تعداد ۴۸۷۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۸ - گل خلعت نو داد دگر شاخ کهن را
گل خلعت نو داد دگر شاخ کهن را
بر سلطنت حسن سجل ساخت چمن را
شاخ گل خوش بو به ره باد سحرگاه
بگشود سر نافه غزالان ختن را
شد لاله به خمیازه به یاد می لعلت
از باده لبالب چو قدح دید دهن را
افراخت صراحی سر و گردن به توجه
تا خوش به کف مست دهده جام ذقن را
سر تا قدم نی به تماشا نگران شد
تا خوب دهد چنگ به مطرب برو تن را
حوران بهاری به نثار می و مطرب
در بوسه گرفتند سراپای چمن را
در عهد می و نغمه ز بس دید درستی
سنبل ز خم جعد برون کرد شکن را
گلبرگ بناگوش رخت بود مناسب
گل دست شد و بست بر او زلف رسن را
بر گوش خورد نعره احسنت «نظیری »
پرسی اگر از مرده صدساله سخن را
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۹ - جز نام صنم نقش مکن لوح جبین را
جز نام صنم نقش مکن لوح جبین را
تا چپ نکنی راست نخوانند نگین را
از شوق شهیدان حریم سر کویش
چون دانه در آغوش نگنجند زمین را
پیداست رهایی من از ضعف وجودم
ره زود به سر می رسد آواز حزین را
من دام به نخجیرگه انداخته بودم
شیر آمد و بگرفت ز من دام و کمین را
آبی به رخ از آبله گفتم برسانم
وادی به رهم ریخت تف آبله چین را
با تیغ به تسلیمم و با خصم به شفقت
با مهر بدل ساختم از عشق تو کین را
بیرون نهم از خویش اگر پای «نظیری »
یک پایه فروتر بنهم عرض برین را
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۶۹ - صافی شوم از کون که در درد صفا نیست
صافی شوم از کون که در درد صفا نیست
بر عرش زنم جوش که در خمکده جا نیست
رویم همه چون سایه، که در خدمت خورشید
صد گونه سجودست که در خدمت ما نیست
لطف نظر سوختگان تابش برقست
اینجا پر پروانه طلب بال هما نیست
چندان که در آن جعبه خدنگ است نصیبست
در همت ما جستن و در شست خطا نیست
بخرام به گلشن که پی سیر و صبوحی
پیغام گلی نیست که با باد صبا نیست
توفیق نکوکاری ما و تو عطاییست
اخلاص به دینار و مروت به بها نیست
صدگونه دوا بر سر هر شاخ گیاهیست
اما چو تو را درد ندادند دوا نیست
گر کفر و ضلالت بود ار دین و هدایت
خوش باش که کار ازلی جز به عطا نیست
با حکم قضا ساز که در دیر «نظیری »
مقبول فغان نیست نمازی که قضا نیست
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۷۹ - این نخل که از چشمه جان رسته که کشتست؟
این نخل که از چشمه جان رسته که کشتست؟
وین خط که دهد یاد ز معجز که نوشتست؟
ما فتنه ز مشاطه حسنیم نه از عشق
زنار مغان رشته خط و زلف که رشتست؟
جز از اثر دهشت ما وحشت ما نیست
با پرده بگو پرده ز رخسار که هشتست
زین لخت دل و پاره جان چاشنیی گیر
بر گریه تلخ و نمک خنده برشتست
ذوق غمم از طینت خاکی نرود هیچ
هرچند به شادی گل آدم نسرشتست
گو روی تو نظاره کن و خوی تو بنگر
گوید کس اگر آدمیی را که فرشتست
سرتاسر صحرای رخت لاله و نسرین
صد رنگ دگر گل، که ندانند که کشتست؟
گل جامه ز بر، بس سبک از نازکی انداخت
عریانی گلزار ز کوتاهی رشتست
در حیرتم از ترک و فنای تو «نظیری »
کس غیر اجل فرش امل درننوشتست
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۹۰ - معشوقه من قبله نما قبله نظر گشت
معشوقه من قبله نما قبله نظر گشت
تا گشت نظر با رخ چون آینه برگشت
غرق کرم حیله گرانم که در آن کوی
سفتم شبه دیده و هم سلک گهر گشت
زد خنده شیرین نمکی بر دل ریشم
اشکم به حلاوت شد و آهم به اثر گشت
اوراق گل اندر بغل غنچه نگنجید
تا عطر دمم هم نفس باد سحر گشت
پیداست دل آمیزیم از گونه گفتار
چون رنگ ثمر گشت بلی طعم ثمر گشت
شاید شوم انگشت نما همچو مه نو
نعلم که در آتش ز رخش بود قمر گشت
زان کلکم ازو عطر فشانست که دستم
با سنبل خوشبوش بر آن طرف کمر گشت
تا بوسه گه خیره مذاقان نکند دست
دندان زدم آن ساعد چون شاخ شکر گشت
در هر خم آن زلف کمینگاه بلایی است
با این همه زان روی نخواهم به خطر گشت
عقلی که کلید در گنجینه ام او بود
تا عشق درآمد به میان حلقه در گشت
با این دل پر عربده شرمنده عشقم
هر جا که غمی تیغ برآورد سپر گشت
هر نسخه شعری که برآورد «نظیری »
از غیرت آن نافه چین خون جگر گشت
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۹۲ - عشق است که علم دو جهان مختصر اوست
عشق است که علم دو جهان مختصر اوست
مجموعه احوال دو عالم خبر اوست
صد راهزنم در صف اندیشه نشسته
حرز دل آگاه نشین از نظر اوست
بیگانگیش بار دهد اشک ندامت
این تخم همانست که طوفان ثمر اوست
یادآوریش راه نماید به وصالش
این خانه همانست که امید در اوست
گر ناخوشت از جا ببرد جای نگهدار
کان دل که ز ناوک نهراسد سپر اوست
گر زمزمه ای ره زندت از پی آن رو
کان دل که ز جا رفت رهش بر گذر اوست
گریان ز گلستان جهان رفت «نظیری »
هر لاله که از خاک دمد چشم تر اوست
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۰۳ - هجران نمکی سودو به داغ دل ما ریخت
هجران نمکی سودو به داغ دل ما ریخت
سودای تو آتش ز دماغ دل ما ریخت
هر روغن صافی که به بیهوده فلک سوخت
غم دردی آن را به چراغ دل ما ریخت
رفتیم به سر زود درین محفل مستان
ساقی می تندی به ایاغ دلما ریخت
ما را به نشاط و طرب آسان بگذارند
غم خون جهانی به سراغ دل ما ریخت
هر نخل امیدی که نشاندیم درین باغ
برگ و برش از لاله و لاغ دل ما ریخت
کلفت ز کجا آمد و رنجش ز کجا خاست؟
بد کرد ملالی به فراغ دل ما ریخت
بر عشرت ما زود ملالست «نظیری »
تا صبح نفس زد گل باغ دل ما ریخت
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۱۱ - ذوقی به کمالست و وصالی به دوامست
ذوقی به کمالست و وصالی به دوامست
امروز به ما منزلت عشق تمامست
بر صوفی بی وجد وبالست عبادت
بر شیشه که خالی ست ز می سجده حرامست
دادیم به معشوقه و می دنیی و دین را
بدنام شدن در دو جهان غایت نامست
احیای شب ما و صبوحی حریفان
مهتاب همه روزن و صبح همه بامست
جمعی که گرفتاری ایام شناسند
چون شب پره از نور گریزند که دامست
می گریم و از گریه چو طفلم خبری نیست
در دل هوسی هست ندانم که کدامست
ساقی غم دوران مخور و رطل گران ده
شادست جهان تا می حسن تو به جامست
گویید به زاهد بچه عصمت نفروشد
بوی می دوشینه هنوزش به مشامست
رنجور و الم دیده و پیرست «نظیری »
جام سحری چون نخورد ماه صیامست
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۱۹ - ابری به نظر آمد و برقی ز میان جست
ابری به نظر آمد و برقی ز میان جست
صد فتنه به هر مرحله از خواب گران جست
انگیخت از آن ظلمت و پرتو تن و جانی
وز پرده برون آمد و در خانه جان جست
آسوده ز آفات به هم ساخته بودیم
ناگاه خطایی شد و تیری ز کمان جست
نشنید کس از کس سخن مهر و محبت
شوقی به ضمیر آمد و حرفی ز زبان جست
در مدعیان غلغله افتاد ازین رشک
منصف به میان آمد و منکر به کران جست
ربطست به او سر به سر اجزای جهان را
زین سلسله حاصل که به جایی نتوان جست
زین بیش حکایت نتوان کرد «نظیری »
افروخت ورق در کف و آتش ز بنان جست
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۴۴ - ای کعبه که گردت ننشیند به صفا هیچ
ای کعبه که گردت ننشیند به صفا هیچ
جایی که عطای تو بود کفر و خطا هیچ
نرخ نظر حسن قبول تو بلند است
ریزیم دل ار بر سر دل تا به سما هیچ
با قهر تو علت نه و با مهر بهانه
آن را که مراد تو بلا خواست دعا هیچ
گر بهره ای از خلق و سرشت تو ندارند
خاک پی روح القدس و آب بقا هیچ
عشق تو مرا از بت و زنار برآورد
آن را که تو کردی طلب اعراض و رضا هیچ
با آن که ز پی چشم عزیزان نگران بود
رفتیم و نکردیم نگاهی به قفا هیچ
کونین چه کار آیدم ار با تو نباشم
بی دولت وصل تو نعیم دو سرا هیچ
کم حوصلگی از طرف ماست وگرنه
از بحر نوالت نشود کم به عطا هیچ
از توست که این زمزمه با طبع «نظیری » است
بانگی که نباشد نکند کوه صدا هیچ
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۵۲ - دوران می حسرت همه در ساغر ما کرد
دوران می حسرت همه در ساغر ما کرد
بر هرچه نهادیم دل از دیده جدا کرد
نگشود قضا شست که آهی نکشیدیم
بر دوست ترم خورد خدنگی که خطا کرد
بازوی هنردارم و اقبال ندارم
می کوشم و کاری نتوانم به سزا کرد
فریاد برآریم از آن یار مشعبد
کو از ازل این شعبده چرخ روا کرد
خود طلعت خود دید اگر پرده برانداخت
خود فتنه خود گشت اگر فتنه به پا کرد
با آن که لبش داد منادی محبت
نی بر سر مهر آمد و نی عهد وفا کرد
ناوک فکنی بر سر هر راه نشانید
در عشق کمندم به گلو بست و رها کرد
دشمن به ارم افکند و دوست بر آتش
با این همه حد نیست که گوییم جفا کرد
چندین سخن عشق که گفتند و شنیدند
کس حق محبت نتوانست ادا کرد
برند به جای پر و بالش سر منقار
مرغی که بلند از سر این شاخ نوا کرد
خرسند به تسلیم و رضا گشت «نظیری »
مسکین نتوانست خصومت به قضا کرد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۶۸ - روز ازلم بود به نابود نهفتند
روز ازلم بود به نابود نهفتند
در ضمن زیان کاری من سود نهفتند
آن روز که می زاد مرا مادر گیتی
در هفت فلک اختر مسعود نهفتند
در مصطبه جو علم، که نور خرد ما
از شمع شب مدرسه در دود نهفتند
احوال حقیقت همه در سر مجازست
در سجده بت طاعت معبود نهفتند
می نوش که آن روز که شد توبه اجابت
ذوق اثر از نغمه داوود نهفتند
نبود عجب ار کور شود دیده حاسد
زهرش به نگاه حسدآلود نهفتند
آن آتش جان سوز که شد باغ براهیم
تاب و تف از آن در دل نمرود نهفتند
معلوم نشد شعبده چرخ «نظیری »
دیر آمده ام در نظرم زود نهفتند
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۷۱ - آن را که قبول تو خریدار نباشد
آن را که قبول تو خریدار نباشد
در بیع گه هیچ دلش بار نباشد
از قیمت یوسف نشود یک سر مو کم
هرچند خریدار به بازار نباشد
گویا تو برون می روی از سینه، وگرنه
جان دادن کس این همه دشوار نباشد
از نرگس مخمور تو بر بستر و بالین
بر پای رود فتنه و بیدار نباشد
از جادویی حسن تو در پیش جمالت
بر خاک طپد صید و گرفتار نباشد
غم یار من و بخت سراسیمه که این غم
گر از تو بود چون ز منش عار نباشد
آن شعله که افتد به خس و خار نه عشق است
هر سوخته زین نشئه خبردار نباشد
با درد تو از کس نکند یاد «نظیری »
پروانه که سوزد به گلش کار نباشد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۷۲ - دوشینه سرودی دل افگار برآورد
دوشینه سرودی دل افگار برآورد
کاهو ز حرم مرغ ز گلزار برآورد
امسال دگر اشک صلاح و دم زهدم
رنگ می پار و گل پیرار برآورد
من توبه نیاورده ام از کعبه که کافر
بت از گرو خانه خمار برآورد
تنها نه مرا راه زد از بوالعجبی عشق
بس شیخ که از خرقه و زنار برآورد
هر کو سر خار ره ما بر کف پا خورد
صد رنگ گل از گوشه دستار برآورد
بد کرد به ما هر که در خلوت ما زد
ما را ز سراپرده دیدار برآورد
چون کبک خرامنده به هر ره که گذشتی
جولان تو طاووس ز رفتار برآورد
بس حلقه که زد بر در افلاک «نظیری »
کاین صبح طرب را ز شب تار برآورد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۸۷ - امشب چمن از گریه ما تازه و تر بود
امشب چمن از گریه ما تازه و تر بود
بر هر سر خار مژه لختی ز جگر بود
می رست رگ و ریشه جان از بن ناخن
صد لاله ستان کاشته در سینه و بر بود
در زیر لبم گاه طرب زمزمه می سفت
بر دور رخش گاه هوش حلقه شمر بود
تا روز به خلوتگه مقصود، اجابت
در پیرهن ناله هم آغوش اثر بود
از کثرت آمد شدن دزد خیالی
پیرایه خوابم همه شب زیر و زبر بود
وز بهر نثار قدمی چشم ترم را
تا گوش گریبان نظر پر ز گهر بود
گفتم به دعای سحری وصل تو خواهم
بیهوش شدم بوی تو با باد سحر بود
قاصد جگرم سوخت چه پیغام و چه نامه
دل بود همان خوش که به امید خبر بود
بگذشت و گریبان نزدی چاک «نظیری »
پیش چه بلا دست دعای تو سپر بود
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۹۰ - این جا نه بهر سنگ سیه نور فروشند
این جا نه بهر سنگ سیه نور فروشند
این مایه بینش نه بهر کور فروشند
فریاد که هرکس به اسیری فتد او را
شرطست که از خویش و وطن دور فروشند
غیرت نگذارد که به چشم و دل منکر
یک ذره ز خاکستر منصور فروشند
زیبنده بود دعوی مستوری خوبان
هرچند که جولان به سر طور فروشند
سردست چنان خانقه و دیر که آتش
در وادی دوری شب دیجور فروشند
آن دردکشانی که شناسای عیارند
فردوس به یک خوشه انگور فروشند
اخراج مغل خواهم و تاراج قزلباش
کز هند برند و به نشابور فروشند
در عشق تو با قدر و بهایم که عزیز است
ویرانه که در کشور معمور فروشند
قربان شدگان تو به قصاب سر کوی
یک سینه به صد ضربت ساطور فروشند
با ریش دل و سینه ناسور «نظیری »
خوش باش که کم بنده رنجور فروشند
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۹۱ - با آنکه ز مهرش به دلم حور نگنجد
با آنکه ز مهرش به دلم حور نگنجد
در دیده او نقش من از دور نگنجد
پروانه به مهتاب کند نورفشانی
کز عیش به خلوتگه او نور نگنجد
از گریه من عشرت او تلخ مسازید
در بزمگه خوش نمکان شور نگنجد
سلطان و گدا بر در میخانه خرابند
در حلقه ما شوکت فغفور نگنجد
ما را چه محل، لیک عزیزان نپسندند
هر دل که درو ناله رنجور نگنجد
نومیدی و آنکه ز تو این تیرگی بخت
در روز سیاه و شب دیجور نگنجد
ما و روش دیر که دریای خطا شوست
در شرع غلط گونه منصور نگنجد
از صد ره ویرانه پری جلوه کنان رفت
زان روی که دیوانه به معمور نگنجد
گرمست نیی دم مزن از عشق «نظیری »
کاین ذوق و هوس در سر مخمور نگنجد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۹۶ - آخر به من آن مغ بچه هم کیش برآمد
آخر به من آن مغ بچه هم کیش برآمد
وان کافر بیگانه به من خویش برآمد
نیش سیهم گرچه نمود آن صف مژگان
نوشین نگهی از عقب نیش برآمد
چشمش ز کمان خانه ابرو به من انداخت
هر تیر که چالاکتر از کیش برآمد
اقبال دو گیتی به کلاه نمدی بود
دیهیم شه از خانه درویش برآمد
کامی که به شمشیر و سنان دیر برآید
از دیده خونین و دل ریش برآمد
بر خلق نگردید گران هر که درین بزم
پس از همه رفت و ز همه پیش برآمد
دیدیم ز سر تا قدمش حسن و شمایل
لیک از همه خوبیش وفا بیش برآمد
دادیم به جان منصب هم رازی جانان
دل نیز دوروی و غرض اندیش برآمد
سامان نشد از سعی خرد کار «نظیری »
دیوانه شد و از خود و از خویش برآمد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۹۷ - یغمای تو دستی به کم و بیش برآورد
یغمای تو دستی به کم و بیش برآورد
تاراج تو دلق از بر درویش برآورد
عشق تو شک انداخت به هفتاد و دو ملت
حقیت آیین خود از کیش برآورد
حسن تو به قید دو جهان سلسله افراشت
آوازه آزادگی خویش برآورد
از بیلک مژگان تو شد کشته جهانی
با آنکه ندیدیم کی از کیش برآورد
چون از تو رهد صید؟ که کعبین غزالت
چون پنجه شیران به غضب نیش برآورد
خط نیست که برعکس رخت سایه فکنده
از صیقل تیغ آینه ام ریش برآورد
در مصلحت کس نزنم چنگ که عشقم
از کشمکش عقل کج اندیش برآورد
عشق از خردم خوب رهانید «نظیری »
خون گرمی بیگانه ام از خویش برآورد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۹۸ - افسانه شیرین مرا گوش نکردند
افسانه شیرین مرا گوش نکردند
صد تلخ چشیدم شکری نوش نکردند
یک خرده گرفتند پس از نکته بسیار
گشتیم فراموش و فراموش نکردند
ما روزه ازین مائده بر خشک گشادیم
در کاسه ما جرعه سر جوش نکردند
معلوم شد از مستی ما حوصله ما
دادند به حکمت می و بیهوش نکردند
باید به عصا رفت چو موسی که درین راه
یک چاه نکندند که خس پوش نکردند
در حلقه شدم زان خط رخسار و قرینم
با کوکب آن صبح بناگوش نکردند
جانم به ره پردگیان سحری سوخت
سویم نگهی از ته شب پوش نکردند
خونابه به بو آمده بر جیب و کنارم
زان سنبل خوش بوم در آغوش نکردند
امروز نه رحمست که لب تشنه گذارند
آن را که لبی تر ز می دوش نکردند
فریاد ازین شوق که در جان «نظیری » است
تا مردنش از زمزمه خاموش نکردند