تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۰۸ - من کیم تا یار بی پروا به فریادم رسد؟
من کیم تا یار بی پروا به فریادم رسد؟
آه صبح و گریه شبها به فریادم رسد
دامن صحرا نبرد از چهره ام گرد ملال
می روم چون سیل تا دریا به فریادم رسد
از سواد شهر خاکسترنشین شد اخگرم
کو جنون تا دامن صحرا به فریادم رسد
کوه غم شد آب از فریاد عالمسوز من
کیست دیگر در دل شبها به فریادم رسد؟
جوش گل را گوش عاشق نغمه من مانده کرد
ناله بلبل کجا تنها به فریادم رسد
می روم از خویش بیرون پایکوبان چون سپند
تا کجا آن آتشین سیما به فریادم رسد
می توانم روز محشر شد شفیع عالمی
ناله امروز اگر فردا به فریادم رسد
در بیابانی که از گم کرده راهان است خضر
چشم آن دارم که نقش پا به فریادم رسد
تیزتر شد آتشم از نغمه خشک رباب
تن زنم تا قلقل مینا به فریادم رسد
شعله آواز، صائب برق زنگار دل است
مطربی کو تا درین سودا به فریادم رسد؟
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۰۹ - بی علایق چون شود سالک به منزل می رسد
بی علایق چون شود سالک به منزل می رسد
چون شود بی برگ نخل اینجا به حاصل می رسد
بردباری پیشه خود کن که در راه سلوک
هر که سنگین تر بود بارش به منزل می رسد
دست رد ما را به درگاه قبول حق رساند
حق پرستان را مدد دایم ز باطل می رسد
بیقرار شوق در یک جا نمی گیرد قرار
اول سیرست چون سالک به منزل می رسد
رهنوردان را سبکباری بود باد مراد
کف به اندک سعیی از دریا به ساحل می رسد
من به چندین دستگاه از دست یک دل عاجزم
چون صنوبر با تهیدستی به صددل می رسد
گرچه حاصل نیست صائب تخم آتش دیده را
دانه دلها چو می سوزد به حاصل می رسد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۱۰ - بیشتر دست سبکباران به منزل می رسد
بیشتر دست سبکباران به منزل می رسد
کف به اندک سعیی از دریا به ساحل می رسد
تا نظر بر غیر داری، دوری از درگاه حق
پی چو گم شد راهرو اینجا به منزل می رسد
بی پروبالی است در راه طریقت بال و پر
کشتی بی بادبان اینجا به ساحل می رسد
نیست از دنیا خبر از خویش بیرون رفته را
کی به این دیوانه آواز سلاسل می رسد؟
ناله من دور گرد محفل قرب است و بس
ورنه آواز جرس گاهی به محمل می رسد
شد گوارا مرگ تلخ از ناگواریهای دهر
حق پرستان را مدد دایم ز باطل می رسد
شوخی لیلی گذشته است از بیابان طلب
تا غبار هستی مجنون به محمل می رسد
غفلت ما کار بر ابلیس آسان کرده است
صیدبندان را مدد از صید غافل می رسد
خون مرغان چمن را بیغمی افسرده است
نغمه ای گاهی به گوش از مرغ بسمل می رسد
خون صید لاغر ما قابل اقبال نیست
خونبهایی هست اگر ما را، به قاتل می رسد
گر چنین آرند بر زلفش گرفتاران هجوم
رشته ای چون سبحه از زلفش به صددل می رسد
گرچه ما را طالع بزم شراب یار نیست
از برون بوی کباب ما به محفل می رسد
بر سر چاه زنخدان ماه کنعان مرا
کاروان تازه ای هر دم ز بابل می رسد
صید فربه می شود نازک خیالان را نصیب
روزی ماه نو از خورشید کامل می رسد
بیش می خواهد ز قسمت، ورنه از خوان نصیب
آنچه در کارست بی زحمت به سایل می رسد
هر که را آزادگی صائب ولی نعمت شود
چون صنوبر با تهیدستی به صد دل می رسد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۱۱ - از حریص افزون به قانع فیض احسان می رسد
از حریص افزون به قانع فیض احسان می رسد
روزی مور از شکرخند سلیمان می رسد
حاصل عالم بود از قانعان، کز کشتزار
هر چه از موران زیاد آید به دهقان می رسد
بید می گردد پس از خشکی برومند از نبات
از سر منصور دار آخر به سامان می رسد
حلقه درگاه امیدست چشم انتظار
بوی پیراهن به داد پیر کنعان می رسد
حسن را دارد سپند از چشم بدبینان نگاه
ناله بلبل به فریاد گلستان می رسد
وصل می خواهی، تلاش خاکساری کن که گرد
تا نفس را راست می سازد به دامان می رسد
تیره روزان خوب می دانند صائب قدر هم
شام زلف آخر به فریاد غریبان می رسد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۱۲ - بس که در زلف تو دلهای اسیران آب شد
بس که در زلف تو دلهای اسیران آب شد
حلقه های زلف یکسر حلقه گرداب شد
روی او در دور خط دلخوش کن احباب شد
راه خود را پاک سازد خون چو مشک ناب شد
من چه خاشاکم، که در بحر فلک ماه تمام
ز اشتیاق ماهی سیمین او قلاب شد
بر لطیفان صحبت گوهر گرانی می کند
گوش گل را شبنم روشن گهر سیماب شد
از بزرگان روی دل با خاکساران خوشنماست
بحر با آن منزلت روشنگر سیلاب شد
صبح پیری کرد خواب غفلت ما را گران
بادبان بر کشتی ما پرده های خواب شد
از توکل هر که پشت خویش بر دیوار داد
بی سخن خاک مراد خلق چون محراب شد
در همین جا سر برآورد از گریبان بهشت
هر که را زخمی از آن شمشیر فتح الباب شد
شانه از موج طراوت کشتی دریایی است
بس که در زلف تو دلهای اسیران آب شد
هیچ کس را دل به من از دوستان صائب نسوخت
گرچه عمرم صرف در دلسوزی احباب شد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۱۳ - از گرفتاری دلم فارغ زپیچ و تاب شد
از گرفتاری دلم فارغ زپیچ و تاب شد
ناله زنجیر، خوابم را صدای آب شد
کوته است از حرف خاموشان زبان اعتراض
ایمن از تیغ است هر خونی که مشک ناب شد
جهل دارد همچنان خم در خم عصیان مرا
گر به ظاهر قامت خم گشته ام محراب شد
با فقیران دست در یک کاسه کردن عیب نیست
بحر با آن منزلت همکاسه گرداب شد
چون رگ سنگ است اهل درد را بر دل گران
در میان زخمها زخمی که بی خوناب شد
شرم هیهات است خوبان را سپرداری کند
هاله نتواند حجاب پرتو مهتاب شد
گر برآرد می زخود پیمانه ما دور نیست
پنجه مرجان نگارین در میان آب شد
فکر من صائب جهان خاک را دل زنده کرد
این سفال خشک از ریحان من سیراب شد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۱۴ - دل ز پیکان در تن من بیضه فولاد شد
دل ز پیکان در تن من بیضه فولاد شد
این خراب آباد آخر آهنین بنیاد شد
غیرت عاشق ز کار سخت گردد بیشتر
بیستون سنگ فسان تیشه فرهاد شد
گرچه از خط کم شود گیرایی حسن بتان
خال او را خط مشکین خانه صیاد شد
شست طومار رعونت را به آب دیده سرو
تا به بستان جلوه گر آن قد چون شمشاد شد
بس که افشردم زغیرت بر جگر دندان خویش
آسمان سنگدل شرمنده از بیداد شد
خط آزادی است دست خالی از عین الکمال
سرو از بی حاصلیها از خزان آزاد شد
ساده لوحان از مبارکباد اگر خوشدل شوند
عید بر من نامبارک از مبارکباد شد
صائب از ادبار خواهد پایمال غم شدن
کوته اندیشی که از اقبال گردون شاد شد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۱۵ - تا تو رفتی عالم روشن به چشمم تار شد
تا تو رفتی عالم روشن به چشمم تار شد
باده بی غش به جامم شربت بیمار شد
از دهان باز بودم حلقه بیرون در
تا زبان بستم دلم گنجینه اسرار شد
رو سفیدی بود در کردار و عمر من تمام
چون قلم از دل سیاهی صرف در گفتار شد
نیست در دل خاری از منع چمن پیرا مرا
جوش گل مانع مرا از سیر این گلزار شد
چرب نرمی شد حصار عافیت ز آتش مرا
از گداز ایمن بود هر زر که دست افشار شد
از خموشی گشت روشن تا دل تاریک من
طوطی خوش حرف بر آیینه ام زنگار شد
بر جنون دوری من حلقه دیگر فزود
نقطه خالش زخط روزی که خوش پرگار شد
پیچ و تاب نامرادیها به قدر دانش است
می خورد خون بیش هر تیغی که جوهردار شد
می کشد ناصح زبان از روی سخت من به کام
خواهد این سوهان ز ناهمواریم هموار شد
در شبستان فنا صبح امیدی می شود
آنچه از انفاس، صائب صرف استغفار شد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۱۶ - بر من از روشندلی وضع جهان هموار شد
بر من از روشندلی وضع جهان هموار شد
خار در پیراهن آتش گل بی خار شد
خودبخود چون غنچه واشد عقده ها از کار من
تا درین بستانسرا دست و دلم از کار شد
دور گردان را وصال پرده داران هم خوش است
طوطی ما از ادب یکرنگ با زنگار شد
گر شود مرکز، بسوزد شهپر پرگار را
نقطه بی طالع من بس که بی پرگار شد
هر که را بیماری چشم تو بر بستر فکند
هر پرستاری که آمد بر سرش بیمار شد!
ننگ قیمت بر ندارد گوهر روشندلان
ای خوش آن گوهر که آب از گرمی بازار شد
مستی غفلت میان دیده و دل شد حجاب
پرده خوابم نقاب دولت بیدار شد
در شبستان فنا صبح امیدی می شود
هر نفس کز زندگانی صرف استغفار شد
وحشت ارباب بینش را فزاید رنگ و بو
شبنم از نزدیکی گل آتشین رفتار شد
عالم پرشور بر روشن ضمیران دوزخ است
در بهشت افتاد تا آیینه ما تار شد
شبنم گستاخ گردد حلقه بیرون در
هر کجا مژگان من خار سر دیوار شد
بیش ازین صائب نمی باشد عبادت را اثر
رفته رفته رشته تسبیح من زنار شد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۱۷ - از ملامت عاقبت مجنون بیابان گیر شد
از ملامت عاقبت مجنون بیابان گیر شد
از زبان خلق پنهان در دهان شیر شد
می فزاید هایهوی می پرستان را سرود
شورش مجنون زیاد از ناله زنجیر شد
در تماشاگاه عالم دیده حیران ما
واله یک نقش چون آیینه تصویر شد
شبنم از دامان گلها خون بلبل را نشست
کی به شستن می رود خونی که دامنگیر شد؟
دل زبی اشکی به مژگان می رساند خویش را
می مکد انگشت خود را طفل چون بی شیر شد
آبهای مرده می گردد نصیب جویبار
در گلو گردد گره اشکی که بی تأثیر شد
حلقه ماتم شد از هجران او آغوش من
دیده حسرت شود دامی که بی نخجیر شد
گفتم از خاموشی من خون رحم آید به جوش
عذر من از بی زبانی عاقبت تقصیر شد
زود در روشندلان صحبت سرایت می کند
آب با آن لطف، خونریز از دم شمشیر شد
شد ز آزادی زبان ناقصان بر من دراز
عید طفلان است چون دیوانه بی زنجیر شد
نیست از نور حقیقت هیچ چشمی بی نصیب
از که رو پنهان کند حسنی که عالمگیر شد
تشنه دیدار را سیراب کردن مشکل است
صائب از نظاره خوبان نخواهد سیر شد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۱۸ - جذبه شوق تو هر کس را گریبان گیر شد
جذبه شوق تو هر کس را گریبان گیر شد
هر سر مو بر تنش در قطع ره شمشیر شد
نوبهار زندگی را در خزان از سر گرفت
چون زلیخا هر که در عشق جوانان پیر شد
عاشق مسکین نظر بندست هر جا می رود
دیده آهو به مجنون حلقه زنجیر شد
یک دل آشفته عالم را پریشان می کند
آخر از دلگیری ما عالمی دلگیر شد
اشک چون کم شد، به مژگان زور می آرد نگاه
می مکد انگشت خود را طفل چون بی شیر شد
شهپر پرواز مرغ روح را در گل گرفت
هر که صائب در جهان آلوده تعمیر شد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۱۹ - حسن خط با حسن خلق و مردمی انباز شد
حسن خط با حسن خلق و مردمی انباز شد
رفته رفته آخر حسنش به از آغاز شد
حرفی از گیرایی مژگان او کردم رقم
نامه بر بال کبوتر چنگل شهباز شد
بلبل ما گر چنین گرم نواسنجی شود
تخم گل خواهد سپند شعله آواز شد
تا برآمد بر سپهر شاخ، گلچینش ربود
شوخی گل چون شرر آخر به یک پرواز شد
بس که حسرتهای رنگین دل به روی هم نهاد
رفته رفته سینه ام چون کلبه بزاز شد
صائب از خون جگر خوردن نیاسودم دمی
تا به روی داغ همچون لاله چشمم باز شد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۲۰ - یار ساقی گشت و مطرب هم نوا پرداز شد
یار ساقی گشت و مطرب هم نوا پرداز شد
چرخ گو ناسازشو چون صحبت ما ساز شد
از تماشای رخت اشکم سبک پرواز شد
آفت چشم است چون آیینه خوش پرداز شد
دیده هر کس به کبک خوشخرام او فتاد
سینه اش از زخم ناخن سینه شهباز شد
بر نیاید پرده شرم و حیا با حسن شوخ
نغمه رسوای جهان از پرده های ساز شد
تا برون کردم ز خاطر خار خار آشیان
از قفس بر روی من درهای رحمت باز شد
از شکستن ساز می گردد خلاص از گوشمال
ایمن از گردون شدم تا بخت من ناساز شد
نیست استاد آن که گاهی تیرش آید بر هدف
آن کماندارست پیش ما که جمع انداز شد
ناقصان را در ترقی خودنمایی لازم است
مشک چون گردید خون می بایدش غماز شد
هر که چون شبنم درین گلزار خود را جمع کرد
بی تکلف می تواند آسمان پرواز شد
همچو مغز پسته طوطی در شکر پنهان شده است
کلک شکر بار صائب تا سخن پرداز شد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۲۱ - از خط شبرنگ حسن یار عالمسوز شد
از خط شبرنگ حسن یار عالمسوز شد
در ته خاکستر این اخگر جهان افروز شد
از کمان حلقه نتوان گرچه تیر انداختن
ناوک مژگان او در دور خط دلدوز شد
بود همچشمی میان چشم او با آسمان
عاقبت آن نرگس نیلوفری فیروز شد
می دهد خاکستر پروانه سامان بال و پر
تا کدامین شمع امشب باز بزم افروز شد
سیر گل بر گوشه دستار مردم می کند
در گلستان جهان مرغی که دست آموز شد
ظلمت دی روشنی از روز عالم برده بود
از شکوفه عالم ظلمانی از نو، روز شد
پیش ازین افکار صائب اینقدر گرمی نداشت
از خیال آن عذار آتشین دلسوز شد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۲۲ - بس که دل افسرده زین دریای پرنیرنگ شد
بس که دل افسرده زین دریای پرنیرنگ شد
چون صدف هر قطره آبی که خوردم سنگ شد
تا رهم در عالم بی منتهای دل فتاد
آسمان چون حلقه فتراک بر من تنگ شد
بوریای فقر پیش مردم بالغ نظر
از شکوه بی نیازیهای من اورنگ شد
داشت چون طوطی نهان در زنگ، خودبینی مرا
چشم پوشیدم ز خود، آیینه ام بی زنگ شد
خاکیان را رحمت حق می کند پاک از گناه
سیل با دریا به اندک فرصتی یکرنگ شد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۲۳ - از خط شبرنگ حسن سرکش او رام شد
از خط شبرنگ حسن سرکش او رام شد
آن دل چون سنگ آخر بیضه اسلام شد
سایل مبرم کند شیرین لبان را تلخ گوی
از دعای من لب لعل تو خوش دشنام شد
جمع کن خاطر ز تسخیرم که بر پیکر مرا
داغها از تنگ درزی حلقه های دام شد
دلخراشی گر مرا مشهور سازد دور نیست
پاره سنگی از خراش سینه صاحب نام شد
حسن چون بی پرده گردد پخته سازد عشق را
شمع در فانوس شد، پروانه ما خام شد
طالع از لیلی ندارم، ورنه در دشت جنون
هر کجا وحشی غزالی بود با من رام شد
صاف نوشان از غم ایام تلخی می کشند
فارغ است از گرد کلفت هر که درد آشام شد
تلخکامی قسمت شیرین زبانان کم شود
از زبان چرب، شکر روزی بادام شد
نیست این افتادگی امروز در طالع مرا
دامن مادر به طفل من کنار بام شد
کوه اگر گردد، به دامن پای نتواند کشید
بر امید وعده او هر که بی آرام شد
بر حیات پوچ گویان نیست صائب اعتماد
می دهد بر باد سر مرغی که بی هنگام شد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۲۴ - تا به تسلیم و رضا قانع دل خودکام شد
تا به تسلیم و رضا قانع دل خودکام شد
موجه بیتابی من لنگر آرام شد
کعبه جویان را اگر گردید بی چشمی حجاب
دیده ما را سفیدی جامه احرام شد
برد اوج اعتبار آرام و آسایش ز من
خواب شیرین تلخ بر من زین کنار بام شد
روی سرخ خویش را کرد از تهی مغزی سیاه
چون عقیق ساده دل هر کس که صاحب نام شد
آتش آسوده می گردد ز دامن شعله ور
اشتیاق من فزون از نامه و پیغام شد
غافل ای خورشید طلعت از سیه روزان مشو
چون زخط صبح بناگوش تو خواهد شام شد
می کند وحشت سگ لیلی همان از سایه اش
گرچه هر جا بود آهویی به مجنون رام شد
شد مهیا نقل شیرین و شراب تلخ من
تا لب شکر فشان یار خوش دشنام شد
پاس وقت از تیغ خونریزست حصن عافیت
غوطه در خون می زند مرغی که بی هنگام شد
از سفر هر چند گردد پخته هر خامی که هست
نفس سرکش از دویدنهای بیجا خام شد
دشمنان خویش را خوش وقت کردن سهل نیست
کامیاب از عمر گردد هر که دشمنکام شد
بر نمی آید ز فکر صید، باز بسته چشم
می خورد در خواب خون چشمی که خون آشام شد
مشت خاکی کز سرکوی تو بر سر ریختیم
خشکی سودای ما را روغن بادام شد
علم رسمی گشت صائب مانع پرواز من
نقش بر بال و پرم از ساده لوحی دام شد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۲۵ - جان به تنگ آمد زکلفت غمگساران را چه شد؟
جان به تنگ آمد زکلفت غمگساران را چه شد؟
دل به جان آمد ز وحشت دل شکاران را چه شد؟
زاهدان سنگدل بستند اگر کشتی به خشک
همت دریا رکاب میگساران را چه شد؟
بر نمی آرند خاری همرهان از پای هم
گردل سوزن ز آهن گشت، یاران را چه شد؟
دست گلها را اگر بسته است غفلت در نگار
پنجه مشکل گشای نوبهاران را چه شد؟
عافیت در روزگار و روشنی در روز نیست
کس نمی داند که روز و روزگاران را چه شد
سردی از حد می برد باد خزان با گلستان
ناله های سینه گرم هزاران را چه شد؟
عمرها شد خاک از ته جرعه ای لب تر نکرد
همت بی اختیار باده خواران را چه شد؟
نیست گر آب مروت در نظر احباب را
گریه مستانه ابر بهاران را چه شد؟
نه زدل مانده است در عالم اثر، نه زاهل دل
یارب این آیینه و آیینه داران را چه شد؟
کاروانی را اگر دل می رود دنبال بار
خاطر آسوده چابک سواران را چه شد؟
صحبت گردنکشان کرده است دل را سیم قلب
کیمیای دلپذیر خاکساران را چه شد؟
بخت چون برگشت، بر گردند یاران سربسر
تا به کی صائب خبرپرسی که یاران را چه شد؟
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۲۶ - تا به خط از زلف کار دل فتاد آسوده شد
تا به خط از زلف کار دل فتاد آسوده شد
راهرو آسوده گردد راه چون پیموده شد
چهره خندان او تا در گلستان جلوه کرد
بلبلان را در نظر گل چهره نگشوده شد
صحبت زاهد مرا خاموش کرد از حرف عشق
طوطی من لال ازین آیینه نزدوده شد
می کند روشن سواد مردم از نقش قدم
چون قلم پایی که در راه سخن فرسوده شد
بود خار پیرهن امید سرسبزی مرا
تخم من تا سوخت در زیرزمین آسوده شد
بی نظر بستن میسر نیست زین زندان نجات
فتح بابی هر که را شد زین درنگشوده شد
می تراود شکوه خونینم از تیغ زبان
گرچه دندانم زنعمت خوارگی فرسوده شد
در گشاد کار من هر کس سری در جیب برد
عقده ای دیگر به کار مشکلم افزوده شد
شمع را در خواب خواهد دید باد صبحدم
گر چنین خاکستر پروانه خواهد توده شد
خواب منزل رهنوردان را دلیل غفلت است
خواب بر من تلخ شد تا راه من پیموده شد
خجلت لب باز کردن پیش نیسان سهل نیست
آب روی من چو گوهر در صدف پالوده شد
اشک شادی زود می سازد مرا پاک از گناه
دامن تیغش به خون من اگر آلوده شد
غیرت مردانه من بر نتابد کاهلی
کارفرما گشت هر کاری به من فرموده شد
چون مگس طی شد به دست و پا زدن اوقات من
تا به شهد زندگی بال و پرم آلوده شد
می توان از جوش خون گل یکایک را شنید
گر به ظاهر ناله های زار من نشنوده شد
شد مخطط آستان او ز خط سرنوشت
بس که پیشانی به خاک آستانش سوده شد
سر نپیچیدم ز تیغ موج تا همچون حباب
چشم من بر روی دریای بقا بگشوده شد
صائب از فیض ندامت کار من بالا گرفت
شهپر توفیقم آخر دست بر هم سوده شد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۲۷ - خط عیان شد تا بساط زلف او برچیده شد
خط عیان شد تا بساط زلف او برچیده شد
فتنه ها بیدار گردد چون علم خوابیده شد
سالها دندان خاموشی فشردم بر جگر
تا دهانم چون صدف پر گوهر سنجیده شد
در دل عشاق بیم بازگشت حشر نیست
در بهشت افتاد هر تخمی که آتش دیده شد
ریخت چون دندان، امید زندگی بی حاصل است
می رسد بازی به آخر مهره چون برچیده شد
پنجه تدبیر از کارم سری بیرون نبرد
شانه را صدچاک دل زین زلف ماتم دیده شد
از سبکسیری، بساط زندگی چون گردباد
تا نفس را راست کردم چیده و برچیده شد
سازد اسباب توجه را فزون درماندگی
چار جانب قبله گردد قبله چون پوشیده شد
فتنه دنیا شدن صائب زکوته دیدگی است
چشم می پوشد زعالم هر که صاحب دیده شد