آفتاب
ای خجل از روی خوبت آفتاب
روز من بی تو شبی بی ماهتاب
آفتاب از دیدن رخسار تو
آنچنان خیره که چشم از آفتاب
چون مرا در هجر تو شب خواب نیست
روز وصلت چون توان دیدن بخواب
بر سر کوی تو سودا می پزم
با دل پرآتش و چشم پرآب
عقل را با عشق تو در سر جنون
صبر را از دست تو پا در رکاب
خون چکان بر آتش سودای تو
آن دل بریان من همچون کباب
در سخن زآن لب همی بارد شکر
در عرق زآن رو همی ریزد گلاب
چشم مخمورت که ما را مست کرد
توبه خلقی شکسته چون شراب
از هوایی کآید از خاک درت
آنچنان جوشد دلم کز آتش آب
جز تو از خوبان عالم کس نداشت
سرو در پیراهن و مه در نقاب
بی خطا گر خون من ریزی رواست
ای خطای تو بنزد ما صواب
تو طبیب عاشقان باشی، چرا
من دهم پیوسته سعدی را جواب
سیف فرغانی چو دیدی روی دوست
گر بشمشیرت زند رو بر متاب
روز من بی تو شبی بی ماهتاب
آفتاب از دیدن رخسار تو
آنچنان خیره که چشم از آفتاب
چون مرا در هجر تو شب خواب نیست
روز وصلت چون توان دیدن بخواب
بر سر کوی تو سودا می پزم
با دل پرآتش و چشم پرآب
عقل را با عشق تو در سر جنون
صبر را از دست تو پا در رکاب
خون چکان بر آتش سودای تو
آن دل بریان من همچون کباب
در سخن زآن لب همی بارد شکر
در عرق زآن رو همی ریزد گلاب
چشم مخمورت که ما را مست کرد
توبه خلقی شکسته چون شراب
از هوایی کآید از خاک درت
آنچنان جوشد دلم کز آتش آب
جز تو از خوبان عالم کس نداشت
سرو در پیراهن و مه در نقاب
بی خطا گر خون من ریزی رواست
ای خطای تو بنزد ما صواب
تو طبیب عاشقان باشی، چرا
من دهم پیوسته سعدی را جواب
سیف فرغانی چو دیدی روی دوست
گر بشمشیرت زند رو بر متاب
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۷ - دلبر ما کهربا بر دست بست
دلبر ما کهربا بر دست بست
هیچ می دانی چرا بر دست بست
دل بنرخ که ستاند بعد ازین
دل ربا چون کهربا بر دست بست
بندم اندر ششدر غم سخت کرد
مهره یی کآن جان فزا بر دست بست
آن نه مهره دانه دام دلست
کان صنم از بهر ما بر دست بست
مرغ دل را همچو باز نو گرفت
ریسمان آورد و پا بر دست بست
قصه دریا و در شد پایمال
چون گهر کان صفا بر دست بست
حسن روی آرای بر پشت زمین
اینچنین زیور کرا بر دست بست
گوییا هرگز چنین پیرایه یی
شاخ را از گل صبا بر دست بست
هست این مهره بر آن ساعد چنانک
آب جردی از هوا بر دست بست
هیچ می دانی چرا بر دست بست
دل بنرخ که ستاند بعد ازین
دل ربا چون کهربا بر دست بست
بندم اندر ششدر غم سخت کرد
مهره یی کآن جان فزا بر دست بست
آن نه مهره دانه دام دلست
کان صنم از بهر ما بر دست بست
مرغ دل را همچو باز نو گرفت
ریسمان آورد و پا بر دست بست
قصه دریا و در شد پایمال
چون گهر کان صفا بر دست بست
حسن روی آرای بر پشت زمین
اینچنین زیور کرا بر دست بست
گوییا هرگز چنین پیرایه یی
شاخ را از گل صبا بر دست بست
هست این مهره بر آن ساعد چنانک
آب جردی از هوا بر دست بست
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۶۱ - تا مرا آن ماه تابان دوستست
تا مرا آن ماه تابان دوستست
جمله دشمن کامیم زآن دوستست
دوستی خونت بخواهد ریختن
هوش دارای دل که این آن دوستست
کی بمن پردازی ای جان چون ترا
هر طرف چون من هزاران دوستست
دوست می دارد ترامسکین دلم
عیب نتوان کردنش جان دوستست
با دلم زلف ترا پیوندهاست
کافرست اما مسلمان دوستست
هرکه با من بیندت گوید همی
کین گدا با چون تو سلطان دوستست
آشکارش خلق دشمن می شوند
هر که چون من باتو پنهان دوستست
دشمن او می شود پیراهنش
دامنش گربا گریبان دوستست
عاشقان را عامیان گر دشمنند
دیو کی با نوع انسان دوستست
همچو باز از بانگ زاغانش چه باک
بلبلی گر با گلستان دوستست
سایه محروم است ازآن گوید چرا
ذره با خورشید تابان دوستست
هرکه همچون من به جز تو میل کرد
عاشقش مشمر که سگ نان دوستست
سیف فرغانی بکن گر عاشقی
جان فدای او که جانان دوستست
جمله دشمن کامیم زآن دوستست
دوستی خونت بخواهد ریختن
هوش دارای دل که این آن دوستست
کی بمن پردازی ای جان چون ترا
هر طرف چون من هزاران دوستست
دوست می دارد ترامسکین دلم
عیب نتوان کردنش جان دوستست
با دلم زلف ترا پیوندهاست
کافرست اما مسلمان دوستست
هرکه با من بیندت گوید همی
کین گدا با چون تو سلطان دوستست
آشکارش خلق دشمن می شوند
هر که چون من باتو پنهان دوستست
دشمن او می شود پیراهنش
دامنش گربا گریبان دوستست
عاشقان را عامیان گر دشمنند
دیو کی با نوع انسان دوستست
همچو باز از بانگ زاغانش چه باک
بلبلی گر با گلستان دوستست
سایه محروم است ازآن گوید چرا
ذره با خورشید تابان دوستست
هرکه همچون من به جز تو میل کرد
عاشقش مشمر که سگ نان دوستست
سیف فرغانی بکن گر عاشقی
جان فدای او که جانان دوستست
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۰۹ - آن نگاری کو رخ گلرنگ داشت
آن نگاری کو رخ گلرنگ داشت
بی رخش آیینه دل زنگ داشت
وآن هلال ابرو که چون ماه تمام
غره یی در طره شبرنگ داشت
یک نظر کرد و مرا از من ببرد
جادوی چشمش چنین نیرنگ داشت
چون نگین بر دل نشان خویش کرد
یار نام آور که از ما ننگ داشت
دل برفت و خانه بر غم شد فراخ
کانده او جای بر دل تنگ داشت
بی غم او مرده کش باشد چو نعش
قطب گردونی که هفت اورنگ داشت
هم ز دست او قفا خوردم چو چنگ
گرچه بر زانوم همچون چنگ داشت
صد نوا شد پرده افغان من
ارغنون عشقش این آهنگ داشت
روز و شب چون دیگ جوشان ناله کرد
آب خامش چون گذر بر سنگ داشت
سیف فرغانی بصلحش پیش رفت
گرچه او در قبضه تیغ جنگ داشت
آفتابی اینچنین بر کس نتافت
تا اسد خورشید و مه خرچنگ داشت
بی رخش آیینه دل زنگ داشت
وآن هلال ابرو که چون ماه تمام
غره یی در طره شبرنگ داشت
یک نظر کرد و مرا از من ببرد
جادوی چشمش چنین نیرنگ داشت
چون نگین بر دل نشان خویش کرد
یار نام آور که از ما ننگ داشت
دل برفت و خانه بر غم شد فراخ
کانده او جای بر دل تنگ داشت
بی غم او مرده کش باشد چو نعش
قطب گردونی که هفت اورنگ داشت
هم ز دست او قفا خوردم چو چنگ
گرچه بر زانوم همچون چنگ داشت
صد نوا شد پرده افغان من
ارغنون عشقش این آهنگ داشت
روز و شب چون دیگ جوشان ناله کرد
آب خامش چون گذر بر سنگ داشت
سیف فرغانی بصلحش پیش رفت
گرچه او در قبضه تیغ جنگ داشت
آفتابی اینچنین بر کس نتافت
تا اسد خورشید و مه خرچنگ داشت
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۱۷ - یار در شیرینی از شکر گذشت
یار در شیرینی از شکر گذشت
عشق در دلسوزی از آذر گذشت
چون کنم چون انگبین آگاه نیست
زآنکه بی او شمع را بر سر گذشت
باد زلفش را پریشان کرد دی
بوی او خوش شد چو بر عنبر گذشت
می نیارم زآن رقیبان چو دیو
گرد کوی آن پری پیکر گذشت
منع را بر آستان خفته است سگ
زآن نمی آرد گدا بردر گذشت
دی مرا پرسید یار از حال صبر
گفتمش تو دیر زی کو در گذشت
آب چشمم بی تو بگذشت از سرم
بی تو این دارم یکی از سرگذشت
او مرا طالب من اورا عاشقم
انتظار از حد شد و از مر گذشت
راست چون لیلی و مجنون هر دو را
عمر در سودای یکدیگر گذشت
یار دی اشعار من می خواند، گفت
پایه شعر تو از خوشتر گذشت
گفتم آری این عجب نبود ازآنک
آب شیرین شد چوبر شکر گذشت
سیف فرغانی بیمن ذکر دوست
گوهر نظمت بقدر از زر گذشت
عشق در دلسوزی از آذر گذشت
چون کنم چون انگبین آگاه نیست
زآنکه بی او شمع را بر سر گذشت
باد زلفش را پریشان کرد دی
بوی او خوش شد چو بر عنبر گذشت
می نیارم زآن رقیبان چو دیو
گرد کوی آن پری پیکر گذشت
منع را بر آستان خفته است سگ
زآن نمی آرد گدا بردر گذشت
دی مرا پرسید یار از حال صبر
گفتمش تو دیر زی کو در گذشت
آب چشمم بی تو بگذشت از سرم
بی تو این دارم یکی از سرگذشت
او مرا طالب من اورا عاشقم
انتظار از حد شد و از مر گذشت
راست چون لیلی و مجنون هر دو را
عمر در سودای یکدیگر گذشت
یار دی اشعار من می خواند، گفت
پایه شعر تو از خوشتر گذشت
گفتم آری این عجب نبود ازآنک
آب شیرین شد چوبر شکر گذشت
سیف فرغانی بیمن ذکر دوست
گوهر نظمت بقدر از زر گذشت
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۲۴ - جانم از عشقت پریشانی گرفت
جانم از عشقت پریشانی گرفت
کارم از هجر تو ویرانی گرفت
وصل تو دشوار یابد چون منی
مملکت نتوان بآسانی گرفت
گر سعادت یار باشد بنده را
سهل باشد ملک و سلطانی گرفت
دست در زلفت بنادانی زدم
مار را کودک بنادانی گرفت
دوست بی همت نگردد ملک کس
ملک بی شمشیر نتوانی گرفت
حسن رویت ای صنم آفاق را
راست چون دین مسلمانی گرفت
بر سر بالین عشاقت بشب
خواب چون بلبل سحرخوانی گرفت
گفتمت کامم بده، گفتی بطنز
من بدادم گر تو بتوانی گرفت
دربهای وصل اگر جان میخوهی
راضیم چون نرخش ارزانی گرفت
اینچنین ملکی که سلطان را نبود
چون تواند سیف فرغانی گرفت
کارم از هجر تو ویرانی گرفت
وصل تو دشوار یابد چون منی
مملکت نتوان بآسانی گرفت
گر سعادت یار باشد بنده را
سهل باشد ملک و سلطانی گرفت
دست در زلفت بنادانی زدم
مار را کودک بنادانی گرفت
دوست بی همت نگردد ملک کس
ملک بی شمشیر نتوانی گرفت
حسن رویت ای صنم آفاق را
راست چون دین مسلمانی گرفت
بر سر بالین عشاقت بشب
خواب چون بلبل سحرخوانی گرفت
گفتمت کامم بده، گفتی بطنز
من بدادم گر تو بتوانی گرفت
دربهای وصل اگر جان میخوهی
راضیم چون نرخش ارزانی گرفت
اینچنین ملکی که سلطان را نبود
چون تواند سیف فرغانی گرفت
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۳۴ - ای چو انجم جیش حسنت بی عدد
ای چو انجم جیش حسنت بی عدد
ماه از روی تو می خواهد مدد
محرم قرب ترا میقات وصل
مجرم بعد ترا شمشیر حد
وی الف قدی که بی وصل توم
حرف با تشدید هجران یافت مد
در حساب حسن تو بی کار شد
راست چون دست اشل انگشت عد
رفتی و اندوه تو در دل بماند
همچونم در خاک و گرد اندر نمد
صبر در دل زآتش هجران تو
جا نمی گیرد چو آب اندر سبد
منکر هجرت عذابی می کند
مرده دل را که هست از تن لحد
سنگ دل از گازر اندوه تو
می خورد چون جامه چرکین لگد
آفتابا در فراقت هر نفس
صبح شوق از شرق جانم می دمد
بی مه رویت که شب روزست ازو
آفتاب از سایه ما می رمد
سیف فرغانی بعشقت نادرست
زین دل خود رای و عقل بی خرد
ماه از روی تو می خواهد مدد
محرم قرب ترا میقات وصل
مجرم بعد ترا شمشیر حد
وی الف قدی که بی وصل توم
حرف با تشدید هجران یافت مد
در حساب حسن تو بی کار شد
راست چون دست اشل انگشت عد
رفتی و اندوه تو در دل بماند
همچونم در خاک و گرد اندر نمد
صبر در دل زآتش هجران تو
جا نمی گیرد چو آب اندر سبد
منکر هجرت عذابی می کند
مرده دل را که هست از تن لحد
سنگ دل از گازر اندوه تو
می خورد چون جامه چرکین لگد
آفتابا در فراقت هر نفس
صبح شوق از شرق جانم می دمد
بی مه رویت که شب روزست ازو
آفتاب از سایه ما می رمد
سیف فرغانی بعشقت نادرست
زین دل خود رای و عقل بی خرد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۳۵ - ای زروی تو مه و خور را مدد
ای زروی تو مه و خور را مدد
از ازل دوران حسنت تا ابد
حسن را از عاشقان باشد کمال
پادشاه از لشکری دارد مدد
در کتاب ما نمی گنجد حروف
درحساب ما نمی آید عدد
معنی اسما همه در ذات تو
مضمر ست ای دوست چون نه در نود
کشته عشقت نمیرد در مصاف
مرده شوقت نخسبد در لحد
صعب باشد در دل شوریده عشق
گرم باشد آفتاب اندر اسد
آدمی بی عشق تو دل مرده ییست
ورفرشته جان خود دروی دمد
در ره عشقت براق همتم
می زند بر توسن گردون لگد
وصف حسنت کی توان گفتن بشعر
کسب دولت چون توان کردن بکد
خامشی بهتر که نتوانم گرفت
خیمه گردون چو خرگه در نمد
نفس اسرار ترا نبود امین
دزد بر جوهر نباشد معتمد
عاشق از چرخ و ز انجم برترست
اختر عاشق نیاید در رصد
از کلام او خلایق بی خبر
وز مقام او ملایک در حسد
ترک گفته جان او ملک دو کون
محو کرده روح او رسم جسد
سیف فرغانی بتو جان تحفه داد
تحفه درویش نتوان کرد رد
از ازل دوران حسنت تا ابد
حسن را از عاشقان باشد کمال
پادشاه از لشکری دارد مدد
در کتاب ما نمی گنجد حروف
درحساب ما نمی آید عدد
معنی اسما همه در ذات تو
مضمر ست ای دوست چون نه در نود
کشته عشقت نمیرد در مصاف
مرده شوقت نخسبد در لحد
صعب باشد در دل شوریده عشق
گرم باشد آفتاب اندر اسد
آدمی بی عشق تو دل مرده ییست
ورفرشته جان خود دروی دمد
در ره عشقت براق همتم
می زند بر توسن گردون لگد
وصف حسنت کی توان گفتن بشعر
کسب دولت چون توان کردن بکد
خامشی بهتر که نتوانم گرفت
خیمه گردون چو خرگه در نمد
نفس اسرار ترا نبود امین
دزد بر جوهر نباشد معتمد
عاشق از چرخ و ز انجم برترست
اختر عاشق نیاید در رصد
از کلام او خلایق بی خبر
وز مقام او ملایک در حسد
ترک گفته جان او ملک دو کون
محو کرده روح او رسم جسد
سیف فرغانی بتو جان تحفه داد
تحفه درویش نتوان کرد رد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۹۷ - حسن تو بر ماه لشکر می کشد
حسن تو بر ماه لشکر می کشد
عشق تو بر عقل خنجر می کشد
جان من بی تو ز تن در زحمتست
رنج یوسف از برادر می کشد
هرکرا عشقت گریبان گیر شد
از دو عالم دامن اندر می کشد
از تمنای کلاه وصل تست
هر که بی تو زحمت سر می کشد
بر سر کویت ز عزت آفتاب
خاک را چون سایه در بر می کشد
در پی تو رهبر عشقت مرا
هر زمان در کوی دیگر می کشد
در ره عشقت ترازو دار چرخ
مفلسی را همچو زر بر می کشد
گردن جانم ز گوهرهای تو
همچو گوشت بار زیور می کشد
می خورد اندوه هجر از بهر وصل
جام زهری بهر شکر می کشد
سالها شد کز پی ابریشمی
روی بربط زحمت خر می کشد
سیف فرغانی سخنها گفت لیک
محرمی چون نیست دم در می کشد
در سخن دلرا مدد از روی تست
معدن از خورشید گوهر می کشد
عشق تو بر عقل خنجر می کشد
جان من بی تو ز تن در زحمتست
رنج یوسف از برادر می کشد
هرکرا عشقت گریبان گیر شد
از دو عالم دامن اندر می کشد
از تمنای کلاه وصل تست
هر که بی تو زحمت سر می کشد
بر سر کویت ز عزت آفتاب
خاک را چون سایه در بر می کشد
در پی تو رهبر عشقت مرا
هر زمان در کوی دیگر می کشد
در ره عشقت ترازو دار چرخ
مفلسی را همچو زر بر می کشد
گردن جانم ز گوهرهای تو
همچو گوشت بار زیور می کشد
می خورد اندوه هجر از بهر وصل
جام زهری بهر شکر می کشد
سالها شد کز پی ابریشمی
روی بربط زحمت خر می کشد
سیف فرغانی سخنها گفت لیک
محرمی چون نیست دم در می کشد
در سخن دلرا مدد از روی تست
معدن از خورشید گوهر می کشد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۲۳ - آنچه عشقت با دل ما می کند
آنچه عشقت با دل ما می کند
موج در اطراف دریا می کند
آنچه دارم عشق تو از من ببرد
هرچه بیند ترک یغما می کند
نقطه خال عدس مقدار تو
چون عدس تولید سودا می کند
هر غمی کز عشقت آید در درون
جان برغبت در دلش جا می کند
روح را فیض از لب جان بخش تست
زآن چو عیسی مرده احیا می کند
من غلامی تو می خواهم چنانک
بنده آزادی تمنا می کند
آن سر گیسوی همچون سلسله
عقل را زنجیر در پا می کند
من نبودم واله و شوریده لیک
عشق رویت این تقاضا می کند
نیست با عاشق جفا آیین دوست
با من درویش عمدا می کند
گرچه بر چون من گدایی در ببست
بر سگان کوی در وا می کند
در خرامیدن قد چون سرو او
کار صد دل زیر وبالا می کند
دل بخوبان دگر از شوق او
چون مگس آهنگ حلوا می کند
چون صدف ازآب دریا سیر نیست
قطره می بیند دهن وا می کند
وصف رویش سیف فرغانی مدام
همچو مجنون وصف لیلا می کند
شد بهار وگل بباغ آورد رخت
بلبل شوریده غوغا می کند
موج در اطراف دریا می کند
آنچه دارم عشق تو از من ببرد
هرچه بیند ترک یغما می کند
نقطه خال عدس مقدار تو
چون عدس تولید سودا می کند
هر غمی کز عشقت آید در درون
جان برغبت در دلش جا می کند
روح را فیض از لب جان بخش تست
زآن چو عیسی مرده احیا می کند
من غلامی تو می خواهم چنانک
بنده آزادی تمنا می کند
آن سر گیسوی همچون سلسله
عقل را زنجیر در پا می کند
من نبودم واله و شوریده لیک
عشق رویت این تقاضا می کند
نیست با عاشق جفا آیین دوست
با من درویش عمدا می کند
گرچه بر چون من گدایی در ببست
بر سگان کوی در وا می کند
در خرامیدن قد چون سرو او
کار صد دل زیر وبالا می کند
دل بخوبان دگر از شوق او
چون مگس آهنگ حلوا می کند
چون صدف ازآب دریا سیر نیست
قطره می بیند دهن وا می کند
وصف رویش سیف فرغانی مدام
همچو مجنون وصف لیلا می کند
شد بهار وگل بباغ آورد رخت
بلبل شوریده غوغا می کند
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۳۴ - بی تو دانی حالم ای جان چون بود
بی تو دانی حالم ای جان چون بود
دل خراب و دیده گریان چون بود
باچنین صبر و تحمل حال من
کز تو دور افتادم ای جان چون بود
تن چو ازجان بازماند مرده ییست
جان که دورافتد زجانان چون بود
آنکه سر بر زانوی وصل تو داشت
زیر دست وپای هجران چون بود
تو(چو)خورشیدی و من چون ذره یی
ذره بی خورشید تابان چون بود
تو گلستانی و من چون بلبلم
حال بلبل بی گلستان چون بود
هجر و وصل تست چون موت و حیات
این یکی دیدیم تا آن چون بود
درد هجرت راست درمان از وصال
آزمودم درد و درمان چون بود
در درون سیف فرغانی غمت
آتش اندر نی همی دان چون بود
دل خراب و دیده گریان چون بود
باچنین صبر و تحمل حال من
کز تو دور افتادم ای جان چون بود
تن چو ازجان بازماند مرده ییست
جان که دورافتد زجانان چون بود
آنکه سر بر زانوی وصل تو داشت
زیر دست وپای هجران چون بود
تو(چو)خورشیدی و من چون ذره یی
ذره بی خورشید تابان چون بود
تو گلستانی و من چون بلبلم
حال بلبل بی گلستان چون بود
هجر و وصل تست چون موت و حیات
این یکی دیدیم تا آن چون بود
درد هجرت راست درمان از وصال
آزمودم درد و درمان چون بود
در درون سیف فرغانی غمت
آتش اندر نی همی دان چون بود
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۷۳ - بر در تو عاشقان دارند کار
بر در تو عاشقان دارند کار
دوستان با دوستان دارند کار
کار ما با تست نه با دیگران
دیگران با دیگران دارند کار
ما زعالم با تو می ورزیم عشق
اختران با آسمان دارند کار
با رخ خوب تو من دارم نظر
با مه وخور اختران دارند کار
ما چو فرهادیم دور از خدمتت
با تو شیرین خسروان دارند کار
با چوتو جانان بدل ورزند عشق
با چو تو دلبر بجان دارند کار
روح بخشایی بدم عیسی نفس
چون نفس با آن دهان دارند کار
روز وشب همچون مگس با انگبین
با چو تو شیرین لبان دارند کار
ما تهی دستان درین ره ایمن ایم
ره زنان با کاروان دارند کار
ما بدرویشان کویت مایل ایم
مقبلان با مقبلان دارند کار
بی خبر زین ذوق چندین آدمی
روز وشب با آب ونان دارند کار
مانده اندر پوست بی مغزان عصر
همچو سگ با استخوان دارند کار
این جماعت از جهان ما نه اند
زآنکه با اهل جهان دارند کار
ما چو عزرائیل باجان وین گروه
چون کفن با مردگان دارند کار
سیف فرغانی مقیم کوی تست
بلبلان با بوستان دارند کار
دوستان با دوستان دارند کار
کار ما با تست نه با دیگران
دیگران با دیگران دارند کار
ما زعالم با تو می ورزیم عشق
اختران با آسمان دارند کار
با رخ خوب تو من دارم نظر
با مه وخور اختران دارند کار
ما چو فرهادیم دور از خدمتت
با تو شیرین خسروان دارند کار
با چوتو جانان بدل ورزند عشق
با چو تو دلبر بجان دارند کار
روح بخشایی بدم عیسی نفس
چون نفس با آن دهان دارند کار
روز وشب همچون مگس با انگبین
با چو تو شیرین لبان دارند کار
ما تهی دستان درین ره ایمن ایم
ره زنان با کاروان دارند کار
ما بدرویشان کویت مایل ایم
مقبلان با مقبلان دارند کار
بی خبر زین ذوق چندین آدمی
روز وشب با آب ونان دارند کار
مانده اندر پوست بی مغزان عصر
همچو سگ با استخوان دارند کار
این جماعت از جهان ما نه اند
زآنکه با اهل جهان دارند کار
ما چو عزرائیل باجان وین گروه
چون کفن با مردگان دارند کار
سیف فرغانی مقیم کوی تست
بلبلان با بوستان دارند کار
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۰۰ - ای ز شیرینی شده دام مگس
ای ز شیرینی شده دام مگس
شکری فرما بانعام مگس
همچو من خلقی گرفتار تواند
زآنکه شیرینی بود دام مگس
عاشقان را بی لبت آرام نیست
بی شکر چون باشد آرام مگس
هر زمانم از تو چیزی آرزوست
ای شکر چونی زابرام مگس
از تو اکرامی همی دارم طمع
خود شکر کی کرد اکرام مگس
هست بر لعل لبت اقدام من
همچو بر شیرینی اقدام مگس
وقت ما خوش بود چون صبح خروس
بی تو ناخوش گشت چون شام مگس
در زمان ما نباشی بی رقیب
باد زن داری بهنگام مگس
هست اندر کاسه و خوان کسان
همچو گربه پخته و خام مگس
ای رقیب آستین افشان برو
تا شکر شیرین کند کام مگس
او بشکر خوردن اندر بسته دل
تو گشاده لب بدشنام مگس
از تو همرنگی نشاید چشم داشت
همچو یکرنگی زاندام مگس
کاشکی غایب شدی شکرفروش
تا شکر بگزاردی وام مگس
شکری فرما بانعام مگس
همچو من خلقی گرفتار تواند
زآنکه شیرینی بود دام مگس
عاشقان را بی لبت آرام نیست
بی شکر چون باشد آرام مگس
هر زمانم از تو چیزی آرزوست
ای شکر چونی زابرام مگس
از تو اکرامی همی دارم طمع
خود شکر کی کرد اکرام مگس
هست بر لعل لبت اقدام من
همچو بر شیرینی اقدام مگس
وقت ما خوش بود چون صبح خروس
بی تو ناخوش گشت چون شام مگس
در زمان ما نباشی بی رقیب
باد زن داری بهنگام مگس
هست اندر کاسه و خوان کسان
همچو گربه پخته و خام مگس
ای رقیب آستین افشان برو
تا شکر شیرین کند کام مگس
او بشکر خوردن اندر بسته دل
تو گشاده لب بدشنام مگس
از تو همرنگی نشاید چشم داشت
همچو یکرنگی زاندام مگس
کاشکی غایب شدی شکرفروش
تا شکر بگزاردی وام مگس
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۴۹ - ای ز زلفت حلقه یی بر پای دل
ای ز زلفت حلقه یی بر پای دل
گر درین حلقه نباشد وای دل
هرکرا سودای تو در سر بود
در دو کونش می نگنجد پای دل
غرقه گرداب حیرت از تو شد
کشتی اندیشه در دریای دل
آن سعادت کو که بتوانیم گفت
با تو ای شادی جان غمهای دل
نه دلم را در غمت پروای من
نه مرا در عشق تو پروای دل
رفته همچون آب در اجزای خاک
آتش عشق تو در اجزای دل
چون غمت را غیر دل جایی نبود
هست دل جای غم و غم جای دل
هر دو عالم چیست نزد عارفان
ذره یی گم گشته در صحرای دل
سیف فرغانی چو حلقه بسته دار
جان خود پیوسته بر درهای دل
گر درین حلقه نباشد وای دل
هرکرا سودای تو در سر بود
در دو کونش می نگنجد پای دل
غرقه گرداب حیرت از تو شد
کشتی اندیشه در دریای دل
آن سعادت کو که بتوانیم گفت
با تو ای شادی جان غمهای دل
نه دلم را در غمت پروای من
نه مرا در عشق تو پروای دل
رفته همچون آب در اجزای خاک
آتش عشق تو در اجزای دل
چون غمت را غیر دل جایی نبود
هست دل جای غم و غم جای دل
هر دو عالم چیست نزد عارفان
ذره یی گم گشته در صحرای دل
سیف فرغانی چو حلقه بسته دار
جان خود پیوسته بر درهای دل
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۹۳ - عشق تو زیر و زبر دارد دلم
عشق تو زیر و زبر دارد دلم
وز جهان آشفته تر دارد دلم
پیش ازین شوریده دل بودم ولیک
این زمان شوری دگر دارد دلم
لاف عشقت می زند با هرکسی
زین سخن جان در خطر دارد دلم
دست در زلف تو زد دیوانه وار
من نمی دانم چه سر دارد دلم
عشق چون پا در میان دل نهاد
دست با غم در کمر دارد دلم
در حصار سینه تنگیها کشید
زآن ز تن عزم سفر دارد دلم
تا مدد از روی تو نبود کجا
بار غم از سینه بر دارد دلم
کمتر از خاکم اگر جز خون خویش
هیچ آبی بر جگر دارد دلم
دور کن از من قضای هجر خود
از تو اومید این قدر دارذ دلم
نزد من کز سیم و زر بی بهره ام
ورچه گنجی پرگهر دارذ دلم
ملک دنیا استخوانی بیش نیست
کش چو سگ بیرون در دارد دلم
سیف فرغانی چو غم از بهر اوست
غم ز شادی دوستر دارد دلم
وز جهان آشفته تر دارد دلم
پیش ازین شوریده دل بودم ولیک
این زمان شوری دگر دارد دلم
لاف عشقت می زند با هرکسی
زین سخن جان در خطر دارد دلم
دست در زلف تو زد دیوانه وار
من نمی دانم چه سر دارد دلم
عشق چون پا در میان دل نهاد
دست با غم در کمر دارد دلم
در حصار سینه تنگیها کشید
زآن ز تن عزم سفر دارد دلم
تا مدد از روی تو نبود کجا
بار غم از سینه بر دارد دلم
کمتر از خاکم اگر جز خون خویش
هیچ آبی بر جگر دارد دلم
دور کن از من قضای هجر خود
از تو اومید این قدر دارذ دلم
نزد من کز سیم و زر بی بهره ام
ورچه گنجی پرگهر دارذ دلم
ملک دنیا استخوانی بیش نیست
کش چو سگ بیرون در دارد دلم
سیف فرغانی چو غم از بهر اوست
غم ز شادی دوستر دارد دلم
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۴۳۹ - ای دل ار جانان خوهی جان ترک کن
ای دل ار جانان خوهی جان ترک کن
یک جهت شو ملک دو جهان ترک کن
جان دهی جانان ترا حاصل شود
گر دلت جانان خوهد جان ترک کن
اندرین ره هرچه بینی غیر دوست
جمله کفرست ای مسلمان ترک کن
دوست خواهی ملک دنیا گو مباش
یوسف آمد بیت احزان ترک کن
شد عزیز مصر، یوسف را بگوی:
ملک خواهی راند زندان ترک کن
هرچه موری را بیازارد زتو
گر بود ملک سلیمان ترک کن
هرچه با آن مر ترا سرخوش بود
پای بر فرقش نه وآن ترک کن
تا سرت باشد گریبان بایدت
سر بنه وآنگه گریبان ترک کن
تا لب شیرین او شیرت دهد
طفل این ره مباش ودندان ترک کن
تشنه بر خاک در جانان بمیر
ور بگوید آب حیوان ترک کن
سیف فرغانی گرت دشوار نیست
هرچه غیر اوست آسان ترک کن
یک جهت شو ملک دو جهان ترک کن
جان دهی جانان ترا حاصل شود
گر دلت جانان خوهد جان ترک کن
اندرین ره هرچه بینی غیر دوست
جمله کفرست ای مسلمان ترک کن
دوست خواهی ملک دنیا گو مباش
یوسف آمد بیت احزان ترک کن
شد عزیز مصر، یوسف را بگوی:
ملک خواهی راند زندان ترک کن
هرچه موری را بیازارد زتو
گر بود ملک سلیمان ترک کن
هرچه با آن مر ترا سرخوش بود
پای بر فرقش نه وآن ترک کن
تا سرت باشد گریبان بایدت
سر بنه وآنگه گریبان ترک کن
تا لب شیرین او شیرت دهد
طفل این ره مباش ودندان ترک کن
تشنه بر خاک در جانان بمیر
ور بگوید آب حیوان ترک کن
سیف فرغانی گرت دشوار نیست
هرچه غیر اوست آسان ترک کن
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۴۵۴ - از تو تا کی حال ما باشد چنین
از تو تا کی حال ما باشد چنین
با تو خود حالی کرا باشد چنین
هرزمان عشق توام گوید بطنز
به کنم کار تو تا باشد چنین
گویمش خون شد دل من درغمت
گویدم غم نیست تا باشد چنین
هرکس از عشق تو دارد حاصلی
بنده بی حاصل چرا باشد چنین
من چو درعشق ازکسی کمتر نیم
از تو می پرسم روا باشد چنین؟
من درین اندیشه ام کاندر جهان
هیچ خوبی بی وفا باشدچنین؟
خود نپندارم وفا آید ز من
رو ومویی گر مرا باشد چنین
بوسه یی درخواست کردم ز لبش
گفت یعنی بی بها باشد چنین؟
گفتمش جان می دهم، خندید و گفت
بوسه ارزان ترا باشد چنین؟
از چو شاهی تو که کس همچون تو نیست
همچو من کس را سزا باشد چنین؟
دلبرا مپسند کز درگاه تو
سیف فرغانی جدا باشد چنین
با تو خود حالی کرا باشد چنین
هرزمان عشق توام گوید بطنز
به کنم کار تو تا باشد چنین
گویمش خون شد دل من درغمت
گویدم غم نیست تا باشد چنین
هرکس از عشق تو دارد حاصلی
بنده بی حاصل چرا باشد چنین
من چو درعشق ازکسی کمتر نیم
از تو می پرسم روا باشد چنین؟
من درین اندیشه ام کاندر جهان
هیچ خوبی بی وفا باشدچنین؟
خود نپندارم وفا آید ز من
رو ومویی گر مرا باشد چنین
بوسه یی درخواست کردم ز لبش
گفت یعنی بی بها باشد چنین؟
گفتمش جان می دهم، خندید و گفت
بوسه ارزان ترا باشد چنین؟
از چو شاهی تو که کس همچون تو نیست
همچو من کس را سزا باشد چنین؟
دلبرا مپسند کز درگاه تو
سیف فرغانی جدا باشد چنین
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۴۶۶ - شرم دارد آفتاب ازروی تو
شرم دارد آفتاب ازروی تو
ماه نو در حسرت از ابروی تو
بشکند مشاطگان نطق را
شانه و صافی اندر موی تو
هرکجا رنگیست بویی می برم
گرچه هر رنگی ندارد بوی تو
من بدم ماه تمام، اکنون شدم
چون هلال ازآفتاب روی تو
عیب خود بیند کنون کآیینه ساخت
روی خورشید از رخ نیکوی تو
تانگردانید روی از سوی خود
هیچ عاشق ره ندامد سوی تو
آیینه تا پشت بر عالم نکرد
یک نفس ننشت روباروی تو
سیف فرغانی نیابد در جهان
همنشینی به زخاک کوی تو
خاک زد در چشم سحر سامری
معجزات نرگس جادوی تو
ماه نو در حسرت از ابروی تو
بشکند مشاطگان نطق را
شانه و صافی اندر موی تو
هرکجا رنگیست بویی می برم
گرچه هر رنگی ندارد بوی تو
من بدم ماه تمام، اکنون شدم
چون هلال ازآفتاب روی تو
عیب خود بیند کنون کآیینه ساخت
روی خورشید از رخ نیکوی تو
تانگردانید روی از سوی خود
هیچ عاشق ره ندامد سوی تو
آیینه تا پشت بر عالم نکرد
یک نفس ننشت روباروی تو
سیف فرغانی نیابد در جهان
همنشینی به زخاک کوی تو
خاک زد در چشم سحر سامری
معجزات نرگس جادوی تو
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۴۹۲ - ای خرد با عشق تو تنگ آمده
ای خرد با عشق تو تنگ آمده
حسن با روی تو همرنگ آمده
با تو جانی هست ازمعنی حسن
قالب صورت برو تنگ آمده
برطرب رود جمالت حسن ولطف
چون دو صوت اندر یک آهنگ آمده
لعل میگونت که جان مست ویست
شیشهای توبه را سنگ آمده
برتن چون عود از دست غمت
هر رگی در ناله چون چنگ آمده
با تو نام ما زما برخاسته
ای مرا بی تو زمن ننگ آمده
در ره عشقت که منزل جزتو نیست
هردو عالم چون دو فرسنگ آمده
سیف فرغانی ترا در کوی دوست
بار افتادست وخر لنگ آمده
در ره وصفش جهانی رفته اند
لیک کس نبود برین تنگ آمده
حسن با روی تو همرنگ آمده
با تو جانی هست ازمعنی حسن
قالب صورت برو تنگ آمده
برطرب رود جمالت حسن ولطف
چون دو صوت اندر یک آهنگ آمده
لعل میگونت که جان مست ویست
شیشهای توبه را سنگ آمده
برتن چون عود از دست غمت
هر رگی در ناله چون چنگ آمده
با تو نام ما زما برخاسته
ای مرا بی تو زمن ننگ آمده
در ره عشقت که منزل جزتو نیست
هردو عالم چون دو فرسنگ آمده
سیف فرغانی ترا در کوی دوست
بار افتادست وخر لنگ آمده
در ره وصفش جهانی رفته اند
لیک کس نبود برین تنگ آمده
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۲۰ - ای رخ تو شاه ملک دلبری
ای رخ تو شاه ملک دلبری
همچو شاهان کن رعیت پروری
تا تو بر پشت زمین پیدا شدی
شد ز شرم روی تو پنهان پری
با چنین صورت که از معنی پرست
سخت بی معنی بود صورت گری
ز آرزوی شیوه رفتار تو
خانه بر بامت کند کبک دری
خسروان فرهاد وارت عاشقند
زآنکه از شیرین بسی شیرین تری
چشم تو از بردن دلهای خلق
شادمان همچون ز غارت لشکری
دلبری ختمست بر تو ز آنکه تو
جان همی افزایی ار دل می بری
از اثرهای نشان و نام تو
جان پذیرد موم از انگشتری
عشق تو ما رابخواهد کشت،آه
عید شد نزدیک و قربان لاغری
در فراق تو غزلها گفته ام
بی شکر کردم بسی حلواگری
کاشکی از دل زبان بودی مرا
تا بیادت کردمی جان پروری
با چنین عزت که از حسن و جمال
در مه و خور جز بخواری ننگری
چون روا باشد که سعدی گویدت
«سرو بستانی تو یامه یا پری »
سیف فرغانی همی گوید ترا
هر که هست از هر چه گوید برتری
همچو شاهان کن رعیت پروری
تا تو بر پشت زمین پیدا شدی
شد ز شرم روی تو پنهان پری
با چنین صورت که از معنی پرست
سخت بی معنی بود صورت گری
ز آرزوی شیوه رفتار تو
خانه بر بامت کند کبک دری
خسروان فرهاد وارت عاشقند
زآنکه از شیرین بسی شیرین تری
چشم تو از بردن دلهای خلق
شادمان همچون ز غارت لشکری
دلبری ختمست بر تو ز آنکه تو
جان همی افزایی ار دل می بری
از اثرهای نشان و نام تو
جان پذیرد موم از انگشتری
عشق تو ما رابخواهد کشت،آه
عید شد نزدیک و قربان لاغری
در فراق تو غزلها گفته ام
بی شکر کردم بسی حلواگری
کاشکی از دل زبان بودی مرا
تا بیادت کردمی جان پروری
با چنین عزت که از حسن و جمال
در مه و خور جز بخواری ننگری
چون روا باشد که سعدی گویدت
«سرو بستانی تو یامه یا پری »
سیف فرغانی همی گوید ترا
هر که هست از هر چه گوید برتری