تعداد ۱۱۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۵۳ - براوج خوبی دیدم مهی شب
براوج خوبی دیدم مهی شب
گفتم زمهرش در تاب و در تب
گفتم چه باشد نزد من آیی
در خدمت تو باشم یک امشب
گفتا چه مطلب از خدمت من
گفتم چه باشد غیر از تو مطلب
گفتا بیایم منزل کدامست
گفتی که شد روز در چشمم آن شب
گفتم ثنایش کردم دعایش
در حفظ دارش از چشم یا رب
آمد به منزل بنشست در دل
گفتی که جانی آمد به قالب
گفتا چه خواهی ؟ گفتم جمالت
گه مست از چشم گه بیخود از لب
از زلف گاهی خاطر پریشان
از غمزه گاهی در تاب و در تب
گفتا که چشمم مستیست خونخوار
وین زلف و غمزه مار است و عقرب
چون تو گرفتار داریم بسیار
در دام زلف و در چاه غبغب
میگفت سرخوش شیرین و دلکش
گفتی که شکر می بارد از لب
گفتم لبت را یعنی ببوسم
شد در حیا زد انگشت بر لب
گفتم دهانت گفتا که حرفیست
بی جام و باده و آنگه لبالب
گفتم که بالات گفتا بلائیست
بگذر بخیری زین گونه مطلب
این گفت و برخواست صد فتنه شد راست
روز قیامت دیدم من آن شب
چون بنگریدم کس را ندیدم
نی پیش و نی پس نه راست و نه چپ
در سوز دل ماند از حسرتش فیض
با آه و ناله با بانگ یا رب
دل بکن جانا از این دیر خراب
کاسمان در رفتنت دارد شتاب
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۶۳ - بیمار زارم دریاب دریاب
بیمار زارم دریاب دریاب
جز تو ندارم دریاب دریاب
در راه عشقت از پا فتادم
رحمی که زارم دریاب دریاب
دو از رخ تو در خاک و در خون
جان می سپارم دریاب دریاب
جان شد خیالی تن شد هلالی
زار و نزارم دریاب دریاب
با سخت جانی ابرو کمانی
افتاده کارم دریاب دریاب
شد زاشک خونین رویم منقّش
زیبا نگارم دریاب دریاب
دل شد زشوق آب بشتاب بشتاب
طاقت ندارم دریاب دریاب
شد در فراقت نامهربانا
از دست کارم دریاب دریاب
مشکل که فیضت زین غم برد جان
بیمار و زارم دریاب دریاب
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۶۷ - بیمار زارم انت الطبیب
بیمار زارم انت الطبیب
درد تو دارم انت الحبیب
از تست دردم گرد تو گردم
درمان من کن انت الطبیب
بر تو عیانست سوز نهانم
بر سر و اعلان انت الرقیب
هر سو کنم رو باشی تو آن سو
با هر من و او انت القریب
آمد رهی شیء للهی
بهر بهی انت المجیب
آمد بر تو خاک در تو
باجرم بی حد انت الحسیب
هم چشم گریان هم دل پشیمان
ترسان و لرزان انت المهیب
فیضست و عجزی بر درگه تو
یا قابل التوب یا استثیب
اغفر ذنوبی و استر عیوبی
انی انیب یا مستجیب
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۹۰ - بالا بلائی قامت قیامت
بالا بلائی قامت قیامت
شمشاد را کو این قد و قامت
در شام زلفت خورشید تابان
پنهان در آن شب روز قیامت
چو گان شد آن زلف بر خال یعنی
بردی زخوبان کوی کرامت
زان غمزه گویم با چشم و ابرو
سحری سراپا چشمی تمامت
آن دل که باشد درشام زلفت
دیگر نخواهد صبح قیامت
شیرین لبانی شکر دهانی
آرام جانی ای جان غلامت
آیی بر من روح روانی
برخیزی از جا شور قیامت
در جلوه آمد ای فیض آن یار
بگذر زمسجد بگذار امامت
بگذر زمحراب بنمود ابرو
بگذارد آن را افراخت قامت
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۹۲ - رفتار آشوب بالا قیامت
رفتار آشوب بالا قیامت
رفتار سر کن بنما قیامت
پیدا شدی شد خورشید پنهان
پنهان شدی شد پیدا قیامت
این رستخیزی کامروز ماراست
پیشش چه سنجد فردا قیامت
در هر بن مو صد شور و غوغا
از پای تا سر صد جا قیامت
شد چون نشستی از دست دلها
برخواستی شد بر پا قیامت
در هر نشستت پنهان بهشتی
در هر قیامت پیدا قیامت
نزد رقیبی دور از محبان
او را بهشتی ما را قیامت
فیض ارنگوید جز حرف خوبان
ممنون اوئیم ما تا قیامت
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۴۸۱ - تا در رخت دید سیمای آتش
تا در رخت دید سیمای آتش
شد این دل من مأوای آتش
از عشق نامی من می‌شنیدم
کی دیده بودم در پای آتش
از رشک رویت وز رشک خویت
سوزد سراپا اجزای آتش
زلف سیاهت بر روی ماهت
مانند دودیست بالای آتش
تا در دل من جا کرد عشقت
جا کرد در سر سودای آتش
بر سینه‌ام گوش بگذار و آنگه
تا نشنیده باشد غوغای آتش
در آتشت فیض در فیضت آتش
هم آتشش جا هم جای آتش
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۴۸۲ - در عشق دیدم غوغای آتش
در عشق دیدم غوغای آتش
زین پس ندادم پروای آتش
کو‌ آشنا شو با عشق آن کو
خواهد به بیند دریای آتش
در آتش عشق هر کس که سوزد
کی باشد او را پروای آتش
دوزخ ندارد بر عاشقان پای
کاین دست عشق است بالای آتش
در عالم عشق من هر دو دیدم
دریای آتش صحرای آتش
اندر سرم من بهر تماشا
بشنو در آنجا هیهای آتش
تا هر که آید جز دوست سوزد
شد این دل فیض مأوای آتش
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۴۸۶ - آمد خیالش دوشم در آغوش
آمد خیالش دوشم در آغوش
بگرفت تنگم رفتم از هوش
هشیار گشتم دیدم جمالی
کز دیدنش عقل گشت مدهوش
گفتم میم ده تا مست گردم
گفتا که پیش آیی از لبم نوش
چون پیش رفتم تا گیرمش لب
لب ناگرفته رفت از سرم هوش
زان پس دگر من خود را ندیدم
تا آنکه گشتم از خود فراموش
گوئی که من خود هرگز نبودم
او بوده تنها من بوده روپوش
بودم نقابی یا خود سرابی
او بوده هم دوش خود را در آغوش
نی مست بودم نی هست بودم
بودم خیالی در خواب خرگوش
این قصه را فیض جائی نگوئی
میدار در دل میباش خاموش
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۴۸۷ - دل برد از من ترک قباپوش
دل برد از من ترک قباپوش
بسته کمر من در خیل هندوش
از حد چو بگذشت ایام هجرش
در خفیه رفتم تا بر سر کوش
گفتم وصالت گفتا رخ دوست
تا وقتش آید اکنون تو میکوش
گفتم نگاهی گفتا که زود است
چندی بحسرت خون جگر نوش
گفتم که لطفی گفتا که خامی
در دیگ قهرم یکچند میجوش
گفتم که زلفت زد راه دینم
گفتا چه دینی پر زهد مفروش
گفتم که خون شد دل در غمت گفت
در یاد ما کن دل را فراموش
گفتم که هجرت بنیاد ما کند
گفتا که ای فیض بیهوده مخروش
رفتم که دیگر حرفی بگویم
بر لب زد انگشت یعنی که خاموش
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۵۰۹ - خورشید روئی گردید طالع
خورشید روئی گردید طالع
دردم نهان شد چون برق لامع
گر ایستادی آتش فنادی
هم در مدارس هم در صوامع
آنرا که دیدش طالع قوی بود
وانکو ندیدش از ضعف طالع
این ماه رویان کم رو نمایند
آنماه چرخست کان هست طالع
از بس عزیزند از کس گریزند
دیدارشانرا باشد موانع
مهر زمین را مه مه توان دید
مهر فلک هست هر روز طالع
خورشید رویان هرجا نباشند
خورشید چرخست کان هست واسع
ساقی بده می بیگانهٔ نیست
از خویش رفتم دیگر چه مانع
بگذار ای فیض اشعار باطل
از حق سخن گو کان هست نافع
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۵۱۰ - نحم خیالت گردد چو طالع
نحم خیالت گردد چو طالع
در چرخ آیند اهل صوامع
رو مینماید دل می‌رباید
لیکن نپاید چون برق لامع
آن هم بوقتی بر نیک بختی
کو کرده باشد رفع موانع
گه دل رباید گه جان فزاید
گه غم زداید دارد منافع
دلخستگانیم بر خاک کویت
تا تو کرائی بختست و طالع
بر درگه تو بهر شفاعت
جز تو نداریم خود باش شافع
دیگر نگوئی ای فیض الا
شعری که باشد اندر مجامع
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۵۱۴ - ایاک ادعوا انت السمیع
ایاک ادعوا انت السمیع
ایاک ارجوا انت الشفیع
همت بلندم کوتاه دستم
انت الرفیع انت المنیع
هر جا کنم رو روی تو بینم
بالا و پستی انت الوسیع
یا من احاط بکل شیء
والکل احصی انت الجمیع
دنیای من تو عقبای من تو
هم این و هم آن انت البدیع
طی کن کتابم وقت حسابم
بگذر ز من زود انت البدیع
کأساً اذقنی من عین حبّک
فیض الفیض یدعوا انت السّمیع
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۶۰۲ - ای جان مردم جانان مردم
ای جان مردم جانان مردم
بادا فدایت صد جان مردم
جان خود چه باشد تا خوانمت جان
بهتر ز جان چیست تو آن مردم
اظهار حاجت پیشت چه حاجت
ای بر تو پیدا پنهان مردم
ای بر تو آسان دشوار هرکس
ای بیتو دشوار آسان مردم
آسان کن ای دوست دشوار ما را
دشوار مپسند آسان مردم
ای بی‌تو ما را نی سر نه سامان
هم تو سری هم سامان مردم
ای کفر زلف ایمان عشاق
آیات حسنت قرآن مردم
ای زلفت شستت صیاد دلها
وی چشم مستت فتان مردم
ای نور و بینش در چشم مردم
در چشم مردم انسان مردم
در جسم مردم هم جان و هم دل
هم جان مردم ایمان مردم
سوز دلم را درد تو سازد
ای درد عشقت درمان مردم
زان شکر لب کامی نیابند
بر لب نیاید تا جان مردم
در مطبخ عشق خونابه دل
مستغیم کرد از خوان مردم
در کعبه وصل بر رسم عیدی
جز جان چه باشد قربان مردم
ای فیض را تو آغاز و انجام
هم مبدائی و هم پایان مردم
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۷۵۲ - عشقم فزون کن عقلم جنون کن
عشقم فزون کن عقلم جنون کن
دلرا سراپا یکقطره خون کن
دلدار من تو غمخوار من تو
این نیم عقلم از سر برون کن
هستی توانا بر هرچه خواهی
رنج برون را درد درون کن
دادم بعشقت از جان و دل دل
خواهی بسوزان خواهیش خون کن
ایمان من تو درمان من تو
یکفن عشقم دردم فنون کن
آن کاشنا شد دردش بیفزا
بیگانگانرا لا یفقهون کن
این عاقلانرا در عقل کامل
وین عاشقانرا لا بعقلون کن
بستان ز من من خود باش تنها
عیبم سراپا از تن برون کن
چشمم بدان دار از نیکوان دور
هم ینظرون را لا یبصرون کن
ای من اسیرت کن هرچه خواهی
من چون بگویم با تو که چون کن
گردن نهادم حکم ترا من
خواهی کمم کن خواهی فزون کن
سر تا بپایم تقصیر دارد
ما بؤمرون را ما بفعلون کن
مینال ایدل بر سرنوشت
فکری بحال بخت زبون کن
ناصح تو بگذر از وادی من
افسانه بگذار ترک فسون کن
تا یادگاری از فیض ماند
گفتار اورما یسطرون کن
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۸۴۸ - زین چرخ گردون فروا الی الله
زین چرخ گردون فروا الی الله
وز دست شیطان فروا الی الله
زین تند خویان زین خوبرویان
زین جنگجویان فروا الی الله
چند ای محبان جور حبیبان
رنج رقیبان فروا الی الله
عشق مجازی ارشاد راهت
ای ره نوردان فروا الی الله
گر تیر عشقی بر سینه آید
از راه پنهان فروا الی الله
در عشق خوبان صبر است درمان
گر صبر نتوان فروا الی الله
از زلف چون شست و ز غمزه مست
وز جشم فتان فروا الی الله
زهری چو ریزد یارم بدلها
زان ما ز زلفان فروا الی الله
چشم سیاهی طرز نگاهی
گردد چو گردان فروا الی الله
تا کی ز عشق دنیای فانی
ای عشق خوبان فروا الی الله
از جان گرانان فروا الینا
وز نازنینان فروا الی الله
دارد در سر فکر گریزی
با فیض یاران فروا الی الله
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۸۸۴ - در سینه‌ای عشق پنهان چه کردی
در سینه‌ای عشق پنهان چه کردی
با دل چه کردی با جان چه کردی
آنرا شکستی این را بخستی
با این چه کردی با آن چه کردی
با ظاهر من با باطن من
پیدا چه کردی پنهان چه کردی
تقوا و توبه بر باد دادی
با عقل و دین و ایمان چه کردی
من بسته بودم با توبه عهدی
آن عهد من کو پیمان چه کردی
سامان و سر را در هم شکستی
بگداختی تن با جان چه کردی
در هستی من آتش فکندی
در نه کجا شد هان هان چه کردی
گر نوح دیدی دریای اشگم
از بهر قومش طوفان چه کردی
گر ذرهٔ از سوز درونم
مالک بدیدی نیران چه کردی
سر دادمی گر در محشر آئی
سوزیدی اعمال میزان چه کردی
درمان طلبرا دردی نباشد
گر درد بودی درمان چه کردی
از دوست زاهد گر بوی بردی
حوران چه کردی غلمان چه کردی
با آتش عشق در جنت فیض
گر راه دادی رضوان چه کردی
رهی معیری : غزلها - جلد چهارم
مکتب عشق
هر شب فزاید تاب و تب من
وای از شب من وای از شب من
یا من رسانم لب بر لب او
یا او رساند جان بر لب من
استاد عشقم بنشین و بر خوان
درس محبت در مکتب من
رسم دو رنگی آیین ما نیست
یکرنگ باشد روز و شب من
گفتم رهی را کامشب چه خواهی؟
گفت آنچه خواهد نوشین لب من
اقبال لاهوری : زبور عجم
از چشم ساقی مست شرابم
از چشم ساقی مست شرابم
بی می خرابم بی می خرابم
شوقم فزون تر از بی حجابی
بینم نه بینم در پیچ و تابم
چون رشتهٔ شمع آتش بگیرد
از زخمهٔ من تار ربابم
از من برون نیست منزلگه من
من بی نصیبم ، راهی نیابم
تا آفتابی خیزد ز خاور
مانند انجم بستند خوابم
اقبال لاهوری : زبور عجم
جانم در آویخت با روزگاران
جانم در آویخت با روزگاران
جوی است نالان در کوهساران
پیدا ستیزد پنهان ستیزد
ناپایداری با پایداران
این کوه و صحرا این دشت و دریا
نی راز داران نی غمگساران
بیگانهٔ شوق بیگانهٔ شوق
این جویباران این آبشاران
فریاد بی سوز فریاد بی سوز
بانگ هزاران در شاخساران
داغی که سوزد در سینهٔ من
آن داغ کم سوخت در لاله زاران
محفل ندارد ساقی ندارد
تلخی که سازد با بیقراران
اقبال لاهوری : زبور عجم
بینی جهان را خود را نبینی
بینی جهان را خود را نبینی
تا چند نادان غافل نشینی
نور قدیمی شب را بر افروز
دست کلیمی در آستینی
بیرون قدم نه از دور آفاق
تو پیش ازینی تو بیش ازینی
از مرگ ترسی ای زنده جاوید؟
مرگ است صیدی تو در کمینی
جانی که بخشد دیگر نگیرند
آدم بمیرد از بی یقینی
صورت گری را از من بیاموز
شاید که خود را باز آفرینی