تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۴۳ - منم که تا زیم از عشق مست خواهم بود
منم که تا زیم از عشق مست خواهم بود
به راه خوبان چون خاک پست خواهم بود
چو عقل از سر تقوی ز دست رفت، کنون
شراب در سر و ساغر به دست خواهم بود
کلید باده در انداخته به پرده دل
خدای تا در توبه نبست خواهم بود
ببرد حسن بتان دینم، ای مسلمانان
چو هندوان پس از این بت پرست خواهم بود
از اشتیاق تو در رنج، نیست خواهم شد
در آرزوی تو تا عمر هست، خواهم بود
به سینه زن نه به دیده خدنگ غمزه، از آنک
ز دیده من به تماشای شست خواهم بود
خط تو گفت در آغاز خاستن، کاینک
منم که فتنه اهل نشست خواهم بود
دل از خط تو مرا گفت، رو به گلشن و باغ
که من به سایه آن خاک پست خواهم بود
صلاح کاهش جان است، عشق خواهم باخت
فساد لذت عیش است، مست خواهم بود
نگار من عمل زلف خود مرا فرمای
اگر چه روز و شب اندر شکست خواهم بود
چو خورد هم به ازل جام عاشقی، خسرو
همیشه مست شراب الست خواهم بود
به راه خوبان چون خاک پست خواهم بود
چو عقل از سر تقوی ز دست رفت، کنون
شراب در سر و ساغر به دست خواهم بود
کلید باده در انداخته به پرده دل
خدای تا در توبه نبست خواهم بود
ببرد حسن بتان دینم، ای مسلمانان
چو هندوان پس از این بت پرست خواهم بود
از اشتیاق تو در رنج، نیست خواهم شد
در آرزوی تو تا عمر هست، خواهم بود
به سینه زن نه به دیده خدنگ غمزه، از آنک
ز دیده من به تماشای شست خواهم بود
خط تو گفت در آغاز خاستن، کاینک
منم که فتنه اهل نشست خواهم بود
دل از خط تو مرا گفت، رو به گلشن و باغ
که من به سایه آن خاک پست خواهم بود
صلاح کاهش جان است، عشق خواهم باخت
فساد لذت عیش است، مست خواهم بود
نگار من عمل زلف خود مرا فرمای
اگر چه روز و شب اندر شکست خواهم بود
چو خورد هم به ازل جام عاشقی، خسرو
همیشه مست شراب الست خواهم بود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۴۴ - نه پیش از این مژه زینگونه خونفشانم بود
نه پیش از این مژه زینگونه خونفشانم بود
نظاره تو بلا شد که آن زمانم بود
به جان تو که فرو نامدی شبی از دل
دمی چه باشد، اگر از تو دل گرانم بود
زبان حدیث تو می گفت دوش و دل می سوخت
رسید کار به جان و سخن همانم بود
خیال وی رسنم بسته در گلو می گشت
هنوز دل به سوی زلف تو کشانم بود
بکش مرا و ز سر زنده کن به خویش آخر
به جان کالبدی چند زنده دانم بود
در آن جهان من و عشقت گذاشتم به درت
تن خراب که همراه این جهانم بود
جدا شدی ز فراق تو بند بندم، لیک
ز جرعه های تو پیوند استخوانم بود
به بندگی غمت جان فروختم مخرید
که داغهای کهن گرد گرد جانم بود
به نازگویی، خسرو صبور باش به عشق
چرا نباشم، جانا، اگر توانم بود
نظاره تو بلا شد که آن زمانم بود
به جان تو که فرو نامدی شبی از دل
دمی چه باشد، اگر از تو دل گرانم بود
زبان حدیث تو می گفت دوش و دل می سوخت
رسید کار به جان و سخن همانم بود
خیال وی رسنم بسته در گلو می گشت
هنوز دل به سوی زلف تو کشانم بود
بکش مرا و ز سر زنده کن به خویش آخر
به جان کالبدی چند زنده دانم بود
در آن جهان من و عشقت گذاشتم به درت
تن خراب که همراه این جهانم بود
جدا شدی ز فراق تو بند بندم، لیک
ز جرعه های تو پیوند استخوانم بود
به بندگی غمت جان فروختم مخرید
که داغهای کهن گرد گرد جانم بود
به نازگویی، خسرو صبور باش به عشق
چرا نباشم، جانا، اگر توانم بود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۴۵ - صبا ز زلف تو بویی به عاشقان آورد
صبا ز زلف تو بویی به عاشقان آورد
نسیم آن به تن رفته باز جان آورد
هزار جان سزد از مژده، گربه باد دهند
که نزد دلشدگان بوی دلستان آورد
خبر ز چین سر زلف مشکبوی تو داد
صبا چو از دل گم گشته ام نشان آورد
اگر نه جان عزیزی، چرا دمی بی تو؟
به کام دل نفسی برنمی توان آورد
دلم ز لطف تو رمزی به گوش تو می گفت
ز شوق اشک چم آب در دهان آورد
هزار بوسه لبم زد ز شوق بر دهنم
ازان که نام دهان تو بر دهان آورد
به شست هجر تو بر جان بیقرارم زد
هر آن خدنگ که ایام در کمان آورد
کسی به قربت تو دست یافت چون خسرو
که روی سوی تو و پشت بر جهان آورد
نسیم آن به تن رفته باز جان آورد
هزار جان سزد از مژده، گربه باد دهند
که نزد دلشدگان بوی دلستان آورد
خبر ز چین سر زلف مشکبوی تو داد
صبا چو از دل گم گشته ام نشان آورد
اگر نه جان عزیزی، چرا دمی بی تو؟
به کام دل نفسی برنمی توان آورد
دلم ز لطف تو رمزی به گوش تو می گفت
ز شوق اشک چم آب در دهان آورد
هزار بوسه لبم زد ز شوق بر دهنم
ازان که نام دهان تو بر دهان آورد
به شست هجر تو بر جان بیقرارم زد
هر آن خدنگ که ایام در کمان آورد
کسی به قربت تو دست یافت چون خسرو
که روی سوی تو و پشت بر جهان آورد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۴۶ - خطاب طلعت تو نامه زمین کردند
خطاب طلعت تو نامه زمین کردند
فرشتگان همه بر رویت آفرین کردند
به زیر هر خم مویی برای کشتن خلق
هزار فتنه چو دزدان شب کمین کردند
از انگهی که برآمد خط تو گرد عذار
بسا کسان که چو خط خانه کاغذین کردند
به ناتوانی چشم تو خواست قربانی
خوشم که طره و زلفت مرا گزین کردند
بتان که دست نمودند خلق را در خون
به عهد تو همه دست اندر آستین کردند
ز خاک مهرگیا رست، خود کجا به درت؟
کسان ز دانه دل تخم در زمین کردند
اگر فرشته شود بسته چون مگس نه عجب
ازان لبی که چو جلاب انگبین کردند
ز من سؤالی کنی، گر چه مست و مدهوشی
ز چشمهات که تاراج عقل و دین کردند
زنند طعنه که رسوا چرا شدی، خسرو؟
مرا قضا و قدر، چون کنم، چنین کردند
فرشتگان همه بر رویت آفرین کردند
به زیر هر خم مویی برای کشتن خلق
هزار فتنه چو دزدان شب کمین کردند
از انگهی که برآمد خط تو گرد عذار
بسا کسان که چو خط خانه کاغذین کردند
به ناتوانی چشم تو خواست قربانی
خوشم که طره و زلفت مرا گزین کردند
بتان که دست نمودند خلق را در خون
به عهد تو همه دست اندر آستین کردند
ز خاک مهرگیا رست، خود کجا به درت؟
کسان ز دانه دل تخم در زمین کردند
اگر فرشته شود بسته چون مگس نه عجب
ازان لبی که چو جلاب انگبین کردند
ز من سؤالی کنی، گر چه مست و مدهوشی
ز چشمهات که تاراج عقل و دین کردند
زنند طعنه که رسوا چرا شدی، خسرو؟
مرا قضا و قدر، چون کنم، چنین کردند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۴۷ - چو خط سبز تو بر آفتاب بنویسند
چو خط سبز تو بر آفتاب بنویسند
به دود دل سبق مشک ناب بنویسند
حدیث لعل روان پرور تو می خواران
به دیده بر لب جام شراب بنویسند
بسا که باده پرستان چشم ما هر دم
برات می به عقیق مذاب بنویسند
معین است که طوفان دگر پدید آید
چو نام دیده ما بر سحاب بنویسند
سیاهی ار نبود، مردمان دریایی
حدیث موج سرشکم به آب بنویسند
سواد شعر من و آب دیده وصف نجوم
شبان تیره به مشک و گلاب بنویسند
محرران فلک شرح آه دلسوزم
به یک رساله که بر هفت باب بنویسند
خطی که مردم چشمم سواد کرد جواب
مگر به خون دل آن را جواب بنویسند
برات من چه بود، گر بر آن لب شیرین
به مشک سوده ز بهر ثواب بنویسند
سزد که بر رخ خسرو قلم زنان سرشک
دعای خسرو عالیجناب بنویسند
به دود دل سبق مشک ناب بنویسند
حدیث لعل روان پرور تو می خواران
به دیده بر لب جام شراب بنویسند
بسا که باده پرستان چشم ما هر دم
برات می به عقیق مذاب بنویسند
معین است که طوفان دگر پدید آید
چو نام دیده ما بر سحاب بنویسند
سیاهی ار نبود، مردمان دریایی
حدیث موج سرشکم به آب بنویسند
سواد شعر من و آب دیده وصف نجوم
شبان تیره به مشک و گلاب بنویسند
محرران فلک شرح آه دلسوزم
به یک رساله که بر هفت باب بنویسند
خطی که مردم چشمم سواد کرد جواب
مگر به خون دل آن را جواب بنویسند
برات من چه بود، گر بر آن لب شیرین
به مشک سوده ز بهر ثواب بنویسند
سزد که بر رخ خسرو قلم زنان سرشک
دعای خسرو عالیجناب بنویسند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۴۸ - جماعتی که ز هم صحبتان جدا باشند
جماعتی که ز هم صحبتان جدا باشند
چگونه با خرد و صبر آشنا باشند
هلاکت من بیچاره از کسانی پرس
که چندگه ز عزیزان خود جدا باشند
ز بنده پرسی کاخر کجا همی باشی؟
ز خان و مان بدرافتادگان کجا باشند؟
به شهر چون تو حریفی بلای توبه خلق
عجب ز زاهد و صوفی که پارسا باشند
شراب صاف و سلامت ز بهر بیخبری ست
ولیک با خبران تشنه بلا باشند
دلا، ز کرده خود سوختی، نمی گفتی
که خوبرویان البته بیوفا باشند
بلای عشق بکش، خسروا، چو آن مرغان
که بند چنگل شاهین پادشا باشند
چگونه با خرد و صبر آشنا باشند
هلاکت من بیچاره از کسانی پرس
که چندگه ز عزیزان خود جدا باشند
ز بنده پرسی کاخر کجا همی باشی؟
ز خان و مان بدرافتادگان کجا باشند؟
به شهر چون تو حریفی بلای توبه خلق
عجب ز زاهد و صوفی که پارسا باشند
شراب صاف و سلامت ز بهر بیخبری ست
ولیک با خبران تشنه بلا باشند
دلا، ز کرده خود سوختی، نمی گفتی
که خوبرویان البته بیوفا باشند
بلای عشق بکش، خسروا، چو آن مرغان
که بند چنگل شاهین پادشا باشند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۴۹ - نه با تو نسبت سرو چمن شود پیوند
نه با تو نسبت سرو چمن شود پیوند
نه شاخ سبزه به شاخ سمن شود پیوند
خوش است دولت آنم که جان به جان پیوست
کجاست بخت که تن هم به تن شود پیوند!
بسی نماند که از رشته دراز فراق
لباس عمر مرا با کفن شود پیوند
نکشت بنده، ولی زخم غمزه ای خوردم
شکاف تیغ کجا از سخن شود پیوند؟
به سوز دل مددی بر زبان، که رخنه دل
به خون گرم نه ز آب دهن شود پیوند
به هجر شد همه عمرم گهیت خواهم یافت
که عمر دیگری با عمر من شود پیوند
رسیده شد مه من، خسروا، نپندارم
که بیش خاک دل مرد و زن شود پیوند
نه شاخ سبزه به شاخ سمن شود پیوند
خوش است دولت آنم که جان به جان پیوست
کجاست بخت که تن هم به تن شود پیوند!
بسی نماند که از رشته دراز فراق
لباس عمر مرا با کفن شود پیوند
نکشت بنده، ولی زخم غمزه ای خوردم
شکاف تیغ کجا از سخن شود پیوند؟
به سوز دل مددی بر زبان، که رخنه دل
به خون گرم نه ز آب دهن شود پیوند
به هجر شد همه عمرم گهیت خواهم یافت
که عمر دیگری با عمر من شود پیوند
رسیده شد مه من، خسروا، نپندارم
که بیش خاک دل مرد و زن شود پیوند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۵۰ - جوان و پیر که در بند مال و فرزندند
جوان و پیر که در بند مال و فرزندند
نه عاقلند که طفلان ناخردمند
جماعتی که بگریند بهر عیش و منال
یقین بدان تو که بر خویشتن همی خندند
خوش آن کسان که برفتند پاک چون خورشید
که سایه ای به سر این جهان نیفگندند
به خانه ای که ره جان نمی توان بستن
چه ابلهند کسانی که دل همی بندند
به سبزه زار فلک طرفه باغبانانند
که هر نهال که شاندند باز برکندند
جمال طلعت هم صحبتان غنیمت دان
که می روند نه زانسان که باز پیوندند
بقا که نیست، درو حاصلی همه هیچ است
چو بنگری همه مردم به هیچ خرسندند
بساز توشه ز بهر مسافران وجود
که میهمان عزیزند و روزکی چندند
اگر تو آدمیی، در کسان به طنز مبین
که بهتر از من و تو بنده خداوندند
ترا به از عمل خبر نیست فرزندی
که دشمنند ترا زادگان نه فرزندند
مجوی دنیا، اگر اهل همتی، خسرو
که از همای به مردار میل نپسندید
نه عاقلند که طفلان ناخردمند
جماعتی که بگریند بهر عیش و منال
یقین بدان تو که بر خویشتن همی خندند
خوش آن کسان که برفتند پاک چون خورشید
که سایه ای به سر این جهان نیفگندند
به خانه ای که ره جان نمی توان بستن
چه ابلهند کسانی که دل همی بندند
به سبزه زار فلک طرفه باغبانانند
که هر نهال که شاندند باز برکندند
جمال طلعت هم صحبتان غنیمت دان
که می روند نه زانسان که باز پیوندند
بقا که نیست، درو حاصلی همه هیچ است
چو بنگری همه مردم به هیچ خرسندند
بساز توشه ز بهر مسافران وجود
که میهمان عزیزند و روزکی چندند
اگر تو آدمیی، در کسان به طنز مبین
که بهتر از من و تو بنده خداوندند
ترا به از عمل خبر نیست فرزندی
که دشمنند ترا زادگان نه فرزندند
مجوی دنیا، اگر اهل همتی، خسرو
که از همای به مردار میل نپسندید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۵۱ - فسرده را سخن از عاشقی نباید راند
فسرده را سخن از عاشقی نباید راند
که گرد عافیت از آستین جان نفشاند
به سوز عشق دلم پیش ازین هوس بردی
کنون که شعله برآمد نمی توانش نشاند
بیار،ساقی، جام و بساز، مطرب، چنگ
که در من آنکه نشان صلاح بود نماند
ز گریه می نتوانم نوشت نامه به دوست
وگر جواب رسد نیز می نیارم خواند
شبی که دست در آغوش کرد خسرو را
چرا به گردن او تیغ آبدار بماند
که گرد عافیت از آستین جان نفشاند
به سوز عشق دلم پیش ازین هوس بردی
کنون که شعله برآمد نمی توانش نشاند
بیار،ساقی، جام و بساز، مطرب، چنگ
که در من آنکه نشان صلاح بود نماند
ز گریه می نتوانم نوشت نامه به دوست
وگر جواب رسد نیز می نیارم خواند
شبی که دست در آغوش کرد خسرو را
چرا به گردن او تیغ آبدار بماند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۵۲ - چو کارهای جهان است جمله بی بنیاد
چو کارهای جهان است جمله بی بنیاد
حکیم در وی ننهاد کارها بنیاد
مشو مقیم در آبادی خراب جهان
چو کس مقیم نماند در این خراب آباد
مبین که ملک فرو بست شمع دولت را
بسی چراغ سلیمان که کشته گشت ز باد
مپر ز باد غرور ار بلندییی داری
که خس بلند شد از باد، لیک باز افتاد
چو هست بنده خلق آدمی ز بهر طمع
خوشا کسی که ازین بندگی بود آزاد
چنان بزی که نمیری، اگر توانی زیست
چو هر که هست به عالم برای مردن زاد
از آن خویش مدان، خسروا، که عاریت است
متاع عمر که دادند، باز خواهی داد
حکیم در وی ننهاد کارها بنیاد
مشو مقیم در آبادی خراب جهان
چو کس مقیم نماند در این خراب آباد
مبین که ملک فرو بست شمع دولت را
بسی چراغ سلیمان که کشته گشت ز باد
مپر ز باد غرور ار بلندییی داری
که خس بلند شد از باد، لیک باز افتاد
چو هست بنده خلق آدمی ز بهر طمع
خوشا کسی که ازین بندگی بود آزاد
چنان بزی که نمیری، اگر توانی زیست
چو هر که هست به عالم برای مردن زاد
از آن خویش مدان، خسروا، که عاریت است
متاع عمر که دادند، باز خواهی داد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۱۱ - تو رفته ای و ز تو نامه ای به من نرسد
تو رفته ای و ز تو نامه ای به من نرسد
چگونه قصه دردم به مرد و زن نرسد؟
دلم که می پرد اندر هوای تو مرغی ست
که از وطن برود، باز در وطن نرسد
مرا کشی و نپوشی به عیب من دامن
شهید را چه تفاوت، اگر کفن نرسد
گرفت گریه من دامن تو، مسکین چشم
اگر ز یوسف ما بوی پیرهن نرسد
چنان همی رود اشکم که گر گشایی تیر
به چشم من رسد، اما به اشک من نرسد
بماند در شکن گیسوی تو دل، هشدار
که آتش دل خسرو بدان شکن نرسد
چگونه قصه دردم به مرد و زن نرسد؟
دلم که می پرد اندر هوای تو مرغی ست
که از وطن برود، باز در وطن نرسد
مرا کشی و نپوشی به عیب من دامن
شهید را چه تفاوت، اگر کفن نرسد
گرفت گریه من دامن تو، مسکین چشم
اگر ز یوسف ما بوی پیرهن نرسد
چنان همی رود اشکم که گر گشایی تیر
به چشم من رسد، اما به اشک من نرسد
بماند در شکن گیسوی تو دل، هشدار
که آتش دل خسرو بدان شکن نرسد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۲۰ - سفیده دم چو در از ابر درفشان بچکد
سفیده دم چو در از ابر درفشان بچکد
به کام لاله و سون زلال جان بچکد
روان کن آن می چون آفتاب گرماگرم
چنان که خوی ز بناگوش دوستان بچکد
شراب آب حیات است وجان ما مسرور
که مرده زنده کند چون به خاکدان بچکد
خوشا کشیدن می بر بساط سبزه چو ابر
کشیده باشد و باران یگان یگان بچکد
چنان بر آب خود آید چمن ز ابر بهار
که هر زمان تری از شاخ ارغوان بچکد
به روی نازک گل تیز منگر، ای نرگس
که خون ز رویش ترسم بناگهان بچکد
ز شاخ سبزه چنان آب می چکد ز تری
که در ز خانه خسرو به هر زمان بچکد
به کام لاله و سون زلال جان بچکد
روان کن آن می چون آفتاب گرماگرم
چنان که خوی ز بناگوش دوستان بچکد
شراب آب حیات است وجان ما مسرور
که مرده زنده کند چون به خاکدان بچکد
خوشا کشیدن می بر بساط سبزه چو ابر
کشیده باشد و باران یگان یگان بچکد
چنان بر آب خود آید چمن ز ابر بهار
که هر زمان تری از شاخ ارغوان بچکد
به روی نازک گل تیز منگر، ای نرگس
که خون ز رویش ترسم بناگهان بچکد
ز شاخ سبزه چنان آب می چکد ز تری
که در ز خانه خسرو به هر زمان بچکد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۲۲ - دل از رخ تو به گل های تازه رو نرود
دل از رخ تو به گل های تازه رو نرود
که آرزوی عزیزان به رنگ و بو نرود
کسی که یاد لبت هر دمش گلوگیر است
نه می که چشمه حیوانش در گلو نرود
خطی کشیده به افسون به گرد روی تو حسن
که هر دلی که درو شد به هیچ سو نرود
به زیر پای توام آرزوست خاک شدن
اگر چه خاک شوم، نیزم آرزو نرود
لطافتی نه چنین دارد آب دیده من
وگرنه سرو من اندر کنار جو نرود
ز سینه جان به همه حال چون بخواهد رفت
دریغ باشد، اگر زیر پای او نرود
ازان پری نبرم جان خسروا، ز لبم
دعای دولت شاه فرشته خو نرود
که آرزوی عزیزان به رنگ و بو نرود
کسی که یاد لبت هر دمش گلوگیر است
نه می که چشمه حیوانش در گلو نرود
خطی کشیده به افسون به گرد روی تو حسن
که هر دلی که درو شد به هیچ سو نرود
به زیر پای توام آرزوست خاک شدن
اگر چه خاک شوم، نیزم آرزو نرود
لطافتی نه چنین دارد آب دیده من
وگرنه سرو من اندر کنار جو نرود
ز سینه جان به همه حال چون بخواهد رفت
دریغ باشد، اگر زیر پای او نرود
ازان پری نبرم جان خسروا، ز لبم
دعای دولت شاه فرشته خو نرود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۲۳ - رسید موسم عید و صلای می درداد
رسید موسم عید و صلای می درداد
پیاله بر کف خوبان ماه پیکر دارد
میی که ساقی رعنا ز خون مستان خورد
چه خوابها که بدان غمزه های کافر داد
مگر بر آب خود آیم ز خشکی روزه
دو سه پیاله بباید مرا سراسر داد
بسان نیمه بیضه ز جام نقره تمام
که نقل مجلس مستان بط و کبوتر داد
خضر بریخت به ساغر ز می که آب حیات
پس آن گهی به کف ثانی سکندر داد
بر آستانش، خسرو، نثار موسم عید
به وزن شعر همه برکشیده گوهر داد
پیاله بر کف خوبان ماه پیکر دارد
میی که ساقی رعنا ز خون مستان خورد
چه خوابها که بدان غمزه های کافر داد
مگر بر آب خود آیم ز خشکی روزه
دو سه پیاله بباید مرا سراسر داد
بسان نیمه بیضه ز جام نقره تمام
که نقل مجلس مستان بط و کبوتر داد
خضر بریخت به ساغر ز می که آب حیات
پس آن گهی به کف ثانی سکندر داد
بر آستانش، خسرو، نثار موسم عید
به وزن شعر همه برکشیده گوهر داد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۲۵ - به کوی عاشقی از عافیت نشان ندهند
به کوی عاشقی از عافیت نشان ندهند
هر آن کسی که بدو این دهند، آن ندهند
چو عشق جان بردت، شکر گوی، کاین دولت
عطیه ایست که کس را به رایگان ندهند
گران رکابی دل برد جمله توسنیم
خوش آن کسان که دل خویش را عنان ندهند
ز دست می نتوان داد خوبرویان را
اگر چه داد دل یار مهربان ندهند
گرت بتی و شرابی ست وقت را خوش دان
که در جهان به کسی عمر جاودان ندهند
بگفتمش که بکش تا بمیرم و برهم
جواب داد که راحت به عاشقان ندهند
چو یار نیست به تسکین خلق نتوان زیست
که دوستان اگرم دل دهند، جان ندهند
چو جان دهم به غمش، در رهش کنیدم خاک
حقیقت است که جایم بر آستان ندهند
زهی حلاوت تیغ از کف نکورویان
اگر به دست رقیبان بدگمان ندهند
چو دل حریف تو شد زینهار، ای ساقی
تنک شراب مرا ساغر گران ندهند
به جور ترک جوانان طریق خسرو نیست
همین بود که ز خون ریزیش امان ندهند
هر آن کسی که بدو این دهند، آن ندهند
چو عشق جان بردت، شکر گوی، کاین دولت
عطیه ایست که کس را به رایگان ندهند
گران رکابی دل برد جمله توسنیم
خوش آن کسان که دل خویش را عنان ندهند
ز دست می نتوان داد خوبرویان را
اگر چه داد دل یار مهربان ندهند
گرت بتی و شرابی ست وقت را خوش دان
که در جهان به کسی عمر جاودان ندهند
بگفتمش که بکش تا بمیرم و برهم
جواب داد که راحت به عاشقان ندهند
چو یار نیست به تسکین خلق نتوان زیست
که دوستان اگرم دل دهند، جان ندهند
چو جان دهم به غمش، در رهش کنیدم خاک
حقیقت است که جایم بر آستان ندهند
زهی حلاوت تیغ از کف نکورویان
اگر به دست رقیبان بدگمان ندهند
چو دل حریف تو شد زینهار، ای ساقی
تنک شراب مرا ساغر گران ندهند
به جور ترک جوانان طریق خسرو نیست
همین بود که ز خون ریزیش امان ندهند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۳۷ - ببار باده روشن که صبح روی نمود
ببار باده روشن که صبح روی نمود
که در چنین نفسی بی شراب نتوان بود
شراب در دلم و توبه هم، کجاست قدح؟
که دل بشویم از آن توبه شراب آلود
گرفت شعله شوقم به زیر دجله می
که دل تمام بسوزد، گرش نریزی زود
کجا زیم من مسکین که جانست وام نگار
فراق تندتر از وام دار ناخشنود
علاج خویش مکن ضایع، ای طبیب، اینجا
که بر جراحت عاشق، دوا ندارد سود
به پند باز نیایم که زور پنجه عشق
عنان صبر و سلامت ز دست من بر بود
گمان مبر که یکی چون فراق دوست بود
اگر هزار جفا آید از سپهر کبود
دریغ باشد بر ناکسی چو من عشقت
که بر صلایه زرین درمنه نتوان سود
لقای یار که تسکین دوزخ دل ماست
حدیث باغ خلیل است و آتش نمرود
ز طب عشق من، ای کت حسد همی آید
بیا که بینی خاکستر آنکه دیدی عود
ازان سیاه شود هر نماز شام جهان
کز آتش دل خسرو رود به گردون دود
که در چنین نفسی بی شراب نتوان بود
شراب در دلم و توبه هم، کجاست قدح؟
که دل بشویم از آن توبه شراب آلود
گرفت شعله شوقم به زیر دجله می
که دل تمام بسوزد، گرش نریزی زود
کجا زیم من مسکین که جانست وام نگار
فراق تندتر از وام دار ناخشنود
علاج خویش مکن ضایع، ای طبیب، اینجا
که بر جراحت عاشق، دوا ندارد سود
به پند باز نیایم که زور پنجه عشق
عنان صبر و سلامت ز دست من بر بود
گمان مبر که یکی چون فراق دوست بود
اگر هزار جفا آید از سپهر کبود
دریغ باشد بر ناکسی چو من عشقت
که بر صلایه زرین درمنه نتوان سود
لقای یار که تسکین دوزخ دل ماست
حدیث باغ خلیل است و آتش نمرود
ز طب عشق من، ای کت حسد همی آید
بیا که بینی خاکستر آنکه دیدی عود
ازان سیاه شود هر نماز شام جهان
کز آتش دل خسرو رود به گردون دود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۴۰ - جهان به خواب و شبی چشم من نیاساید
جهان به خواب و شبی چشم من نیاساید
چو دل به جای نباشد، چگونه خواب آید؟
غلام نرگس نامهربان یار خودم
که کشته بیند و بخشایشی نفرماید
چو مایه هست زکاتی بده گدایان را
که مال و حسن و جوانی به کس نمی یابد
کسی که در دل شب خواب بی غمی کرده ست
بر آب دیده بیچارگان نبخشاید
هلاک من اگر از دست اوست، ای زاهد
تو جمع باش که عمر از دعا نیفزاید
چه کم شود زتو، ای بی وفای سنگین دل
به یک نظاره که درمانده ای بیاساید
دلم مشاهد ساقی و روی در محراب
بیار می که ز تزویر هیچ نگشاید
ز من مپرس، دلا، گر تو توبه می شکنی
که مست و عاشق و دیوانه را همین شاید
به زندگی نرسد چون به ساعدت خسرو
بکش، مگر که به خون دست تو بیالاید
چو دل به جای نباشد، چگونه خواب آید؟
غلام نرگس نامهربان یار خودم
که کشته بیند و بخشایشی نفرماید
چو مایه هست زکاتی بده گدایان را
که مال و حسن و جوانی به کس نمی یابد
کسی که در دل شب خواب بی غمی کرده ست
بر آب دیده بیچارگان نبخشاید
هلاک من اگر از دست اوست، ای زاهد
تو جمع باش که عمر از دعا نیفزاید
چه کم شود زتو، ای بی وفای سنگین دل
به یک نظاره که درمانده ای بیاساید
دلم مشاهد ساقی و روی در محراب
بیار می که ز تزویر هیچ نگشاید
ز من مپرس، دلا، گر تو توبه می شکنی
که مست و عاشق و دیوانه را همین شاید
به زندگی نرسد چون به ساعدت خسرو
بکش، مگر که به خون دست تو بیالاید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۴۲ - چو باد صبح به آن سرو خوش خرام شود
چو باد صبح به آن سرو خوش خرام شود
سلام گویم و جان همره سلام شود
غلام اویم و هر کس که بیند آن صورت
ضرورت است که همچو منش غلام شود
عنایتی که رهی نیم کشت غمزه تست
به یک اشارت ابروی تو تمام شود
جدا کنی تو و من پیش خلق شکر کنم
مرا جمال تو باید که نیک نام شود
لب و دهان و رخت هر یکی بلای دل اند
یکی دلم چه کند، جانب کدام شود؟
به چند سوز دل از آه کار پخته کنم
دگر ره از خنکی های بخت خام شود
به فتوی خط او کآیتی ست می ترسم
که خواب بر همه کس بعد ازین حرام شود
میان غم زدگانم بخوان که پیش ملک
فقیر نیز بگنجد که بار عام شود
ببرد خواب ز همسایه ناله خسرو
مباد مرغ چمن پای بند دام شود
سلام گویم و جان همره سلام شود
غلام اویم و هر کس که بیند آن صورت
ضرورت است که همچو منش غلام شود
عنایتی که رهی نیم کشت غمزه تست
به یک اشارت ابروی تو تمام شود
جدا کنی تو و من پیش خلق شکر کنم
مرا جمال تو باید که نیک نام شود
لب و دهان و رخت هر یکی بلای دل اند
یکی دلم چه کند، جانب کدام شود؟
به چند سوز دل از آه کار پخته کنم
دگر ره از خنکی های بخت خام شود
به فتوی خط او کآیتی ست می ترسم
که خواب بر همه کس بعد ازین حرام شود
میان غم زدگانم بخوان که پیش ملک
فقیر نیز بگنجد که بار عام شود
ببرد خواب ز همسایه ناله خسرو
مباد مرغ چمن پای بند دام شود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۴۷ - ز هجر سوخته شد جان من سپند تو باد
ز هجر سوخته شد جان من سپند تو باد
دلم همیشه اسیر خم کمند تو باد
دریغ باشد جولان تو سنت بر خاک
سواد دیده بساط سم سمند تو باد
چو هندوان که به سوی درخت سجده برند
نماز من به سوی قامت بلند تو باد
جراحت تو که بیدرد ذوق من بشناخت
دوای سینه عشاق دردمند تو باد
اگر چه من به رخت همچو چشم بردوزم
هزار همچو منی سوخته سپند تو باد
دلم که خوان خلیلش به چشم درناید
طفیلی مگسان لب چو قند تو باد
گه از گهی سخن تلخ عیش خسرو را
گذشته بر لب شیرین نوش خند تو باد
دلم همیشه اسیر خم کمند تو باد
دریغ باشد جولان تو سنت بر خاک
سواد دیده بساط سم سمند تو باد
چو هندوان که به سوی درخت سجده برند
نماز من به سوی قامت بلند تو باد
جراحت تو که بیدرد ذوق من بشناخت
دوای سینه عشاق دردمند تو باد
اگر چه من به رخت همچو چشم بردوزم
هزار همچو منی سوخته سپند تو باد
دلم که خوان خلیلش به چشم درناید
طفیلی مگسان لب چو قند تو باد
گه از گهی سخن تلخ عیش خسرو را
گذشته بر لب شیرین نوش خند تو باد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۴۸ - صبا چو در سر آن زلف نیم تاب شود
صبا چو در سر آن زلف نیم تاب شود
شکیب در دل بیننده تنگ تاب شود
به ترک دین مسلمانیش بیاید گفت
دلی که در شکن زلف نیم تاب شود
سیاه روی شدم زین سفید رخساران
چو هندویی که پرستار آفتاب شود
یکی ز پرده برون آی تا به دیده من
جمال جمله بهشتی وشان عذاب شود
به هر جفا که کند چشم تو رضا دادم
که از خصومت ترکان جهان خراب شود
به هر زمین که چو آب حیات بخرامی
دهان مرده به زیر زمین پر آب شود
به مجلسی که تو حاضر شوی، چه حاجت نقل؟
که هم به دیدن تو صد جگر کباب شود
سؤال غم زدگان را ز لب دری بگشای
که جان خسته به دریوزه جواب شود
نخفت خسرو مسکین درین هوس شبها
که دیده بر کف پایت نهد به خواب شود
شکیب در دل بیننده تنگ تاب شود
به ترک دین مسلمانیش بیاید گفت
دلی که در شکن زلف نیم تاب شود
سیاه روی شدم زین سفید رخساران
چو هندویی که پرستار آفتاب شود
یکی ز پرده برون آی تا به دیده من
جمال جمله بهشتی وشان عذاب شود
به هر جفا که کند چشم تو رضا دادم
که از خصومت ترکان جهان خراب شود
به هر زمین که چو آب حیات بخرامی
دهان مرده به زیر زمین پر آب شود
به مجلسی که تو حاضر شوی، چه حاجت نقل؟
که هم به دیدن تو صد جگر کباب شود
سؤال غم زدگان را ز لب دری بگشای
که جان خسته به دریوزه جواب شود
نخفت خسرو مسکین درین هوس شبها
که دیده بر کف پایت نهد به خواب شود