تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۸ - مرا دلی ست ز تیمار بی دلی در وا
مرا دلی ست ز تیمار بی دلی در وا
معلق است به مویی چو ذره ای ز هوا
چو ذره مضطربم در هوای خورشیدی
که زیر سایة زلفش خرد کند مأوا
هلاک می شوم از دست و پای مال فراق
دریغ اگر بتوانست گفتمی سر وا
به لب نمونة آیات انگبین و شراب
به رخ خلاصة اولاد آدم و حوا
از آن نیافت سکندر که بود روزی ما
لبی که درد سکندر جز آن نداشت دوا
خراب کردة چشمانت ای نگارینم
که می کشند و به سر می برند با دو گوا
گرت به خواب بدیدی شبی عظیم و الروم
ز شمع روی تو پروانه وار ناپروا
سپاه شب نکشد از عدم دگر به وجود
به دست حسن تو گر برکشد زمانه لوا
ز حال من نظر لطف خویش باز مگیر
که بی تو از سر و کارم برفت نور و نوا
مریز خون نزاری چو در جوار توام
که نیست در حرم کعبه قتل صید روا
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۶۰ - گذشت بر سرم از دست دل قیامت ها
گذشت بر سرم از دست دل قیامت ها
کشیدم از کس و ناکس بسی ملامت ها
علم شدم به علامات عشق در عالم
بلی به روز قیامت بود علامت ها
غلام عشقم و الحمدلله از سر صدق
بر آستان وفا کرده ام اقامت ها
محبت است و ارادت نه جبر و نه تکلیف
ز دل به رغبت خاطر کشم غرامت ها
مرا به زهد و صلاح و وَرَع مکن دعوت
بلای عشق به است از چنین سلامت ها
همین نه بس که نبایست خوردنم باری
ز عمر رفته چو افسردگان ندامت ها
نزاریا ز زمان گذشته بیش ملاف
بر اولیا نتوان بست از این کرامت ها
به صور عشق فرو دم دمی چو زنده دلان
که در زمانه برانگیختی قیامت ها
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۸۱ - مکن ملامتم ای شیخ اگر چه نیست ادب
مکن ملامتم ای شیخ اگر چه نیست ادب
صلاح و زهد و ورع لطف کن ز من مطلب
حلال خواره چو من نیست دیگری در عصر
به روی دوست از آن می خورم شراب عنب
عجب نباشد اگر بر من اعتراض کنند
که عاقلان جهان منکر من اند اغلب
حریف پای خم و یار دست جام می ام
مرا به سر نشود از نشاط و عیش و طرب
زمین به پای فرو کردم و زمانه به دست
شبی به کام نبردم به روز و روز به شب
مگر شبی که دل آرام داشتم در بر
مگر دمی که لب جام داشتم بر لب
اگر چه از می وصل و شراب هجر و خمار
به واجب از همه اسباب می شوند سبب
ولیکن ار نرود بر مراد ما کاری
ز آفرینش اضداد نیست هیچ عجب
حسود عیب کند بر من و عجب نبود
مریض محترق ار یاوه گوید اندر شب
بسوخت جان نزاری کرشمه ی ترکی
کز آفتاب عجم دست برد و ماه عرب
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۸۲ - مرا چو وصل تو تشریف بار داد امشب
مرا چو وصل تو تشریف بار داد امشب
بیار باده و گوهر هرچه باد امشب
کمند زلف تو وجام باده هر دو به کف
رقیب را چه بماند به دست ، باد امشب
مگر زمانه ببخشود بر من مسکین
که هم به وصل تو داد دلم بداد امشب
صبا کجاست که یعقوب صبح را گوید
که آفتاب چو یوسف به چه فتاد امشب
جهان ز مادر فطرت در آفرینش خاص
جز از برای تمنای من نزاد امشب
اگر نه روز معادست و من بهشتی چیست
که آسمان در فردوس برگشاد امشب
چو هیچ حاصلت از نقد دیّ و فردا نیست
نزاریا بستان از زمانه داد امشب
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۸۴ - چو عشق پرده بر افکند و عقل شد محبوب
چو عشق پرده بر افکند و عقل شد محبوب
چه باک که از آن به دیوانگی شدم منسوب
به عشق پرتو خورشید عشق می جویم
وگرنه عقل چه بیند به دیده ی معیوب
قدم چو باز نگیرم همه به دست آرم
علی الخصوص چنین طالب و چنان مطلوب
به صدق دشمن جانیم و در نمی گنجد
محبت دگری با محبت محبوب
هزار سلسله بر هم شکسته ام آخر
که راست طاقت چندین شکایت از رخ خوب
فراق لیلی و بی صبری من مجنون
نسیم یوسف و خرسندی دل یعقوب
نزاریی که به دیوانگی سمر باشد
از او محال بود صابری هم از ایوب
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۸۵ - قیامت است سفر کردن از دیار حبیب
قیامت است سفر کردن از دیار حبیب
مرا همیشه قضا را قیامت است نصیب
به ناز خفته چه داند که دردمند فراق
به شب چه می گذراند علی الخصوص غریب
به قهر می روم و نیست آن مجال که باز
به شهر دوست قدم در نهم ز دست رقیب
پدر به صبر نمودن مبالغت می کرد
که ای پسر بس از این روزگار بی ترتیب
جواب گفتم از این ماجرا بس ای بابا
که درد ما نپذیرد دوا به جهد طبیب
مدار توبه توقع ز من که در مسجد
سماع چنگ تامّل کنم نه وعظ خطیب
به مکتب از چه فرستادی ام نکو ناید
گرفت ناخن چنگی به ضرب چوب ادیب
هنوز بوی محبت زخاکم آید اگر
جدا شود به لحد بند بندم از ترکیب
به اختیار نزاری سفر نکرد آری
ستم غریب نباشد ز روزگار غریب
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۹۴ - گرم زمانه دهد از بلای عشق نجات
گرم زمانه دهد از بلای عشق نجات
در فضول نکوبم دگر به هیچ اوقات
ولی نجاتِ من از عشق کی شود ممکن
گر آسمان چو زمین باز استد از حرکات
مرا نجات بود گر دهد ضلالت نور
مرا خلاص بود گر شود سراب فرات
بگردم از قدم او قطب را بود حرکت
بایستم ز فا گر کند زمانه ثبات
کنم سجود بتی را که مرده زنده کند
دگر به هرچه ارادت کنم کم است ازلات
بهشتیی به کف آرم به از هزار بهشت
چو مونسیم نباشد چه می کنم ز حیات
خوش است بر لبِ شیرین و پر نمک سبزه
بلی به گرد نمک ساز نا درست نبات
بلای جانِ منا آفت دلا ز تو ام
به حالتی که در آن باب عاجزم ز صفات
هوایِ عشقِ تو چون اوفتاد در سرِ من
نزولِ شاه به ویرانه ی گدا هیهات
برابرِ نظرم ایستاده ای به خیال
به هر طرف که به عمدا نظر کنم ز جهات
کنون که قدرت بخشایش است رحمت کن
هزار یاد نزاری چه سود بعدِ وفات
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۲ - مبصّری که تواند خس از گهر بشناخت
مبصّری که تواند خس از گهر بشناخت
به عشق عشق و خرد را ز یک دگر بشناخت
سفر به عشق توان کرد مرد عاشق را
خرد به کار نیاید چو این‌قدر بشناخت
دلیل عاشق عشق است و عقل پندارد
که او طریق صواب از ره خطر بشناخت
تو را به عشق تو بشناختم به عشق، آری
گمان مبر که مگر عقل مختصر بشناخت
ولی به دیدهٔ جان دیده بودمت اول
چو باز دیدمت اینجا دل آن نظر بشناخت
دلی که با همه عالم برابرت نکند
به هجر قیمت وصل تو بیشتر بشناخت
کسی که طعم کبست و مذاق مَقَل چشید
حلاوت عسل و لذّت شکر بشناخت
نزاریی که نداند شناخت پا از سر
به روزِ عقل چو دیوانه شد مگر بشناخت
نه همچنان سخن ناشناخت می‌گوید
کجا ز هوش درآمد که پا ز سر بشناخت
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۳ - چه باشد ار دهدم روزگار چندان بخت
چه باشد ار دهدم روزگار چندان بخت
که روی دوست ببینم، دریغ کو آن بخت
گذشت عمر و برون نامد از وبال اختر
فرو شدیم به درد و نکرد درمان بخت
به سوز ناله و فریاد من نشد بیدار
دمی ز خواب تغافل زهی تن آسان بخت
نه بخت آن‌که کند توبه از فضولی دل
نه روی آن‌که شود بعد از این به سامان بخت
چگونه جمع بود خاطرم که می‌بینم
چو زلف دوست سر آسیمه و پریشان بخت
چنان نزار شدم در فراق دوست که عقل
دو چشم خیره بماند از من گریزان بخت
ستیزه می‌کند و می‌رود به طنّازی
ز دور بر من عاجز به خیره خندان بخت
ز بخت چند کنم استعانت اندر عشق
هنوز باش کزین ورطه چون برد جان بخت
نزاریا چو چنین شد صلاح دانی چیست؟
که امتحان نکنی عهد سست‌ پیمان بخت
ز خویشتن به در آی و به خویشتن بگذار
زمانه را و ازین بیشتر مرنجان بخت
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۴ - که دیده‌ای که چو من در فراق یار بسوخت
که دیده‌ای که چو من در فراق یار بسوخت
بسوخت آتش هجران مرا و زار بسوخت
مرا ببین و ز من اعتبار کن یارا
اگر کسی نشنیدی کز انتظار بسوخت
غم تو صاعقه‌ای در میان جانم زد
که ترّ و خشک وجودم به اعتبار بسوخت
سرشک دیده چنان می‌رود ز سوز جگر
که قطره‌ قطره چون ژاله در کنار بسوخت
نفس‌نفس که درآمد ز حلق پر دودم
ز تاب آتش آهم شراروار بسوخت
چنان دماغ دلم از تف سموم خیال
بسوختند که هم خواب و هم قرار بسوخت
بسوزد آتش دوزخ وجود عاصی را
چنان‌که جان نزاری ز هجر یار بسوخت
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۱۰ - هزار جان گرامی فدای خاک درت
هزار جان گرامی فدای خاک درت
هزار یاد لبان دهان چون شکرت
ندانمت که کجا از کجا شریف تر است
موافق دلم آمد زپای تا به سرت
چه آفتابی کز هر طرف که برگذری
همی رود دل خلقی چو سایه بر اثرت
که شیر داد به شفقت فرشته یا حورت
که پرورید به مهر آفتاب یا قمرت
در آرزوی دمی ام که بینمت چه کنم
چو ره نمی دهدم بخت بی وفا به برت
بسوختیم و همین غصه می‌کشد مارا
که می رویم و نباشد ز حال ما خبرت
هنوز با همه درد دل از تو خشنودیم
اگر به جانب ما ملتفت بود نظرت
هزار شکر بگویم چه جای بیداری‌ست
اگر به خواب ببینم زمانکی دگرت
مگر شبی آخر به روز دانم برد
به غربت ار بنمیرم بر آستان درت
ز کوی دوست برفتی نزاریا آری
برو ببین که چه آید به روی از این سفرت
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۱۱ - دلم چو زلف پریشان دوست پر تاب است
دلم چو زلف پریشان دوست پر تاب است
ز سوزناکی چو ماهیی که بر تابه‌ست
از آن زمان که بدیدم پر آب چشمانش
کنار من ز سرشک دو دیده غرقاب است
گزاف نیست ز سیلاب دیده گر گویم
به جنت بحر کنارم محیط پایاب است
چو پیش چشم بر استد خیال ابروی دوست
گمان برم که مرا روی در دو محراب است
محققان نپسندند بر دو قبله نماز
دو سکه بر درمی کار مرد قلّاب است
تهی شده ست دماغم ز فرط بیداری
ولی چه سود که بختم همیشه در خواب است
دگر کسان ز رقیبان دوست بگریزند
پناه جان نزاری جواز بوّاب است
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۱۲ - کنار من ز سرشک دو دیده غرقاب است
کنار من ز سرشک دو دیده غرقاب است
که از دو دیده سرشکم روان چو سیماب است
وداع کردم و پوشیده نیست بر عشّاق
که رستخیز قیامت وداع احباب است
انیس شیفته هم صحبت است در غم دوست
مرا بتر که عذاب از وجود اصحاب است
مگر مصاحب هم رنگ خویشتن باشم
چراغ خلوت من شمع دان مهتاب است
نمی خورم می و وقتی علی الضروره اگر
خورم کدام می آخر چه می که خوناب است
شب دراز و دماغ از خیال در تشویش
به خواب نیز نمی‌بینمش که را خواب است
رقیب معتکف حضرت است گو می باش
که مار بر در فردوس نیز بواب است
مجال نیست توقف مرا به فرصت و او
ز تاب مهر من از من همیشه در تاب است
نماز من نبود جز به روی دوست روا
نه قبله راست از آن سو بود که محراب است
مقلدان همه در اعتراض و غافل از آن
که من کجا ام و در حلق من چه قلاب است
نزاریا طمع از یار معتقد بگسل
شنیده ای که وفا در زمانه نایاب است
بساز با خود و گر مدعی زند دم صدق
غلط مشو که چو صبح نخست کذاب است
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۱۷ - مرا شدن به تماشای یار مصلحت است
مرا شدن به تماشای یار مصلحت است
ز هر مصالحم این اختیار مصلحت است
عقوبتم مکن ای یار مهربان به گناه
که یار اگر بکشد حیف یار مصلحت است
به باغ رفتن و می خوردن وطرب کردن
به موسم گل و فصل بهار مصلحت است
ز روی خوب چرا منع می کنند مرا
که احتراز ز پرهیزگار مصلحت است
گناه نیست به فتوی عشق اگر خوبان
رضا دهند به بوس و کنار مصلحت است
خوشا شبی که دلم میدهی و می گویی
بیار باده که دفع خمار مصلحت است
کنار و بوسه و لمس و نظر به مذهب عشق
اگر غرض نبود هر چهار مصلحت است
به زینهار تو باز آمدم که مجرم را
چو توبه باز کند زینهار مصلحت است
به یک نظر سخنی بر نمی توانم گفت
بیا که با تو به خلوت هزار مصلحت است
اگر به خون منت رغبت است و می دانی
که بر دلت ننشیند غبار مصلحت است
نزاریا شب قدرست قدرشب دریاب
که داد بستدن از روزگار مصلحت است
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۲۶ - همین که از برم آن سروِ سیم بر برخاست
همین که از برم آن سروِ سیم بر برخاست
هزار نالهء دلسوزم از جگر برخاست
درآمد از درم اقبال چون بَرم بنشست
برآمد از سرم آتش چو از نظر برخاست
نه آتشیست که ساکن شود به آبِ سرم
که هر نفس که زدم شعله بیشتر برخاست
اگر به خانه نشستست وگر برون آمد
نهان و پیدا زو فتنهء دگر برخاست
عتاب گرم شد و جنگ سخت اگر بنشست
قیامت آمد و طوفان برفت اگر برخاست
برآرم از گهرِ چشم هر سحر طوفان
که دید طوفان کز کثرتِ گهر برخاست
به هرزه با کمرش در میان نهادم جان
چو کوه کن که هلاکش هم از کمر برخاست
همه خلافِ مرادست اقتضایِ قضا
زمانه از سر پیمانِ ما مگر برخاست
به پای مردیِ عقلم امیدها بودی
همین که عشق در آمد ز در به سر برخاست
نفس نفس که بر آمد ز روزنِ حلقم
ز دودِ آتشِ دل در هوا شرر برخاست
خنک وجودِ نزاری که در میانِ بلا
نشست ایمن و از معرضِ خطر برخاست
چه التفات کند بعد از این ز وصل و فراق
کنون که این حُجباتش ز رهگذر برخاست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۳۳ - به عهد حسن تو بس فتنه کز جهان برخاست
به عهد حسن تو بس فتنه کز جهان برخاست
مرا هوای تو ای ماه مهربان برخاست
مگر میان تو گفتم درآورم به کنار
نشد کنار و بسی فتنه از میان برخاست
خلیل وار توانم نشست بر آتش
ولیکن از سر کویت نمی توان برخاست
به جویبار چمن بر گذشت قامت تو
ز عکس سایه ی او سرو بوستان برخاست
صبا ز جیب عرق چین تو دمی در داد
دل من از سر جان آستین فشان برخاست
نسیم زلف تو تا در دماغ من بنشست
خیال خال تو تا پیش من عیان برخاست
ز شش جهات وجودم زمان زمان دم دم
هزار فتنه ز تاثیر این و آن برخاست
خیال روی تو در چشم عارفان بنشست
ز کنج صومعه فریاد الامان برخاست
ز در درآی و دمی در کنار من بنشین
که بی تو از همه اعضای من فغان برخاست
به گریه گرچه درآیم ز غایت رقت
ز چشم من مژه ها چون سر سنان برخاست
فسردگان خبر از سوز ما نمی دارند
میان ما و مُشَنّع خلاف از آن برخاست
به هر کجا که نزاری به سوز دل بنشست
فغان ز سدره نشینان آسمان برخاست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۳۴ - همین که از برم آن سرو سیم تن برخاست
همین که از برم آن سرو سیم تن برخاست
سحاب دیده خون ریز موج زن برخاست
چنان ز قلزم چشمم روانه شد طوفان
که موج تا به میان از کنار من برخاست
به هر مقام که شد از خروج خلق نفور
نفیر روز قیامت ز تن به تن برخاست
غلط شدم که نقاب از جمال خود برداشت
خروش روز قیامت ز انجمن برخاست
صبا ز جیب عرق چین او چو برخیزد
چنان دمد که نسیمی که از چمن برخاست
ز غنچه تا ورق نازکش برون آمد
هزار خار ز اطراف نسترن برخاست
خیال رویش از آنگه که در نظر بنشست
ندیده ام نفسی خوش که از بدن برخاست
من و محبت و آلایش بدن هیهات
چنبن محال ز افعال اهرمن برخاست
مگر منازعتی شد میان دیده و دل
به کار هر دو نزاری ممتحن برخاست
جمال شاهد جانان به داوری بنشست
میان دیده و دل این همه سخن برخاست
کمند زلف نمود از حجاب و گفت چنین
هزار فتنه ازین زلف پر شکن برخاست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۳۵ - همین که از برم آن سرو نازنین برخاست
همین که از برم آن سرو نازنین برخاست
ز اندرون دلم آه آتشین برخاست
ز هر کجا که به جای دگر به طالع سعد
نزول کرد قیامت از آن زمین برخاست
نمود از طرف برقع آفتاب جمال
ز عاشقان جهان الغیاث ازین برخاست
به راستی که اگر چه نشسته در جان است
به قامت از چمن باغ دل چنین برخاست
به رغم اگر چه رقیبش نشسته هم پهلوست
ولی چه چاره که از خار انگبین برخاست
چه قادرست به تاراج جان و غارت دل
به ترک تاز چو یاغی که از کمین برخاست
هزار دل به در افتد چو زلف بفشاند
ز نیفه ها که از آن نافه های چین برخاست
به هر لطیفه که پیوست در محاسن او
ز بام سدره به تحسینم آفرین برخاست
زمانه در پی آزار من چنان که هلیل
به کینه در طلب هرمز حزین برخاست
نزاریا مخور اندیشه کاین همه شر و شور
به روزگار تو از رای خرده بین برخاست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۷۰ - به قامت تو که تشویش سرو بستان است
به قامت تو که تشویش سرو بستان است
به طلعت تو که تشویر ماه تابان است
به ابروی تو که جفت است و در جهان طاق است
به گیسوی تو که دلگیر تر ز قطران است
به سینه ی تو که از رشک اش آب گردد سیم
به غمزه تو که در سینه، جفت پیکان است
به عارض تو که از غایت لطافت او
عرق نشسته ز خجلت بر آب حیوان است
به ساعد تو که سر پنجة نگارینش
خضاب کرده به خون بسی مسلمان است
بدان دو نرگس جادو که در ممالک حسن
هزار فتنه و آشوب از آن دو فتّان است
به حلقه حلقة زلف از فراز خورشیدت
که طرّه هاش چو دور قمر پریشان است
به روشنایی خورشید عالم آرایت
که همچو ذرّه در او چشم عقل حیران است
به رایحات عرق چین نازکت که درو
خواص پیرهن و چشم پیر کنعان است
که بی تو شخص نزاری چنان نزار شده است
که ره فراسر کارش نمیتوان دانست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۷۱ - مرا به دیدن تو اشتیاق چندان است
مرا به دیدن تو اشتیاق چندان است
که تشنه را به بیابان ، به آب حیوان است
چنان به ذکر تو مشغول خاطرم شب وروز
که ورد نام تو بالای حرز ایمان است
مگر تو یوسف گم گشته ای و من یعقوب
که کنج کلبه من بی تو بیت احزان است
ز رستخیز قیامت کسی خبر دارد
که تا به روز شبی در عذاب هجران است
اگر به چاه درم با تو در گل ستانم
وگر به باغ روم بی تو همچو زندان است
شب وصال تو بوده ست گوئیا شب قدر
ولی چو قدر بشناختم چه درمان است
به خواب زلف تو گفتم مگر توانم دید
خیال می پزم این خواب هم پریشان است
کدام خواب ،که گر بر حریر می خسبم
به زیر پهلوی من نشتر مغیلان است
مگر خود این شب یلدا به روز دانم برد
کدام یلدا کاین شب هزار چندان است
هرآن که داغ جدایی ندید پندارد
که این مفارقت از دوست کردن آسان است
چو حلقه بر در جانان زنند و بگشایند
به اعتقاد نزاری درِ بهشت آن است
اجازت است که افسرده احتراز کند
حدیث سوخته با اندرون سوزان است