تعداد ۸۸۱۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۶۵ - این همه لاله، که سر بر زده از خاک منست
این همه لاله، که سر بر زده از خاک منست
پاره های جگر سوخته ی چاک منست
درد عشاق ز درمان کسی به نشود
خاصه دردی، که نصیب دل غمناک منست
استخوان های من از خاک درش بردارید
باغ فردوس چه جای خس و خاشاک منست؟
همه کسی را به جمالش نظری هست ولی
لایق چهره ی پاکش نظر پاک منست
باغبان، چند کند پیش من آزادی سرو؟
سرو آزاد غلام بت چالاک منست
دی شنیدم که یکی خون مسلمان می ریخت
اگر اینست، همان کافر بی باک منست
دوستان، گر سر درمان هلالی دارید؟
شربت زهر بیارید، که تریاک منست
پاره های جگر سوخته ی چاک منست
درد عشاق ز درمان کسی به نشود
خاصه دردی، که نصیب دل غمناک منست
استخوان های من از خاک درش بردارید
باغ فردوس چه جای خس و خاشاک منست؟
همه کسی را به جمالش نظری هست ولی
لایق چهره ی پاکش نظر پاک منست
باغبان، چند کند پیش من آزادی سرو؟
سرو آزاد غلام بت چالاک منست
دی شنیدم که یکی خون مسلمان می ریخت
اگر اینست، همان کافر بی باک منست
دوستان، گر سر درمان هلالی دارید؟
شربت زهر بیارید، که تریاک منست
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۶۸ - نخل بالای تو سر تا به قدم شیرینست
نخل بالای تو سر تا به قدم شیرینست
این چه نخلست که هم نازک و هم شیرینست؟
بس که چون نیشکری نازک و شیرین و لطیف
بند بند تو، ز سر تا به قدم شیرینست
گر چه در عهد تو شیرین سخنان بسیارند
کس به شیرین سخنی مثل تو کم شیرینست
دم صبحست، بیا، تا قدح از کف ننهیم
که می تلخ درین یک دو سه دم شیرینست
تا نوشتست هلالی سخن لعل لبت
چون نی قند سراپای قلم شیرینست
این چه نخلست که هم نازک و هم شیرینست؟
بس که چون نیشکری نازک و شیرین و لطیف
بند بند تو، ز سر تا به قدم شیرینست
گر چه در عهد تو شیرین سخنان بسیارند
کس به شیرین سخنی مثل تو کم شیرینست
دم صبحست، بیا، تا قدح از کف ننهیم
که می تلخ درین یک دو سه دم شیرینست
تا نوشتست هلالی سخن لعل لبت
چون نی قند سراپای قلم شیرینست
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۷۴ - بی تو هر روز مرا ماهی و هر شب سالیست
بی تو هر روز مرا ماهی و هر شب سالیست
شب چنین، روز چنان، آه! چه مشکل حالیست!
هرگزت نیست بر احوال غریبان رحمی
ما غریبیم و تو بی رحم، غریب احوالیست!
گر فتد مردم چشمم به رخت، روی مپوش
تو همان گیر که بر روی تو این هم خالیست
بر لب چشمهی نوشین تو آن سبزهی خط
شکرستان تو را طوطی فارغ بالیست
میروی تند که باز آیم و زارت بکشم
این نه تندیست، که در کشتن من اهمالیست
قرعهی بندگی خویش به نامم زدهای
این سعادت عجبست! این چه مبارک فالیست!
ماه من سوی هلالی نظری کرد و گذشت
کوکب طالع او را نظر اقبالیست
شب چنین، روز چنان، آه! چه مشکل حالیست!
هرگزت نیست بر احوال غریبان رحمی
ما غریبیم و تو بی رحم، غریب احوالیست!
گر فتد مردم چشمم به رخت، روی مپوش
تو همان گیر که بر روی تو این هم خالیست
بر لب چشمهی نوشین تو آن سبزهی خط
شکرستان تو را طوطی فارغ بالیست
میروی تند که باز آیم و زارت بکشم
این نه تندیست، که در کشتن من اهمالیست
قرعهی بندگی خویش به نامم زدهای
این سعادت عجبست! این چه مبارک فالیست!
ماه من سوی هلالی نظری کرد و گذشت
کوکب طالع او را نظر اقبالیست
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۷۵ - در دل بی خبران جز غم عالم غم نیست
در دل بی خبران جز غم عالم غم نیست
در غم عشق تو ما را خبر از عالم نیست
خاک آدم که سرشتند غرض عشق تو بود
هر که خاک ره عشق تو نشد آدم نیست
از جنون من و حسن تو سخن بسیارست
قصه ی ما و تو از لیلی و مجنون کم نیست
گر طبیبان ز پی داغ تو مرهم سازند
کی گذاریم؟ که آن داغ کم از مرهم نیست
بس که سودای تو دارم غم خود نیست مرا
گر ازین پیش غمی بود کنون آن هم نیست
من که امروز هلاک دم جان بخش توام
دم عیسی چه کنم؟ چون دم او این دم نیست
غنچه ی خرمی از خاک هلالی مطلب
که سر روضه ی او جای دل خرم نیست
در غم عشق تو ما را خبر از عالم نیست
خاک آدم که سرشتند غرض عشق تو بود
هر که خاک ره عشق تو نشد آدم نیست
از جنون من و حسن تو سخن بسیارست
قصه ی ما و تو از لیلی و مجنون کم نیست
گر طبیبان ز پی داغ تو مرهم سازند
کی گذاریم؟ که آن داغ کم از مرهم نیست
بس که سودای تو دارم غم خود نیست مرا
گر ازین پیش غمی بود کنون آن هم نیست
من که امروز هلاک دم جان بخش توام
دم عیسی چه کنم؟ چون دم او این دم نیست
غنچه ی خرمی از خاک هلالی مطلب
که سر روضه ی او جای دل خرم نیست
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۷۷ - دگرم بسته ی آن زلف سیه نتوان داشت
دگرم بسته ی آن زلف سیه نتوان داشت
آن چنانم که به زنجیر نگه نتوان داشت
تاب خیل و سپه زلف و رخی نیست مرا
روز و شب معرکه با خیل و سپه نتوان داشت
تا کی آن چاه ذقن را نگرم با لب خشک؟
این همه تشنه مرا بر لب چه نتوان داشت
دیده بر بستم و نومید نشستم، چه کنم؟
بیش ازین دیده به امید به ره نتوان داشت
با وجود رخ او دیدن گل کی زیباست؟
پیش خورشید نظر جانب مه نتوان داشت
آن چنانم که به زنجیر نگه نتوان داشت
تاب خیل و سپه زلف و رخی نیست مرا
روز و شب معرکه با خیل و سپه نتوان داشت
تا کی آن چاه ذقن را نگرم با لب خشک؟
این همه تشنه مرا بر لب چه نتوان داشت
دیده بر بستم و نومید نشستم، چه کنم؟
بیش ازین دیده به امید به ره نتوان داشت
با وجود رخ او دیدن گل کی زیباست؟
پیش خورشید نظر جانب مه نتوان داشت
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۸۰ - روز من شب شد و آن ماه به راهی نگذشت
روز من شب شد و آن ماه به راهی نگذشت
این چه عمریست که سالی شد و ماهی نگذشت؟
ذوق آن جلوه مرا کشت، که وی از سر ناز
آمد و گاه گذشت از من و گاهی نگذشت
عمر بگذشت و همان روز سیه در پیشست
در همه عمر چنین روز سیاهی نگذشت
قصه ی شهر دل و لشکر اندوه مپرس
که از آن عرصه به این ظلم سیاهی نگذشت
نگذشت آن مه و زارست هلالی به رهش
حال درویش خرابست که شاهی نگذشت
این چه عمریست که سالی شد و ماهی نگذشت؟
ذوق آن جلوه مرا کشت، که وی از سر ناز
آمد و گاه گذشت از من و گاهی نگذشت
عمر بگذشت و همان روز سیه در پیشست
در همه عمر چنین روز سیاهی نگذشت
قصه ی شهر دل و لشکر اندوه مپرس
که از آن عرصه به این ظلم سیاهی نگذشت
نگذشت آن مه و زارست هلالی به رهش
حال درویش خرابست که شاهی نگذشت
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۸۱ - یا تمنای وصال تو مرا خواهد کشت
یا تمنای وصال تو مرا خواهد کشت
یا تماشای جمال تو مرا خواهد کشت
باز در جلوه ی ناز آمده ای همچو نهال
جلوه ی ناز نهال تو مرا خواهد کشت
روز وصلست، تو در کشتن من تیغ مکش
که شب هجر خیال تو مرا خواهد کشت
چند پرسی که تو را زار کشم یا نکشم؟
جهد کن، ور نه خیال تو مرا خواهد کشت
شاه من، تا به کی این سر کشی و حشمت و ناز؟
وه! که این جاه و جلال تو مرا خواهد کشت
گم شدی باز هلالی، به خیال دهنش
این خیالات محال تو مرا خواهد کشت
یا تماشای جمال تو مرا خواهد کشت
باز در جلوه ی ناز آمده ای همچو نهال
جلوه ی ناز نهال تو مرا خواهد کشت
روز وصلست، تو در کشتن من تیغ مکش
که شب هجر خیال تو مرا خواهد کشت
چند پرسی که تو را زار کشم یا نکشم؟
جهد کن، ور نه خیال تو مرا خواهد کشت
شاه من، تا به کی این سر کشی و حشمت و ناز؟
وه! که این جاه و جلال تو مرا خواهد کشت
گم شدی باز هلالی، به خیال دهنش
این خیالات محال تو مرا خواهد کشت
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۸۳ - دل به امید کرم دادم و دیدم ستمت
دل به امید کرم دادم و دیدم ستمت
چه ستم ها که ندیدم به امید کرمت؟
دارم آن سر که به خاک قدمت سر بنهم
غیر ازینم هوسی نیست، به خاک قدمت
تویی آن پادشه مملکت حسن، که نیست
حشمت و خیل بتان در خور خیل و حشمت
لطف تو کم ز کم و جور تو بیش از بیشست
می کنم شکر و ندارم گله از بیش و کمت
عاشق دل شده را موج غم از سر بگذشت
دست او گیر، که افتاده به دریای غمت
رقم از مشک زدی بر رخش، ای کاتب صنع
آفرین بر تو و بر خامه ی مشکین رقمت!
دفتر شرح غمت رفت، هلالی، همه جا
گر چه صد ره ببریدیم زبان قلمت
چه ستم ها که ندیدم به امید کرمت؟
دارم آن سر که به خاک قدمت سر بنهم
غیر ازینم هوسی نیست، به خاک قدمت
تویی آن پادشه مملکت حسن، که نیست
حشمت و خیل بتان در خور خیل و حشمت
لطف تو کم ز کم و جور تو بیش از بیشست
می کنم شکر و ندارم گله از بیش و کمت
عاشق دل شده را موج غم از سر بگذشت
دست او گیر، که افتاده به دریای غمت
رقم از مشک زدی بر رخش، ای کاتب صنع
آفرین بر تو و بر خامه ی مشکین رقمت!
دفتر شرح غمت رفت، هلالی، همه جا
گر چه صد ره ببریدیم زبان قلمت
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۸۶ - اگر از آمدنم رنجه نگردد خویت
اگر از آمدنم رنجه نگردد خویت
هر دم از دیده قدم سازم و آیم سویت
گر بدانم که توان بر سر کویت بودن
تا توانم نروم جای دگر از کویت
سر من خاک رهت باد! که شاید روزی
بر سرم سایه کند سرو قد دلجویت
یا مرا زار بکش، یا مرو از پیش نظر
که ز کشتن بترست این که نبینم رویت
میکشم هر نفس از خط و ز زلفت آهی
آه! بنگر که: چها میکشم از هر مویت!
بعد ازین لطف کن و در دل تنگم بنشین
تا نشستن نتواند دگری پهلویت
ای به ابروی تو مایل همه کس چون مه عید
از هلالی چه عجب میل خم ابرویت؟
هر دم از دیده قدم سازم و آیم سویت
گر بدانم که توان بر سر کویت بودن
تا توانم نروم جای دگر از کویت
سر من خاک رهت باد! که شاید روزی
بر سرم سایه کند سرو قد دلجویت
یا مرا زار بکش، یا مرو از پیش نظر
که ز کشتن بترست این که نبینم رویت
میکشم هر نفس از خط و ز زلفت آهی
آه! بنگر که: چها میکشم از هر مویت!
بعد ازین لطف کن و در دل تنگم بنشین
تا نشستن نتواند دگری پهلویت
ای به ابروی تو مایل همه کس چون مه عید
از هلالی چه عجب میل خم ابرویت؟
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۹۶ - کارم از دست شد و دل ز غمت زار افتاد
کارم از دست شد و دل ز غمت زار افتاد
فکر دل کن، که مرا دست و دل از کار افتاد
بهتر آنست که چون گل نشوی همدم خار
چند روزی که گل حسن تو بی خار افتاد
میرود خون دل از دیده، ولی دل چه کند؟
که مرا این همه از دیده خونبار افتاد
تا ابد پشت به دیوار سلامت ننهد
دردمندی که در آن سایه دیوار افتاد
گر به راه غمت افتاد هلالی غم نیست
در ره عشق ازین واقعه بسیار افتاد
فکر دل کن، که مرا دست و دل از کار افتاد
بهتر آنست که چون گل نشوی همدم خار
چند روزی که گل حسن تو بی خار افتاد
میرود خون دل از دیده، ولی دل چه کند؟
که مرا این همه از دیده خونبار افتاد
تا ابد پشت به دیوار سلامت ننهد
دردمندی که در آن سایه دیوار افتاد
گر به راه غمت افتاد هلالی غم نیست
در ره عشق ازین واقعه بسیار افتاد
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۹۷ - سایه ای کز قد و بالای تو بر ما افتد
سایه ای کز قد و بالای تو بر ما افتد
به ز نوریست که از عالم بالا افتد
هر کجا دیده بر آن قامت رعنا افتد
رَوَد از دست دل زار و همه جا افتد
هر که در کوی تو روزی به هوس پای نهاد
عاقبت هم به سر کوی تو از پا افتد
آنکه افتد سر ما در گذر او همه روز
کاش! روی گذر او به سر ما افتد
افتد از گریه تن زار هلالی هر سو
همچو خاشاک ضعیفی که به دریا افتد
به ز نوریست که از عالم بالا افتد
هر کجا دیده بر آن قامت رعنا افتد
رَوَد از دست دل زار و همه جا افتد
هر که در کوی تو روزی به هوس پای نهاد
عاقبت هم به سر کوی تو از پا افتد
آنکه افتد سر ما در گذر او همه روز
کاش! روی گذر او به سر ما افتد
افتد از گریه تن زار هلالی هر سو
همچو خاشاک ضعیفی که به دریا افتد
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۹۸ - گر ز رخسار تو یک لمعه بدریا افتد
گر ز رخسار تو یک لمعه به دریا افتد
آب آتش شود و شعله به صحرا افتد
بسکه از قد تو نالیم به آواز بلند
هر نفس غلغله در عالم بالا افتد
روز وصلست، هم امروز فدای تو شوم
کار امروز نشاید که به فردا افتد
دارم امید که چون تیغ کشی در دم قتل
هر کجا پای تو باشد سرم آنجا افتد
رفتی از خانه به بازار به صد عشوه و ناز
آه ازین ناز! درین شهر چه غوغا افتد؟
آنکه انداخت درین آتش سوزان ما را
دل ما بود، که آتش به دل ما افتد
دل مدهوش هلالی، که ز پا افتادست
کاش در جلوه گه آن بت رعنا افتد
آب آتش شود و شعله به صحرا افتد
بسکه از قد تو نالیم به آواز بلند
هر نفس غلغله در عالم بالا افتد
روز وصلست، هم امروز فدای تو شوم
کار امروز نشاید که به فردا افتد
دارم امید که چون تیغ کشی در دم قتل
هر کجا پای تو باشد سرم آنجا افتد
رفتی از خانه به بازار به صد عشوه و ناز
آه ازین ناز! درین شهر چه غوغا افتد؟
آنکه انداخت درین آتش سوزان ما را
دل ما بود، که آتش به دل ما افتد
دل مدهوش هلالی، که ز پا افتادست
کاش در جلوه گه آن بت رعنا افتد
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۱۱۰ - تا کی آن شوخ نظر بر دگری اندازد؟
تا کی آن شوخ نظر بر دگری اندازد؟
کاشکی جانب ما هم نظری اندازد
آه از آن خنجر مژگان، که به هر چشم زدن
چاکها در دل خونین جگری اندازد
بخت بد گر نرساند خبر وصل تو را
باری از مرگ رقیبان خبری اندازد
ای خوش آن عاشق پر ذوق، که از غایت شوق
دست در گردن زرین کمری اندازد
سر گرانست هلالی، قدح باده بیار
تا شود مست و به پای تو سری اندازد
کاشکی جانب ما هم نظری اندازد
آه از آن خنجر مژگان، که به هر چشم زدن
چاکها در دل خونین جگری اندازد
بخت بد گر نرساند خبر وصل تو را
باری از مرگ رقیبان خبری اندازد
ای خوش آن عاشق پر ذوق، که از غایت شوق
دست در گردن زرین کمری اندازد
سر گرانست هلالی، قدح باده بیار
تا شود مست و به پای تو سری اندازد
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۱۱۱ - یار، هر چند که رعنا و سهی قد باشد
یار، هر چند که رعنا و سهی قد باشد
گر به عشاق نکویی بکند بد باشد
مقصد اهل نظر خاک در تست، بلی
چون تو مقصود شوی کوی تو مقصد باشد
آنکه در حسن بود یکصد خوبان جهان
حسن خلقی اگرش هست یکی صد باشد
الف قد تو پیش همه مقبول افتاد
این نه حرفیست که بر روی قلم رد باشد
موی ژولیده ی من بین و وفا کن، ور نه
سبزه بینی که مرا بر سر مرقد باشد
گفتمش دل به خم زلف تو در قید بماند
گفت: دیوانه همان به که مقید باشد
حد کس نیست، هلالی، که شود همره ما
زانکه این مرحله را محنت بی حد باشد
گر به عشاق نکویی بکند بد باشد
مقصد اهل نظر خاک در تست، بلی
چون تو مقصود شوی کوی تو مقصد باشد
آنکه در حسن بود یکصد خوبان جهان
حسن خلقی اگرش هست یکی صد باشد
الف قد تو پیش همه مقبول افتاد
این نه حرفیست که بر روی قلم رد باشد
موی ژولیده ی من بین و وفا کن، ور نه
سبزه بینی که مرا بر سر مرقد باشد
گفتمش دل به خم زلف تو در قید بماند
گفت: دیوانه همان به که مقید باشد
حد کس نیست، هلالی، که شود همره ما
زانکه این مرحله را محنت بی حد باشد
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۱۱۹ - باز عشق آمد و کار دل ازو مشکل شد
باز عشق آمد و کار دل ازو مشکل شد
هر چه تدبیر خرد بود همه باطل شد
خواستم عشق بتان کم شود، افزون گردید
گفتم: آسان شود این کار، بسی مشکل شد
پای هر کس، که به سر منزل عشق تو رسید
آخرالامر سرش خاک همان منزل شد
اشک، چون راز دلم گفت، فتاد از نظرم
با وجودی که به صد خون جگر حاصل شد
آن سهی سرو، که میل دل ما جانب اوست
یارب! از بهر چه سوی دگران مایل شد؟
غم نبود آن که مرادی به تغافل میکشت
غم از آنست که امروز چرا غافل شد؟
شب وصل تو هلالی قدح از دست نداد
مگر از جام لبت بیخود و لایعقل شد؟
اهل عیشند، هلالی، همه رندان، لیکن
زان میان گوشه ی اندوه مرا منزل شد
هر چه تدبیر خرد بود همه باطل شد
خواستم عشق بتان کم شود، افزون گردید
گفتم: آسان شود این کار، بسی مشکل شد
پای هر کس، که به سر منزل عشق تو رسید
آخرالامر سرش خاک همان منزل شد
اشک، چون راز دلم گفت، فتاد از نظرم
با وجودی که به صد خون جگر حاصل شد
آن سهی سرو، که میل دل ما جانب اوست
یارب! از بهر چه سوی دگران مایل شد؟
غم نبود آن که مرادی به تغافل میکشت
غم از آنست که امروز چرا غافل شد؟
شب وصل تو هلالی قدح از دست نداد
مگر از جام لبت بیخود و لایعقل شد؟
اهل عیشند، هلالی، همه رندان، لیکن
زان میان گوشه ی اندوه مرا منزل شد
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۱۲۶ - آه و صد آه! که آن مه ز سفر دیر آمد
آه و صد آه! که آن مه ز سفر دیر آمد
شمع خورشید جمالش بنظر دیر آمد
گفت: سوی تو بقاصد بفرستم خبری
وه! که قاصد نفرستاد و خبر دیر آمد
تو مدد گار شو، ای خضر، که آن آب حیات
سوی این سوخته تشنه جگر دیر آمد
نوبهار چمن عیش بدل شد بخزان
زانکه آن شاخ گل تازه و تر دیر آمد
مردم از شوق هم آغوشی آن سرو، دریغ!
کان نهال چمن حسن ببر دیر آمد
ای فلک، پرتو خورشید جهانتاب کجاست؟
کامشب از غصه بمردیم و سحر دیر آمد
یار تا رفت، هلالی، من ازین غم مردم
که: چرا عمر من خسته بسر دیر آمد؟
شمع خورشید جمالش بنظر دیر آمد
گفت: سوی تو بقاصد بفرستم خبری
وه! که قاصد نفرستاد و خبر دیر آمد
تو مدد گار شو، ای خضر، که آن آب حیات
سوی این سوخته تشنه جگر دیر آمد
نوبهار چمن عیش بدل شد بخزان
زانکه آن شاخ گل تازه و تر دیر آمد
مردم از شوق هم آغوشی آن سرو، دریغ!
کان نهال چمن حسن ببر دیر آمد
ای فلک، پرتو خورشید جهانتاب کجاست؟
کامشب از غصه بمردیم و سحر دیر آمد
یار تا رفت، هلالی، من ازین غم مردم
که: چرا عمر من خسته بسر دیر آمد؟
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۱۲۷ - روز هجران تو، یارب! ز کجا پیش آمد؟
روز هجران تو، یارب! ز کجا پیش آمد؟
این چه روزیست که پیش من درویش آمد؟
آن بلایی که ز اندیشه آن میمردم
عاقبت پیش من عاقبت اندیش آمد
با قد همچو خدنگ از دل من بیرون آی
که مرا تیر بلا بر جگر ریش آمد
چشم بر هم مزن و هر طرف از ناز مبین
که به ریش دلم از هر مژه صد نیش آمد
حال خود را چو به حال دگران سنجیدم
کمترین درد من از درد همه بیش آمد
روز بگذشت، هلالی، شب هجران برسید
وه! چه روز سیهست این که مرا پیش آمد!
این چه روزیست که پیش من درویش آمد؟
آن بلایی که ز اندیشه آن میمردم
عاقبت پیش من عاقبت اندیش آمد
با قد همچو خدنگ از دل من بیرون آی
که مرا تیر بلا بر جگر ریش آمد
چشم بر هم مزن و هر طرف از ناز مبین
که به ریش دلم از هر مژه صد نیش آمد
حال خود را چو به حال دگران سنجیدم
کمترین درد من از درد همه بیش آمد
روز بگذشت، هلالی، شب هجران برسید
وه! چه روز سیهست این که مرا پیش آمد!
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۱۲۹ - نگسلد رشته جان من از آن سرو بلند
نگسلد رشته جان من از آن سرو بلند
این چه نخلیست که دارد به رگ جان پیوند؟
آه! از آن چشم، که چون سوی من افگند نگاه
چاکها در دلم از خنجر مژگان افگند
گر دهم جان به وفایش نپسندد هرگز
آه! از آن شوخ جفا پیشه دشوار پسند!
گر نگیرد ز سر لطف و کرم دست مرا
دست کوتاه من و دامن آن سرو بلند
منم از چشم تو قانع به نگاهی گاهی
وز تمنای میانت به خیالی خرسند
صد رهم بینی و نادیده کنی، آه ز تو!
حال من دیدن و این گونه تغافل تا چند؟
مهر رخسار تو، چون ذره، پریشانم ساخت
شوق خال تو مرا سوخت بر آتش چو سپند
شب هجر تو، هلالی، ز خراش دل خویش
چاک زد سینه، به نوعی که دل از خود بر کند
این چه نخلیست که دارد به رگ جان پیوند؟
آه! از آن چشم، که چون سوی من افگند نگاه
چاکها در دلم از خنجر مژگان افگند
گر دهم جان به وفایش نپسندد هرگز
آه! از آن شوخ جفا پیشه دشوار پسند!
گر نگیرد ز سر لطف و کرم دست مرا
دست کوتاه من و دامن آن سرو بلند
منم از چشم تو قانع به نگاهی گاهی
وز تمنای میانت به خیالی خرسند
صد رهم بینی و نادیده کنی، آه ز تو!
حال من دیدن و این گونه تغافل تا چند؟
مهر رخسار تو، چون ذره، پریشانم ساخت
شوق خال تو مرا سوخت بر آتش چو سپند
شب هجر تو، هلالی، ز خراش دل خویش
چاک زد سینه، به نوعی که دل از خود بر کند
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۱۳۱ - عارضت هست بهشتی، که عیان ساخته اند
عارضت هست بهشتی، که عیان ساخته اند
قامتت آب حیاتی، که روان ساخته اند
این چه گلزار جمالست، که بر قامت تو
از سمن عارض و از غنچه دهان ساخته اند؟
لبت، آیا چه شکر ریخت که گفتار ترا
همه شیرین سخنان ورد زبان ساخته اند؟
بر گل روی تو آن سبزه تر دانی چیست؟
فتنه هایی که نهان بود عیان ساخته اند
برگمانی دهنت ساخته اند اهل یقین
چون یقین نیست، ضرورت، به گمان ساخته اند
مکن، ای دل، هوس گوشه آن چشم، بترس
زان بلاها که در آن گوشه نهان ساخته اند
گر مرا نام و نشان نیست، هلالی، چه عجب؟
عاشقان را همه بی نام و نشان ساخته اند
قامتت آب حیاتی، که روان ساخته اند
این چه گلزار جمالست، که بر قامت تو
از سمن عارض و از غنچه دهان ساخته اند؟
لبت، آیا چه شکر ریخت که گفتار ترا
همه شیرین سخنان ورد زبان ساخته اند؟
بر گل روی تو آن سبزه تر دانی چیست؟
فتنه هایی که نهان بود عیان ساخته اند
برگمانی دهنت ساخته اند اهل یقین
چون یقین نیست، ضرورت، به گمان ساخته اند
مکن، ای دل، هوس گوشه آن چشم، بترس
زان بلاها که در آن گوشه نهان ساخته اند
گر مرا نام و نشان نیست، هلالی، چه عجب؟
عاشقان را همه بی نام و نشان ساخته اند
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۱۳۲ - جان من، بهر تو از جان بدنی ساخته اند
جان من، بهر تو از جان بدنی ساخته اند
بر وی از رشته جان پیرهنی ساخته اند
بر گلت سبزه عنبر شکنی ساخته اند
از گل و سبزه عجایب چمنی ساخته اند
تن سیمین تو نازک، دل سنگین تو سخت
بوالعجب سنگدل و سیم تنی ساخته اند
الله! الله! چه توان گفت رخ و زلف ترا؟
گوییا از گل و سنبل چمنی ساخته اند
خوش بخند، ای گل بستان لطافت، که ترا
بر گل از غنچه خندان دهنی ساخته اند
من که باشم که تو گویی سخن همچو منی؟
مردم از بهر دل من سخنی ساخته اند
میکنم کوه غم از حسرت شیرین دهنان
از من، این سنگدلان، کوهکنی ساخته اند
بعد ازین راز هلالی نتوان داشت نهان
که به هر خلوت از آن انجمنی ساخته اند
بر وی از رشته جان پیرهنی ساخته اند
بر گلت سبزه عنبر شکنی ساخته اند
از گل و سبزه عجایب چمنی ساخته اند
تن سیمین تو نازک، دل سنگین تو سخت
بوالعجب سنگدل و سیم تنی ساخته اند
الله! الله! چه توان گفت رخ و زلف ترا؟
گوییا از گل و سنبل چمنی ساخته اند
خوش بخند، ای گل بستان لطافت، که ترا
بر گل از غنچه خندان دهنی ساخته اند
من که باشم که تو گویی سخن همچو منی؟
مردم از بهر دل من سخنی ساخته اند
میکنم کوه غم از حسرت شیرین دهنان
از من، این سنگدلان، کوهکنی ساخته اند
بعد ازین راز هلالی نتوان داشت نهان
که به هر خلوت از آن انجمنی ساخته اند