تعداد ۴۸۷۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۱۶ - در عشق تو ای جان که چو تو خوش صنمی نیست
در عشق تو ای جان که چو تو خوش صنمی نیست
سرگشته دلی چون من و ثابت قدمی نیست
گویند کم از یک نبود هرگز و چندم
از عشق تو سرگرم اگر کم ز کمی نیست
ما را همه شادی ز غم تست فزون باد
اندی که غمت هست اگر هیچ غمی نیست
زان است شکفته گل رخسار چو داری
صد بدره دینار و مرا خود درمی نیست
چون صورت لا زلف تو در هم شده بینم
نبود عجب ار ما را زان لانعمی نیست
ما را بنعم کردن کس خود چه نیاز است
در دولت رادی که چنو محتشمی نیست
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۱۹ - روزی که مرا چشم به تو خوش پسر افتد
روزی که مرا چشم به تو خوش پسر افتد
آن روز همه کار دلم زیر سر افتد
عقلم سر خود گیرد و از پای در آید
صبرم بسر کوی تو از دست برافتد
بر خلق زسرگشته هجران خبر افتد
در شهر چو دیوانه تو بی خبر افتد
دیوانه آن ماه توان بود که روز
خورشید فلک را ز رخش سایه در افتد
از گریه کنارم شمری باشد پیوست
ز انسان که چو بر آینه عکس برافتد
گر روی نهد بر من از این روی عجب نیست
خود عکس چنین باشد چون بر شمر افتد
شادم من از این گریه که بر خشک نیفتد
گر چشم خداوند بر این چشم تر افتد
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۲۷ - گر شمع تو بی زحمت پروانه بماند
گر شمع تو بی زحمت پروانه بماند
خورشید چو سایه ز تو درخانه بماند
از باده لبهای تو گر دل بشود مست
درسلسله زلف تو دیوانه بماند
خون گشته دلی از خود آویخته دارد
هر تار که از فرق تو در شانه بماند
ای گنج روان در دل ویران کنمت جای
تابو که مگر گنج به ویرانه بماند
افسانه عشق تو شدم آه و دریغا
ترسم که نمانم من و افسانه بماند
روزی که حسن جان گرامی به تو بخشد
بالله که برو صد جان شکرانه بماند
گوی از همگان برد به اقبال شهنشه
بر تار تو یک بود ندیمانه بماند
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۴۶ - حاصل ز تو جز درد دل ریش ندارم
حاصل ز تو جز درد دل ریش ندارم
قسم از لب نوشین تو جز نیش ندارم
یک جان نه که صد جانت فدا باد ولیکن
معذور همی دار که زین بیش ندارم
هر روز خوهی تا که ستانی دل از من
حیلت چه بود چون من درویش ندارم
تا در غم تو پای من از جای برفت است
هم جان و سر تو که سر خویش ندارم
والله که ز هستی خودم یاد نیاید
تا آینه روی تو در پیش ندارم
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۵۶ - ای حلقه زلفین تو دام گل و سوسن
ای حلقه زلفین تو دام گل و سوسن
هستیم به بوی تو غلام گل و سوسن
زین سان که تو در عشق دو روئی و دورائی
خو پیش تو چون گویم نام گل و سوسن
از دولت رخسار و بنا گوش تو ای جان
امروز جهانیست به کام گل و سوسن
خورشید همه شاهان بهرام شه آن شه
کو خود خورد امروز نظام گل و سوسن؟
از جام لبالب کن و در ده که دراین وقت
بی باده نمی زیبد جام گل و سوسن
چون بنده حسن گفت مگر مدح شهنشه
زان پر زر ودر شد همه کام گل و سوسن
بی سکه شاه آمد از آن خوار و خجل رفت
زر زده و نقره خام گل و سوسن
باداش بقا تا نفس باد گذارد
بی زحمت آواز پیام گل و سوسن
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۵۸ - ای ابر گلستان معالی کرم تو
ای ابر گلستان معالی کرم تو
بر قبه عالم زده دولت علم تو
برنده تر از خنجر مریخ حسامت
چالاک تر از کلک عطارد قلم تو
درسایه جاه تو نشینم به حمایت
از دهر که دارم به غلامی رقم تو
خود دهر که باشد که مرا کم زنی آرد
وآنگاه من اندر حرم محترم تو
میر عرب آهو را بنواخت چو گفتند
کین آهو یک روز گذشت از حرم تو
نه تو کم از آن میری نه من کم از آهو
نی نیز کم است از عرب او عجم تو
ای عیسی ایام منم مرغ ضعیفی
زنده شده درباغ سعادت بدم تو
خواهیم تفقد کن و خواهیم سعقد؟
کی دور کنم دیده ز خاک قدم تو
این صیت نخواهی که سلاطین و افاضل
گویند فلان هست ز خیل و حشم تو
برتاز پی دفع گزندی که مبادا
یک مادح ده فن بود اندر حرم تو
تا هست شود در غم تو یاد دل من
تا هست شود بر دل من بار غم تو
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۷۰ - ای سعد فلک بندگی شاه گرفتی
ای سعد فلک بندگی شاه گرفتی
وز دیده و جان خدمت درگاه گرفتی
گوئی ز قران قسمت یک یک ز سلاطین
صدصد بنهادی و سر از شاه گرفتی
بهرامشه ای شاه که از رایت شبرنگ
در کوکبه چون زلف بتان ماه گرفتی
در رزم همه پای بد اندیش بریدی
در بزم همه دست نکو خواه گرفتی
بس فتنه که از فضل خداوند شکستی
بس قلعه که المنة لله گرفتی
گویند جهان جمله به یکبار بگیری
از پای بننشینی چون راه گرفتی
آن شیر که در آیینه پیل بر آمد
گفت از سر حیرت که مرا آه گرفتی
درخون چو بغلطید بطنز آهوکی گفت
کای شیر سبک خیز که روباه گرفتی
در عمر دراز تو فزون بادا ملکت
کین ملک نه ز اندیشه کوتاه گرفتی
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۷۱ - گر دوست غم دوست بخوردی سره بودی
گر دوست غم دوست بخوردی سره بودی
ور دشمنییی نیز نکردی سره بودی
خاریست مرا در دل و دیده ز فراقش
تریاق چنین خاری وردی سره بودی
با درد بود عاشقی مردم اگر هم
جستی ز کف عشق بدردی سره بودی
زین روح که بی گرد نمی خیزد ازو هیچ
کز عشق برآوردی گردی سره بودی
دل عشق به جان جست ولیک ار نشدی زان
عاجز چو زنی آنگه مردی سره بودی
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۷۲ - خورشید چنان نور ندارد که تو داری
خورشید چنان نور ندارد که تو داری
ناهید چنان سور ندارد که تو داری
با لاله چون جام گل میگون بستان
آن نرگس مخمور ندارد که تو داری
مه گرچه دهد نور به انگور ولیکن
زان خوشه انگور ندارد که تو داری
مندیش و گهر پاش ز یاقوت که دریا
آن لؤلؤ منثور ندارد که تو داری
خوش باش بدان طره و عارض که شب و روز
آن عنبر و کافور ندارد که تو داری
هر چند تو دانی زدل من که زمانه
آن بنده مأمور ندارد که تو داری
مردم ز غمت زنده کنم باز بیک بار
کان معجزه صد صور ندارد که تو داری
جان تو که از بندگی خویشتنم شاه
این گونه همی دور ندارد که تو داری
بهرام شه آن شه که فلک گوید اقبال
آن رایت منصور ندارد که تو داری
حقا که توئی سایه حق گرچه به تحقیق
مه صد یک آن نور ندارد که تو داری
سید حسن غزنوی : ترجیعات
شمارهٔ ۱۶ - در مدح نجیب الملک پسر وی گوید
در ده می سوری که در سور گشادند
درهای طربخانه معمور گشادند
نقش قدح لاله سرمست ببستند
راه نظر نرگس مخمور گشادند
از شعله می آینه ماه ببستند
وز خنده گل بوسه گه حور گشادند
هم طره شاخ از شکن آب ستادند
هم چهره باغ از قلم نور گشادند
بر خون دل آلاله یاقوتین آمد
هر تیر زر اندود که از دور گشادند
چون ناربصد پاره نماید دل عشاق
چون روزه به خون دل انگور گشادند
ابرو شکفه دست و دل خواجه بدیدند
زان است که درج در منثور گشادند
فرزانه حسین حسن احمد خاصه
آن کرده خدایش ز همه خلق خلاصه
خیز ای دل و جان تا ز خرد گرد برآریم
چون بلبل و گل روی سوی یکدگر آریم
لبیک زنان کعبه دل کرده گلستان
تا گنبد نیلوفری آواز برآریم
یکبارگی از روزه خرد دست برآورد
بازش به سجود قدح از پای درآریم
از عاشقی و مستی گم کرده سرو پای
با خاک کف پای تو عمری به سر آریم
دل تنگ و ضعیف است نگارا و تو داری
آن شکر گلگون که از او گلشکر آریم
معذور همی دار چو عید آمد و نوروز
گربار گرانی برتو بیشتر آریم
عیدی بر تو ازلب دریای بزرگی
کز همت آن دانی عقد گهر آریم
فرزانه حسین حسن احمد خاصه
آن کرده خدایش ز همه خلق خلاصه
ای نقش لطیف گل خندان سعادت
خاک قدمت چشمه حیوان سعادت
هم اختر انصافی در برج بزرگی
هم گوهر اقبالی در کان سعادت
چشم تو گرامی بر دیدار کرام است
گوش که بزد بر در دستان سعادت
از چشمه خورشید روان شد عرق شرم
از بس که بباریدی باران سعادت
بر دیده نهادت خرد و گفت ببیند
نوباوه امید ز بستان سعادت
عیدی ز تو جز مائده روح نخواهیم
امشب چو فتادیم به مهمان سعادت
پرسیدم از اقبال که شاید به چنین مدح
گفت آنکه دل بخت شد و کان سعادت
فرزانه حسین حسن احمد خاصه
آن کرده خدایش ز همه خلق خلاصه
ای گلبن جان سبزه گردونت چمن باد
خاک در تو هم نفس مشک ختن باد
چون باد نفس بخش ولی را همه جانی
چون خاک عدم جان حسودت همه تن باد
قدر تو ملک وار چو گیرد ره گردون
پیش سر او ابر هوا مقرعه زن باد
فرخنده جمالت که گل دولت و دین است
باغ نظر منتخب الملک حسن باد
ای عزم تو تیغی که درو هیچ سخن نیست
رأی تو جهانگیرتر از تیغ سخن باد
هر چند چو من چرخ نیاورد و نیارد
در مرکز اقبال تو هر بنده چو من باد
سید حسن غزنوی : ترجیعات
شمارهٔ ۱۸ - در مدح خواجه قوام الدین ابونصر محمد گوید
امروز یکی خوش سخنی نزد من آمد
کز آمدنش جان دگر در بدن آمد
شیرین سخنی بود چنان چست که گوئی
خایید چو طوطی شکر و در سخن آمد
چشم بد از آن دور که چون آن سخن او
در گوش من شیفته ممتحن آمد
چون گل بشکفتم ز طرب گرچه از این بیش
چون لاله همی خون دلم در دهن آمد
گفتم که ازاین پس من و مدح تو ازیراک
بلبل بسراید چو گل اندر چمن آمد
اول سخن این بود که این یار دل آرام
بس تاخته و باخته از تاختن آمد
گر خواهم معشوق خود اینجاست دل آرام
ور جویم ممدوح خداوند من آمد
ممدوح و خداوند من و آن همه خلق
کز دیدن او گشت خرم جان همه خلق
ای بر صفت یوسفیت حسن گواهی
ماننده یوسف شده در غربت شاهی
حسن تو ترا بی بخبری برده به تختی
مهر تو مرا بی گنهی کرده به چاهی
از لعل تو یک خنده و از عقل جهانی
از جزع تو یک ناوک و از صبر سپاهی
دل را ز خط عارض تو آب و گیائی
زان در خم زلف تو گرفت است پناهی
عیبش نتوان کرد که ناید بر من هیچ
آنجا نکند خیره نه آبی و گیاهی
گوباش همانجا و برش بیش نیاید
از بندگی صدر اجل ماند به جاهی
من خود کیم از هستی و ز نیستی دل
دل داند و زلف تو و من دانم و آهی
رادی که چنو گنبد دوار ندارد
یاری که در این عالم خود یار ندارد
امسال ز هجران تو ای خوش پسر من
یارب چه عنا بود که آمد به سر من
خونم چو جگر بسته شد از درد و عجب آنک
از دیده تو بگشادی خون جگر من
گر زین سفرت دیرتر آوردی گردون
بودی که ز گردون بگذشتی سفر من
در کار دلم زهره همانا نظری کرد
کافتاد برآن روی چو زهره نظر من
می گفت ترا خیز که نزد تو رسد یار
المنة لله که عیان شد خبر من
دیدی که بر انداخت بر فرقت تو آب
از غایت سوز جگر این چشم تر من
خود بود دلم روشن از بهر خداوند
کاندر شب غم وصل تو باشد سحر من
ای دهر تو دانی که چنین صدر نداری
وی چرخ تو دانی که چنو بدر نداری
امروز اگرم همچو فلک دیده هزار است
پیش رخ چون ماه تو ای دوست بکار است
کز خرمی و تازگی تو دل و جانم
با خرمی و تازگی باغ و بهار است
از مشک خطت وقتم چو عنبر سارا است
وز سیم برت کارم چون زر عیار است
با من سخن تو همه از لابه و ریو است
باتو سخن من همه از بوس و کنار است
باری رخ زرینم اشکسته چو سیم است
باری دل پر خونم خندان چو انار است
می خواست که باطل کندم هجر به بیداد
از عدل قوام الدین حقا که نیارست
قطب فلک دولت ابو نصر محمد
آن بخت بدو بوده موافق چه دو فرقد
صدری که چنان هرگز یک راد نباشد
شادیش مبادا که بدو شاد نباشد
فرعی ندهد عمر کزو مایه نگیرد
اصلی نکند تیغ چو پولاد نباشد
فریاد رس خلق جهان است و ز جودش
یک گنج نبینی که به فریاد نباشد
برفرق اجل بأسش جز خاک نباشد
در دست امل بی او جز یاد نباشد
از نرگس زر دار و زبان آور سوسن
در دست و دلش جز به مثل باد نباشد
بی نعمت او نرگس تر چشم نگردد
بی خدمت او سوسن آزاد نباشد
انصاف بده کوکن کو تهمتن روز نبرد او است
مدح ارنه چنین گویم از داد نباشد
آب کف او خاک برآورد زهر کان
لطف دم او آتش بنشاند ز ارکان
ای ذات تو مر ذات خرد را ز روان به
نزد تو یکی راحت خلق از دو جهان به
از باد نهیبت چو دل خصم سبک شد
از باده جودت سر امید گران به
از خامه چون تیرت خصمت چو کمان شد
هر کس که گنه دارد در دل چو کمان به
زان تا همه درد خود از اقبال تو بیند
همواره بداندیش تو با زحمت جان به
دیوی که سر آتش فتنه همه او دید
از پیش تو بیرون چه در ملک جهان به
در سنگ نهان شد ز تو چون آتش الحق
هر کس که بود خصم تو در سنگ نهان به
گر کوه یکی بد گهر از شرم نهان کرد
آورد به تو صد گهر دیگر از آن به
هر روز چو ماه نو جاه تو فزون باد
از چرخ کهن خصم تو چون چرخ نگون باد
آنی که به تو دیده دولت نگران است
ذات تو پسندیده سلطان جهان است
هستی تو جهان را به کفایت چو عطارد
شاید که ترا مرکز معمور نشان است
کز سنبله مخصوص شرف گشت عطارد
چون به نگری او را خود خانه همان است
ای آنکه به تو صورت اقبال یقین است
وز جود تو در هستی خود کان به گمان است
می خواست رهی تا که هواداری خود را
تقریر کند خود یکی از صد نتوان است
با این همه بنگاشت در این شعر چو دیبا
دیباجه آن مهر که در دست نهان است
بر صفحه ملک از تو و رای تو نشان باد
بر روی مه چارده چندان که نشان است
فضولی : غزلیات
شماره ۲۷ - بستی گره از بهر جفا زلف دو تا را
بستی گره از بهر جفا زلف دو تا را
برداشتی از روی زمین رسم وفا را
تا بسته مژگان تو گشتیم بغمزه
زد چشم تو بر هم همه جمعیت ما را
کس نیست که آیین جفا به ز تو داند
آیا ز که آموختی آیین جفا را
از دایره چرخ کشیدم سر همت
تا چند کشم منت هر بی سر و پا را
عمریست براهت شده ام خاک که گاهی
آیی سوی من بوسه زنم آن کف پا را
هر لحظه بمن می رسد از چرخ بلایی
دامیست قد خم شده ام مرغ بلا را
گر قصد دل و دین فضولی کند آن بت
ناصح مده آزار مکن منع خدا را
فضولی : غزلیات
شماره ۴۴ - سویم شب هجران گذری نیست کسی را
سویم شب هجران گذری نیست کسی را
بر صورت حالم نظری نیست کسی را
کس نیست که از تو خبری سوی من آرد
مردم ازین غم خبری نیست کسی را
نگذاشت اثر در رهت از هستی من غم
در دل ز غم من اثری نیست کسی را
گر محنت من نیست کسی را عجبی نیست
مثل تو بت عشوه گری نیست کسی را
ای شوخ جفا پیشه وفا ورز و گرنه
آزردن و کشتن هنری نیست کسی را
آتش بجگرها زده عشق تو و حالا
تا عشق تو ورزد جگری نیست کسی را
از ترک تعلق مکن اندیشه فضولی
در راه تجرد خطری نیست کسی را
فضولی : غزلیات
شماره ۴۵ - بر باد مده سلسله مشک فشان را
بر باد مده سلسله مشک فشان را
مگشای ز پیوند تنم رشته جان را
راز تو نهانست مرا در دل و ترسم
چشم ترم اظهار کند راز نهان را
رخساره بهر کسی منما فتنه مینگیز
از هم مگشا رابطه نظم جهان را
آه از دل شیدا که سراسیمه اویم
در عاشقی ما چه گناهست بتان را
ای کاش دلم خون شود از عشق بر آیم
تا چند کشم محنت هر غنچه دهان را
ای بخت بخاک در آن گلرخم افکن
مگذار که در خاک کشم حسرت آن را
بر یاد خطش اشک روان ساز فضولی
زان سبزه تر قطع مکن آب روان را
فضولی : غزلیات
شماره ۷۱ - خورشید بسی خاک نشین شد بهوایت
خورشید بسی خاک نشین شد بهوایت
روزی نتوانست که بوسد کف پایت
فریاد که جانم بلب آمد ز تحیر
حرفی نشنیدم ز لب روح فزایت
خون ریخته بهر ثواب از همه جز ما
ما را گنه اینست که مردیم برایت
زان غافلی ای ماه که هر شب به تردد
چون هاله رهی می فکنم گرد سرایت
تا تیر تو بر من در صد ذوق گشادست
هر زخم دهانیست مرا بهر دعایت
تا نقش تو بر لوح دل و دیده کشیدیم
قطعا نکشیدیم سر از تیغ جفایت
کس نیست که اندیشه زلف تو ندارد
تنها نه فضولیست گرفتار بلایت
فضولی : غزلیات
شماره ۱۳۷ - عکس قد او آینه بربود خطا کرد
عکس قد او آینه بربود خطا کرد
خود را چو دل ما هدف تیر بلا کرد
اشک آینه دار قد خم گشته من شد
دردا که قدم را غم عشق تو دو تا کرد
فریاد ز ناسازی طالع که نکردیم
جا در دل آن ماه که جا در دل ما کرد
کار غم تو با دل تنگم شب هجران
کاریست که با غنچه دم باد صبا کرد
تو گرد ز دامن بفشاندی و من از غم
مردم که چرا بخت مرا از تو جدا کرد
خون ریخت جگر سوخت بدن خست دل آزرد
با ما غم عشق تو چه گویم که چها کرد
برداشت دل از سجده ابروی بتان سر
در حیرت آنم که چنین سهو چرا کرد
تا قطره آبی نشد از جای نجنبید
در هر دل پرسوز که پیکان تو جا کرد
در پنجه غم ماند گریبان فضولی
زان روز که دامان تو از دست رها کرد
فضولی : غزلیات
شماره ۱۴۶ - محتاج وصال تو که باشد که نباشد
محتاج وصال تو که باشد که نباشد
مشتاق جمال تو که باشد که نباشد
دیوانه بکویت ز که آید که نیاید
آشفته حال تو که باشد که نباشد
ای شمع بسان من دل سوخته شبها
گریان بخیال تو که باشد که نباشد
در سجده بت اهل خطا را نکنم عیب
حیران مثال تو که باشد که نباشد
در گلشن حسنست قدت طرفه نهالی
مایل بنهال تو که باشد که نباشد
رخساره بخونابه دل ساخته گلگون
بهر رخ آل تو که باشد که نباشد
تنها تو نه ای غمزه عشق فضولی
در عشق بحال تو که باشد که نباشد
فضولی : غزلیات
شماره ۱۸۴ - خوش آنکه غم سیمبری داشته باشد
خوش آنکه غم سیمبری داشته باشد
وز غم همه دم چشم تری داشته باشد
صاحب نظر آنست که چون چشم گشاید
با ماه لقایی نظری داشته باشد
ثابت قدم آنست که غافل ننشیند
در کوی محبت گذری داشته باشد
هر بی خبری را چه کنم بنده آنم
کز حال دل من خبری داشته باشد
با هیچ هنر نیست پسندیده من کس
گر عشق بورزد هنری داشته باشد
سهلست فراغت سک آنم که همیشه
غمگین دل و خونین جگری داشته باشد
جان نذر غم عشق تو کردست فضولی
حاشا که خیال دگری داشته باشد
فضولی : غزلیات
شماره ۱۹۰ - ناله گره از رشته کارم نگشاید
ناله گره از رشته کارم نگشاید
کار دلم از ناله زارم نگشاید
مشکل که گشاید گره از کار دلم بخت
تا شانه خم زلف نگارم نگشاید
دولت نگشاید در اقبال برویم
تا باد نقاب از رخ یارم نگشاید
آسودگیم نیست ازین مرحله تا بخت
بر خاک سر کوی تو بارم نگشاید
شوق سر کوی تو غم روی تو دارم
دور از تو دل از باغ و بهارم نگشاید
با دل مسپارید بخاکم دم مردن
تا خون نزند موج و مزارم نگشاید
از خار امل غنچه مقصود فضولی
شرطست که تا اشک نبارم نگشاید
فضولی : غزلیات
شماره ۲۱۷ - پیش تو گل از شرم سرانداخته در پیش
پیش تو گل از شرم سرانداخته در پیش
گویا که پشیمان شده از آمدن خویش
گل جای بسر دارد اگر بگسلد از خار
ای گل منشین پیش رقیبان بداندیش
در باغ چرا پیرهن گل شده خونین
ای گل تو مگر بر رگ بلبل زده نیش
چون غنچه خندان که شود گل ز دم باد
ناصح ز دم سرد تو شد آتش دل بیش
گر سینه شکافم دل صد پاره نماید
چون غنچه چرا فاش کنم حال دل ریش
چون رخ بنمودی بده از لعل لبت کام
در دور گل آن به که کند کس طرب و عیش
بربود دل و دین من آن غمزه فضولی
فریاد ز بی باکی آن کافر بدکیش