تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۹۰۱ - ما ساغر الست به رغبت کشیده‌ایم
ما ساغر الست به رغبت کشیده‌ایم
قالوابلی به گوشِ ارادت شنیده‌ایم
گر مستی کنیم ز بی طاقتی رواست
کآن روز کاسه هایِ لبالب کشیده‌ایم
نه نه قدح کشان دگران اند ما نه‌ایم
ما جرعه یی ز جرعه ی ایشان چشیده‌ایم
دیرست تا نهالِ مودّت به مهرِ دل
بر جویْ بارِ روضه ی جان پروده‌ایم
در پیشِ شش جهات به کاوینِ هر دوکون
خود را ز پیرِ زال جهان واخریده‌ایم
بر دل ز بارِ فاقه نداریم هیچ بار
زیرا که ما سرِ طمع اول بریده‌ایم
با کاورانیانِ مجرّد مصاحبیم
افلاس و فقر و فاقه از آن برگزیده‌ایم
بی‌پای رهسپرده و بی نطق گفته‌ایم
بی سامعه شنیده و بی دیده دیده‌ایم
یک هفته یی تعهدِ ما کن نزاریا
ما را عزیز دار که مهمن رسیده‌ایم
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۹۰۲ - پنجاه سال خون دلِ رز مکیده‌ایم
پنجاه سال خون دلِ رز مکیده‌ایم
جان را چو جانِ خویش به جان پروریده‌ایم
نزدیکِ عقل هیچ دگر نیست جانِ جان
جزمی‌که ما به تجربه این جا رسیده‌ایم
از جامِ باده بارکشی ساختیم وزو
رخت وقت به منزلِ اخوان کشیده‌ایم
از همّتِ بلند بر آورده‌ایم سر
از جیبِ سدره گرچه به قامت خمیده‌ایم
از موسی و عصاش قیاسی گرفته‌ایم
وز خضر و آبِ چشمه رموزی شنیده‌ایم
لیکن نمی‌توان که توانیم گفت باز
دانی چرا که محرمِ رازی ندیده‌ایم
هرگز قیاس ورای حجابِ به حق نشد
این پرده دیر شد که به هم بر دریده‌ایم
گرما به رایِ خویش رویم از قفایِ خویش
از خود چو کِرمِ پیله به خود بر تنیده‌ایم
مستِ الست آمده و مست می‌رویم
از جرعه یی کز اولِ مبدا چشیده‌ایم
دوش از ورایِ سدره سروشی به عقل گفت
مستانِ عشق را به جهان برگزیده‌ایم
تا رستخیز دبدبه ی عشق ما زند
صوری که بر زبانِ نزاری دمیده‌ایم
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۹۲۴ - آخر بمردم از غمت ای زندگانیم
آخر بمردم از غمت ای زندگانیم
دریاب اگر نه درد و دریغا جوانیم
هیچ از خدا نترسی و رحمت نمی‌کنی
بر عاجزی و بی‌کسی و ناتوانیم
هرگز نهایتی نکند سر گرانیت
هرگز به غایتی نرسد مهربانیم
سر برنگیرم از پسِ در گرز پیشِ خود
هم‌چون سگ از مقابلِ مسجد برانیم
خوش خوش بسوختم چو سپند آر چه روز و شب
با آبِ دیده بر سرِ آتش نشانیم
می‌سوزیم بر آتشِ هجران روا مدار
یک ره به خویشتن برسان گر توانیم
ترسم که در فراقِ تو ناگه اجل رسد
بازآیی و زِ خلق نیابی نشانیم
یا سعی کن که پیشِ اجل بازیابمت
یا جهد کن کزین همه غم وا رهانیم
تا کی به جان رسم زِ تو آخر نزاریا
روزی بود مگر که به جانان رسانیم
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۹۳۱ - در کویِ دوست گر چه نه مردانه می‌رویم
در کویِ دوست گر چه نه مردانه می‌رویم
هر چون که هست واله و دیوانه می‌رویم
شوریده‌ایم و شیفته بر زلف و خالِ او
در دامِ فتنه از پیِ آن دانه می‌رویم
در بحرِ عشق گر چه گران هم چو لنگریم
تا آشنا نداند بیگانه می‌رویم
روزی هزار بار اگر توبه می‌کنیم
پیمان شکسته با سرِ پیمانه می‌رویم
یک پل نه در ممالکِ فقر و چو پیل مست
در ملکِ پادشاه ملوکانه می‌رویم
باز از میانِ خلق کناری گرفته‌ایم
در جستجوی گنج به ویرانه می‌رویم
گه شمع جمع مجلس انسیم و گاه باز
پر سوخته ز شوق چو پروانه می‌رویم
چون اقتدا به پیرِ خرابات کرده‌ایم
بر جاده‌ی غرامت و شکرانه می‌رویم
بر سنّتِ نزاری اگر بر ملالِ طبع
دل تنگ می‌شویم به می‌خانه می‌رویم
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۹۴۱ - محروم مانده ام ز ملاقات دوستان
محروم مانده ام ز ملاقات دوستان
یک ره اثر نکرد مناجات دوستان
عمری برفت و جاذبه خاطری نرفت
این خود عجب بود ز کرامات دوستان
دیرست تا به من نرسید و نمی رسد
مشمومی از روایح جنّات دوستان
ماییم و خاطری متفکّر، دلی نفور
از هر چه هست غیر ملاقات دوستان
بر دست جام باده و در سر خمار وصل
مشتاق بزمِ پیرِ خراباتِ دوستان
احیای ما ممات حقیقی ست در وجود
از حیّز عدم نبود مات دوستان
ساقی خوب روی و می صاف و یار اهل
این است عزّی و هبل و لاتِ دوستان
در دوست محو گشتن و از خود برون شدن
آری بلی همین بود آیات دوستان
مستغرق محیط حضورست فکر من
مشغول روز و شب به تحیّات دوستان
خوش وقت روزگار نزاری که لحظه ای
با خود نمی رسد ز مهمّات دوستان
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۹۴۲ - دورم دریغ موسمِ عشرت ز دوستان
دورم دریغ موسمِ عشرت ز دوستان
نزدیک شد که باز شود تازه بوستان
یارم نمی خورد غم من هیچ و من همه
خون می¬خورم به جای مِی آخر نکوست آن
هرگز نداشت بی گره کینه ابروان
سبحانه تعالی آخر چه خوست آن
ای رشکِ آفتابِ جهان تاب روی تو
یا رب چه آفتاب و چه ماه وچه روست آن
گر بر رسند کآفت خورشید و ماه کیست
خورشید و ماه هر دو بگویند اوست آن
از نورِ محض خلقتِ او آفریده اند
چون خلقِ خاکیان نه ز نشو و نموست آن
عشّاق را ز سنگ ملامت حجاب نیست
آن کو نداشت طاقتِ سنگی سبوست آن
یا رب بود که یاد نزاری همی کنند
در بارگاهِ خسرو آفاق دوستان
آن شاهِ سرفراز که در جنب رایتش
بر چرخ نیست اتلس ازرق رگوست آن
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۹۴۶ - ساقی فدای جان تو بادا هزار جان
ساقی فدای جان تو بادا هزار جان
بر نیم جان تشنه ی ما زن بیار جان
مستغرق محیط خیالیم و کس نبرد
زین بحر جز به کشتی می برکنار جان
یار آن بود که چون دم اخلاص زد به صدق
در دوستی دریغ ندارد ز یار جان
خود مستعد بود به وفا هم چو یار دوست
خود معتقد کند چو در افتد نثار جان
جامی به کف گرفته و جانی فدای دوست
جز بهر دوست باز نیاید به کار جان
کو مجلسی که نبودش اغیار در کنار
تا در میان نهیم به شکرانه وار جان
ساغر بیار ساقی و گو زود نوش کن
بر باد و خاک و آب و هوای نهار جان
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۹۶۱ - یک تار موی از آن سر زلفین پر فتن
یک تار موی از آن سر زلفین پر فتن
ارزد هزار جان گرامی به نزد من
سهل است گر سرم برود در پی وفا
نازک دل التفات نماید به جان و تن
ما را نه برگ غنچه و نه صبر عندلیب
کردیم از انتظار چو گل پاره پیرهن
محبوب در حجاب و رقیب ایستاده پیش
گل در کنار نغز بود خار در چمن
لعل مذاب در کف و در عدن به بحر
نقد بهشت عدن به از نسیه ی عدن
استاده ایم بندگی نقد وقت را
آزادگان به نسیه نباشند مرتهن
ای محتسب به هرزه در و بام ما مکاو
وی مفتعل به خیره بن و بیخ خود مکن
ما آشکار توبه شکستیم و تو نهان
با ماه کلاه گوشه ی دولت فرو فکن
ما را به احتساب تو آخر چه حاجت است
کم نیست افتعال رقیب از صد اهرمن
آنک سیه دلی به دو رویی هزار سر
و آنک سبک سری به گرانی هزار من
زاری نزاریا که خلاصت به فضل حق
ممکن بود دگر ز رقیبان به هیچ فن
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۹۸۴ - ای عشق پروریده تو را درکنارِ حسن
ای عشق پروریده تو را درکنارِ حسن
وی رسته سر و قدِّ تو بر جویبارِ حسن
ملکِ جمال بر تو مقرّر شود به حکم
گرپایْ مردِ لطف کنی دستْیارِ حسن
هم عاقبت وصال میّسر شود که شد
زان پس که حزن داشت به وصل انتظارِ حسن
با ما به حسنِ عهد وفا کن که روزگار
تا بنگری خراب کند روزِگار حسن
با تشنگان سوخته‌ی خود به شربتی
گو تا مضایقت نکند آبْ‌دارِ حسن
احسان کنند تا نشود حسن منقطع
کاحسان بود به وجهِ حَسَن یادگارِ حسن
مانع مشو نزاری شاهد پرست را
کو را قرار نیست مگر در جوار حسن
بر طرفِ گل‌سِتان جهان تا بود گلی
مشنو که از سرش برود خار خارِ حسن
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۹۹۲ - ای دل حصارِ همّتِ مردان پناه کن
ای دل حصارِ همّتِ مردان پناه کن
دنیا و دین به مرتبه تسلیمِ راه کن
تا طفلِ نفس خو کند از شیرِ حرص‌باز
پستانِ حرص و آز و هوا سر سیاه کن
آیینه است نفس و در او نقشِ آرزو
هر گه که پیشِ رویِ تو برخاست آه کن
عین الیقین معاینه دیدی بیار خاک
در دیده‌هایِ شرک و شک و اشتباه کن
مردانه باش و هم چو دگر جاهلان مساز
با گرگِ نفس یوسفِ دل را به چاه کن
تا در دریچه‌ی نظرت نگذرد خسی
یعقوب‌وار چشم جهان‌بین تباه کن
دل با خدای دار و به بتخانه راز گوی
در کعبه باش و قبله ز هر سو که خواه کن
در شش در ست نردِ حیاتت نزاریا
آخر به شش جهاتِ جهان در نگاه کن
بر جاهِ‌این جهانِ جهنده چه اعتماد
چاهِ بلاست جاهِ جهان ترکِ جاه کن
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۱۷ - امروز روی تو ز همه روز خوشترست
امروز روی تو ز همه روز خوشترست
شیرین لب ز جان دل افروز خوشترست
بیمار چشم تو که همه روز خون خورد
امروز پاره یی ز همه روز خوشترست
بر دل خوشست دست درازیّ زلف تو
پرده دری ز غمزۀ دلدوز خوشترست
گفتم که باز ده دل ریشم بطنز گفت
مه تو دل صداع تو هر روز خوشترست
با درد تو بهست مرا زانکه شمع را
هم با سرشک دیده و با سوز خوشترست
با آنکه نیست خوی توبا ما چنان نکو
سر باری حدیث بد آموز خوشترست
در روی تو نظاره و بر یاد تو شراب
دایم خوشست و موسم نوروز خوشترست
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۶۷ - اومید آدمی بوصالت نمی رسد
اومید آدمی بوصالت نمی رسد
اندیشۀ خرد بکمالت نمی رسد
می گفت دل حدیث وصال تو ، عقل گفت:
خاموش، این حدیث محالت نمی رسد
خورشید آتشین که چنو نیست گرم رو
در گرد بارگیر جمالت نمی رسد
گفتم: دلم ز خدمت وصلت بصد بلا
الّا بدست بوس خیالت نمی رسد؟
لطف تو گفت: این چه حدیثست؟ هر سحر
پیغام من ز باد شمالت نمی رسد؟
از چه سیه ترست چو روزم زمان زمان
گر دود دل در آن خط و خالت نمی رسد؟
هر چ آن ز کاروان حوادث رسیدنیست
دم دم همی رسند و وصالت نمی رسد
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۶۸ - شب نیست کم ز هجر تو صد غم نمی رسد
شب نیست کم ز هجر تو صد غم نمی رسد
اشکم بچار گوشۀ عالم نمی رسد
اندر تو کی رسم؟ که نسیم سحرگهی
در گرد آن کلالۀ پر خم نمی رسد
در چشم من برست قد سرو پیکرت
زان پلک چشمهام فراهم نمی رسد
از بس که خاک کوی تو دردیده ها کشند
جز گرد از او بدین دل پر غم نمی رسد
فریاد من نمی رسی و این دل غمین
از خشک ریش هجر بمرهم نمی رسد
شکرست اگر نمی رسدم مژدۀ وصال
باری بلا و محنت و غم کم نمی رسد
گویم کزین سپس ندهم دامنت ز دست
گفتن کنون چه سود که دستم نمی رسد؟
دشوار امید وصل توان داشت کز فراق
ماهی بر آمد و خبری هم نمی رسد
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۸۴ - ای دل ترا گر آرزوی بیغمی کند
ای دل ترا گر آرزوی بیغمی کند
آن کن تو نیز موسم گل کاد می کند
دانی که آدمی چه کند وقت نو بهار؟
می خوارگی و عاشقی و خرّمی کند
خیزد ببانگ بلبل و خسبد میان گل
بامی نشست و خاست بصد مردمی کند
زانو نگیرد از سر زانوی چنگ باز
با بانگ مرغ و نالۀ نی همدمی کند
هر گوشه یی که درد دلی سر برآورد
در مان آن بشربتی یک دمی کند
زیرا که هم ز باده تواند شدن خراب
بنیاد غم اگر چه بسی محکمی کند
اینست مختصر، می و معشوقه و سماع
تدبیر آنکه اوطلب بی غمی کند
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۸۵ - شاید که دل ز عشق قیامت همی کند
شاید که دل ز عشق قیامت همی کند
کش آرزوی آن قدر وقامت همی کند
ابله کسی که روی را دید آشکار
وانگه مرا بعشق ملامت همی کند
تا فتنه شد رخ تو نهان گشت عافیت
انصاف زندگی بلامت همی کند
چو دل به عشق او ندهم من؟ مه روی او
بر آفتاب حسن غرامت همی کند
گر بشنود ز من دل من، تو بتش بهست
زین عاشقی مه بس بعلامت همی کند
سرو ار همی نماز برد قامت ترا
آن فرض عین دان که اقامت همی کند
هم آتشست چهرۀ او هم بهشت نقد
گشتست روشنم که قیامت همی کند
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۸۸ - از گلبن زمانه مرا بهره خار بود
از گلبن زمانه مرا بهره خار بود
وزجانم روزگار نصیبم خمار بود
اکنون چه راحتست درین دور زندگی
چون شد بهر زه آنچه ز عمر اختیار بود؟
از حادثات دهر و جفاهای روزگار
خود هیچ بود آنچه مرا در شمار بود
بر بود هر چه مایۀ من بود روزگار
وان مایه خود چو درنگری روزگار بود
تنها نه روزگار به عهد استوار نیست
من خود ندیدم آن که به عهد استوار بود
بر خاطر منست و فرامش نکرده ام
آن عهد خوشدلی که مرا یاریار بود
هم آبروی بود مراهم هوای دل
وان آب و آن هوای خوشم سازگار بود
جان از میان حادثه آورده بر کنار
وان آرزو که بود مرا در کنار بود
از جام باده عیش مرا بود روشنی
وز روی دوست کار دلم چون نگار بود
بختم به طبع خوش همه در پیش می نهاد
آن چیز را که طبع منش خواستار بود
ور بر خلاف رسم غمی روی می نمود
زانم غمی نبود چو با غمگسار بود
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۱۰۵ - گشت آشکاره راز دلم بر زبان اشک
گشت آشکاره راز دلم بر زبان اشک
از چشم خلق ازآن بفتاد بسان اشک
افگنده پاره پاره دلم در دهادن خلق
زان پاره پاره می نهمش در دهادن اشک
بردوختست چشم من از خواب تا کشید
در تار سوزن مژه از ریسمان اشک
زانکه که گشت سینۀ من منزل غمت
می نگسلد ز دان من کاروان اشک
صفراویت رنگ رخان در فراق او
از بهر آن همی دهمش ناردان اشک
چون ناردانه یی که در او استخوان بود
پنهان شدست شخص من اندر میان اشک
زان هر زمان بروی درآید سرشک من
کز دست اختیار برون شد عنان اشک
تا بر رخت بنفشه و گلنار بردمید
می بشکفت ز نرگس من ارغوان اشک
دل درمیان اشک و تواندر میان دل
پیداست رنگ چهرۀ توازنهان اشک
خون دلم هدر شد از بس که هر زمان
فتوی دهد بخون دل من زبان اشک
هر گوشه یی که من بگریزم ز دست غم
آرد غم تو پی بسرم بر نشان اشک
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۱۰۶ - گر من ز سوز عشق تو یک دم بر آوردم
گر من ز سوز عشق تو یک دم بر آوردم
دود از نهاد گنبد اعظم بر آوردم
گفتم بنالم از غم عشق تو پیش وصل
هجرت رها نکرد که خوددم برآورم
اشک سناره بر رخ گردون روان شود
وقت سحر که آه دمادم برآورم
از درد دل کند جگر روزگار خون
فریادها که نیم شب از غم برآورم
گر یک نفس زند دهنم جز بیاد تو
حالی برآرمش درومحکم برآورم
ور جز سوی تو مردم چشمم نظر کند
رویش سیاه کرده بعالم برآورم
گر چه امید وصل تو دورست از خرد
من سربکوی بی خردی هم برآورم
با بیخ درد در دل غمگین فرو برم
یا شاخ کام از آن رخ خرّم برآورم
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۱۰۸ - زان شب که با تو دست در آغوش کرده ام
زان شب که با تو دست در آغوش کرده ام
یک باره ترک صبر و دل و هوش کرده ام
هرچ آن نه عشق تست ببازی دانة گهر
هرچ آن نه یادتست فراموش کرده ام
در چشم من شدست یکی دانة گهر
هر نکته یی که از دهنت گوش کرده ام
خالی شده دماغ من از مستی و خمار
زان باده ها که از لب تو نوش کرده ام
بر چرخ می رسید خروش دل از فراق
او را بوعده های تو خاموش کرده ام
از چشم نیم خواب تو امروز روشنست
آن ناله ها که من ز غمت دوش کرده ام
دستم که زیر سنگ فراقست هر شبی
تا روز با غم تو در آغوش کرده ام
پرسیدم از دلم که چرا دوری از برم؟
گفتا که خوف را رخ نیکوش کرده ام
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۱۲۱ - جانرا چو نیت وصل تو حاصل کجا برم؟
جانرا چو نیت وصل تو حاصل کجا برم؟
دل را که شد ز درد تو غافل کجا برم؟
بی ئصل جانفزای و حدیث چو شکّرت
این عیش همچو زهر هلاهل کجا برم؟
بگسست چرخ تار حیاتم بدست هجر
چون وصل نیست کو همه بگسل کجا برم؟
بنیاد خوشدلیّ من از سیل خیز اشک
گیرم که خود نگردد باطل، کجا برم؟
بی پایمرد وصل ز غرقاب حادثات
کشتی عمر خویش بساحل کجا برم؟
منزل دراز و بارکشم لنگ و من ضعیف
بارم گران و راه پر از گل کجا برم؟
ریگ روان و تیره شب و ابر و تند باد
من چشم درد، راه بمنزل کجا برم؟
مشکل گشای وصل اگر دیرتر رسد
چندین هزار قصّۀ مشکل کجا برم؟
گیرم که ارزوی دلم جمله حاصلست
اکنون چو نیست روی تو حاصل کجا برم؟
گفتند: برگرفت فلان دل ز مهر تو
من داوریّ مردم جاهل کجا برم؟
گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر
آن مهر بر که افکنم؟ آن دل کجا برم؟