تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۳۹ - سر نمی تابم ز شمشیر حبیب
سر نمی تابم ز شمشیر حبیب
هر چه آید بر سر من، یا نصیب!
دل بدرد آمد من بیچاره را
چاره درد دلم کن، ای طبیب
ای که گویی: چونی و حال تو چیست؟
من غریب و حال من باشد غریب
تا رقیبت هست ما را قدر نیست
نیست گردد، یارب! از پیشت رقیب
زار می نالد هلالی، بی رخت
آن چنان کز حسرت گل عندلیب
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۱۷۸ - وه! چه شورانگیزی، این شیرین پسر؟
وه! چه شورانگیزی، این شیرین پسر؟
هم نمک می ریزد از تو، هم شکر
خاک پایت، چون مرا فرق سرست
من چرا بر دارم از پای تو سر؟
خاک گشتم، لاله از خاکم دمید
هم چنان داغ تو دارم بر جگر
بی خبر بودن ز عالم، آگهیست
زاهد افسرده کی دارد خبر؟
عنصری بلخی : ابیات پراکندهٔ مثنویها
بحر رمل
بر فکن برقع از آن رخسار سیغ
تا برآید آفتاب از زیر میغ
امیر معزی : غزلیات
شماره ۳۸ - ای پسر ما دل ز تو برداشتیم
ای پسر ما دل ز تو برداشتیم
بار عشق تو به تو بگذاشتیم
تا تو ما را دوست از دل داشتی
ما تو را چون جان و دل پنداشتیم
چون تو برگشتی و دل برداشتی
از تو برگشتیم و دل برداشتیم
ما همین پنداشتیم از تو نخست
هم چنان آمد که ما پنداشتیم
تا کی از بدمهری و بیگانگی
ما تو را بیگانه‌وار انگاشتیم
چند از این قلاشی و ناداشتی
ما نه قلاشیم و نه ناداشتیم
مهر خرسندی کنون بر دل زدیم
تخم صبر اندر دل و جان کاشتیم
بر سرکوی تو خواندیم این غزل
رخت بر بستیم و دل برداشتیم
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۸ - دیر شد تا دوست می دارم ترا
دیر شد تا دوست می دارم ترا
آخر ای بخت از درم روزی درآ
من به تو چون تشنه مستعجل به آب
تو چرا از من چنین سیری چرا
گر خطایی در وجود آمد ز من
جان غرامت می دهم بی ماجرا
تو جهان جانی و جان جهان
بی تو گر بر من سرآید گو سرآ
زلف پرتابت مرا دیوانه کرد
چند رنجانی من دیوانه را
هر چه در حسن تو خواهم کرد وصف
تو از آن هستی به خوبی ماورا
قوتی یابد نزاری راستی
گر کند بر سبزه خطّت چرا
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۲۳ - تشنه ام ساقی بیاور کاس را
تشنه ام ساقی بیاور کاس را
بیش نشنو قول هر نسناس را
تو بگردان دور خود دور زمان
گو بگردان بر سر ما آس را
بامدادان بر سر ما کن سبک
سرگران بر لب کشیده کاس را
تا مگر جانی دهد دل مرده را
یا مگر دفعی کند وسواس را
کس نیارد همچو ما در رزم عشق
طاقت پیکان چون الماس را
پیش تیر ناوک چشمان مست
حد خفتان کی بود قرطاس را
چون نمی‌آید به دستم یار جنس
لاجرم بر هم زنم اجناس را
تا نباید منت منعم کشید
زان سبب بگزیده‌ام افلاس را
می‌کند روشن نزاری عالمی
چون برآرد از دوات انقاس را
مالکی باشد که از روی حسد
معترض باشد مسیح انفاس را
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۲۹ - عشق پیدا می کند تنها مرا
عشق پیدا می کند تنها مرا
یار بر در می زند عذرا مرا
عقل کو تا از جنونم واخرد؟
وارهاند زین همه سودا مرا
عشق اگر سودا نکردی بر سرم
عقل کی بگذاشتی تنها مرا
مصلحت اندیش من در دست عشق
کاشکی بگذاشتی حالا مرا
عاقبت روزی ببیند در مراد
چشم شب بیدار خون پالا مرا
گوییا هر دم به دم در می کشند
تیره شب های نهنگ آسا مرا
صبر اگر بگریزد از من عیب نیست
عشق می آرد به سر غوغا مرا
عقل مسکین از جهان شد برکنار
کاش بودی طاقت او را مرا
تا کی از جور ملامت گر که کرد
در میان انجمن رسوا مرا
قسمت من بین و روزی رقیب
روز عید او را، شب یلدا مرا
با حبیبم گفته بوده ست آن لئیم
بیش از این طاقت نماند اینجا مرا
از درون شهر و درگاه حرم
یا نزاری را برون بر یا مرا
دشمنم را خود غرض این است و بس
تا ز وامق افکند عذرا مرا
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۹ - کار ما بیرون شد از ساز و نوا
کار ما بیرون شد از ساز و نوا
وقت تجرید است و کنج انزوا
آسمان ما را در اقصای زمین
یک زمان خوش دل نمی دارد روا
در زمین خود راستی ننهاده اند
آفرینش را بر این دارم گوا
نفی تهمت را منجم می کند
راستی نسبت به خط استوا
کاش باری آسمان منعکس
پشت کوژ خویش را کردی دوا
تا به دنیا در چه خیر آمد پدید
زین گروه ناحفاظ بی نوا
سر تهی چون طبل پر باد غرور
بر کشیده تا به علیین لوا
عاقلان شان سخرة رای و قیاس
جاهلان شان فتنة کام و هوا
باش از این غولان نزاری بر حذر
بت هنوز از غول بهتر پیشوا
گرد بت رویان حسن افزای گرد
بلبلی بر گلرخان می زن نوا
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۶۲ - جام پر جان کن بیاور ساقیا
جام پر جان کن بیاور ساقیا
بین که می گردد سرم چون آسیا
طبع را اکسیر می پر می کنم
می کنم حاصل از او این کیمیا
هم بدین اکسیر حاصل می شود
کیمیای معنوی از اسخیا
شرب من ام الخبائث کی بود
من به پاکی می خورم با ازکیا
راستی را هم حرام و هم پلید
هست و شد بر بی ثبات و بی حیا
بنگ را قومی به جای می خورند
ظلمت شب را چه نسبت به ضیا
آری آری هست آنجا نکته یی
بیخ حیوانات باشد در گیا
سود کی باشد کشیدن در بصر
خاک کر در همچو گرد توتیا
گر کسی را ناخوش آید باک نیست
راست می گوید نزاری بی ریا
منکران از جهل نشناسند باز
اطلس و نخ از حریر و بوریا
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۷۳ - وقف کردم هستی خود بر شراب
وقف کردم هستی خود بر شراب
نیستی از من بمان گو در حجاب
بر لب کوثر نشستن روز بعث
ای مسلمانان از این خوش تر مآب
اهل فطرت مست از آن جا آمدند
هم چنان مستند تا یوم الحساب
من هم از آن جام مستی می کنم
تا نپندارید کز خمرم خراب
آب و خاک عشق بر هم کرده اند
پس سرشت من از آن خاک است و آب
آتش سودای عشقم آبم ببرد
از چه از بس تاب سوز و سوز تاب
چشم ما و طلعت دیدار دوست
چشم خفّاش است و نور آفتاب
آفتاب آن جا اگر چه ذره ایست
از ره تمثیل کردم انتساب
من چو حربا عاشقم بر عکس نور
نی چو خفاشم زخور در احتجاب
تا شوند احباب در محبوب محو
از وجود خویش کردند اجتناب
تا که خواهد طاقت انوار داشت
گر جمال از پیش بردارد نقاب
چشم امید نزاری روشن است
از طلوع نور نجل بوتراب
پرتوی بر جان من زان نور تافت
ذره وار افتاده ام در اضطراب
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۷۷ - ماه نو بنمود رخسار از نقاب
ماه نو بنمود رخسار از نقاب
ساقیا در ده سبک جام شراب
آتش سی روزه را بنشان به آب
خاصه خوب آبی معطر چون گلاب
آتشین آبی که در جام بلور
می نماید راست چون لعل مذاب
جوهری پاکیزه اما بی عَرَض
آفتابی روشن اما بی حجاب
آفتابش گفتم و می دان که هست
آفتاب از عکس او در اضطراب
عکس می در چشم ما بودی چنانک
تشنه ای اندر بیابان در سراب
لاجرم امروز در خم می جهم
گرچه میکردم از او دی اجتناب
در خرابی می روم زیرا که هست
عالم معموری من در خراب
روز و شب مست و خرابم چون کنم
با فقیهان بحث در بعث و ثواب
عالمی می گفت در ماه صیام
تا نزاری چون رهد یوم الحساب
گفتم او گو خلق را از ره مبر
من خود آنجا در نمانم از جواب
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۸۹ - ای شب هجران تو روز حسیب
ای شب هجران تو روز حسیب
زهره ی شیران بچکد زین نهیب
جمله تویی از خودی ام وارهان
در ره من نیست به جز من حجیب
با تو نخواهم به اضافت حضور
وز تو ندارم به مسافت شکیب
هر چه کنی حاکم مطلق تویی
خواه رعایت کن و خواهی عتیب
وصل امان کی دهدم بی خیال
عشق فرح کی دهدم بی فریب
درد و دوا چیست فراق و وصال
عشق و خرد چیست فراز و نشیب
گرچه بپیچی ز نزاری عنان
من چه کنم می رومت در رکیب
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۹۲ - چون لبت مصرکی خیزد نبات
چون لبت مصرکی خیزد نبات
کز نباتت می چکد آبِ حیات
دوستانت ز آبِ حیوان بی نصیب
تشنگان جان داده نزدیکِ فرات
صانع از روی تو شمعی برفروخت
دفع ظلمت را میان کاینات
پیشِ نقشِ رویت ایمان آورند
بت پرستانِ زمینِ سومنات
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۰ - یاد باد آن شب که خوش کردم شبت
یاد باد آن شب که خوش کردم شبت
گر چه ناخوش کرده بد آن شب تبت
کاسه ی تب خال بر می داشتم
نفیِ تهمت را به دندان از لبت
غایبی از چشم و در گوشم بماند
هم چنان آوازِ یا رب یاربت
یاد باد آن شب که مجلس روز کرد
عکسِ نورِ با فروغِ غبغبت
هم چو پروین اشک می ریزم ز چشم
در فراقِ زلفِ هم چون عقربت
سروبستان را تفرّج می کنم
از پی بالایِ شنگِ شبشبت
جان نخواهد برد می دانم چو روز
از شب هجران نزاری عاقبت
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۳۸ - هرگزت روزی هوای ما نخاست
هرگزت روزی هوای ما نخاست
آخر این نامهربانی تا کجاست
ما به تو مشتاق و تو از ما ملول
عاشق تنها به حسرت مبتلاست
دل به دل گویند ره دارد بلی
چون حجاب از راه برخیزد رواست
لیک شخص ناتوان را نیز هم
از پی پیوند جسمانی رجاست
جان اگر جان می‌فزاید طرفه نیست
جسم باری در غم هجران بکاست
دوست کی دارد شکیبایی ز دوست
من نمی‌دانم که این طاقت که راست
سنگ‌دل باشد به هرحالی صبور
ور نه در هجران جان مانع چراست
با دلی چون آبگینه راستی
صابری کردن نه کار جنس ماست
یک دمه آسایش دیدار دوست
پیش دانا آفرینش را بهاست
ای نزاری تا به کی از قیل و قال
گفت و گو اندر ره وحدت خطاست
نام و ننگ و کفر و دین و هست و نیست
هرچه غیر از دوست می‌خواهی هواست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۵۶ - آفتاب خُلد روی یار ماست
آفتاب خُلد روی یار ماست
روضه ی جنات کوی یار ماست
آفتابِ چرخِ سرگردان، چنین
دائما ً در جست و جوی یار ماست
بر سر ِ هر چار سو در شش جهات
رستخیز از های و هوی ِ یار ماست
نی چه گفتم هر دو عالم کفر و دین
بسته در یک تار ِ موی ِ یار ِ ماست
حق و باطل هر زمان بر هم زدن
طُرفه کاری های خوی یار ماست
در بهشت معنوی باشد دلش
هر که را میلش به سوی یار ماست
فاش میگویم نزاری سرّ دوست
خود جهان پر گفت و گوی یار ماست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۵۷ - دیر شد تا رسم قربان کیش ماست
دیر شد تا رسم قربان کیش ماست
بذل جان کارِ دلِ بی خویش ماست
چون ز دنیا بی نصیب افتاده ایم
گر همه قارون بود درویش ماست
این همه کثرت حجاب ما ز چیست
از خیال مصلحت اندیش ماست
نیش فصّاد قناعت نوشِ ما
نوش زهاد مقلد نیش ماست
ما به کفر و دین نداریم التفات
در مراتب بیش کم، کم بیش ماست
رازداری در دل ما غور کرد
آنکه هرگز سر نکرد آن ریش ماست
چون فرو شستیم از این مردار دست
گرگِ مردم خوار دنیا ، میش ماست
نور وحدت آفتاب روشن است
گر غمامی می نماید پیش ماست
هر که دارد با نزاری دوستی
گر همه بیگانه باشد خویش ماست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۶۲ - هر که را جانی‌ست با جانان ماست
هر که را جانی‌ست با جانان ماست
جان ما چون او شود او جان ماست
هر دو عالم گر یکی بینی به او
آن یکی سرچشمه ی حیوان ماست
چشمه ی خضر و زلال زندگی
جمله در حرف سخنگویان ماست
در صفات نیستان گر آیتی
هست حمدالله آن در شأن ماست
آفتاب چرخ با آن فرّ و زیب
پرتو یک ذره از احسان ماست
آفتابی چون شود در ذره محو
این چنین کآثار آن برهان ماست
گاه سلطانی گدای کوی او
گه گدای کوی او سلطان ماست
گرچه ما هم از گدایان رهیم
هر کجا سلطان سری دربان ماست
هر که خواهی باش اصلا هیچ نیست
گر برون از عهدهٔ پیمان ماست
یک اشارت بس اگر گوید به رمز
داغ ما دارد نزاری آنِ ماست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۶۳ - ابرِ نیسان دیده ی گریان ماست
ابرِ نیسان دیده ی گریان ماست
دوزخ سوزان دل بریان ماست
چون ز درد سینه میگرییم زار
هرکجا دردی‌ست در دیوان ماست
سر ز جایی عاقبت بیرون کند
جنبشی کاندر میان جان ماست
گر مسلمانی‌ست این گر کافری‌ست
قبلهٔ ما هم رخ جانان ماست
عشق اگر نیک است اگر بد عاشقیم
یار اگر خوب است اگر زشت آن ماست
بندهٔ دیوانگان صادقیم
گرچه گردون بندهٔ فرمان ماست
کس نمی‌داند چو ما دیوانگی
کآیت دیوانگی در شأن ماست
ما نزاری نیستیم او کیست هیچ
قطره‌ای از بحر بی‌پایان ماست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۷۸ - صبر ما از دوستان ناممکن است
صبر ما از دوستان ناممکن است
آشکارا و نهان ناممکن است
عشق بی تشنیع و بی تکلیف نیست
ور طمع داری همان ناممکن است
هیچ رحمش نیست بر فریاد من
خود رقیب مهربان ناممکن است
گرملامت رفت بر من گر جفا
عاشقی(بی) این آن ناممکن است
ورنه بار عشق بایستی کشید
احتمال از ناتوان ناممکن است
گر کسی را طاقت تسلیم نیست
از قضا کردن کران ناممکن است
چون عصای موسی اژدرها شدن
چوب دست هر شبان ناممکن است
آرزومندم ولی پیرانه سر
اتصالم با جوان ناممکن است
عاشقی، مستی ، ز دنیا فارغی
چون نزاری در جهان ناممکن است
جان جان ها چیست جام جان فزا
زندگی بی جان جان ناممکن است