تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۵ - هر خبر کز سرکشی گوید صبا
هر خبر کز سرکشی گوید صبا
سرو قدّت می رباید از هوا
سرو تا شد بندهٔ نخل قدت
می برآید گرد باغ آزاد پا
زد بنفشه با خطِ سبز تو لاف
زان زبانش را کشیدند از قفا
دی به دشنامی سگِ کوی توام
در چه کاری گفت گفتم در دعا
بر درِ دل دوش در می زد یکی
کیست پرسیدم غمت گفت آشنا
سایل اشک خیالی را ز روی
چند رانی نیست آخر روی ما
سرو قدّت می رباید از هوا
سرو تا شد بندهٔ نخل قدت
می برآید گرد باغ آزاد پا
زد بنفشه با خطِ سبز تو لاف
زان زبانش را کشیدند از قفا
دی به دشنامی سگِ کوی توام
در چه کاری گفت گفتم در دعا
بر درِ دل دوش در می زد یکی
کیست پرسیدم غمت گفت آشنا
سایل اشک خیالی را ز روی
چند رانی نیست آخر روی ما
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۷ - با سگت یاری مرا کارِ خود است
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۴۴ - تا به خون ریزی غمت خنجر گرفت
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۶۸ - آنکه رحمی نیست بر حال منش
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۷۷ - دل چو گشت از جام معنی جرعه نوش
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۳ - دست ساقی آتش افکنده در آب
دست ساقی آتش افکنده در آب
کاتشم بر جان زد این جام شراب
دفتر تقوی به آب می بشوی
نیست درس عشق محتاج کتاب
مستی و مستوری آتش دان و نی
می بده تا می بسوزانی حجاب
هر که سرخوش آمد از صهبای عشق
هست مستغنی ز مستی شراب
حیله و دستان او از من مپرس
بنگر از خون منش دستان خضاب
چشم خواب آلود مست رهزنت
برد از افسونگری از دیده خواب
باز کن آشفته از زلفش گره
تا نگوید کس حدیث از مشک ناب
کاتشم بر جان زد این جام شراب
دفتر تقوی به آب می بشوی
نیست درس عشق محتاج کتاب
مستی و مستوری آتش دان و نی
می بده تا می بسوزانی حجاب
هر که سرخوش آمد از صهبای عشق
هست مستغنی ز مستی شراب
حیله و دستان او از من مپرس
بنگر از خون منش دستان خضاب
چشم خواب آلود مست رهزنت
برد از افسونگری از دیده خواب
باز کن آشفته از زلفش گره
تا نگوید کس حدیث از مشک ناب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۰ - چیست آن رخساره در مشکین نقاب
چیست آن رخساره در مشکین نقاب
در دل شب می نماید آفتاب
زلف چون چوگان رستم در مصاف
تیر مژگان ناوک افراسیاب
در زنخدان چاه دارد یوسفم
بر سر چه طره اش مشکین طناب
توسن نازت بود در زیر زین
من کنم از حلقه ی چشمت رکاب
دائمت با غیر هستی مهربان
باری از من کم مکن خشم و عتاب
مهر و مه با تو چو ذره پیش مهر
سلسبیلت بالبان موج سراب
خسروان از عهد آدم تاکنون
بنده و تو خسرو مالک رقاب
بوترابی و به کویت بارها
عرش گفته لیتنی کنت تراب
چون حساب حشر با حیدر بود
غم مدار آشفته از روز حساب
در دل شب می نماید آفتاب
زلف چون چوگان رستم در مصاف
تیر مژگان ناوک افراسیاب
در زنخدان چاه دارد یوسفم
بر سر چه طره اش مشکین طناب
توسن نازت بود در زیر زین
من کنم از حلقه ی چشمت رکاب
دائمت با غیر هستی مهربان
باری از من کم مکن خشم و عتاب
مهر و مه با تو چو ذره پیش مهر
سلسبیلت بالبان موج سراب
خسروان از عهد آدم تاکنون
بنده و تو خسرو مالک رقاب
بوترابی و به کویت بارها
عرش گفته لیتنی کنت تراب
چون حساب حشر با حیدر بود
غم مدار آشفته از روز حساب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۵ - یا ندیمی هذه شیئی عجاب
یا ندیمی هذه شیئی عجاب
قد اتیت سائلان این الجواب
درمنی و نیستی در من عجب
عکس اندر آینه یا مه در آب
تا به کی ای چشمه خضری نهان
تشنگان مردند در موج سراب
جان پروانه مقیم کوی شمع
چشم حربا وقف روی آفتاب
چون توئی کی گنجد اندر چون منی
کی بگنجد هفت دریا در حباب
لیک فیضی گر نمی بیند ز بحر
کی تواند رشحه افشاند سحاب
ما حجاب راه و بی پرده است یار
شعله ای کو تا بسوزاند حجاب
از خمار زهد دارم بس صداع
ساقیا قم فاسقنی کاس الشراب
یک شبم پیرانه سر بر در برت
تا به یاد آرم زنو عهد شباب
تشنه یکجرعه زان لعل لبم
العطش ساقی زسوز التهاب
با خلوص مرتضی زآتش چه باک
پاک تر زآتش برآید زرناب
کیست این مطرب که در پرده نواخت
ارغنون و بربط و عود و رباب
بی طناب این خیمه ی نیلی به پاست
رشته ی مهر تو شد او را طناب
لاجرم ذرات عالم یک به یک
ذره اند و مهر رویت آفتاب
چون و چند آشفته در عشقش مزن
بس کن این ما و منی ما للتراب
قد اتیت سائلان این الجواب
درمنی و نیستی در من عجب
عکس اندر آینه یا مه در آب
تا به کی ای چشمه خضری نهان
تشنگان مردند در موج سراب
جان پروانه مقیم کوی شمع
چشم حربا وقف روی آفتاب
چون توئی کی گنجد اندر چون منی
کی بگنجد هفت دریا در حباب
لیک فیضی گر نمی بیند ز بحر
کی تواند رشحه افشاند سحاب
ما حجاب راه و بی پرده است یار
شعله ای کو تا بسوزاند حجاب
از خمار زهد دارم بس صداع
ساقیا قم فاسقنی کاس الشراب
یک شبم پیرانه سر بر در برت
تا به یاد آرم زنو عهد شباب
تشنه یکجرعه زان لعل لبم
العطش ساقی زسوز التهاب
با خلوص مرتضی زآتش چه باک
پاک تر زآتش برآید زرناب
کیست این مطرب که در پرده نواخت
ارغنون و بربط و عود و رباب
بی طناب این خیمه ی نیلی به پاست
رشته ی مهر تو شد او را طناب
لاجرم ذرات عالم یک به یک
ذره اند و مهر رویت آفتاب
چون و چند آشفته در عشقش مزن
بس کن این ما و منی ما للتراب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۳ - حسن آن گوهر که عمانیش نیست
حسن آن گوهر که عمانیش نیست
عشق آن دریا که پایانیش نیست
هر سری کاو خالیست از سر عشق
خانه ی باشد که بنیانش نیست
چشم عاشق گر نبارد سیل اشک
هست آن ابری که بارانیش نیست
حاجب سلطان عقلم جان بسوخت
عشق را نازم که دربانیش نیست
گرد هستی دامنت آلوده کرد
ای خوش آن رندی که دامانیش نیست
واجب آمد حلم با امکان صبر
آه از آن بیدل که امکانیش نیست
تا خم زلفش شد آشفته زدست
این سر شوریده سامانیش نیست
عشق آن دریا که پایانیش نیست
هر سری کاو خالیست از سر عشق
خانه ی باشد که بنیانش نیست
چشم عاشق گر نبارد سیل اشک
هست آن ابری که بارانیش نیست
حاجب سلطان عقلم جان بسوخت
عشق را نازم که دربانیش نیست
گرد هستی دامنت آلوده کرد
ای خوش آن رندی که دامانیش نیست
واجب آمد حلم با امکان صبر
آه از آن بیدل که امکانیش نیست
تا خم زلفش شد آشفته زدست
این سر شوریده سامانیش نیست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۰ - بی تو یک شب گر سرم بر بستر است
بی تو یک شب گر سرم بر بستر است
نوک مژگان بر دو چشمم نشتر است
بی مه روی توام تار است شب
گر روان بر چهرهام بس اختر است
عکس ما در آینه شد جلوهگر
وهم آمد در گمان کاین دلبر است
این چه ساقی بود کامد با قدح
این چه صهبا بود کاندر ساغر است
در خور ذکر تو نه این سبحه است
در خور عشق تو نه این دفتر است
هر گوهر از چار گوهر شد پدید
عشق را گوهر ز بحر دیگر است
می کشان بر لطف حق مستظهرند
شیخ شهر ار بر عمل مستظهر است
نی سواران راست مرکب شیر عقل
عشق آن مرغی که برقش شهپر است
در خم زلفت دل آشفته گفت
آه از آن زخمی که مشکش بستر است
نوک مژگان بر دو چشمم نشتر است
بی مه روی توام تار است شب
گر روان بر چهرهام بس اختر است
عکس ما در آینه شد جلوهگر
وهم آمد در گمان کاین دلبر است
این چه ساقی بود کامد با قدح
این چه صهبا بود کاندر ساغر است
در خور ذکر تو نه این سبحه است
در خور عشق تو نه این دفتر است
هر گوهر از چار گوهر شد پدید
عشق را گوهر ز بحر دیگر است
می کشان بر لطف حق مستظهرند
شیخ شهر ار بر عمل مستظهر است
نی سواران راست مرکب شیر عقل
عشق آن مرغی که برقش شهپر است
در خم زلفت دل آشفته گفت
آه از آن زخمی که مشکش بستر است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۸ - خلقت هر چیز از آب و گل است
خلقت هر چیز از آب و گل است
عشق را منشاء تقاضای دل است
نار نمرود است گلزار خلیل
موج طوفان بهر سالک ساحل است
هر کرا جز عشق باشد قبله گاه
در طریقت آن عبادت باطل است
کشتگان دیگران را خونبهاست
چشم ما فردا بدست قاتل است
بی خبر از سوختن پروانه نیست
شمع را مسکین بجان مستعجل است
برق ما را خانه زاد خرمن است
تا نگوئی کشت ما بیحاصل است
از چه از زلفت دلم دیوانه شد
گر زهر زنجیر مجنون عاقل است
هر که داغ عشق دارد برجبین
گرچه آشفته است بختش مقبل است
جان و ایمان را نباشد منزلت
هر که را در کوی جانان منزل است
نیست غافل مست جام عشق باز
هر که زین باده ننوشند غافل است
مانده ام من زنده در هجران دوست
جسم بیجان زیستن بس مشگل است
چیست دانی عشق سرکش مرتضی
کاو قضا و هم قدر را عامل است
عشق را منشاء تقاضای دل است
نار نمرود است گلزار خلیل
موج طوفان بهر سالک ساحل است
هر کرا جز عشق باشد قبله گاه
در طریقت آن عبادت باطل است
کشتگان دیگران را خونبهاست
چشم ما فردا بدست قاتل است
بی خبر از سوختن پروانه نیست
شمع را مسکین بجان مستعجل است
برق ما را خانه زاد خرمن است
تا نگوئی کشت ما بیحاصل است
از چه از زلفت دلم دیوانه شد
گر زهر زنجیر مجنون عاقل است
هر که داغ عشق دارد برجبین
گرچه آشفته است بختش مقبل است
جان و ایمان را نباشد منزلت
هر که را در کوی جانان منزل است
نیست غافل مست جام عشق باز
هر که زین باده ننوشند غافل است
مانده ام من زنده در هجران دوست
جسم بیجان زیستن بس مشگل است
چیست دانی عشق سرکش مرتضی
کاو قضا و هم قدر را عامل است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۰۰ - من بخود مشغول و یار از دست رفت
من بخود مشغول و یار از دست رفت
چون کنم یاران که کار از دست رفت
روزگارم صرف شد در انتظار
تیغ برکش روزگار از دست رفت
عقل و دین و صبر و هوشم بد دریغ
عشق آمد هر چهار از دست رفت
باز پس ناید دگر زان چین زلف
دل که ما را چند بار از دست رفت
دل ندادم تا که بودم اختیار
چون کنم چون اختیار از دست رفت
تا که با پیمانه شد عهد و قرار
عهد و پیمان و قرار از دست رفت
هست آشفته علی چون یار دل
از چه میگوئی که یار از دست رفت
چون کنم یاران که کار از دست رفت
روزگارم صرف شد در انتظار
تیغ برکش روزگار از دست رفت
عقل و دین و صبر و هوشم بد دریغ
عشق آمد هر چهار از دست رفت
باز پس ناید دگر زان چین زلف
دل که ما را چند بار از دست رفت
دل ندادم تا که بودم اختیار
چون کنم چون اختیار از دست رفت
تا که با پیمانه شد عهد و قرار
عهد و پیمان و قرار از دست رفت
هست آشفته علی چون یار دل
از چه میگوئی که یار از دست رفت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۵۴ - چون کنم با سر که سامانیم نیست
چون کنم با سر که سامانیم نیست
گو بکش دردم که درمانیم نیست
تنگ شد این عرصه هستی بما
وسعتی کو جای جولانیم نیست
واجب آمد احتمال صبر و عشق
شرط امکانست و امکانیم نیست
گفتم ایدیده چه شد بینائیت
گفت چون بینم که انسانیم نیست
عشق در کارم گره افکند است
مشگل است و کار آسانیم نیست
گفتم ایجان از چه رفتی بازگفت
چون بجا مانم که جانانیم نیست
گر بتازد اهرمن بر من چه باک
مورم و تخت سلیمانیم نیست
گر شدم کافر زسودای بتان
در گذر یار مسلمانیم نیست
گفتمش دامان تو گیرم بحشر
گفت بگذر زانکه دامانیم نیست
محرمم تا در حریم عاشقی
لاجرم جز درد حرمانیم نیست
گفتم از زلفت پریشان شد جهان
گفت همچون تو پریشانیم نیست
روز دیوان دستم ایمولی بگیر
غیر مدح تو چو دیوانیم نیست
نیست آشفته بجا جز نقش دوست
چون بغیر از عشق بنیانیم نیست
گو بکش دردم که درمانیم نیست
تنگ شد این عرصه هستی بما
وسعتی کو جای جولانیم نیست
واجب آمد احتمال صبر و عشق
شرط امکانست و امکانیم نیست
گفتم ایدیده چه شد بینائیت
گفت چون بینم که انسانیم نیست
عشق در کارم گره افکند است
مشگل است و کار آسانیم نیست
گفتم ایجان از چه رفتی بازگفت
چون بجا مانم که جانانیم نیست
گر بتازد اهرمن بر من چه باک
مورم و تخت سلیمانیم نیست
گر شدم کافر زسودای بتان
در گذر یار مسلمانیم نیست
گفتمش دامان تو گیرم بحشر
گفت بگذر زانکه دامانیم نیست
محرمم تا در حریم عاشقی
لاجرم جز درد حرمانیم نیست
گفتم از زلفت پریشان شد جهان
گفت همچون تو پریشانیم نیست
روز دیوان دستم ایمولی بگیر
غیر مدح تو چو دیوانیم نیست
نیست آشفته بجا جز نقش دوست
چون بغیر از عشق بنیانیم نیست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۰۹ - مؤذن میخانه زد بانگ صبوح
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۹۹ - تا رود جان از تن ما میرود
تا رود جان از تن ما میرود
داند این معنی بعمدا میرود
دل نگیرد بعد از این اینجا قرار
دلبرش هر جا هست آنجا میرود
خار دیبا ترسمش بر پا رود
گر که خود بر فرش دیبا میرود
فوج غمزه جابجا داده قرار
ترک یغمائی بیغما میرود
تا که گیرد فیضی از لعلش مسیح
مرده سان سویش مسیحا میرود
اشگ من هر شب بپروین عقد بست
تیر آهم بر ثریا میرود
آن پسر را بر پدر بس فخرهاست
فخر مردم گر به آبا میرود
دل زکویش میکند عزم سفر
بلبل از گلشن بغوغا میرود
بر سر زلف بتان دل بسته ای
عمرت آشفته بسودا میرود
سر بنه بر درگه شاه نجف
کار درویشانا بمولا میرود
لعل دارد از لب تو آب و رنگ
در زچشم ما بدریا میرود
داند این معنی بعمدا میرود
دل نگیرد بعد از این اینجا قرار
دلبرش هر جا هست آنجا میرود
خار دیبا ترسمش بر پا رود
گر که خود بر فرش دیبا میرود
فوج غمزه جابجا داده قرار
ترک یغمائی بیغما میرود
تا که گیرد فیضی از لعلش مسیح
مرده سان سویش مسیحا میرود
اشگ من هر شب بپروین عقد بست
تیر آهم بر ثریا میرود
آن پسر را بر پدر بس فخرهاست
فخر مردم گر به آبا میرود
دل زکویش میکند عزم سفر
بلبل از گلشن بغوغا میرود
بر سر زلف بتان دل بسته ای
عمرت آشفته بسودا میرود
سر بنه بر درگه شاه نجف
کار درویشانا بمولا میرود
لعل دارد از لب تو آب و رنگ
در زچشم ما بدریا میرود
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۱۲ - مطرب امشب راه دیگر میزند
مطرب امشب راه دیگر میزند
پرده دل را به نشتر میزند
تا که آرد صوفیان را در سماع
ساز بر قانون دیگر میزند
من مسلمان بودم ای اسلامیان
راه دین این چشم کافر میزند
داشت با مژگان تو دل عربده
پنجه با شاهین کبوتر میزند
میطپد دل در درون سینه ام
تا که یارب حلقه بر در میزند
ساقی امشب باده رنگین تو
طعنه بر تسنیم و کوثر میزند
یاد زلف کیست عود مجمرم
کز هوایش شعله مجمر میزند
هر که بنویسد حدیث اشتیاق
آتشی بر کلک و دفتر میزند
عاشق تو در صف میدان جنگ
یک تنه بر خیل لشکر میزند
پسته شیرین آن شکر دهان
خنده بر قند مکرر میزند
آتشی دل ناله نائی بود
کز نوا بر جانم اخگر میزند
از هجوم مشتری بر شکرت
چون مگس دل دست بر سر میزند
گر برآید ناله زارم زدل
آتشی بر هفت اختر میزند
در شب هجر تو در پهلو و دل
نشترم دیبای بستر میزند
ناوک مژگان آن ابرو کمان
بر دل آشفته خنجر میزند
هر که از قید دو عالم بگسلد
دست بر دامان حیدر میزند
پرده دل را به نشتر میزند
تا که آرد صوفیان را در سماع
ساز بر قانون دیگر میزند
من مسلمان بودم ای اسلامیان
راه دین این چشم کافر میزند
داشت با مژگان تو دل عربده
پنجه با شاهین کبوتر میزند
میطپد دل در درون سینه ام
تا که یارب حلقه بر در میزند
ساقی امشب باده رنگین تو
طعنه بر تسنیم و کوثر میزند
یاد زلف کیست عود مجمرم
کز هوایش شعله مجمر میزند
هر که بنویسد حدیث اشتیاق
آتشی بر کلک و دفتر میزند
عاشق تو در صف میدان جنگ
یک تنه بر خیل لشکر میزند
پسته شیرین آن شکر دهان
خنده بر قند مکرر میزند
آتشی دل ناله نائی بود
کز نوا بر جانم اخگر میزند
از هجوم مشتری بر شکرت
چون مگس دل دست بر سر میزند
گر برآید ناله زارم زدل
آتشی بر هفت اختر میزند
در شب هجر تو در پهلو و دل
نشترم دیبای بستر میزند
ناوک مژگان آن ابرو کمان
بر دل آشفته خنجر میزند
هر که از قید دو عالم بگسلد
دست بر دامان حیدر میزند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۲۸ - خیمه را لیلی چو بالا میکند
خیمه را لیلی چو بالا میکند
از چه مجنون رو بصحرا میکند
سرو مایل از دو جانب او بغیر
تا چرا او میل از ما میکند
مانی اندر نقش روی دلکشت
صحف انگلیون تماشا میکند
آنکه خار کعبه را دارد بپا
تا چرا وصفی زدیبا میکند
هر کجا آن ترک یغما بگذرد
گر بود کعبه که یغما میکند
دل بپوشاند مرا اسرار عشق
مردم چشم آشکارا میکند
گر کند آباد غیرم گو مکن
ور خرابی زوست هل تا میکند
زشتی از ما بود ورنه نقشها
نقش بند صنع زیبا میکند
گفتی آشفته بزلف من چه کرد
آنچه با زنار ترسا میکند
هر که دل بر آتش سودا نهاد
آخرش دیوانه سودا میکند
هست هر کس را تمنائی بدهر
وصل او عاشق تمنا میکند
لاجرم درویش اگر چه مجرم است
خویش را بسته بمولا میکند
تا که مجنون در حی آمد خویش را
از سگان کوی لیلا میکند
از چه مجنون رو بصحرا میکند
سرو مایل از دو جانب او بغیر
تا چرا او میل از ما میکند
مانی اندر نقش روی دلکشت
صحف انگلیون تماشا میکند
آنکه خار کعبه را دارد بپا
تا چرا وصفی زدیبا میکند
هر کجا آن ترک یغما بگذرد
گر بود کعبه که یغما میکند
دل بپوشاند مرا اسرار عشق
مردم چشم آشکارا میکند
گر کند آباد غیرم گو مکن
ور خرابی زوست هل تا میکند
زشتی از ما بود ورنه نقشها
نقش بند صنع زیبا میکند
گفتی آشفته بزلف من چه کرد
آنچه با زنار ترسا میکند
هر که دل بر آتش سودا نهاد
آخرش دیوانه سودا میکند
هست هر کس را تمنائی بدهر
وصل او عاشق تمنا میکند
لاجرم درویش اگر چه مجرم است
خویش را بسته بمولا میکند
تا که مجنون در حی آمد خویش را
از سگان کوی لیلا میکند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۳۴ - دل که چندی از علایق رسته بود
دل که چندی از علایق رسته بود
دوش دیدم در کمندی بسته بود
مردم دیده که کرد افشای راز
دیدمش چون دل بخون بنشسته بود
دل که زخمش روی بر بهبود داشت
شکر کز تیر نگاهی خسته بود
زآه من افلاکیان اندر فغان
من گمان کردم که آه آهسته بود
حاجیان را کعبه چون میداد دست
خار راه بادیه گل دسته بود
بر در آن خیمه چون میخم که زلف
بر گلوی جان طنابی بسته بود
گفتمش مشکن دلم ای ترک مست
گفت این دل در ازل بشکسته بود
گفتی آشفته چه شد او را بجوی
کو بزلفم عهد الفت بسته بود
دیدمش در دام ترکی رام دوش
صید وحشی کز کمندت رسته بود
دیدمش فارغ رقید این و آن
زآنکه با حب علی پیوسته بود
دوش دیدم در کمندی بسته بود
مردم دیده که کرد افشای راز
دیدمش چون دل بخون بنشسته بود
دل که زخمش روی بر بهبود داشت
شکر کز تیر نگاهی خسته بود
زآه من افلاکیان اندر فغان
من گمان کردم که آه آهسته بود
حاجیان را کعبه چون میداد دست
خار راه بادیه گل دسته بود
بر در آن خیمه چون میخم که زلف
بر گلوی جان طنابی بسته بود
گفتمش مشکن دلم ای ترک مست
گفت این دل در ازل بشکسته بود
گفتی آشفته چه شد او را بجوی
کو بزلفم عهد الفت بسته بود
دیدمش در دام ترکی رام دوش
صید وحشی کز کمندت رسته بود
دیدمش فارغ رقید این و آن
زآنکه با حب علی پیوسته بود
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۳۸ - آتشی میلی ببالا میکند
آتشی میلی ببالا میکند
یا که برقی رو بصحرا میکند
یا نشست آن آتشین چهره بزن
یا بتم عزم تماشا میکند
نه ببستان سر دایم مایل اتس
سرو تو کی میل با ما می کند
آنکه را با خار عشقت بستر است
تکیه کی بر فرش دیبا میکند
شهر یغما گر بترکان شد شهیر
ترک تو صد شهر یغما میکند
بایدش در انجمن چونشمع سوخت
هر که سری آشکارا میکند
عشق بر عقلم بچستی چیره شد
هر چه خواهد گو بهل تا میکند
ناتمامی از قبول قابل است
ورنه فاعل نقش زیبا میکند
زر شود مس از قبول کیمیا
تا چه با ما مهر مولا میکند
گرچه آشفته است اهل جنت است
هر که بر حیدر تولا میکند
شیعیانت را تولا تام نیست
گرنه زاعدایت تبرا میکند
یا که برقی رو بصحرا میکند
یا نشست آن آتشین چهره بزن
یا بتم عزم تماشا میکند
نه ببستان سر دایم مایل اتس
سرو تو کی میل با ما می کند
آنکه را با خار عشقت بستر است
تکیه کی بر فرش دیبا میکند
شهر یغما گر بترکان شد شهیر
ترک تو صد شهر یغما میکند
بایدش در انجمن چونشمع سوخت
هر که سری آشکارا میکند
عشق بر عقلم بچستی چیره شد
هر چه خواهد گو بهل تا میکند
ناتمامی از قبول قابل است
ورنه فاعل نقش زیبا میکند
زر شود مس از قبول کیمیا
تا چه با ما مهر مولا میکند
گرچه آشفته است اهل جنت است
هر که بر حیدر تولا میکند
شیعیانت را تولا تام نیست
گرنه زاعدایت تبرا میکند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۴۲ - خضر گر خوش زندگانی میکند
خضر گر خوش زندگانی میکند
زندگانی جاودانی میکند
گر ببیند ساعد و تیغ تو را
کی بکشتن سرگرانی میکند
غمزه تو در نگاهش مضمر است
دلبری کاو دلستانی میکند
از دل سنگین تو دارد نشان
گر بتی نامهربانی میکند
روز و شب با کودکان هم بازیم
پیر چل ساله جوانی میکند
مصحف عشق است باغ چهره ات
خط سبزت ترجمانی میکند
گر غباری خیزدت از آستان
بر ثریا آسمانی میکند
پیش قدر تو قضا و هم قدر
لابه ای از ناتوانی میکند
زندگانی جاودانی میکند
گر ببیند ساعد و تیغ تو را
کی بکشتن سرگرانی میکند
غمزه تو در نگاهش مضمر است
دلبری کاو دلستانی میکند
از دل سنگین تو دارد نشان
گر بتی نامهربانی میکند
روز و شب با کودکان هم بازیم
پیر چل ساله جوانی میکند
مصحف عشق است باغ چهره ات
خط سبزت ترجمانی میکند
گر غباری خیزدت از آستان
بر ثریا آسمانی میکند
پیش قدر تو قضا و هم قدر
لابه ای از ناتوانی میکند