تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۹۴ - ای گنج غم نهاده بویرانه دلم
ای گنج غم نهاده بویرانه دلم
وی مسکن خیال تو کاشانه دلم
عشقت که با تصرف او خاک زر شود
این گنج او نهاد بویرانه دلم
رخ زرد کرد رویم از آن دم که نطع خویش
افگند شاه مهر تو در خانه دلم
زآن ساعتی که حلقه زلف تو دید و شد
زنجیردار عشق تو دیوانه دلم
برآتش هوای تو چون مرغ پربسوخت
ازتاب شمع روی تو پروانه دلم
اندر ازل که عالم و آدم نبود بود
مجنون بکوی عشق تو همخانه دلم
گر قابلم چو تخم بپوسد بزیر خاک
آب از محبت تو خورد دانه دلم
چون دل زبندگی تو داغ قبول یافت
تن جان نثار کرد بشکرانه دلم
پوشیده داشتند زمردم حدیث او
پنهان نماند و گفته شد افسانه دلم
وی مسکن خیال تو کاشانه دلم
عشقت که با تصرف او خاک زر شود
این گنج او نهاد بویرانه دلم
رخ زرد کرد رویم از آن دم که نطع خویش
افگند شاه مهر تو در خانه دلم
زآن ساعتی که حلقه زلف تو دید و شد
زنجیردار عشق تو دیوانه دلم
برآتش هوای تو چون مرغ پربسوخت
ازتاب شمع روی تو پروانه دلم
اندر ازل که عالم و آدم نبود بود
مجنون بکوی عشق تو همخانه دلم
گر قابلم چو تخم بپوسد بزیر خاک
آب از محبت تو خورد دانه دلم
چون دل زبندگی تو داغ قبول یافت
تن جان نثار کرد بشکرانه دلم
پوشیده داشتند زمردم حدیث او
پنهان نماند و گفته شد افسانه دلم
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۹۵ - گر دست دوست وار در آری بگردنم
گر دست دوست وار در آری بگردنم
پیوسته بوی دوستی آید ز دشمنم
دیده رخ چو آتش تو دید برفروخت
قندیل عشق در دل چون آب روشنم
در سوز و در گداز چو شمعم که روز و شب
سوزی فتیله وار و گدازی چو روغنم
گر یکدم آستین کنم از پیش چشم دور
از آب دیده تر شود ای دوست دامنم
هرگه شراب عشق تو در من اثر کند
گر توبه آهنست بخامیش بشکنم
چون که ز دانه هیچ نگردم ز تو جدا
گر چه بباد بر دهی ای جان چو خرمنم
در فرقت تو زین تن بی جان خویشتن
در جامه ناپدید از جان بی تنم
گر همچو میخ سنگ جفا بر سرم زنی
آن ظن مبر که خیمه ز پهلوت برکنم
ور تار ریسمان شود این تن عجب مدار
غمهای تست در دل چون چشم سوزنم
فردا که روز آخر خواندست ایزدش
اول کسی که با تو خصومت کند منم
من جان چو سیف پیش محبان کنم سپر
گر تیغ برکشی که محبان همی زنم
پیوسته بوی دوستی آید ز دشمنم
دیده رخ چو آتش تو دید برفروخت
قندیل عشق در دل چون آب روشنم
در سوز و در گداز چو شمعم که روز و شب
سوزی فتیله وار و گدازی چو روغنم
گر یکدم آستین کنم از پیش چشم دور
از آب دیده تر شود ای دوست دامنم
هرگه شراب عشق تو در من اثر کند
گر توبه آهنست بخامیش بشکنم
چون که ز دانه هیچ نگردم ز تو جدا
گر چه بباد بر دهی ای جان چو خرمنم
در فرقت تو زین تن بی جان خویشتن
در جامه ناپدید از جان بی تنم
گر همچو میخ سنگ جفا بر سرم زنی
آن ظن مبر که خیمه ز پهلوت برکنم
ور تار ریسمان شود این تن عجب مدار
غمهای تست در دل چون چشم سوزنم
فردا که روز آخر خواندست ایزدش
اول کسی که با تو خصومت کند منم
من جان چو سیف پیش محبان کنم سپر
گر تیغ برکشی که محبان همی زنم
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۴۰۶ - ما دل برای دوست ز جان برگرفته ایم
ما دل برای دوست ز جان برگرفته ایم
چشم طمع ز هر دو جهان برگرفته ایم
ما را ز جوی دوست دهن تر نمی کند
آبی که همچو سگ بزبان برگرفته ایم
ما را نبود چون دگران خوشه چین (کسی)
چون مرغ دانه یی بدهان برگرفته ایم
از وی مدد خوهیم که از بارگاه او
باری که بردنش نتوان برگرفته ایم
ای تو بدست لطف سبک کرده بارها
از تو مدد، که بار گران برگرفته ایم
چیزی دگر مخوه که ز دیوان عشق ما
خود را باین قدر بضمان برگرفته ایم
خاک در ترا بسر انگشت آرزو
گویی که چون ادام بنان برگرفته ایم
گفتی برو بنه سر و برگیر دل ز غیر
دیرست کین نهاده و آن برگرفته ایم
چون برگرفت تشنه بلب آب را ز جوی
ما از در تو خاک چنان برگرفته ایم
گر سیف از تو همچو نگین پایدار شد
ما از نگین چو شمع نشان برگرفته ایم
چشم طمع ز هر دو جهان برگرفته ایم
ما را ز جوی دوست دهن تر نمی کند
آبی که همچو سگ بزبان برگرفته ایم
ما را نبود چون دگران خوشه چین (کسی)
چون مرغ دانه یی بدهان برگرفته ایم
از وی مدد خوهیم که از بارگاه او
باری که بردنش نتوان برگرفته ایم
ای تو بدست لطف سبک کرده بارها
از تو مدد، که بار گران برگرفته ایم
چیزی دگر مخوه که ز دیوان عشق ما
خود را باین قدر بضمان برگرفته ایم
خاک در ترا بسر انگشت آرزو
گویی که چون ادام بنان برگرفته ایم
گفتی برو بنه سر و برگیر دل ز غیر
دیرست کین نهاده و آن برگرفته ایم
چون برگرفت تشنه بلب آب را ز جوی
ما از در تو خاک چنان برگرفته ایم
گر سیف از تو همچو نگین پایدار شد
ما از نگین چو شمع نشان برگرفته ایم
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۴۰۷ - در عشق دوست از سر جان نیز بگذریم
در عشق دوست از سر جان نیز بگذریم
در یک نفس ز هر دو جهان نیز بگذریم
مالی کزو فقیر و غنی را توانگریست
درویشوار از سر آن نیز بگذریم
گر دل چو دیگران نگرانی کند به غیر
در حال ازین دل نگران نیز بگذریم
قومی نشستهاند برای جنان و حور
برخیز تا ز حور و جنان نیز بگذریم
از لامکان گذشتن اگرچه نه کار ماست
گر لا مدد کند ز مکان نیز بگذریم
هر چند از مکان به زمانی توان گذشت
وقتی بود که ما ز زمان نیز بگذریم
این عقل و بخت از پی دنیا بود به کار
از عقل پیر و بخت جوان نیز بگذریم
باشد که باز همت ما پر برآورد
تا زین شکارگاه سگان نیز بگذریم
بیچاره سیف ذوق خموشی نیافتست
تا (خود) ز نظم این سخنان نیز بگذریم
در یک نفس ز هر دو جهان نیز بگذریم
مالی کزو فقیر و غنی را توانگریست
درویشوار از سر آن نیز بگذریم
گر دل چو دیگران نگرانی کند به غیر
در حال ازین دل نگران نیز بگذریم
قومی نشستهاند برای جنان و حور
برخیز تا ز حور و جنان نیز بگذریم
از لامکان گذشتن اگرچه نه کار ماست
گر لا مدد کند ز مکان نیز بگذریم
هر چند از مکان به زمانی توان گذشت
وقتی بود که ما ز زمان نیز بگذریم
این عقل و بخت از پی دنیا بود به کار
از عقل پیر و بخت جوان نیز بگذریم
باشد که باز همت ما پر برآورد
تا زین شکارگاه سگان نیز بگذریم
بیچاره سیف ذوق خموشی نیافتست
تا (خود) ز نظم این سخنان نیز بگذریم
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۴۱۲ - ای باغ نیکویی گل روی ترا چمن
ای باغ نیکویی گل روی ترا چمن
گل در چمن دریده ز شوق تو پیرهن
زنده دلست مرده عشق تو در لحد
جان پرور است کشته تیغ تو در کفن
ما بی تو همچو مرغ بدام اندریم و تو
در باغ می خرام چو طاوس در چمن
در زیر پایت از عرق روی خوب خویش
نسرین گلاب ریخته بر برگ نسترن
خوی بر رخ تو ای گل از اندام تو خجل
گوی که قطرهای گلابست بر سمن
خوبان روزگار بپیش تو ای نگار
چون انجمند پیش مه ای بدر انجمن
ریحان چو بیخ خود بزمین سر فرو برد
فردا که تو بنفشه برآری ز یاسمن
گر بوسه یی از آن لب میگون رسد بسیف
مست از نشاط رقص کند روح در بدن
وصل من و تو دیر میسر شود ازآنک
هرجا تو آمدی بروم من ز خویشتن
گل در چمن دریده ز شوق تو پیرهن
زنده دلست مرده عشق تو در لحد
جان پرور است کشته تیغ تو در کفن
ما بی تو همچو مرغ بدام اندریم و تو
در باغ می خرام چو طاوس در چمن
در زیر پایت از عرق روی خوب خویش
نسرین گلاب ریخته بر برگ نسترن
خوی بر رخ تو ای گل از اندام تو خجل
گوی که قطرهای گلابست بر سمن
خوبان روزگار بپیش تو ای نگار
چون انجمند پیش مه ای بدر انجمن
ریحان چو بیخ خود بزمین سر فرو برد
فردا که تو بنفشه برآری ز یاسمن
گر بوسه یی از آن لب میگون رسد بسیف
مست از نشاط رقص کند روح در بدن
وصل من و تو دیر میسر شود ازآنک
هرجا تو آمدی بروم من ز خویشتن
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۴۱۶ - ای از خمار چشم تو آشوب در جهان
ای از خمار چشم تو آشوب در جهان
وی لعل مدح گفته لبت را بصد زبان
ای نو شده بعهد تو آیین دلبری
وی برشکسته حسن تو بازار دلبران
از دل نهم نشانه واز جان کنم سپر
چون تیر غمزه را تو زابرو کنی کمان
درسایه دو زلف تو پیدا نمی شود
برآفتاب روی تو یک ذره آن دهان
جانست بوسه تو ومردم در انتظار
تا کی بود که با تو رسد کار من بجان
اندر محیط عشق تو ای مرکز جمال
کآن هست همچو دایره وهم بی کران
باید بسان نقطه سر خود گذاشتن
پرگاروار اگر ننهی پای در میان
ما را ازآن برون درت جای کرده اند
تا روز و شب چو پرده ببوسیم آستان
آنها که در عشق تو در دل نهفته اند
همچون صدف شدند زغم جمله استخوان
بر هفت چرخ پای نهادند ویافتند
زآن سوی شش جهت سر کوی ترا نشان
آب حیات راست چو آتش بسنگ در
گویی که مضمرست درآن لعل درفشان
در عالمی که وهم اشارت بدان کند
نی دوست راست منزل ونی روح را مکان
ای بر بساط نظم شهی گشته همچو سیف
معنی چو رخ نمود تو اسب سخن بران
وی لعل مدح گفته لبت را بصد زبان
ای نو شده بعهد تو آیین دلبری
وی برشکسته حسن تو بازار دلبران
از دل نهم نشانه واز جان کنم سپر
چون تیر غمزه را تو زابرو کنی کمان
درسایه دو زلف تو پیدا نمی شود
برآفتاب روی تو یک ذره آن دهان
جانست بوسه تو ومردم در انتظار
تا کی بود که با تو رسد کار من بجان
اندر محیط عشق تو ای مرکز جمال
کآن هست همچو دایره وهم بی کران
باید بسان نقطه سر خود گذاشتن
پرگاروار اگر ننهی پای در میان
ما را ازآن برون درت جای کرده اند
تا روز و شب چو پرده ببوسیم آستان
آنها که در عشق تو در دل نهفته اند
همچون صدف شدند زغم جمله استخوان
بر هفت چرخ پای نهادند ویافتند
زآن سوی شش جهت سر کوی ترا نشان
آب حیات راست چو آتش بسنگ در
گویی که مضمرست درآن لعل درفشان
در عالمی که وهم اشارت بدان کند
نی دوست راست منزل ونی روح را مکان
ای بر بساط نظم شهی گشته همچو سیف
معنی چو رخ نمود تو اسب سخن بران
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۴۲۳ - خوبان رعیت اند وتویی پادشاهشان
خوبان رعیت اند وتویی پادشاهشان
ایشان همه ستاره و روی تو ماهشان
بی آفتاب روی تو همرنگ شب بود
روز سپید خلق ز چشم سیاهشان
ایشان بتیر غمزه صف عقل بشکنند
اکنون که گشت روی تو پشت سپاهشان
بالای این چه مرتبه باشد دگر که هست
خورشید و ماه جمع بزیر کلاهشان
یوسف رخند و هر که چو یعقوب مستمند
پوشیده چشم نیست درافتد بچاهشان
در دعوی هوای تو عشاق صادقند
زیرا که هست شاهد رویت گواهشان
جان باختند با تو که بر نطع دلبری
خوبان پیاده اند ورخ تست شاهشان
خال تو دیده اند و بزلف تو داده دل
آن دانه در فگند درین دامگاهشان
عشاق سوی کوی تو ره می نیافتند
روی تو شعله یی زد و بنمود راهشان
فردا که خلق را بعملها جزا دهند
حیران شوند و کس نبود عذر خواهشان
گر هست عاشقان ترا صد چو سیف جرم
ایزد بروی خوب تو بخشد گناهشان
ایشان همه ستاره و روی تو ماهشان
بی آفتاب روی تو همرنگ شب بود
روز سپید خلق ز چشم سیاهشان
ایشان بتیر غمزه صف عقل بشکنند
اکنون که گشت روی تو پشت سپاهشان
بالای این چه مرتبه باشد دگر که هست
خورشید و ماه جمع بزیر کلاهشان
یوسف رخند و هر که چو یعقوب مستمند
پوشیده چشم نیست درافتد بچاهشان
در دعوی هوای تو عشاق صادقند
زیرا که هست شاهد رویت گواهشان
جان باختند با تو که بر نطع دلبری
خوبان پیاده اند ورخ تست شاهشان
خال تو دیده اند و بزلف تو داده دل
آن دانه در فگند درین دامگاهشان
عشاق سوی کوی تو ره می نیافتند
روی تو شعله یی زد و بنمود راهشان
فردا که خلق را بعملها جزا دهند
حیران شوند و کس نبود عذر خواهشان
گر هست عاشقان ترا صد چو سیف جرم
ایزد بروی خوب تو بخشد گناهشان
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۴۲۴ - دلهای عاشقان تو مشتی شکسته اند
دلهای عاشقان تو مشتی شکسته اند
دایم گرفته زلف تو اندر پناهشان
چون از تنور سینه برآرند دود آه
ای آینه بپوش رخ خود زآهشان
خورشید و مه بچاه خجالت فرو شدند
از شرم چهره تو چو کردی نگاهشان
سر بر زمین نهند وبگویندبعد ازین
خوبان رعیت اند وتویی پادشاهشان
شاهان ملک حسن سپه جمع کرده اند
برقع ز رخ برافگن و بشکن سپاهشان
زنجیر گیسوی تو بدست آورد چو سیف
دیوانه گر خوهد که برآید زچاهشان
این خیل دلبران که تویی پادشاهشان
وین جمع اختران که رخ تست ماهشان
شب روز می کنند بروی چو مه ولیک
من تیره روزم از شب زلف سیاهشان
با بال چون نگارگه جلوه در بهار
طاوس رشک برده زپر کلاهشان
در پرده رو نهفته ره دل همی زنند
زآن دیده پر زخون جگر کرده راهشان
دعوی همسری تو دارند در دماغ
زین بیشتر بلند مکن پایگاهشان
دایم گرفته زلف تو اندر پناهشان
چون از تنور سینه برآرند دود آه
ای آینه بپوش رخ خود زآهشان
خورشید و مه بچاه خجالت فرو شدند
از شرم چهره تو چو کردی نگاهشان
سر بر زمین نهند وبگویندبعد ازین
خوبان رعیت اند وتویی پادشاهشان
شاهان ملک حسن سپه جمع کرده اند
برقع ز رخ برافگن و بشکن سپاهشان
زنجیر گیسوی تو بدست آورد چو سیف
دیوانه گر خوهد که برآید زچاهشان
این خیل دلبران که تویی پادشاهشان
وین جمع اختران که رخ تست ماهشان
شب روز می کنند بروی چو مه ولیک
من تیره روزم از شب زلف سیاهشان
با بال چون نگارگه جلوه در بهار
طاوس رشک برده زپر کلاهشان
در پرده رو نهفته ره دل همی زنند
زآن دیده پر زخون جگر کرده راهشان
دعوی همسری تو دارند در دماغ
زین بیشتر بلند مکن پایگاهشان
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۴۳۰ - ما فتنه بر توایم و تویی فتنه بر سخن
ما فتنه بر توایم و تویی فتنه بر سخن
دانسته ای که هست ز طوطی هنر سخن
ما را همی دهد ز میانت کمر نشان
ما را همی کند ز دهانت خبر سخن
در مصر خوبی تو نگردد شکر فراخ
تا از دهان تنگ تو ناید بدر سخن
جز وصف و ذکر تو نکنم زآنکه خوشترست
وصفت ز هر حکایت و ذکرت ز هر سخن
نشنیده ام که غیر تو از نوع آدمی
کس را بود ز پسته دهان وز شکر سخن
گر شکری از آن لب شیرین طلب کنم
شاید که رو ترش نکنی زین قدر سخن
همچون لب تو رشک نبات و شکر شود
گر بر دهان تنگ تو یابد گذر سخن
روی ترا بدیدم و بسیار گوشدم
بلبل چو دید گل نکند مختصر سخن
ای دل حدیث وصل زبان برگشا بگو
تا چندت اوفتد گره شرم در سخن
چون بوسه خواستم ز دهان تو عقل گفت
سنجیده گوی با لب او همچو زر سخن
از بهر بوسه یی چه بخیلی کنی بده
تا با لب توام بنماند دگر سخن
از لب شکر فشاندی و معلوم شد که هیچ
طوطی نگوید از تو دلاویزتر سخن
ای سیف رو سخن شو ازیرا که هیچ چیز
دستی نیافت بر لب لعلش مگر سخن
دانسته ای که هست ز طوطی هنر سخن
ما را همی دهد ز میانت کمر نشان
ما را همی کند ز دهانت خبر سخن
در مصر خوبی تو نگردد شکر فراخ
تا از دهان تنگ تو ناید بدر سخن
جز وصف و ذکر تو نکنم زآنکه خوشترست
وصفت ز هر حکایت و ذکرت ز هر سخن
نشنیده ام که غیر تو از نوع آدمی
کس را بود ز پسته دهان وز شکر سخن
گر شکری از آن لب شیرین طلب کنم
شاید که رو ترش نکنی زین قدر سخن
همچون لب تو رشک نبات و شکر شود
گر بر دهان تنگ تو یابد گذر سخن
روی ترا بدیدم و بسیار گوشدم
بلبل چو دید گل نکند مختصر سخن
ای دل حدیث وصل زبان برگشا بگو
تا چندت اوفتد گره شرم در سخن
چون بوسه خواستم ز دهان تو عقل گفت
سنجیده گوی با لب او همچو زر سخن
از بهر بوسه یی چه بخیلی کنی بده
تا با لب توام بنماند دگر سخن
از لب شکر فشاندی و معلوم شد که هیچ
طوطی نگوید از تو دلاویزتر سخن
ای سیف رو سخن شو ازیرا که هیچ چیز
دستی نیافت بر لب لعلش مگر سخن
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۴۳۶ - ای گشته طالع ازرخ تو آفتاب حسن
ای گشته طالع ازرخ تو آفتاب حسن
دایم فروغ آتش رویت زآب حسن
دیدم رخ چو آتشت ای دوست چشمه ییست
هم آب لطف در وی وهم آفتاب حسن
گاهی رخت خراج ستاند زماه وگاه
خورشید را زکات دهد از نصاب حسن
هر صبحدم رخ تو بمفتاح نور خویش
بر روی آفتاب کند فتح باب حسن
خورشید آسمان جمالی وازتو هست
طالع مه ملاحت وثاقب شهاب حسن
مه کز رخت شود شب انجم نمای را
ذره چو آفتاب بود در حساب حسن
با سایه ذره اگر هم عنان شود
باآفتاب پای نهد در رکاب حسن
با روی چون بهشت پر از نور تا ابد
مانند حور ایمنی از انقلاب حسن
بر آسمان صورتت ای ماه نیکوان
استاره ایمنست بروز ازذهاب حسن
مارا غذا برآن لب شیرین حواله کن
زیرا زلطف حاشیه دارد کتاب حسن
با دو حجاب سیف نبینی جمال دوست
تو در حجاب عشقی واو در حجاب حسن
دایم فروغ آتش رویت زآب حسن
دیدم رخ چو آتشت ای دوست چشمه ییست
هم آب لطف در وی وهم آفتاب حسن
گاهی رخت خراج ستاند زماه وگاه
خورشید را زکات دهد از نصاب حسن
هر صبحدم رخ تو بمفتاح نور خویش
بر روی آفتاب کند فتح باب حسن
خورشید آسمان جمالی وازتو هست
طالع مه ملاحت وثاقب شهاب حسن
مه کز رخت شود شب انجم نمای را
ذره چو آفتاب بود در حساب حسن
با سایه ذره اگر هم عنان شود
باآفتاب پای نهد در رکاب حسن
با روی چون بهشت پر از نور تا ابد
مانند حور ایمنی از انقلاب حسن
بر آسمان صورتت ای ماه نیکوان
استاره ایمنست بروز ازذهاب حسن
مارا غذا برآن لب شیرین حواله کن
زیرا زلطف حاشیه دارد کتاب حسن
با دو حجاب سیف نبینی جمال دوست
تو در حجاب عشقی واو در حجاب حسن
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۴۳۷ - ای ایمن آفتاب رخت از زوال حسن
ای ایمن آفتاب رخت از زوال حسن
حسن جمال روی تو گشته جمال حسن
پیش رخت که بدر تمامست در جمال
خورشید ناقص آمده با آن کمال حسن
گویی زکات خواه نصاب جمال تست
هر محتشم که هست توانگر بمال حسن
گر پرتوی ز روی تو بر عالم اوفتد
آفاق بعد از آن نکند احتمال حسن
دیدم ز پرتو رخ خورشید تاب تو
بدر تمام گشته بر آن رو هلال حسن
از حسن حال او سخنی می رود که باز
در خدمت رخ تو نکو گشت حال حسن
مرغ دل مرا پر تیر نظر بسوخت
بر روی همچو آتش تو ز اشتعال حسن
پرورده همچو بیضه مرغ آفتاب را
طاوس فر و زیب تو در زیر بال حسن
ای میوه درخت جمال این توی که نیست
زیباتر از رخ تو گلی بر نهال حسن
حسن جمال روی تو گشته جمال حسن
پیش رخت که بدر تمامست در جمال
خورشید ناقص آمده با آن کمال حسن
گویی زکات خواه نصاب جمال تست
هر محتشم که هست توانگر بمال حسن
گر پرتوی ز روی تو بر عالم اوفتد
آفاق بعد از آن نکند احتمال حسن
دیدم ز پرتو رخ خورشید تاب تو
بدر تمام گشته بر آن رو هلال حسن
از حسن حال او سخنی می رود که باز
در خدمت رخ تو نکو گشت حال حسن
مرغ دل مرا پر تیر نظر بسوخت
بر روی همچو آتش تو ز اشتعال حسن
پرورده همچو بیضه مرغ آفتاب را
طاوس فر و زیب تو در زیر بال حسن
ای میوه درخت جمال این توی که نیست
زیباتر از رخ تو گلی بر نهال حسن
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۴۷۴ - ای مهر ومه رعیت وروی تو پادشاه
ای مهر ومه رعیت وروی تو پادشاه
پشت زمین زروی تو چون آسمان زماه
جستم بسی و ره ننمودی مرا بخود
گفتم بسی وداد ندادی بداد خواه
در معرض رخ تو نیارد کشید تیغ
خورشید را گر از مه وانجم بود سپاه
از حسن تو بعشق در آویخت جان ودل
بادش بزد بآب درآمیخت خاک راه
ما عاشقان صادق آن حضرتیم وهست
هم آب چشم حجت وهم رنگ رو گواه
بریاد روز وصل تو ای دوست می کنیم
هر شب هزار ناله وهردم هزار آه
تو تاجدار حسنی ودستار بر سرت
زیبا ترست از پر طاوس بر کلاه
از نیکویی رخ تو گل سرخ میکند
بر عارض سپید تو آن خال رو سیاه
خورشید کاهل کفر ورا سجده می کنند
قبله زروی تو کند اندر نمازگاه
از لطف و حسن دایم در جمع نیکوان
هستی چو ژاله بر گل وچون لاله در گیاه
در روی ما چنان بارادت نظر کنی
کآهو سوی سگان شکاری کند نگاه
لطفی بکن زقهر خودم در پناه گیر
کز قهر تو بلطف تو دارم گریزگاه
گفتم بدوست لابه کنم وز سر حضور
خواهم قبول طاعت وآمرزش گناه
همت بنعره بانگ برآورد وگفت سیف
از دوست غیر دوست دگر حاجتی مخواه
ای ره بدوست برده چنین از رهت که برد؟
آن سرو نازنین که چه خوش می رود براه
پشت زمین زروی تو چون آسمان زماه
جستم بسی و ره ننمودی مرا بخود
گفتم بسی وداد ندادی بداد خواه
در معرض رخ تو نیارد کشید تیغ
خورشید را گر از مه وانجم بود سپاه
از حسن تو بعشق در آویخت جان ودل
بادش بزد بآب درآمیخت خاک راه
ما عاشقان صادق آن حضرتیم وهست
هم آب چشم حجت وهم رنگ رو گواه
بریاد روز وصل تو ای دوست می کنیم
هر شب هزار ناله وهردم هزار آه
تو تاجدار حسنی ودستار بر سرت
زیبا ترست از پر طاوس بر کلاه
از نیکویی رخ تو گل سرخ میکند
بر عارض سپید تو آن خال رو سیاه
خورشید کاهل کفر ورا سجده می کنند
قبله زروی تو کند اندر نمازگاه
از لطف و حسن دایم در جمع نیکوان
هستی چو ژاله بر گل وچون لاله در گیاه
در روی ما چنان بارادت نظر کنی
کآهو سوی سگان شکاری کند نگاه
لطفی بکن زقهر خودم در پناه گیر
کز قهر تو بلطف تو دارم گریزگاه
گفتم بدوست لابه کنم وز سر حضور
خواهم قبول طاعت وآمرزش گناه
همت بنعره بانگ برآورد وگفت سیف
از دوست غیر دوست دگر حاجتی مخواه
ای ره بدوست برده چنین از رهت که برد؟
آن سرو نازنین که چه خوش می رود براه
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۴۷۸ - ای لطف تو بسی مرا کار ساخته
ای لطف تو بسی مرا کار ساخته
کارم شده زفضل تو صدبار ساخته
گر پای سعی در سر کارم نهند خلق
بی دست لطف تو نشود کار ساخته
کار مرا که غیر تو دیگر کسی نساخت
کی گردد از معونت اغیار ساخته
اندر عدم چو یک نظر از جودتو بیافت
کار دو کون گشت بیکبار ساخته
آن را که از خزانه فیض تو بهره نیست
کارش نشد بدرهم ودینار ساخته
از نعمت تو آنچه من امسال می خورم
آن راوکیل رحمت تو پار ساخته
از خرمن عطای تو هر آفریده یی
چون مور دانه برده وانبار ساخته
حسن قضات بر طبق روی نیکوان
در پسته طوطیان شکر بار ساخته
هر دم چو عافیت دل رنجور عشق را
درد تو نوش داروی بیمار ساخته
ای نخل بند صنع تو در باغ و بوستان
میوه زشاخ خشک وگل از خار ساخته
ذکرت که ظلمت از دل عاقل برون برد
جان راچو چشم مطلع انوار ساخته
در محکم کلام تو هر حرف ونقطه را
علمت کتاب خانه اسرار ساخته
عراده قضای ترا گر کسی بجهد
از بهر دفع قلعه ودیوار ساخته
بیچاره درمقابل ثعبان موسوی
چون ساحر از عصاورسن مار ساخته
سیف از دل صدف صفت خود پرازگهر
صد بحر در سفینه اشعار ساخته
کارم شده زفضل تو صدبار ساخته
گر پای سعی در سر کارم نهند خلق
بی دست لطف تو نشود کار ساخته
کار مرا که غیر تو دیگر کسی نساخت
کی گردد از معونت اغیار ساخته
اندر عدم چو یک نظر از جودتو بیافت
کار دو کون گشت بیکبار ساخته
آن را که از خزانه فیض تو بهره نیست
کارش نشد بدرهم ودینار ساخته
از نعمت تو آنچه من امسال می خورم
آن راوکیل رحمت تو پار ساخته
از خرمن عطای تو هر آفریده یی
چون مور دانه برده وانبار ساخته
حسن قضات بر طبق روی نیکوان
در پسته طوطیان شکر بار ساخته
هر دم چو عافیت دل رنجور عشق را
درد تو نوش داروی بیمار ساخته
ای نخل بند صنع تو در باغ و بوستان
میوه زشاخ خشک وگل از خار ساخته
ذکرت که ظلمت از دل عاقل برون برد
جان راچو چشم مطلع انوار ساخته
در محکم کلام تو هر حرف ونقطه را
علمت کتاب خانه اسرار ساخته
عراده قضای ترا گر کسی بجهد
از بهر دفع قلعه ودیوار ساخته
بیچاره درمقابل ثعبان موسوی
چون ساحر از عصاورسن مار ساخته
سیف از دل صدف صفت خود پرازگهر
صد بحر در سفینه اشعار ساخته
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۴۹۰ - ای ازلب تو مجلس ما پر شکر شده
ای ازلب تو مجلس ما پر شکر شده
عاشق بدیدن تو زخود بی خبر شده
دریای عشق دردل ما موج می زند
تااز تو گوش ما (چو) صدف پر گهر شده
عاشق که جز تو دردل او نیست این زمان
اندر ره تو آمده کز خود بدر شده
درهر قدم اگرچه سری کرده زیر پای
سرباز پس فگنده و او پیشتر شده
چون گوش بهر طاعت تو جمله گشته سمع
چون چشم سوی تو همه اعضا نظر شده
درکوی تو که مجمع ارواح و انفس است
زآفاق در گذشته و زافلاک برشده
در مجلس تو سوختگان تو همچو شمع
زنده بتیغ گشته و کشته بسر شده
دلدادگان صورت جان پرور ترا
ازبهر کشف حال معانی صور شده
آبی کشیده شاخ زبیخ درخت خوش
قسمی ازو شکوفه وقسمی ثمر شده
تا گفته ای درآیمت ازدر بدین امید
مارا بسان چشم همه خانه درشده
مرسیف راکه دیده زغیر تو باد کور
دل کار چشم کرده بصیرت بصرشده
عاشق بدیدن تو زخود بی خبر شده
دریای عشق دردل ما موج می زند
تااز تو گوش ما (چو) صدف پر گهر شده
عاشق که جز تو دردل او نیست این زمان
اندر ره تو آمده کز خود بدر شده
درهر قدم اگرچه سری کرده زیر پای
سرباز پس فگنده و او پیشتر شده
چون گوش بهر طاعت تو جمله گشته سمع
چون چشم سوی تو همه اعضا نظر شده
درکوی تو که مجمع ارواح و انفس است
زآفاق در گذشته و زافلاک برشده
در مجلس تو سوختگان تو همچو شمع
زنده بتیغ گشته و کشته بسر شده
دلدادگان صورت جان پرور ترا
ازبهر کشف حال معانی صور شده
آبی کشیده شاخ زبیخ درخت خوش
قسمی ازو شکوفه وقسمی ثمر شده
تا گفته ای درآیمت ازدر بدین امید
مارا بسان چشم همه خانه درشده
مرسیف راکه دیده زغیر تو باد کور
دل کار چشم کرده بصیرت بصرشده
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۱۳ - ای سازگار با همه با من نساختی
ای سازگار با همه با من نساختی
با دوستدار خویش چو دشمن نساختی
تو همچو جان لطیفی و من همچو تن کثیف
ای جان ترا چه بود که با تن نساختی
ای از زبان چرب سخن گفته همچو آب
با آب شعر بنده چو روغن نساختی
بیتی نگفتم از پی سوز وصال تو
کآن را بهجر نوحه و شیون نساختی
عاشق بسی بکشتی و خونش نهان بماند
خوشه بسی درودی و خرمن نساختی
هرگز نتافتی چو مه اندر شب کسی
کش همچو روز از آن رخ روشن نساختی
ای معدن گهر نگذشتی بهیچ جای
تا خاک آن چو گوهر معدن نساختی
در هیچ بقعه یی نشدی کآن مقام را
میمون بسان وادی ایمن نساختی
این گردن و سر از پی تیغ تو داشت سیف
لیکن چو تیغ با سر و گردن نساختی
با دوستدار خویش چو دشمن نساختی
تو همچو جان لطیفی و من همچو تن کثیف
ای جان ترا چه بود که با تن نساختی
ای از زبان چرب سخن گفته همچو آب
با آب شعر بنده چو روغن نساختی
بیتی نگفتم از پی سوز وصال تو
کآن را بهجر نوحه و شیون نساختی
عاشق بسی بکشتی و خونش نهان بماند
خوشه بسی درودی و خرمن نساختی
هرگز نتافتی چو مه اندر شب کسی
کش همچو روز از آن رخ روشن نساختی
ای معدن گهر نگذشتی بهیچ جای
تا خاک آن چو گوهر معدن نساختی
در هیچ بقعه یی نشدی کآن مقام را
میمون بسان وادی ایمن نساختی
این گردن و سر از پی تیغ تو داشت سیف
لیکن چو تیغ با سر و گردن نساختی
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۱۸ - ای رفته دور از برما چون نیامدی
ای رفته دور از برما چون نیامدی
دیگر بدین جناب همایون نیامدی
عاشق مدام قربت معشوق خود خوهد
گر عاشق منی بر من چون نیامدی
نفست روا نداشت که آید بکوی ما
گاوت کشش نکرد چو گردون نیامدی
عشاق خیمه جمله بصحرای جان زدند
ای شهر بند تن تو بهامون نیامدی
غیر ترا چو دیو بلاحول را ندیم
تو چون پری ترقیه وافسون نیامدی
لیلی ملاحت از درما کسب کرده بود
زین حسن غافلی که چو مجنون نیامدی
چون بیضه مرغ تربیت ماترا بسی
بگرفت زیر بال وتو بیرون نیامدی
مانند زرترا بترازوی امتحان
بسیار بر کشیدم و افزون نیامدی
در کوی عشق اگر تو گدایی کنی منال
کاینجا تو باخزینه قارون نیامدی
گر کفش تو دریده (شود) در رهش مرنج
کاینجا تو با درفش فریدون نیامدی
جانی که هست داده اودان، ازآنکه تو
سیراب بر کناره جیحون نیامدی
من چون خجل شدم کرمش گفت سالهاست
تا تو مقیم این دری اکنون نیامدی
صباغ طبعت از خم تلبیس خویش سیف
بسیار رنگ داد و دگرگون نیامدی
ای شعر بهر نظم تو جز در صفات دوست
بسیار فکر کردم و موزون نیامدی
دیگر بدین جناب همایون نیامدی
عاشق مدام قربت معشوق خود خوهد
گر عاشق منی بر من چون نیامدی
نفست روا نداشت که آید بکوی ما
گاوت کشش نکرد چو گردون نیامدی
عشاق خیمه جمله بصحرای جان زدند
ای شهر بند تن تو بهامون نیامدی
غیر ترا چو دیو بلاحول را ندیم
تو چون پری ترقیه وافسون نیامدی
لیلی ملاحت از درما کسب کرده بود
زین حسن غافلی که چو مجنون نیامدی
چون بیضه مرغ تربیت ماترا بسی
بگرفت زیر بال وتو بیرون نیامدی
مانند زرترا بترازوی امتحان
بسیار بر کشیدم و افزون نیامدی
در کوی عشق اگر تو گدایی کنی منال
کاینجا تو باخزینه قارون نیامدی
گر کفش تو دریده (شود) در رهش مرنج
کاینجا تو با درفش فریدون نیامدی
جانی که هست داده اودان، ازآنکه تو
سیراب بر کناره جیحون نیامدی
من چون خجل شدم کرمش گفت سالهاست
تا تو مقیم این دری اکنون نیامدی
صباغ طبعت از خم تلبیس خویش سیف
بسیار رنگ داد و دگرگون نیامدی
ای شعر بهر نظم تو جز در صفات دوست
بسیار فکر کردم و موزون نیامدی
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۳۲ - جانا بیک کرشمه دل و جان همی بری
جانا بیک کرشمه دل و جان همی بری
دردم همی فزایی و درمان همی بری
روی چو ماه خویش (و) دل و جان عاشقان
دشوار می نمایی وآسان همی بری
اندر حریم سینه مردم بقصد دل
دزدیده می درآیی وپنهان همی بری
گه قصد جان بنرگس جادو همی کنی
گه گوی دل بزلف چو چوگان همی بری
چون آب و آتشند در و لعل درسخن
تو آب هردو زآن لب و دندان همی بری
خوبان پیاده اند وازیشان برین بساط
شاهی برخ تو هر ندبی زآن همی بری
با چشم وغمزه تو دلم دوش میل داشت
گفتا مرا بدیدن ایشان همی بری؟
عقلم بطعنه گفت که هرگز کس این کند؟
دیوانه رابدیدن مستان همی بری!
دل جان بتحفه پیش تو می برد سیف گفت
خرما ببصره زیره بکرمان همی بری!
دردم همی فزایی و درمان همی بری
روی چو ماه خویش (و) دل و جان عاشقان
دشوار می نمایی وآسان همی بری
اندر حریم سینه مردم بقصد دل
دزدیده می درآیی وپنهان همی بری
گه قصد جان بنرگس جادو همی کنی
گه گوی دل بزلف چو چوگان همی بری
چون آب و آتشند در و لعل درسخن
تو آب هردو زآن لب و دندان همی بری
خوبان پیاده اند وازیشان برین بساط
شاهی برخ تو هر ندبی زآن همی بری
با چشم وغمزه تو دلم دوش میل داشت
گفتا مرا بدیدن ایشان همی بری؟
عقلم بطعنه گفت که هرگز کس این کند؟
دیوانه رابدیدن مستان همی بری!
دل جان بتحفه پیش تو می برد سیف گفت
خرما ببصره زیره بکرمان همی بری!
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۴۲ - ای آنکه حسن صورت تو نیست در کسی
ای آنکه حسن صورت تو نیست در کسی
معنی صورت تو ندانست هرکسی
ای بهر روی خویش ز ما کرده آینه
نشنیده ام که آینه کرد از صور کسی
این طرفه تر که از نظرم رفته ای و باز
غیر تو می نیایدم اندر نظر کسی
کار مرا حواله بدیگر کسی مکن
کندر جهان به جز تو ندارم دگر کسی
در عالمی که خلق در آن جمله بنده اند
سلطان شد ار ترا نظر افتاد بر کسی
گرد از وجود خاکی عاشق برآورد
چون اوفتاد آتش عشق تو در کسی
شب را بدم چو روز کند روز را چو شب
از شوق (تو) گر آه کند در سحر کسی
روزی لبش بآه ندامت کنند خشک
گر بهر تو شبی نکند دیده تر کسی
خاک درت بملک دو عالم نمی دهم
چیزی بجان خرد نفروشد بزر کسی
کس بی عنایت تو بتو در نمی رسد
بی لشکر تو بر تو نیابد ظفر کسی
آن کو ز جان بکرد قدم راه تو برفت
ای راه تو بپای نبرده بسر کسی
اندر طریق عشق تو مردن سلامتست
وای ار سلیم عود کند زین سفر کسی
جویای ملک عشقت اگر چه بود فقیر
او محتشم بود نبود مختصر کسی
در رزمگاه همت رستم نبرد او
نی سام سیم چیزی و نی زال زر کسی
تا خاک و زر بسنگ سویت نکرد راست
در عشق تو نگشت چو زر نامور کسی
لفظیست شعر بنده و معنیش جمله تو
در شعر ذکر تو نکند این قدر کسی
از شعرها که گفتم و از نیکوان که دید
خوشتر حدیث تست و تویی خوبتر کسی
اندر طریق وصف تو ای تو برون ز وصف
رفتم چنانک نیست مرا بر اثر کسی
در نظم شعر چون بزبان درفشان کند
تا سینه چون صدف نکند پرگهر کسی
گوینده حدیث ترا من بدین سخن
کردم خبر که از تو ندارد خبر کسی
این نوعروس غیب که از پرده رو نمود
بنگر، بپوش عیب چو من بی هنر کسی
معنی صورت تو ندانست هرکسی
ای بهر روی خویش ز ما کرده آینه
نشنیده ام که آینه کرد از صور کسی
این طرفه تر که از نظرم رفته ای و باز
غیر تو می نیایدم اندر نظر کسی
کار مرا حواله بدیگر کسی مکن
کندر جهان به جز تو ندارم دگر کسی
در عالمی که خلق در آن جمله بنده اند
سلطان شد ار ترا نظر افتاد بر کسی
گرد از وجود خاکی عاشق برآورد
چون اوفتاد آتش عشق تو در کسی
شب را بدم چو روز کند روز را چو شب
از شوق (تو) گر آه کند در سحر کسی
روزی لبش بآه ندامت کنند خشک
گر بهر تو شبی نکند دیده تر کسی
خاک درت بملک دو عالم نمی دهم
چیزی بجان خرد نفروشد بزر کسی
کس بی عنایت تو بتو در نمی رسد
بی لشکر تو بر تو نیابد ظفر کسی
آن کو ز جان بکرد قدم راه تو برفت
ای راه تو بپای نبرده بسر کسی
اندر طریق عشق تو مردن سلامتست
وای ار سلیم عود کند زین سفر کسی
جویای ملک عشقت اگر چه بود فقیر
او محتشم بود نبود مختصر کسی
در رزمگاه همت رستم نبرد او
نی سام سیم چیزی و نی زال زر کسی
تا خاک و زر بسنگ سویت نکرد راست
در عشق تو نگشت چو زر نامور کسی
لفظیست شعر بنده و معنیش جمله تو
در شعر ذکر تو نکند این قدر کسی
از شعرها که گفتم و از نیکوان که دید
خوشتر حدیث تست و تویی خوبتر کسی
اندر طریق وصف تو ای تو برون ز وصف
رفتم چنانک نیست مرا بر اثر کسی
در نظم شعر چون بزبان درفشان کند
تا سینه چون صدف نکند پرگهر کسی
گوینده حدیث ترا من بدین سخن
کردم خبر که از تو ندارد خبر کسی
این نوعروس غیب که از پرده رو نمود
بنگر، بپوش عیب چو من بی هنر کسی
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۶۴ - دی بامداد آن صنم آفتاب روی
دی بامداد آن صنم آفتاب روی
بر من گذشت همچو مه اندر میان کوی
خورشید در کشیده رخ از شرم طلعتش
زآن سان که سایه درکشد از آفتاب روی
گفتم مگر که نیت حمام کرده ای؟
گفتا برو تو نیز بیا، با کسی مگوی
چون ساعتی برآمد رفتم درآمدم
من در درون و خلق ز بیرون بگفت و گوی
دیدم بناز تکیه زده بر کنار حوض
همچون گلی که نوشکفد بر کران جوی
می کرد آب را تن و اندام او خجل
می زد شراب را لب او سنگ بر سبوی
حمام را که هیچ نه رنگ و نه بوی بود
از روی و موی او شده گل رنگ و مشک بوی
گیسوی مشکبار گشاده ز هم چنانک
موی میانش گم شده اندر میان موی
میدان عیش خالی و من برده بهر لعب
چوگان دست سوی زنخدان همچو گوی
من لابه کردم آن دم و او ناز چون نبود
بیم رقیب و دهشت لالای تنگخوی
او دید کآب دیده من گرم می رود
مشتی گلم بداد که دست از دلت بشوی
پس گفت سیف و اله و حیران چه مانده ای
فرصت چو یافتی سخن خویشتن بگوی
در بند وصل باش چو ناجسته یافتی
این دولتی که یافت نگردد بجست و جوی
بر من گذشت همچو مه اندر میان کوی
خورشید در کشیده رخ از شرم طلعتش
زآن سان که سایه درکشد از آفتاب روی
گفتم مگر که نیت حمام کرده ای؟
گفتا برو تو نیز بیا، با کسی مگوی
چون ساعتی برآمد رفتم درآمدم
من در درون و خلق ز بیرون بگفت و گوی
دیدم بناز تکیه زده بر کنار حوض
همچون گلی که نوشکفد بر کران جوی
می کرد آب را تن و اندام او خجل
می زد شراب را لب او سنگ بر سبوی
حمام را که هیچ نه رنگ و نه بوی بود
از روی و موی او شده گل رنگ و مشک بوی
گیسوی مشکبار گشاده ز هم چنانک
موی میانش گم شده اندر میان موی
میدان عیش خالی و من برده بهر لعب
چوگان دست سوی زنخدان همچو گوی
من لابه کردم آن دم و او ناز چون نبود
بیم رقیب و دهشت لالای تنگخوی
او دید کآب دیده من گرم می رود
مشتی گلم بداد که دست از دلت بشوی
پس گفت سیف و اله و حیران چه مانده ای
فرصت چو یافتی سخن خویشتن بگوی
در بند وصل باش چو ناجسته یافتی
این دولتی که یافت نگردد بجست و جوی
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۶۵ - ای نو عروس حسن ترا آفتاب روی
ای نو عروس حسن ترا آفتاب روی
مه را ز شرم عارض تو در نقاب روی
بهر نظاره رخ چون ماه تو سزد
گر بر درت چو حلقه نهد آفتاب روی
با ماه عارضت پس ازین آفتاب را
مانند سیل تیره نماید در آب روی
ما چون ستاره ایم و تو خورشید و نور ما
از نور روی تست، ز ما بر متاب روی
زآن ساعتی که دیده ببیداریت بدید
دیگر بچشم من ننموده است خواب روی
از رویم آب رفت و ز باران اشک خود
هردم مرا چو آب شود پر حباب روی
از شرم چهره تو عرق بر گل اوفتد
هرگه که شویی از عرق چون گلاب روی
زلف تو آفتاب رخت را حجاب شد
خورشید را ز ابر بود در حجاب روی
هرگز بود که بار دگر سیف بیندت
بر روی او نهاده تو مست خراب روی
بر کف گرفته جامی زآن سان که مرد را
گلگون شود ز عکسش همچون شراب روی
مه را ز شرم عارض تو در نقاب روی
بهر نظاره رخ چون ماه تو سزد
گر بر درت چو حلقه نهد آفتاب روی
با ماه عارضت پس ازین آفتاب را
مانند سیل تیره نماید در آب روی
ما چون ستاره ایم و تو خورشید و نور ما
از نور روی تست، ز ما بر متاب روی
زآن ساعتی که دیده ببیداریت بدید
دیگر بچشم من ننموده است خواب روی
از رویم آب رفت و ز باران اشک خود
هردم مرا چو آب شود پر حباب روی
از شرم چهره تو عرق بر گل اوفتد
هرگه که شویی از عرق چون گلاب روی
زلف تو آفتاب رخت را حجاب شد
خورشید را ز ابر بود در حجاب روی
هرگز بود که بار دگر سیف بیندت
بر روی او نهاده تو مست خراب روی
بر کف گرفته جامی زآن سان که مرد را
گلگون شود ز عکسش همچون شراب روی