تعداد ۱۰۲۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹ - امروز دیدم یار را، آن رونق هر کار را
امروز دیدم یار را، آن رونق هر کار را
می‌شد روان بر آسمان، همچون روان مصطفی
خورشید از رویش خجل، گردون مشبک همچو دل
از تابش او آب و گل، افزون ز آتش در ضیا
گفتم که بنما نردبان، تا برروم بر آسمان
گفتا سر تو نردبان، سر را درآور زیر پا
چون پای خود بر سر نهی، پا بر سر اختر نهی
چون تو هوا را بشکنی، پا بر هوا نه، هین بیا
بر آسمان و بر هوا، صد ره پدید آید تو را
بر آسمان پران شوی، هر صبح‌دم، همچون دعا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰ - چندانک خواهی جنگ کن، یا گرم کن تهدید را
چندانک خواهی جنگ کن، یا گرم کن تهدید را
می‌دان که دود گولخن هرگز نیاید بر سما
ور خود برآید بر سما، کی تیره گردد آسمان
کز دود آورد آسمان چندان لطیفی و ضیا
خود را مرنجان ای پدر، سر را مکوب اندر حجر
با نقش گرمابه مکن این جمله چالیش و غزا
گر تو کنی بر مه تفو، بر روی تو بازآید آن
ور دامن او را کشی، هم بر تو تنگ آید قبا
پیش از تو خامان دگر، در جوش این دیگ جهان
بس برطپیدند و نشد، درمان نبود الا رضا
بگرفت دم مار را، یک خارپشت اندر دهن
سر درکشید و گرد شد، مانند گویی آن دغا
آن مار ابله خویش را، بر خار می‌زد دم به دم
سوراخ سوراخ آمد او، از خود زدن بر خارها
بی‌صبر بود و بی‌حیل، خود را بکشت او از عجل
گر صبر کردی یک زمان، رستی از او آن بدلقا
بر خارپشت هر بلا خود را مزن تو هم، هلا
ساکن نشین وین ورد خوان جاء القضا ضاق الفضا
فرمود رب العالمین با صابرانم هم نشین
ای همنشین صابران افرغ علینا صبرنا
رفتم به وادی دگر، باقی تو فرما ای پدر
مر صابران را می‌رسان، هر دم سلامی نو ز ما
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱ - جرمی ندارم بیش ازین کز دل هوا دارم تو را
جرمی ندارم بیش ازین کز دل هوا دارم تو را
از زعفران روی من، رو می‌بگردانی چرا؟
یا این دل خون خواره را، لطف و مراعاتی بکن
یا قوت صبرش بده، در یفعل الله ما یشا
این دو ره آمد در روش، یا صبر یا شکر نعم
بی‌شمع روی تو نتان، دیدن مرین دو راه را
هر گه بگردانی تو رو، آبی ندارد هیچ جو
کی ذره‌ها پیدا شود، بی‌شعشعه‌ی شمس الضحی؟
بی‌بادۀ تو کی فتد در مغز نغزان مستی‌یی؟
بی‌عصمت تو کی رود شیطان به لا حول و لا؟
نی قرص سازد قرصی‌یی، مطبوخ هم مطبوخی‌یی
تا درنیندازی کفی زاهلیلۀ خود در دوا
امرت نغرد کی رود، خورشید در برج اسد؟
بی‌تو کجا جنبد رگی،در دست و پای پارسا؟
در مرگ هشیاری نهی، در خواب بیداری نهی
در سنگ سقایی نهی، در برق میرنده وفا
سیل سیاه شب برد، هر جا که عقل است و خرد
زان سیلشان کی واخرد، جز مشتری هل اتی؟
ای جان جان جزو و کل، وی حله بخش باغ و گل
وی کوفته هر سو دهل کی جان حیران الصلا
هر کس فریباند مرا، تا عشر بستاند مرا
آن کم دهد فهم بیا، گوید که پیش من بیا
زان سو که فهمت می‌رسد، باید که فهم آن سو رود
آن کت دهد طال بقا، او را سزد طال بقا
هم او که دل تنگت کند، سرسبز و گل رنگت کند
هم اوت آرد در دعا، هم او دهد مزد دعا
هم ری و بی و نون را، کرده‌ست مقرون با الف
در باد دم اندر دهن، تا خوش بگویی ربنا
لبیک لبیک ای کرم، سودای توست اندر سرم
زاب تو چرخی می‌زنم، مانند چرخ آسیا
هرگز نداند آسیا، مقصود گردش‌های خود
کاستون قوت ماست او، یا کسب و کار نانبا
آبیش گردان می‌کند، او نیز چرخی می‌زند
حق آب را بسته کند، او هم نمی‌جنبد ز جا
خامش که این گفتار ما، می‌پرد از اسرار ما
تا گوید او که گفت او، هرگز بننماید قفا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲ - چندان بنالم ناله‌ها، چندان برآرم رنگ‌ها
چندان بنالم ناله‌ها، چندان برآرم رنگ‌ها
تا برکنم از آینه‌ی هر منکری من زنگ‌ها
بر مرکب عشق تو دل می‌راند و این مرکبش
در هر قدم می‌بگذرد، زان سوی جان فرسنگ‌ها
بنما تو لعل روشنت، بر کوری هر ظلمتی
تا بر سر سنگین دلان، از عرش بارد سنگ‌ها
با این چنین تابانی‌ات، دانی چرا منکر شدند؟
کین دولت و اقبال را، باشد ازیشان ننگ‌ها
گر نی که کورندی چنین، آخر بدیدندی چنان
آن سو هزاران جان ز مه، چون اختران آونگ‌ها
چون از نشاط نور تو، کوران همی بینا شوند
تا از خوشی راه تو، رهوار گردد لنگ‌ها
اما چو اندر راه تو، ناگاه بی‌خود می‌شود
هر عقل زیرا رسته شد، در سبزه‌زارت بنگ‌ها
زین رو همی بینم کسان، نالان چو نی وز دل تهی
زین رو دو صد سرو روان، خم شد ز غم چون چنگ‌ها
زین رو هزاران کاروان، بشکسته شد از رهروان
زین رو بسی کشتی پر، بشکسته شد بر گنگ‌ها
اشکستگان را جان‌ها، بسته‌ست بر اومید تو
تا دانش بی‌حد تو، پیدا کند فرهنگ‌ها
تا قهر را برهم زند، آن لطف اندر لطف تو
تا صلح گیرد هر طرف، تا محو گردد جنگ‌ها
تا جستنی نوعی دگر، ره رفتنی طرزی دگر
پیدا شود در هر جگر، در سلسله آهنگ‌ها
وز دعوت جذب خوشی آن شمس تبریزی شود
هر ذره انگیزنده‌یی، هر موی چون سرهنگ‌ها
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳ - چون خون نخسپد خسروا، چشمم کجا خسپد مها؟
چون خون نخسپد خسروا، چشمم کجا خسپد مها؟
کز چشم من دریای خون، جوشان شد از جور و جفا
گر لب فرو بندم کنون، جانم به جوش آید درون
ور بر سرش آبی زنم، بر سر زند او جوش را
معذور دارم خلق را، گر منکرند از عشق ما
اه لیک خود معذور را، کی باشد اقبال و سنا؟
از جوش خون نطقی به فم، آن نطق آمد در قلم
شد حرف‌ها چون مور هم سوی سلیمان لابه را
کی شه سلیمان لطف، وی لطف را از تو شرف
در تو را جان‌ها صدف، باغ تو را جان‌ها گیا
ما مور بیچاره شده، وز خرمن آواره شده
در سیر سیاره شده، هم تو برس فریاد ما
ما بندۀ خاک کفت، چون چاکران اندر صفت
ما دیده‌بان آن صفت، با این همه عیب عما
تو یاد کن الطاف خود در سابق الله الصمد
در حق هر بدکار بد، هم مجرم هر دو سرا
تو صدقه کن ای محتشم بر دل که دیدت ای صنم
در غیر تو چون بنگرم اندر زمین یا در سما؟
آن آب حیوان صفا، هم در گلو گیرد ورا
کو خورده باشد باده‌ها، زان خسرو میمون لقا
ای آفتاب اندر نظر، تاریک و دلگیر و شرر
آن را که دید او آن قمر، در خوبی و حسن و بها
ای جان شیرین تلخ وش بر عاشقان هجر کش
در فرقت آن شاه خوش، بی‌کبر با صد کبریا
ای جان سخن کوتاه کن، یا این سخن در راه کن
در راه شاهنشاه کن، در سوی تبریز صفا
ای تن چو سگ کاهل مشو، افتاده عوعو بس معو
تو بازگرد از خویش و رو، سوی شهنشاه بقا
ای صد بقا خاک کفش، آن صد شهنشه در صفش
گشته رهی صد آصفش، واله سلیمان در ولا
وان‌گه سلیمان زان ولا، لرزان ز مکر ابتلا
از ترس کو را آن علا، کمتر شود از رشک‌ها
ناگه قضا را شیطنت، از جام عز و سلطنت
بربوده از وی مکرمت، کرده به ملکش اقتضا
چون یک دمی آن شاه فرد، تدبیر ملک خویش کرد
دیو و پری را پای مرد، ترتیب کرد آن پادشا
تا باز ازان عاقل شده، دید از هوا غافل شده
زان باغ‌ها آفل شده، بی‌بر شده هم بی‌نوا
زد تیغ قهر و قاهری، بر گردن دیو و پری
کو را ز عشق آن سری، مشغول کردند از قضا
زود اندرآمد لطف شه، مخدوم شمس الدین چو مه
در منع او گفتا که نه، عالم مسوز ای مجتبا
از شه چو دید او مژده‌یی، آورد در حین سجده‌یی
تبریز را از وعده‌یی، کارزد به این هر دو سرا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴ - چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را ؟
چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را ؟
خون بارد این چشمان که تا بینم من آن گلزار را
خورشید چون افروزدم، تا هجر کمتر سوزدم
دل حیلتی آموزدم، کز سر بگیرم کار را
ای عقل کل ذوفنون، تعلیم فرما یک فسون
کز وی بخیزد در درون، رحمی نگارین یار را
چون نور آن شمع چگل، می‌درنیابد جان و دل
کی داند آخر آب و گل، دلخواه آن عیار را؟
جبریل با لطف و رشد، عجل سمین را چون چشد؟
این دام و دانه کی کشد، عنقای خوش منقار را؟
عنقا که یابد دام کس، در پیش آن عنقا مگس
ای عنکبوت عقل‌بس، تا کی تنی این تار را
کو آن مسیح خوش دمی؟ بی‌واسطه‌ی مریم یمی
کز وی دل ترسا همی، پاره کند زنار را
دجال غم چون آتشی، گسترد زاتش مفرشی
کو عیسی خنجرکشی، دجال  بدکردار را؟
تن را سلامت‌ها ز تو، جان را قیامت‌ها ز تو
عیسی علامت‌ها ز تو، وصل قیامت‌وار را
ساغر زغم در سر فتد، چون سنگ در ساغر فتد
آتش به خار اندر فتد، چون گل نباشد خار را
ماندم ز عذرا وامقی، چون من نبودم لایقی
لیکن خمار عاشقی، در سر دل خمار را
شطرنج دولت شاه را، صد جان به خرجش راه را
صد که حمایل کاه را، صد درد دردی خوار را
بینم به شه واصل شده، می از خودی فاصل شده
وز شاه جان حاصل شده، جان‌ها در و دیوار را
باشد که آن شاه حرون، زان لطف از حدها برون
منسوخ گرداند کنون، آن رسم استغفار را
جانی که رو این سو کند، با بایزید او خو کند
یا در سنایی رو کند، یا بو دهد عطار را
مخدوم جان کز جام او، سرمست شد ایام او
گاهی که گویی نام او، لازم شمر تکرار را
عالی خداوند شمس دین، تبریز ازو جان زمین
پرنور چون عرش مکین، کو رشک شد انوار را
ای صد هزاران آفرین، بر ساعت فرخ‌ترین
کان ناطق روح الامین، بگشاید آن اسرار را
در پاکی بی‌مهر و کین، در بزم عشق او نشین
در پردۀ منکر ببین آن پرده صد مسمار را
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵ - من دی نگفتم مر تو را کی بی‌نظیر خوش لقا
من دی نگفتم مر تو را کی بی‌نظیر خوش لقا
ای قد مه از رشک تو، چون آسمان گشته دوتا
امروز صد چندان شدی، حاجب بدی سلطان شدی
هم یوسف کنعان شدی، هم فر نور مصطفی
امشب ستایمت ای پری، فردا ز گفتن بگذری
فردا زمین و آسمان در شرح تو باشد فنا
امشب غنیمت دارمت، باشم غلام و چاکرت
فردا ملک بی‌هش شود، هم عرش بشکافد قبا
ناگه برآید صرصری، نی بام ماند نه دری
زین پشگان پر که زند، چون که ندارد پیل پا
باز از میان صرصرش، درتابد آن حسن و فرش
هر ذره‌یی خندان شود، در فر آن شمس الضحی
تعلیم گیرد ذره‌ها، زان آفتاب خوش لقا
صد ذرگی دلربا، کان‌ها نبودش زابتدا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶ - هر لحظه وحی آسمان، آید به سر جان‌ها
هر لحظه وحی آسمان، آید به سر جان‌ها
کاخر چو دردی بر زمین تا چند می‌باشی، برآ
هر کز گران جانان بود، چون درد در پایان بود
آن‌گه رود بالای خم، کان درد او یابد صفا
گل را مجنبان هر دمی، تا آب تو صافی شود
تا درد تو روشن شود، تا درد تو گردد دوا
جانی‌ست چون شعله ولی، دودش ز نورش بیش‌تر
چون دود از حد بگذرد، در خانه ننماید ضیا
گر دود را کمتر کنی، از نور شعله برخوری
از نور تو روشن شود، هم این سرا، هم آن سرا
در آب تیره بنگری، نی ماه بینی نی فلک
خورشید و مه پنهان شود، چون تیرگی گیرد هوا
باد شمالی می‌وزد، کز وی هوا صافی شود
وز بهر این صیقل، سحر در می‌دمد باد صبا
باد نفس مر سینه را، زاندوه صیقل می‌زند
گر یک نفس گیرد نفس، مر نفس را آید فنا
جان غریب اندر جهان، مشتاق شهر لامکان
نفس بهیمی در چرا، چندین چرا باشد چرا؟
ای جان پاک خوش گهر، تا چند باشی در سفر
تو باز شاهی، بازپر سوی صفیر پادشا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷ - آن خواجه را در کوی ما، در گل فرو رفته‌ست پا
آن خواجه را در کوی ما، در گل فرو رفته‌ست پا
با تو بگویم حال او، برخوان إذا جاء القضا
جباروار و زفت او، دامن کشان می‌رفت او
تسخرکنان بر عاشقان، بازیچه دیده عشق را
بس مرغ پران بر هوا، از دام‌ها فرد و جدا
می‌آید از قبضه‌ی قضا، بر پر او تیر بلا
ای خواجه سرمستک شدی، بر عاشقان خنبک زدی
مست خداوندی خود، کشتی گرفتی با خدا
بر آسمان‌ها برده سر، وز سرنبشت او بی‌خبر
همیان او پرسیم و زر، گوشش پر از طال بقا
از بوسه‌ها بر دست او، وز سجده‌ها بر پای او
وز لورکند شاعران، وز دمدمه‌ی هر ژاژخا
باشد کرم را آفتی، کان کبر آرد در فتی
از وهم بیمارش کند، در چاپلوسی هر گدا
بدهد درم‌ها در کرم، او نافریده‌ست آن درم
از مال و ملک دیگری، مردی کجا باشد سخا؟
فرعون و شدادی شده، خیکی پر از بادی شده
موری بده ماری شده، وان مار گشته اژدها
عشق از سر قدوسی‌یی، همچون عصای موسی‌یی
کو اژدها را می‌خورد، چون افکند موسی عصا
بر خواجۀ روی زمین، بگشاد از گردون کمین
تیری زدش کز زخم او، همچون کمانی شد دوتا
در رو فتاد او آن زمان، از ضربت زخم گران
خرخرکنان چون صرعیان، در غرغره‌ی مرگ و فنا
رسوا شده، عریان شده، دشمن برو گریان شده
خویشان او نوحه کنان، بر وی چو اصحاب عزا
فرعون و نمرودی بده، انی انا الله می‌زده
اشکسته گردن آمده، در یارب و در ربنا
او زعفرانی کرده رو، زخمی نه بر اندام او
جز غمزۀ غمازه‌یی، شکرلبی شیرین لقا
تیرش عجب تر یا کمان؟ چشمش بهی‌تر یا دهان؟
او بی‌وفاتر یا جهان؟ او محتجب‌تر یا هما؟
اکنون بگویم سر جان، در امتحان عاشقان
از قفل و زنجیر نهان، هین گوش‌ها را برگشا
کی برگشایی گوش را؟ کو گوش مر مدهوش را؟
مخلص نباشد هوش را، جز یفعل الله ما یشا
این خواجۀ باخرخشه، شد پرشکسته چون پشه
نالان ز عشق عایشه، کابیض عینی من بکا
انا هلکنا بعدکم، یا ویلنا من بعدکم
مقت الحیوة فقدکم، عودوا الینا بالرضا
العقل فیکم مرتهن، هل من صدا یشفی الحزن؟
و القلب منکم ممتحن، فی وسط نیران النوی
ای خواجۀ با دست و پا، پایت شکسته‌ست از قضا
دل‌ها شکستی تو بسی، بر پای تو آمد جزا
این از عنایت‌ها شمر، کز کوی عشق آمد ضرر
عشق مجازی را گذر بر عشق حق است انتها
غازی به دست پور خود، شمشیر چوبین می‌دهد
تا او در آن استا شود، شمشیر گیرد در غزا
عشقی که بر انسان بود، شمشیر چوبین آن بود
آن عشق با رحمان شود، چون آخر آید ابتلا
عشق زلیخا ابتدا، بر یوسف آمد سال‌ها
شد آخر آن عشق خدا، می‌کرد بر یوسف قفا
بگریخت او، یوسف پی‌اش، زد دست در پیراهنش
بدریده شد از جذب او، برعکس حال ابتدا
گفتش: قصاص پیرهن، بردم ز تو امروز من
گفتا: بسی زین‌ها کند تقلیب، عشق کبریا
مطلوب را طالب کند، مغلوب را غالب کند
ای بس دعاگو را که حق، کرد از کرم قبله‌ی دعا
باریک شد این‌جا سخن، دم می‌نگنجد در دهن
من مغلطه خواهم زدن، این‌جا روا باشد دغا
او می‌زند، من کیستم؟ من صورتم، خاکیستم
رمال بر خاکی زند، نقش صوابی یا خطا
این را رها کن خواجه را، بنگر که می‌گوید مرا
عشق آتش اندر ریش زد، ما را رها کردی چرا؟
ای خواجۀ صاحب قدم، گر رفتم اینک آمدم
تا من درین آخر زمان، حال تو گویم برملا
آخر چه گوید غره‌یی، جز زآفتابی ذره‌یی؟
از بحر قلزم قطره‌یی، زین بی نهایت ماجرا
چون قطره‌یی بنمایدت، باقیش معلوم آیدت
زانبار کف گندمی عرضه کنند اندر شرا
کفی چو دیدی باقی‌اش، نادیده خود می‌دانی‌اش
دانیش و دانی چون شود، چون بازگردد زآسیا
هستی تو انبار کهن، دستی درین انبار کن
بنگر چگونه گندمی؟ وان‌گه به طاحون بر هلا
هست آن جهان چون آسیا، هست این جهان چون خرمنی
آن‌جا همین خواهی بدن، گر گندمی گر لوبیا
رو ترک این گو ای مصر، آن خواجه را بین منتظر
کو نیم کاره می‌کند تعجیل، می‌گوید: صلا
ای خواجه تو چونی بگو؟ خسته درین پر فتنه کو
در خاک و خون افتاده‌یی، بیچاره‌وار و مبتلا
گفت: الغیاث ای مسلمین، دل‌ها نگه دارید هین
شد ریخته خود خون من، تا این نباشد بر شما
من عاشقان را در تبش، بسیار کردم سرزنش
با سینۀ پر غل و غش، بسیار گفتم ناسزا
ویل لکل همزة، بهر زبان بد بود
هماز را لماز را، جز چاشنی نبود دوا
کی آن دهان مردم است؟ سوراخ مار و کژدم است
کهگل در آن سوراخ زن، کزدم منه بر اقربا
در عشق ترک کام کن، ترک حبوب و دام کن
مر سنگ را زر نام کن، شکر لقب نه بر جفا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸ - ای شاه جسم و جان ما، خندان کن دندان ما
ای شاه جسم و جان ما، خندان کن دندان ما
سرمه کش چشمان ما، ای چشم جان را توتیا
ای مه ز اجلالت خجل، عشقت ز خون ما بحل
چون دیدمت می‌گفت دل جاء القضا، جاء القضا
ما گوی سرگردان تو، اندر خم چوگان تو
گه خوانی‌اش سوی طرب، گه رانی‌اش سوی بلا
گه جانب خوابش کشی، گه سوی اسبابش کشی
گه جانب شهر بقا، گه جانب دشت فنا
گه شکر آن مولی کند، گه آه واویلی کند
گه خدمت لیلی کند، گه مست و مجنون خدا
جان را تو پیدا کرده‌یی، مجنون و شیدا کرده‌یی
گه عاشق کنج خلا، گه عاشق رو و ریا
گه قصد تاج زر کند، گه خاک‌ها بر سر کند
گه خویش را قیصر کند، گه دلق پوشد چون گدا
طرفه درخت آمد کزو، گه سیب روید، گه کدو
گه زهر روید گه شکر، گه درد روید، گه دوا
جویی عجایب کندرون، گه آب رانی گاه خون
گه باده‌های لعل گون، گه شیر و گه، شهد شفا
گه علم بر دل برتند گه دانش از دل برکند
گه فضل‌ها حاصل کند، گه جمله را روبد بلا
روزی محمدبک شود، روزی پلنگ و سگ شود
گه دشمن بدرگ شود، گه والدین و اقربا
گه خار گردد گاه گل، گه سرکه گردد، گاه مل
گاهی دهل زن گه دهل، تا می‌خورد زخم عصا
گه عاشق این پنج و شش، گه طالب جان‌های خوش
این سوش کش، آن سوش کش، چون اشتری گم کرده جا
گاهی چو چه کن پست رو، مانند قارون سوی گو
گه چون مسیح و کشت نو، بالا روان سوی علا
تا فضل تو راهش دهد، وز شید و تلوین وارهد
شیاد ما شیدا شود، یک رنگ چون شمس الضحی
چون ماهیان بحرش سکن، بحرش بود باغ و وطن
بحرش بود گور و کفن، جز بحر را داند، وبا
زین رنگ‌ها مفرد شود، در خنب عیسی دررود
در صبغه الله رو نهد، تا یفعل الله ما یشا
رست از وقاحت وز حیا، وز دور وز نقلان جا
رست از برو، رست از بیا، چون سنگ زیر آسیا
انا فتحنا بابکم، لا تهجروا اصحابکم
نلحق بکم اعقابکم، هذا مکافات الولا
انا شددنا جنبکم، انا غفرنا ذنبکم
مما شکرتم ربکم، و الشکر جرار الرضا
مستفعلن مستفعلن، مستفعلن مستفعلن
باب البیان مغلق، قل صمتنا اولی بنا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹ - ای از ورای پرده‌ها، تاب تو تابستان ما
ای از ورای پرده‌ها، تاب تو تابستان ما
ما را چو تابستان ببر، دل‌گرم تا بستان ما
ای چشم جان را توتیا، آخر کجا رفتی؟ بیا
تا آب رحمت برزند، از صحن آتشدان ما
تا سبزه گردد شوره‌ها، تا روضه گردد گوره‌ها
انگور گردد غوره‌ها، تا پخته گردد نان ما
ای آفتاب جان و دل ای آفتاب از تو خجل
آخر ببین کین آب و گل، چون بست گرد جان ما؟
شد خارها گلزارها، از عشق رویت بارها
تا صد هزار اقرارها، افکند در ایمان ما
ای صورت عشق ابد، خوش رو نمودی در جسد
تا ره بری سوی احد، جان را ازین زندان ما
در دود غم بگشا طرب، روزی نما از عین شب
روزی غریب و بوالعجب، ای صبح نورافشان ما
گوهر کنی خرمهره را، زهره بدری زهره را
سلطان کنی بی‌بهره را، شاباش ای سلطان ما
کو دیده‌ها درخورد تو؟ تا دررسد در گرد تو
کو گوش هوش آورد تو؟ تا بشنود برهان ما
چون دل شود احسان شمر، در شکر آن شاخ شکر
نعره برآرد چاشنی، از بیخ هر دندان ما
آمد ز جان بانگ دهل، تا جزوها آید به کل
ریحان به ریحان گل به گل، از حبس خارستان ما
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰ - ای فصل با باران ما، برریز بر یاران ما
ای فصل با باران ما، برریز بر یاران ما
چون اشک غم‌خواران ما، در هجر دلداران ما
ای چشم ابر این اشک‌ها، می‌ریز همچون مشک‌ها
زیرا که داری رشک‌ها، بر ماه رخساران ما
این ابر را گریان نگر، وان باغ را خندان نگر
کز لابه و گریه‌ی پدر، رستند بیماران ما
ابر گران چون داد حق، از بهر لب خشکان ما
رطل گران هم حق دهد، بهر سبکساران ما
بر خاک و دشت بی‌نوا، گوهرفشان کرد آسمان
زین بی‌نوایی می‌کشند از عشق، طراران ما
این ابر چون یعقوب من، وان گل چو یوسف در چمن
بشکفته روی یوسفان، از اشک‌افشاران ما
یک قطره‌اش گوهر شود، یک قطره‌اش عبهر شود
وز مال و نعمت پر شود، کف‌های کف‌خاران ما
باغ و گلستان ملی، اشکوفه می‌کردند دی
زیرا که بر ریق از پگه خوردند خماران ما
بربند لب همچون صدف، مستی؟ میا در پیش صف
تا بازآیند این طرف، از غیب هشیاران ما
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱ - بادا مبارک در جهان، سور و عروسی‌های ما
بادا مبارک در جهان، سور و عروسی‌های ما
سور و عروسی را خدا، ببرید بر بالای ما
زهره قرین شد با قمر، طوطی قرین شد با شکر
هر شب عروسی دگر، از شاه خوش سیمای ما
ان القلوب فرجت، ان النفوس زوجت
ان الهموم اخرجت، در دولت مولای ما
بسم الله امشب بر نوی، سوی عروسی می‌روی
داماد خوبان می‌شوی، ای خوب شهرآرای ما
خوش می‌روی در کوی ما، خوش می‌خرامی سوی ما
خوش می‌جهی در جوی ما، ای جوی و ای جویای ما
خوش می‌روی بر رای ما، خوش می‌گشایی پای ما
خوش می‌بری کف‌های ما، ای یوسف زیبای ما
از تو جفا کردن روا، وز ما وفا جستن خطا
پای تصرف را بنه، بر جان خون پالای ما
ای جان جان جان را بکش، تا حضرت جانان ما
وین استخوان را هم بکش، هدیه بر عنقای ما
رقصی کنید ای عارفان، چرخی زنید ای منصفان
در دولت شاه جهان، آن شاه جان افزای ما
در گردن افکنده دهل، در گردک نسرین و گل
کامشب بود دف و دهل، نیکوترین کالای ما
خاموش کامشب زهره شد، ساقی به پیمانه و به مد
بگرفته ساغر می‌کشد، حمرای ما، حمرای ما
والله که این دم صوفیان، بستند از شادی میان
در غیب پیش غیب‌دان، از شوق استسقای ما
قومی چو دریا کف‌زنان، چون موج‌ها سجده کنان
قومی مبارز چون سنان، خون خوار چون اجزای ما
خاموش کامشب مطبخی، شاه است از فرخ رخی
این نادره که می‌پزد، حلوای ما، حلوای ما
مولوی : غزلیات
غزل ۳۲ - دیدم سحر آن شاه را، بر شاهراه هل اتی
دیدم سحر آن شاه را، بر شاهراه هل اتی
در خواب غفلت بی‌خبر زو بوالعلی و بوالعلا
زان می که در سر داشتم، من ساغری برداشتم
در پیش او می‌داشتم، گفتم که ای شاه الصلا
گفتا چی است این ای فلان؟ گفتم که خون عاشقان
جوشیده و صافی چو جان، بر آتش عشق و ولا
گفتا چو تو نوشیده‌یی، در دیگ جان جوشیده‌یی
از جان و دل نوشش کنم، ای باغ اسرار خدا
آن دلبر سرمست من، بستد قدح از دست من
اندرکشیدش همچو جان، کان بود جان را جان فزا
از جان گذشته صد درج، هم در طرب هم در فرج
می‌کرد اشارت آسمان کی چشم بد دور از شما
مولوی : غزلیات
غزل ۳۳ - می ده گزافه ساقیا، تا کم شود خوف و رجا
می ده گزافه ساقیا، تا کم شود خوف و رجا
گردن بزن اندیشه را، ما از کجا؟ او از کجا؟
پیش آر نوشانوش را، از بیخ برکن هوش را
آن عیش بی‌روپوش را، از بند هستی برگشا
در مجلس ما سرخوش آ، برقع ز چهره برگشا
زان سان که اول آمدی، ای یفعل الله ما یشا
دیوانگان جسته بین، از بند هستی رسته بین
در بی‌دلی دل‌بسته بین، کین دل بود دام بلا
زوتر بیا هین دیر شد، دل زین ولایت سیر شد
مستش کن و بازش رهان زین گفتن زوتر بیا
بگشا ز دستم این رسن، بربند پای بوالحسن
پر ده قدح را تا که من، سر را بنشناسم ز پا
بی‌ذوق آن جانی که او، در ماجرا و گفت و گو
هر لحظه گرمی می‌کند با بوالعلی و بوالعلا
نانم مده آبم مده، آسایش و خوابم مده
ای تشنگی عشق تو، صد همچو ما را خون بها
امروز مهمان توام، مست و پریشان توام
پر شد همه شهر این خبر، کامروز عیش است الصلا
هر کو به جز حق مشتری جوید نباشد جز خری
در سبزۀ این گولخن همچون خران جوید چرا
می‌دان که سبزه‌ی گولخن، گنده کند ریش و دهن
زیرا ز خضرای دمن، فرمود دوری مصطفی
دورم ز خضرای دمن، دورم ز حورای چمن
دورم ز کبر و ما و من، مست شراب کبریا
از دل خیال دلبری، برکرد ناگاهان سری
مانندۀ ماه از افق، مانندۀ گل از گیا
جمله خیالات جهان، پیش خیال او دوان
مانند آهن پاره‌ها، در جذبۀ آهن‌ربا
بد لعل‌ها پیشش حجر، شیران به پیشش گورخر
شمشیرها پیشش سپر، خورشید پیشش ذره‌ها
عالم چو کوه طور شد، هر ذره‌اش پرنور شد
مانند موسی روح هم افتاد بیهوش از لقا
هر هستی‌یی در وصل خود، در وصل اصل اصل خود
خنبک‌زنان بر نیستی، دستک‌زنان اندر نما
سرسبز و خوش هر تره‌یی، نعره‌زنان هر ذره‌یی
کالصبر مفتاح الفرج، و الشکر مفتاح الرضا
گل کرد بلبل را ندا کی صد چو من پیشت فدا
حارس بدی سلطان شدی، تا کی زنی طال بقا؟
ذرات محتاجان شده، اندر دعا نالان شده
برقی بر ایشان برزده، مانده ز حیرت از دعا
السلم منهاج الطلب، الحلم معراج الطرب
و النار صراف الذهب، و النور صراف الولا
العشق مصباح العشا، و الهجر طباخ الحشا
و الوصل تریاق الغشا، یا من علی قلبی مشا
الشمس من افراسنا، و البدر من حراسنا
و العشق من جلاسنا، من یدر ما فی راسنا؟
یا سائلی عن حبه، اکرم به انعم به
کل المنی فی جنبه، عند التجلی کالهبا
یا سائلی عن قصتی، العشق قسمی حصتی
و السکر افنی غصتی، یا حبذا لی حبذا
الفتح من تفاحکم، و الحشر من اصباحکم
القلب من ارواحکم فی الدور تمثال الرحا
اریاحکم تجلی البصر، یعقوبکم یلقی النظر
یا یوسفینا فی البشر، جودوا بما الله اشتری
الشمس خرت و القمر، نسکا مع الاحدی عشر
قدامکم فی یقظة، قدام یوسف فی الکری
اصل العطایا دخلنا، ذخر البرایا نخلنا
یا من لحب او نوی، یشکو مخالیب النوی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۴ - ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا
ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا
از آسمان آمد ندا کی ماه رویان الصلا
ای سرخوشان ای سرخوشان آمد طرب دامن کشان
بگرفته ما زنجیر او، بگرفته او دامان ما
آمد شراب آتشین، ای دیو غم کنجی نشین
ای جان مرگ اندیش رو، ای ساقی باقی درآ
ای هفت گردون مست تو، ما مهره‌یی در دست تو
ای هست ما از هست تو، در صد هزاران مرحبا
ای مطرب شیرین نفس، هر لحظه می‌جنبان جرس
ای عیش زین نه بر فرس، بر جان ما زن ای صبا
ای بانگ نای خوش سمر، در بانگ تو طعم شکر
آید مرا شام و سحر، از بانگ تو بوی وفا
بار دگر آغاز کن، آن پرده‌ها را ساز کن
بر جمله خوبان ناز کن، ای آفتاب خوش لقا
خاموش کن پرده مدر، سغراق خاموشان بخور
ستار شو، ستار شو، خو گیر از حلم خدا
مولوی : غزلیات
غزل ۳۵ - ای یار ما، دلدار ما، ای عالم اسرار ما
ای یار ما، دلدار ما، ای عالم اسرار ما
ای یوسف دیدار ما، ای رونق بازار ما
نک بر دم امسال ما، خوش عاشق آمد پار ما
ما مفلسانیم و تویی، صد گنج و صد دینار ما
ما کاهلانیم و تویی، صد حج و صد پیکار ما
ما خفتگانیم و تویی، صد دولت بیدار ما
ما خستگانیم و تویی، صد مرهم بیمار ما
ما بس خرابیم و تویی، هم از کرم معمار ما
من دوش گفتم عشق را ای خسرو عیار ما
سر درمکش منکر مشو، تو برده‌یی دستار ما
واپس جوابم داد او نی از تو است این کار ما
چون هر چه گویی وادهد، همچون صدا کهسار ما
من گفتمش خود ما کهیم و این صدا گفتار ما
زیرا که که را اختیاری نبود ای مختار ما
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۱ - هان ای طبیب عاشقان سودایی‌یی دیدی چو ما؟
هان ای طبیب عاشقان سودایی‌یی دیدی چو ما؟
یا صاحبی اننی مستهلک لو لاکما
ای یوسف صد انجمن، یعقوب دیدستی چو من؟
اصفر خدی من جوی، و ابیض عینی من بکا
از چشم یعقوب صفی، اشکی دوان بین یوسفی
تجری دموعی بالولا من مقلتی عین الولا
صد مصر و صد شکرستان درج است اندر یوسفان
الصید جل او صغر، فالکل فی جوف الفرا
اسباب عشرت راست شد، هر چه دلم می‌خواست شد
فالوقت سیف قاطع، لا تفتکر فیما مضی
جان باز اندر عشق او، چون سبط موسی را مگو
اذهب و ربک قاتلا، انا قعودها هنا
هرگز نبینی در جهان مظلوم تر زین عاشقان
قولوا لاصحاب الحجی رفقا بارباب الهوی
گر درد و فریادی بود، در عاقبت دادی بود
من فضل رب محسن عدل علی العرش استوی
گر واقفی بر شرب ما، وز ساقی شیرین لقا
الزمه و اعلم ان ذا، من غیره لا یرتجی
کردیم جمله حیله‌ها، ای حیله آموز نهی
ماذا تری فیما تری؟ یا من یری ما لا یری
خاموش و باقی را بجو، از ناطق اکرام خو
فالفهم من ایحائه من کل مکروه شفا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۲ - فیما تری؟ فیما تری؟ یا من یری و لا یری
فیما تری؟ فیما تری؟ یا من یری و لا یری
العیش فی اکنافنا و الموت فی ارکاننا
ان تدننا طوبی لنا، ان تحفنا یا ویلنا
یا نور ضوء ناظرا، یا خاطرا مخاطرا
ندعوک ربا حاضرا، من قلبنا تفاخرا
فکن لنا فی ذلنا برا کریما غافرا
من می‌روم توکلی در این ره و در این سرا
اگر نواله ای رسد، نیمی مرا نیمی تو را
خود کی رود کشتی درو که او تهی بیرون رود؟
کیل گهر همی‌رسد، بر مشتری و مشترا
کیل گهر همی‌رسد، قرص قمر همی‌رسد
نور بصر همی‌رسد، اندک ترین چیزها
خوش اندرآ در انجمن، جز بر شکر لگد مزن
جز بر قرابه‌ها مزن، جز بر بتان جان فزا
مولوی : غزلیات
غزل ۳۲۱ - آن خواجه را از نیم‌شب، بیماریی پیدا شده‌ست
آن خواجه را از نیم‌شب، بیماریی پیدا شده‌ست
تا روز بر دیوار ما، بی‌خویشتن سر می‌زده‌ست
چرخ و زمین گریان شده، وز ناله‌اش نالان شده
دم‌های او سوزان شده، گویی که در آتشکده‌ست
بیماریی دارد عجب، نی درد سر نی رنج تب
چاره ندارد در زمین، کز آسمانش آمده‌ست
چون دید جالینوس را نبضش گرفت و گفت او
دستم بهل، دل را ببین، رنجم برون قاعده‌ست
صفراش نی، سوداش نی، قولنج و استسقاش نی
زین واقعه در شهر ما، هر گوشه ای صد عربده‌ست
نی خواب او را، نی خورش، از عشق دارد پرورش
کاین عشق اکنون خواجه را، هم دایه و هم والده‌ست
گفتم خدایا رحمتی، کآرام گیرد ساعتی
نی خون کس را ریخته ست، نی مال کس را بستده‌ست
آمد جواب از آسمان، کو را رها کن در همان
کاندر بلای عاشقان، دارو و درمان بیهدست
این خواجه را چاره مجو، بندش منه، پندش مگو
کان جا که افتادست او، نی مفسقه نی معبده‌ست
تو عشق را چون دیده ای؟ از عاشقان نشنیده ای
خاموش کن افسون مخوان، نی جادوی نی شعبده‌ست
ای شمس تبریزی بیا، ای معدن نور و ضیا
کاین روح باکار و کیا، بی‌تابش تو جامدست