تعداد ۴۸۷۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آذر بیگدلی : قصاید
شمارهٔ ۱۰ - در مدح سلطان ایران کریم خان زند و ذم حاکم اصفهان
ای سرو گل اندام من، ای نخل برومند؛
ای تلخ کن کام من، ای ماه شکر خند
ای مرغ دلم فاخته و، نخل قدت سرو؛
وی طایر روحم مگس و، شهد لبت قند
ای روی تو باغی، که جهان کرده معطر؛
وی موی تو زاغی، که زمن برده جگربند
ای دل ز تو دربند، چو یوسف ز برادر؛
وی جان بتو خرسند، چو یعقوب بفرزند
ای دیده ی تارم، بتماشای تو روشن؛
وی خاطر زارم، بتمنای تو خرسند!
هر شب بودم آمدن بوی تو ارمان؛
هر روز بود آمدنم سوی تو اروند
چون گل، رخت از تاب می افروخته تا کی؟!
چون لاله، دل از داغ توام سوخته تا چند؟!
شد عمر و، شب هجر تو را روزنه؛ گویی
دارد ز درازای بسر زلف تو پیوند
آیا بود آن روز که آیی بسرایم
سایه بسر اندازیم ای سرو برومند؟!
نازان تر از ارباب عمایم، که شتابان
هر جمعه خرامند به ایوان خداوند!
دارای عجم، مملکت آرای کی و جم
گردن زن بیدادگران، دادگر زند
قاآن ملک جاه، فلک گاه، ولی خواه
خاقان کریم اسم کرم رسم عدوبند!
ای خسرو ایران، سرو سرخیل دلیران؛،
در بیشه ی شیران، تویی امروز ظفرمند!
آن برده ی هندی است، بر ایوان تو کیوان؛
کاعدای تو را طشت ز بام فلک افگند!
برجیس، ز تنویر ضمیر تو منور؛
هم تیر، ز تدبیر دبیر تو هنرمند!
در عیش تو، ناهید یکی چنگی، قوال؛
از جیش تو بهرام، یکی ترک صدق بند!
مه، در صف پیکان تو، پیکی است فلک سیر؛
خور، در کف غلمان تو، جامی است می آگند
بس گلبن انصاف، که لطف تو ز سرکشت؛
بس خاربن ظلم، که عدل تو ز بن کند!
جمعند کنون، بر درت از منعم و مفلس؛
دست کرمت بسکه زر و سیم پراگند
دل در براحباب تو، کاوه است و صفاهان؛
جان در تن اعدای تو، ضحاک و دماوند
ای در روش داد و دهش، چشمی و گوشی
نادیده و نشنیده خدیوی بتو مانند!
داغی است مرا بر دل و، بس داغ جگرسوز؛
دردی است مرا در دل و، بس درد زبان بند!
رحم تو که عام است، شفیع آرم و گویم
کآمد ز ادب دور بشاهان ز گداپند!
المنه لله، که سی سال شد اکنون؛
ایران شده از داد تو چون دامن الوند
هر رشته که بگسست ز بیداد حریفان
داد ای عجب آن را دم شمشیر تو پیوند
از عدل تو، ایران، همه در امن و امان است؛
خورشید تو تا سایه بر این مملکت افگند
از خطه ی کرمان، همه تا دجله ی بغداد،
وز ساحل عمان، همه تا ساحت دربند
بیچاره صفاهان، که یکی گرگ در آنجا
چوپان شده، امسال بود سال ده و اند
شد سخره ی دونان، بغلط شحنه ی یونان؛
شد سفله ی گرگان، بخطا میر سمرقند
از بیم تو و ز رحم تو، هر ساله بدربار
با گریه ی تلخ آمده، رفته بشکرخند
هر چند که آن نیست که او را نشناسی
اما ز پدر نیست فزون دانش فرزند
ابلیس، شنیدی که چها کرد بآدم؟!
هم باخت باو شعبده، هم داد باو پند!
چون دید که بر بوالبشر از وسوسه ره نیست؛
آخر ز بهشتش بدر آورد بسوگند
از محنت محکوم، هم آخر خبرش پرس؛
خشنودی حکام ز انصاف تو تا چند؟!
داد است، نه بیداد که یک چند بود نیز
حاکم ز تو غمناک و رعیت ز تو خرسند
از شهر دگر، گر چه ندارم خبر اما
از رایحه خود رند شناسد تره از رند
زنهار، بدزدی دله، یک قافله مسپار ؛
لله، بگرگی یله رنج گله مپسند!
تا هست حریف شه کابل، شه زابل؛
تا هست ردیف مه بهمن مه اسفند
برنار خلیلت، چو بر آب حیوان خضر؛
بر آب حسودت، چو بنار سقر اسپند
آذر بیگدلی : قصاید
شمارهٔ ۱۲ - قصیده در مدح علی بن موسی الرضا (ع)
ای باد شمالت چو گل آورده ببر بر
لرزان ز نهالت دل هر برگ ببر بر
از غیرت دندانت و، از خجلت رویت؛
لؤلؤست ببحر اندر و، لاله است ببر بر!
از درج درت، طعنه زند لعل بیاقوت؛
وز برگ گلت، خنده زند گل بشکر بر
داد ایزدت از لطف، یکی حقه ی یاقوت؛
انباشته آن حقه بسی و دو گهر بر
تا چشم منت ماند از آن درج گهر دور؛
عمدا ز دی از لعل ترش قفل بدربر
خال تو، برخ، خرده ی عودی است بر آتش؛
هر ذره اش آمیخته گویی بشرربر
خط سیهت، خاسته دودی است؛ که بنشست
از سوختن عود قماری بقمر بر
زلفت که سراسیمه بپای تو سرافگند
خونخواری چشمان تو بودش بنظر بر
زنگی بچه را ماند، کز فتنه ی ترکان
سرگشته فتاده است بکوه و بکمر بر
تا بر حجری، بوسه زنند از حرم احرار؛
هر ساله گزینند سفر را بحضر بر
در عشق تو بت، چون بحرم برد جنونم
زان پیش که دستم زندش حلقه بدر بر
طفلانش، بمن بسته سر ره بپذیره؛
از هر طرف انباشته حجرم بحجر بر
شهری بمن، از دوستیت، دشمن جانند؛
لیک از نسق شرع ز قتلم بحذر بر
و امروز که شد مفتی شهرم ز رقیبان
دانم که دهد فتوی خونم بهدر بر
القصه، اگر عاشقی این است، عجب نیست؛
هر روز گر فتاریم از بد به بتر بر
با هر که کنم ز اهل جهان شکوه چنان است
کافسانه ی خود عرضه دهد گنگ بکر بر
بالجمله، چه تدبیر بناسازی گردون؟!
جرم فلک از جا نتوان برد بجر بر!
آمد مه آزار و، بخانه تو دل آزار؛
تا کی بود آخر ز تو خاطر بخطر بر؟!
حیف است تو را پرده، چو گل، خاصه درین فصل؛
کز پرده برآمد، گل و نسرین باثر بر
چرخ و چمن، از انجم و ازهار، شب و روز؛
گردیده مرصع بدراریث و درر بر!
گل مانده بگلزار، چه در شهر نمانده است؛
یک تن که ز عشرت زندش چون تو بسر بر
از مرد و زن، القصه بکاشانه کسی را
مشغول ندانم نه بخواب و نه بخور بر
از شاه و گدا، پیر و جوان، هر که خردمند
گلگشت چمن را، زده دامن بکمر بر
دیوانه هم، امروز بویرانه نماند؛
در خانه چه مانیم چو عاصی بسقر بر؟!
بشتاب، که تا سال دگر گل بگلستان
ناید نه بزاری، نه بزور و، نه بزر بر!
ور زآنکه خمارت نگذارد که گذاری
گامی دو درین فصل خوش از شهر بدر بر
خوشتر ز بهشت است درین کوچه یکی باغ
کافتاده ز گل آتش طورش بشجر بر
بر هر سر شاخ آمده مشغول مناجات
مرغانش چو موسی همه شب تا بسحر بر
بلبل بسر شاخ، ز داوود و سلیمانش؛
آواز بمنقار برد، نامه بپر بر
بر آستی مریم شاخ است، دمان باد
کز میوه کشد عیسی شش ماهه ببر بر!
بر رسته، ز سرتاسر هر شاخ، کنون برگ
هر برگ بگل حامله، هر گل بثمر بر!
چندانش هوا معتدل و، آب گوارا؛
کز لطف دهد جان بمدارا بمدر بر
هر برگ ترش، عمر ابد یافته گویی؛
نه جرعه ی خود ریخته خضرش بشمر بر
از تربیت نامیه، هر سبزه ی نوخیز
هر فاخته را آمده سروی بنظر بر
از فیض هوا، در همه آن باغ ندارند؛
سرو و گل نوخاسته حاجت بمطر بر
از زمزمه ی بلبل و، از شعشعه ی گل؛
شادند کر و کور، بسمع و ببصر بر
شب باز کند باد در باغ از آن پیش
کز خنده شود باز لب گل بسحر بر
نه روضه ی خلد است و اگر بگذری آنجا
رضوان نگذارد که زنی حلقه بدر بر
اکنون تو و آن باغ، که در سایه ی سروی
ریزی گل تر گاه بسر، گاه ببر بر!
یادآوری از سوز دل خسته ی آذر
هر لاله که بینی ز تو داغش بجگر بر
من بر در باغ آمده، بر خاک نهم سر
وز بیم فراق تو کنم، خاک بسر بر
پس خوانمت این تازه قصیده ز معزی:
که «ای تازه تر از برگ گل تازه ببر بر»
گر بلبل طبعم، کند آهنگ ترنم؛
گویم که: ازین نغمه بگلزار دگر بر
جایی که دهد عرض هنر میر معزی
خود را چه بری عرض، باظهار هنر بر؟!
او را، سخن آویزه ی عرش آمد و ؛ نتوان
با معجزه دم زد بخیالات و فکر بر
نازند بشیرین سخنش، اهل سمرقند؛
چون نازش خوبان سپاهان به شکر بر
رام است مرا نیز کمیت قلم، اما
دجال چو عیسی نزند تکیه بخر بر
بنهاد معزی رخ اگر بر در سنجر
یا شاعر دیگر، بدر شاه دگر بر
من پای نهم بر سر والی ولایات
گر شاه ولایت نهدم پای بسر بر
سلطان خراسان، علی موسی جعفر؛
کارش بقضا جاری و حکمش بقدر بر
یعنی، ولی خالق و والی خلایق؛
کامد ز ازل، همسر آبا بگهر بر!
آن سرور هشتم، زده و دو سر و سرور،
کافگنده چو سروم، همگی سایه بسر بر
راضی بقضا جانش و، صابر ببلا تن؛
آغشته زبان نیز ز شکرش بشکر بر
خاک حرمش، شسته کلف ماه فلک را؛
ماه علمش، بسته ره سیر بخور بر
تا روح الامینش، شرف آمد بملایک؛
تا بوالبشرش، فخر باصناف بشر بر
نازد بپدر هر پسری، از که و از مه؛
او را پدر است آدم و، نازد به پسر بر!
آری بزبان نام پدر آورد آدم
آن را که پسر اوست، چه حاجت بپدر بر؟!
ای چار کتاب فلکی را، تو مفسر؛
بینا نه کسی جز تو بآیات و سور بر
چون چار پرنده، که ز انفاس خلیلی
جان یافته، آراسته تن نیز بپر بر
از روز ازل، حکم تو جاری بعناصر؛
و آمیخته از حکمتشان، یک بدگر بر
و امروز همت دست بر اوضاع موالید
چون خامه ی نقاش، به اشکال و صور بر
از رفعت و شان، ماهچه ی رایت قدرت؛
ماهیش بزیر اندر و ما، ماهش بزبر بر
چون خاست ز کر و فر گردون ز جهان گرد
و افتاد از آن لرزه به تیر و به تبر بر
جاه تو شها، رو بهر آورد گه آورد؛
از معرکه برگشت بفتح و بظفر بر
در معرکه بدخواه تو، کش روی سیه باد؛
از شرم تو گر روی بپوشد بسپر بر
آهت بفلک چرخ سیاهی است که بسته است
صیاد اجل نامه ی فتحش بسه پر بر
نشنیده کسی، شیر شود ضامن آهو؛
غیر از تو که صیاد چو دیدیش بسر بر
ضامن شدی از رحمش و، تا رفت بخدمت؛
بازآمد و، آهو بره بودش باثر بر!
از جود تو، بر دشمن و بر دوست رسد فیض؛
چون ابر ببارد، چه بخشک و چه بتر بر
نشنیده کسی لا ز زبانت مگر آن دم
کاری پی تهلیل دو لب یک بدگر بر
گر راحت روح آمده بنت العنب، اما
عناب چو داد از عنبت تن بضرر بر
ز آنگونه خود از دختر رز مهر بریدم
کآبستنی تاک نخواهم بثمر بر
تا مهر، خرامد بسرای حمل از حوت؛
تا ماه شتابد ز محرم بصفر بر
از مهر رخت، دوستت آرد به جنان گل
وز کینه کشد دشمنت آتش به سقر بر
آذر بیگدلی : قصاید
شمارهٔ ۱۹ - قصیده در مدح میرزا نصیر طبیب
من کیستم، آن درد کش صاف ضمیرم؛
کز لای خم و رشحه ی خمر است خمیرم!
در جرگه ی ارباب هنر، نیست مثالم؛
در حلقه ی اصحاب نظر، نیست نظیرم
در خرقه ی مجنون که بود پوست، پلاسم؛
در پیکر لیلی که سمن بوست، حریرم
باد سحرم، در چمن افتاده عبورم؛
گلبن بسر، از بوی گل افشانده عبیرم
بر کار گل افتد چو گره، باد شمالم؛
گیرد چو رخ لاله غبار، ابر مطیرم
از غالیه منت نکشم، زلف ایازم؛
از ماشطه خجلت نبرم، بدر منیرم
برد و برد اندوه ز دل، رویم و رایم؛
روزی که جوان بودم و، امروز که پیرم
هم، مجمره ی آتش موسی است، چراغم؛
هم، مروحه ی نفحه ی عیسی است، ضمیرم
هم، هم سفر کشتی نوح است روانم؛
هم، همنفس بلبل روح است صفیرم!
هر دیده که پاک است، در آن دیده لطیفم؛
هر چشم که تنگ است، در آن چشم حقیرم
در سامعه ی بی ادبان، شیون و شینم؛
در ذائقه ی خشک لبان، شکر و شیرم
بیواسطه ظالم کش و، مظلوم رهانم؛
تیغ کف سلطان، قلم دست وزیرم
چون پشه ضعیفم، ولی آزاد ز پیلم؛
چون مور نحیفم، ولی آسوده ز شیرم!
محتاجم و، در کشور فقرم متنعم؛
درویشم و، در مملکت صبر امیرم
از رنج، گشاده است بدل راه سرورم؛
چون گنج، فتاده است بویرانه سریرم
بر سر نفتاده است، گرانی ز کلاهم؛
بر تن نرسیده است، حرارت ز حریرم
خوشتر بود از تاج، بسر سایه ی فقرم ؛
بهتر بود از تخت، بتن نقش حصیرم
بر دامن ظالم، نزنم دست تظلم؛
او گرچه غنی باشد و، من گر چه فقیرم
من باز سفیدم، چه غم از زاغ سیاهم؟!
من شیر جوانم، چه غم از روبه پیرم
المنه لله، که تا دیده گشودم
منت ز کسی نیست جز از حی قدیرم
از طاعت و عصیان خدا، احمد مرسل
بر جنت و بر نار بشیر است و نذیرم
امروز ز کس نشنوم آواز مخالف
در گوش بود زمزمه ی روز غدیرم
و آن روز، که در خاک نجف افتم و خسبم
بیمی بدل از کس نه، چه منکر چه نکیرم
از من، نگه عجز ندیده است و نبیند؛
دشمن همه خود دوزد اگر دیده بتیرم!
خاصه چو بود همدم دیرینه، معینم
خاصه چو بود صاحب فرخنده نصیرم
آن کو چو شوم یاوه، چو خضر است دلیلم؛
آن کو چو کنم شبهه، چو عقل است مشیرم!
آن کو چو شود خسته دلم، اوست طبیبم؛
آن کو چو رود پا بگلم، اوست ظهیرم!
ای داده بهر نامه ز اشفاق نویدم؛
وی کرده بهر نکته ز اسرار خبیرم
یعقوبم، و بیت الحزنم دوش وطن بود
نرگس چو شکوفه شده، لاله جو زریرم
ناگاه، نسیم سحری نامه ات آورد
نامه نه، گلی رایحه اش کرده بصیرم
گفتم که: ز مصر آمده این نکهت یوسف
و آن نامه بود پیرهن و، باد بشیرم
داد از تو دگر قاصدم، آن تازه قصیده
کز نظم وی آسوده دل از نظم جریرم
از نام جریر است غرض قافیه، ور نه
دانی بود آیینه ی ادراک، ضمیرم
با شعر تو، شعر بلغا، شعر ندانم؛
با نظم تو، نظم فصحا، یاد نگیرم!
چون جغد ز بلبل نشناسم؟ که سمیعم!
چون نقد زر از قلب ندانم؟! که بصیرم!!
از فاتحه تا خاتمه اش خواندم و دیدم
گویا ز فلک نامه نگار آمده تیرم
من لایق این مدح نیم، چون تو نه صدرم؛
من درخور این وصف نیم، چون تو نه میرم!
توصیف صفاهان، نه خلاف است ؛ ولی من
از وی گذرم، چون نبود از تو گریزم
گلزار جنان بود صفاهان و، چو رفتی
از آتش هجر تو، ز اصحاب سعیرم
شیراز، کنون کز قدمت رشک بهشت است؛
هر لحظه از آن باغ رسد بوی عبیرم
تو خود گل آن باغ و، منت بلبل نالان؛
نالم، که بگوشت نرسد از چه صفیرم
فریاد، که در باغ نشد گوشزد گل؛
آن ناله که در کنج قفس دارد اسیرم
ای از بر من برده فلک، بیهده زودت
باز آی، که شد وعده ی دیدار تو دیرم
بر پای خود و دست خود، از شوق دهم بوس؛
کآیم بسر راهت و، دامان تو گیرم
از نفحه ی مشک ختن، از خلق تو دورم؛
از جرعه ی آب خضر، از جود تو سیرم
در کنج قفس، چون شنود بوی گل از باغ
از زمزمه، خاموشی بلبل نپذیرم
عمری ز غمت، بر ورقی خط نکشیدم
تا سوی تو آهنگ سفر کردم سفیرم
هم ریخت بلب، شفقت تو جام چو خضرم؛
هم داد بکف مدحت تو، خامه چو تیرم!
من نیز، یکی نامه نوشتن، هوسم شد؛
کآگاه شوی از همه قطمیر و نقیرم
شوق آمد و بگشود ز لب قفلم، اگر چه
میکرد ادب منع ازین شغل خطیرم
گفتم که: بمدح تو کنم نغمه سرایی
کآید ز فلک زهره بزیر از بم و زیرم
گه بود هوای روش سیف و رشیدم
گه شد هوس طرز معزی و ظهیرم
با خود همه شب زمزمه یی داشتم، آخر
نالیدن عرفی، بلب آورد نفیرم
از برگ گل آورده، کنون، نامه ندیمم؛
وز مشک تر آلوده، کنون، خامه دبیرم!
هم لطف تو، با خشک لبی داد زبانم
هم عفو تو، بر بی ادبی ؛ کرد دلیرم
جرم از من و، عفو از تو؛ که در عالم معنی
خود شیخ کبیری تو و، من طفل صغیرم
چون خامه، بسر سیر ره مدح تو کردم
به زین نبود سیری و، این باد مسیرم
حاشا ز دعای طلب وصل تو زین پس
تقصیر کنم، گر نبود عمر قصیرم
بر هر چه بفرمایی و، از هر چه کنی منع
بنگر که چه فرمان برو، چه منع پذیرم
امید که تا هست و بود، عمر ندیمم؛
امید که تا هست و بود، عقل مشیرم
بینم که بدامان تو آویخته دستم
زان روی که با مهر تو آمیخته شیرم
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۶ - از خنده چه آلوده شود لب به عتابت
از خنده چه آلوده شود لب به عتابت
زهر از شکرت میچکد و، آتش از آبت
از قتل من بیگنه، ای شوخ بپرهیز
کان نیست گناهی که نویسند ثوابت
حاجب ندهد راهم و خواهم که نهانی
گویم به تو حرفی و برآرم ز حجابت
آخر چه به ویرانی دل این همه کوشی؟!
جز دل نبود خانه ای، ای خانه خرابت!
از خون اسیران، چو کشی جام و شوی مست؛
جز مرغ دل سوختگان نیست کبابت
تا روز گذاریم به زانو سرو از غم
خوابی نه شب هجر، که بینیم به خوابت
آذر بحلت کرد، مگر چند توان گفت
در روز حساب از غم بیرون ز حسابت؟!
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۶۵ - ما را دگری جز سگ او یار نباشد
ما را دگری جز سگ او یار نباشد
او را اگر از یاری ما عار نباشد
چندان ستمم از تو خوش آید که چو پرسند
از ضعف مرا قوت گفتار نباشد
میلت به پرستاری کس نیست، وگرنه
کس نیست که از درد تو بیمار نباشد
فریاد، که در کوی تو از اهل وفا نیست
یک نامه که در رخنه ی دیوار نباشد
صیاد مرا، دل نکشد جانب گلشن
تا ناله ی مرغان گرفتار نباشد
کارم شده، احوال من از غیر چه پرسی؟!
بگذار بمیرم، به منت کار نباشد
تا چند کنی شکوه ز بی طاقتی آذر؟!
خاموش که همسایه در آزار نباشد
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۷۲ - گفتا که: بسینه ز منت کینه نماند؟!
گفتا که: بسینه ز منت کینه نماند؟!
گفتم که: نه، این سینه بآن سینه نماند!
بیش از همه شب، در شب آدینه کشم می؛
در میکده می تا شب آدینه نماند!
آیا بچه رو می نگری سوی من آن روز
کز خجلت خط، در کفت آیینه نماند؟!
کی جان برم از میکده، گر رخت برم؟ کاش
من مانم و این خرقه ی پشمینه نماند!
جز راز محبت، که شد آذر ز دلم فاش
کس گنج ندیده است بگنجینه نماند!
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۷۶ - مشکل که نشانی ز شهیدان تو یابند
مشکل که نشانی ز شهیدان تو یابند
در خاک مگر گمشده پیکان تو یابند
در بزم کسان، جانب من بینی و، ترسم؛
راز دلم از دیدن پنهان تو یابند!
گم شد مه کنعان، ز غم روز تو در مصر؛
بازش مگر از گوشه ی زندان تو یابند
ترسم شوی آزرده ز محرومی خلقی
از سینه ام آن روز که پیکان تو یابند!
عهد همه کس بشکنم امروز، که فردا
خواهم که مرا بر سر پیمان تو یابند
در حشر، نخیزند شهیدان محبت؛
از جا، مگر آن لحظه که فرمان تو یابند
از درد تو مرد آذر و، شاد است که اغیار
آن درد ندارند که درمان تو یابند
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۸۸ - مرغان اولی اجنحه، کاندر طیرانند
مرغان اولی اجنحه، کاندر طیرانند
از حسرت مرغان قفس بیخبرانند
در حیرتم از دردکشان کز همه عالم
دارند خبر، گر چه ز خود بیخبرانند
جز من، دگران را مکن از جور خود آگاه
آنانکه ندارند غم جان، دگرانند!
ای خضر ره عشق، غم ما مخور، اما
این تازه ز ره گمشدگان، نوسفرانند
در بزم وصال تو، بخود میطپدم دل؛
از رشک دو چشمم، که برویت نگرانند
از باغ چه گل رفته که گلها همه آذر
خونین مژه خونین دل و خونین جگرانند؟!
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۰۸ - با مشک خطت، یاد ز عنبر نکند کس
با مشک خطت، یاد ز عنبر نکند کس
با شهد لبت، میل بشکر نکند کس
فریاد، که چندان ز وفای تو بمردم
گفتم که کنون جور تو باور نکند کس!
از گریه کنم گل همه شب خاک درت را
تا روز ز بیداد تو بر سر نکند کس
یکبار، گذر کن بسر خاک شهیدان
تا دعوی خون در صف محشر نکند کس
آذر! ز وفا گشته سگش با تو برابر؛
شه را بگدا گر چه برابر نکند کس
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۰۹ - چون صبر ز جور تو ستمگر نکند کس؟!
چون صبر ز جور تو ستمگر نکند کس؟!
جز صبر ز جورت چکند گر نکند کس؟!
گر خضر ببخشد قدح آب بقا را
با خاک در دوست، برابر نکند کس
در دل نبود آرزوی خلوت خاصم
این بس که تو را منع از آن در نکند کس
افتادگی آموز، که در کوی خرابات
نظاره ی درویش و توانگر نکند کس
تو مستی و از تندی خوی تو در آن بزم
یاد از غم محرومی آذر نکند کس
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۲۵ - شد عمر و، ز ایام دل شاد ندیدم؛
شد عمر و، ز ایام دل شاد ندیدم؛
روزی که از آن روز کنم یاد ندیدم
یک صید، بمحرومی من نیست، که ناکام
در کنج قفس مردم و صیاد ندیدم!
سرتاسر این بادیه را گشتم و، یک صید
از دام غم عشق تو آزاد ندیدم!
جز روی تو، کز آه برافروخت شب وصل
شمعی که فروزان شود از باد ندیدم
خسرو ز جهان میشد و میگفت که سودی
جز قتل خود، از کشتن فرهاد ندیدم!
فریاد که تا کشور حسن تو شد آباد
یک دل که توان گفتنش آباد ندیدم
آذر همه ی عمر، بشاگردی مشتاق
شادم، که به استادیش استاد ندیدم
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۳۹ - خوش آنکه شبی با تو سخن گویم و گریم!
خوش آنکه شبی با تو سخن گویم و گریم!
تو بشنوی و خندی و من گویم و گریم!
گر در چمنم، سوی قفس بینم و نالم؛
ور در قفسم، حرف چمن گویم و گریم!
رضوان چو دهد نار جنان، سیب بهشتم؛
نستانم و پستان و زقن گویم و گریم!
گر روز و شبی، قامت و زلف تو نبینم؛
سرو چمن و مشک ختن گویم و گریم!
هر کس به غریبان، نظر مهر کند؛ من
بی مهری یاران وطن گویم و گریم
بلبل دهن غنچه اگر بیند و نالد
من خنده ی آن غنچه دهن گویم و گریم!
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۴۷ - شاهی تو و شاهان جهان همچو غلامان
شاهی تو و شاهان جهان همچو غلامان
بوسند غلامان تو را، گوشه ی دامان
نالان من و در زمزمه مرغان چمن گرد
گریان من و، در قهقهه کبکان خرامان!
خوش آنکه بهم درد دل خود بشماریم
در سایه ی دیوار من و، بر لب بام آن
گفتی: چکنی چون ز میان تیغ برآرم؟!
جز شکر چه آید ز من بیسر و سامان؟!
آذر، ز نکویان طمع مهر و وفا داشت
غافل که علی العاشق هذان حرامان!
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۵۴ - چون در دل شیرین بود از رشک شکر خون
چون در دل شیرین بود از رشک شکر خون
خسرو شودش از غم فرهاد جگر خون
خون شد جگرم از غم عشق تو و، امید
دارم که نگردد دلم از درد دگر خون
ناورده کبوتر ز تو گر نامه ی قتلم
میریزدش آیا ز چه هر لحظه ز پر خون؟!
آذر همه شب خیزد و ریزد ز فراقت
از سینه ی تنگ آتش و از دیده ی تر خون
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۹۳ - فرخنده تر از مرغ بهشت است حمامی
فرخنده تر از مرغ بهشت است حمامی
کآرد به من از یار سفر کرده پیامی
ما را به نگاهی بخر از ما، که درین شهر
ارزان تر ازینت نفروشند غلامی
زنهار، به خلوت ندهی راه صبا را
ترسم که رساند ز تو بویی بمشامی
در دام برم رشک بدان صید که صیاد
در خون کشدش تا دهد آرایش دامی
دردی کش میخانه، اگر جان بسپارد؛
غم نیست، که ساقی کندش زنده به جامی
دل میطپدم از نفس صبح همانا
کآورده نسیم سحر، از دوست پیامی
آید به تنم جان و رود هر نفس آذر
ز آمد شد آهو روشی، کبک خرامی
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۹۶ - تا می نخوری، قد رخ زرد ندانی
تا می نخوری، قد رخ زرد ندانی
تا جان ندهی، فایده ی درد ندانی
تا جان نرسد بر لبت از حسرت پیغام
آن مژده که قاصد به من آورد ندانی
تا صاحب محمل، دلت ازکفر نرباید
بی تابی مجنون ز پی گرد ندانی
تا سنگ دلی، بر سر خاکت ننشیند
صبری که دلم در غم او کرد ندانی
گفتی که کنی چاره ی درد دل آذر
افسوس که خاصیت این درد ندانی
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۹۹ - یاری من، ای یار جفا کار چه دانی؟!
یاری من، ای یار جفا کار چه دانی؟!
بیمار نه یی، قدر پرستار چه دانی؟!
تا مرغ دلت، در قفس سینه ننالد؛
نالیدن مرغان گرفتار چه دانی؟!
تا زار نگردی ز دل آزاری یاری
زاری دل، از یار دل آزار چه دانی؟!
ای طایر گلزار، که جا در قفست نیست
رنج قفس و راحت گلزار چه دانی؟!
تا چون منت، از انجمن وصل نرانند
ذوق نگه از رخنه ی دیوار چه دانی؟!
آذر بیگدلی : قطعات
شمارهٔ ۳ - ماده تاریخ - ۱۱۹۰ هجری قمری
سر دفتر اصحاب فتوت فرج الله
کش رزق جهان را کف بخشنده کفیل است
چون سعی جمیلش بود اندر عمل خیر
در روز جزا مستحق اجر جزیل است
در راه خدا ساخت یکی برکه که آبش
شیرین و خنک صافی و خوشبوی چو نیل است
بر طینتش، این آب که صافی است گواه است
بر همتش این خیر که جاری است دلیل است
کرد از پی تاریخ رقم خامه ی آذر:
این برکه بر آن کو طلبید آب سبیل است
آذر بیگدلی : قطعات
شمارهٔ ۱۹ - نامه به صباحی
صبح است صبا، کوش که این نظم کنی گوش
و آنگاه زنی دامن همت بکمر بر
خود را برسانی بسر کوی صباحی
زان خاک کشی کحل بصیرت به بصر بر
او را دهی اول ز من این قطعه ی شیرین
کانباشته از وی نی کلکم بشکر بر
پس گوییش از من، که: نگویی بچه تقصیر
در کنج غمم ماندی و رفتی بسفر بر؟!
تو در سفر و، سوخته من؛ وین عجب آمد
با آنکه نبی خوانده سفر را بسقر بر
باری چو روان گشتی و، هجر تو روان کرد
خونابه ی حسرت ز دلم تا بجگر بر
نگذاشت مرا سستی پا، کآیمت از پی
ناچار زدم غوطه بدریای فکر بر
بس لولوی خوشاب که در رشته کشیدم
و آن رشته فرستادمت اینک بنظر بر
بفرست جوابم، که جوابت بفرستم
این قطعه که خواندم بحریفان دگر بر
هرگز نرسیده است بمن پاسخی از کس
پیکی است مرا گر چه بهر راهگذار بر
گویا همه ی عمر رساندند رسولان
مکتوب بکور، از من و، پیغام بکربر!
پندی است بگوش من از استاد که بادا؛
در انجمن خلد، قرارش بمقر بر
کاسرار سخن گفت به بیگانه نشاید
آگاه مکن بیخبران را بخبر بر
سلطان رسل، آنچه به جبرییل رسیدش
گوید به علی، لیک نگوید به عمر بر
دید الغرض استاد در اول گهرم پاک
پس راهبرم گشت باین گنج گهر بر
من نیز زرت تا نزدم بر محک صدق
ننمودت این راه بگنجینه ی زربر
اکنون تو هم از من شنو این پند به منت
منت بود از پند پدر را به پسر بر
زنهار، بناپاک، فن نظم میاموز
نه خامه بخامان ده و ن ه تیغ بغر بر
شاید چو شود مست ز جامیش که دادی
سویت نگرد خیره به تنگی نظر بر
شاید زند آن تیغ که از دست تو بگرفت
هم بر دل تنگ تو به اظهار هنر بر
کز خیل غزالان حرم نیز شنیدم
گاهی ز شبق شاخ زند ماده به نر بر
آذر بیگدلی : قطعات
شمارهٔ ۲۴ - تاریخ زفاف ابوالفتح خان زند (۱۱۸۵ ه.ق)
المنه لله، که سراسر همه ایران
شد غیرت روضات جنان، رشک فرادیس
از عدل خداوند ظفرمند عدو بند
کز همت او رسم کرم یافته تأسیس
خاقان، فلک گاه، ملک جاه، که عیسی
سلطان کریم اسم کرم رسم، که ادریس
در سطح فلک، گشته دعا گوش بتسبیح؛
با خیل ملک، گشته ثنا جوش بتقدیس!
کز منظر او کور بود، چشم بد اندیش؛
وز کشور او، دور بود لشکر ابلیس!
رمال قضا، از اثر کوکب بختش؛
چون نصره و لحیان نگر و علقه و انکیس
د رکعبه، ز عدلش بود آسایش حجاج
در دیر، ز لطفش بود آرامش قسیس!
از یاوریش، باز دهد دانه ی عصفور؛
وز داوریش، شیر بود دایه ی جامیس
هم زابلیانش چو برد حمله، قدم بوس
هم برمکیانش، چو کشد سفره، قدح لیس
هم خانه بدوش، از غضبش، خسرو کابل؛
هم حلقه بگوش، از ادبش، والی تفلیس!
در نوبت شاهیش، ز ایران بولایات
غیر از خبر فتح نبردند جواسیس
چون تیر خدنگ است، ازو پشت ولی راست؛
چون پشت پلنگ است، از و روی عدو پیس!
فرزند جوانبخش، ابوالفتح بهادر
کز صولتش ابلیس کند توبه ز تلبیس
آن زاده ی جمشید، که در خرگه اقبال
آن سایه ی خورشید، که در حلقه ی تدریس
هم مهر علم داشت بفرقش، که تو بشتاب؛
هم تیر قلم داد بدستش، که تو بنویس!
بر خاک فتد، از علمش خنجر بهرام؛
بر باد رود از قلمش، دفتر برجیس
بودش، هوسن خطبه ی محجوبه ی عفت؛
میخواست سلیمان که شود همسر بلقیس
آراست یکی حجله، چو عشرتگه کاووس
کآنجا چو گل تازه کشد مهد فرنگیس
آن روز که میدید بمه مهر بتثلیث
ناهید نظر داشت بیرجیس بتسدیس
آن وقت که با زهره قمر بود مقارن
زان سان که به رامین زوفا رام شود ویس
مانند دو گوهر، بیکی رشته کشیدند؛
در مجلس عقد آمده چون هرمس و والیس
ناسفته دری، از صدف بحر معالی؛
نشکفته گلی، از چمن اهل نوامیس
دید و شد از آن مرسله پیدا گه تزویج
چید و شد از آن لخلخه فرما شب تعریس
از نغمه ی نی، نای غوانی، چو عنادل،
وز نشأه نی، روی سواقی چو طواویس
فارغ ز غم، آسوده ز فقر آمده مردم؛
کرده همه لبریز ز می کاس و ز زر کیس
می ریخته در ساغر زر، پیر خشن پوش
آویخته در رشته گهر، زال رسن ریس
هر کس به نثاری شده نازان بخود، آذر
کز مرتبه نازند به او اهل نوامیس
چون دید روا نیست نثاری نفرستد!
این قطعه که آراست بترصیع و به تجنیس
با نقد دعا کرد روان چامه ی تاریخ
شد جای سلیمان، بسرا پرده ی بلقیس