تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۷۱۰ - عاقبت کار نظربازان به سامان می شود
عاقبت کار نظربازان به سامان می شود
گرد مجنون سرمه چشم غزالان می شود
نه فلک تنگ است بر خورشید عالمتاب عشق
لیک از کوچکدلی در ذره پنهان می شود
روز ما نسبت به شب برقی است کز ابر سیاه
می نماید گوشه ابرو و پنهان می شود
نیست جان کاملان را در تن خاکی قرار
می رود آسایش از گوهر چو غلطان می شود
هر که صائب چشم پوشد از پسند خویشتن
عالم پرخار در چشمش گلستان می شود
گرد مجنون سرمه چشم غزالان می شود
نه فلک تنگ است بر خورشید عالمتاب عشق
لیک از کوچکدلی در ذره پنهان می شود
روز ما نسبت به شب برقی است کز ابر سیاه
می نماید گوشه ابرو و پنهان می شود
نیست جان کاملان را در تن خاکی قرار
می رود آسایش از گوهر چو غلطان می شود
هر که صائب چشم پوشد از پسند خویشتن
عالم پرخار در چشمش گلستان می شود
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۷۱۱ - کار ما از ساغر پرمی به سامان می شود
کار ما از ساغر پرمی به سامان می شود
مجلس ما از گل ابری گلستان می شود
ناخن الماس ازکارم سری بیرون نبرد
مشکل من کی به سعی سوزن آسان می شود؟
یوسف این زخمی که داری از عزیزان وطن
مرهمش خاکستر شام غریبان می شود
جای هر نیشی که از دست تو دارم بر جگر
گر به هم دوزند صد زخم نمایان می شود
بر سر خاک شهیدان شمع آهی برده ایم
خون ما با دامنی دست و گریبان می شود
صائب از تنگ دهان یار پیش دل مگو
طفل ما بدخوست بهر هیچ گریان می شود!
مجلس ما از گل ابری گلستان می شود
ناخن الماس ازکارم سری بیرون نبرد
مشکل من کی به سعی سوزن آسان می شود؟
یوسف این زخمی که داری از عزیزان وطن
مرهمش خاکستر شام غریبان می شود
جای هر نیشی که از دست تو دارم بر جگر
گر به هم دوزند صد زخم نمایان می شود
بر سر خاک شهیدان شمع آهی برده ایم
خون ما با دامنی دست و گریبان می شود
صائب از تنگ دهان یار پیش دل مگو
طفل ما بدخوست بهر هیچ گریان می شود!
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۷۱۲ - در زمستان باغ اگر از برگ عریان می شود
در زمستان باغ اگر از برگ عریان می شود
برگ عیش خلق افزون در زمستان می شود
در سواد زلف شب، صبح بناگوشی است روز
کز نه ابر سیه گاهی نمایان می شود
روزها نسبت به شب برقی است کز ابر سیاه
می نماید گوشه ابرو و پنهان می شود
روزها خرج است وشبها دخل، نقد عمر را
دخل بیش از خرج در فصل زمستان می شود
چون گل شب بوست در شب فیض صبحت بیشتر
از دم سرد سحر دلها پریشان می شود
روز اگر روشن نماید دیده آفاق را
از جواهر سرمه شب دل فروزان می شود
هر که دارد درزمستان آتشین رخساره ای
پیش چشمش چون خلیل آتش گلستان می شود
موسم سرماست ایام ربیع سالکان
زان که طی راه در شب سهل و آسان می شود
روز عالم را سیه سازد به چشم مجرمان
ظلمت شب پرده روی گناهان می شود
مغز خشکش غوطه در دریای عنبر می زند
از می ریحانی شب هر که مستان می شود
غنچه خسبان را دل شبهاست باغ دلگشا
در لباس این غنچه محجوب خندان می شود
هر سبکروحی که شب را زنده می دارد چو روز
هر چه باشد مدت عمرش، دو چندان می شود
چون سویدا شب لباس کعبه می پوشد زمین
روز چون گردید ازین تشریف عریان می شود
هر که را باشد به کف دامان آتش طلعتی
ظلمت شبها به چشمش آب حیوان می شود
می زند صائب ز جامش جوش آب زندگی
در دل شب دیده هرکس که گریان می شود
برگ عیش خلق افزون در زمستان می شود
در سواد زلف شب، صبح بناگوشی است روز
کز نه ابر سیه گاهی نمایان می شود
روزها نسبت به شب برقی است کز ابر سیاه
می نماید گوشه ابرو و پنهان می شود
روزها خرج است وشبها دخل، نقد عمر را
دخل بیش از خرج در فصل زمستان می شود
چون گل شب بوست در شب فیض صبحت بیشتر
از دم سرد سحر دلها پریشان می شود
روز اگر روشن نماید دیده آفاق را
از جواهر سرمه شب دل فروزان می شود
هر که دارد درزمستان آتشین رخساره ای
پیش چشمش چون خلیل آتش گلستان می شود
موسم سرماست ایام ربیع سالکان
زان که طی راه در شب سهل و آسان می شود
روز عالم را سیه سازد به چشم مجرمان
ظلمت شب پرده روی گناهان می شود
مغز خشکش غوطه در دریای عنبر می زند
از می ریحانی شب هر که مستان می شود
غنچه خسبان را دل شبهاست باغ دلگشا
در لباس این غنچه محجوب خندان می شود
هر سبکروحی که شب را زنده می دارد چو روز
هر چه باشد مدت عمرش، دو چندان می شود
چون سویدا شب لباس کعبه می پوشد زمین
روز چون گردید ازین تشریف عریان می شود
هر که را باشد به کف دامان آتش طلعتی
ظلمت شبها به چشمش آب حیوان می شود
می زند صائب ز جامش جوش آب زندگی
در دل شب دیده هرکس که گریان می شود
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۷۱۳ - دل نظرگاه خدا از ترک عصیان می شود
دل نظرگاه خدا از ترک عصیان می شود
چون هوا مغلوب شد تخت سلیمان می شود
سرو را از طوق در زنجیر قمری می کشد
در خیابان که قد او خرامان می شود
روی آتشناک او در پرده شرم و حیا
در سرمستی چراغ زیر دامان می شود
در نظرها طاق نسیان می کند محراب را
طاق ابروی تو در هر جا نمایان می شود
نیست پروای ملامت خاکسار عشق را
مزرع ما تازه رو از تیر باران می شود
سور بی ماتم نمی باشد درین وحشت سرا
برق دایم در لباس ابر خندان می شود
از ضعیفان می شود پشت زبردستان قوی
صولت شیران یکی صد از نیستان می شود
از تکلف زندگی بر مردمان مشکل شده است
چون کنی ترک تکلف کار آسان می شود
تلخ باشد زندگی بر آه تا در سینه است
دود ازین مجمر چو بیرون رفت ریحان می شود
سنبل فردوس اگر ریزند در بستر مرا
صائب از آشفتگی خواب پریشان می شود
چون هوا مغلوب شد تخت سلیمان می شود
سرو را از طوق در زنجیر قمری می کشد
در خیابان که قد او خرامان می شود
روی آتشناک او در پرده شرم و حیا
در سرمستی چراغ زیر دامان می شود
در نظرها طاق نسیان می کند محراب را
طاق ابروی تو در هر جا نمایان می شود
نیست پروای ملامت خاکسار عشق را
مزرع ما تازه رو از تیر باران می شود
سور بی ماتم نمی باشد درین وحشت سرا
برق دایم در لباس ابر خندان می شود
از ضعیفان می شود پشت زبردستان قوی
صولت شیران یکی صد از نیستان می شود
از تکلف زندگی بر مردمان مشکل شده است
چون کنی ترک تکلف کار آسان می شود
تلخ باشد زندگی بر آه تا در سینه است
دود ازین مجمر چو بیرون رفت ریحان می شود
سنبل فردوس اگر ریزند در بستر مرا
صائب از آشفتگی خواب پریشان می شود
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۷۱۴ - روح چون تن پرور افتد عاقبت تن می شود
روح چون تن پرور افتد عاقبت تن می شود
آب در آهن چو لنگر کرد آهن می شود
عشق چون خورشید بر ذرات باشد مهربان
عید پروانه است هر شمعی که روشن می شود
میوه شیرین اگر پیدا شود در سرو و بید
عافیت پیدا درین فیروزه گلشن می شود
تیره بختی کار صیقل می کند با اهل دل
اختر آیینه روشندل ز گلخن می شود
می شود ابر بلا دست حمایت بر سرم
بر چراغ بخت من فانوس دامن می شود
عشق شورانگیز غفلت را ز سر وا می کند
بیقراری خواب سنگین را فلاخن می شود
گر کنم پهلو تهی صائب ز زاهد دور نیست
هر که با کودن نشیند زود کودن می شود
آب در آهن چو لنگر کرد آهن می شود
عشق چون خورشید بر ذرات باشد مهربان
عید پروانه است هر شمعی که روشن می شود
میوه شیرین اگر پیدا شود در سرو و بید
عافیت پیدا درین فیروزه گلشن می شود
تیره بختی کار صیقل می کند با اهل دل
اختر آیینه روشندل ز گلخن می شود
می شود ابر بلا دست حمایت بر سرم
بر چراغ بخت من فانوس دامن می شود
عشق شورانگیز غفلت را ز سر وا می کند
بیقراری خواب سنگین را فلاخن می شود
گر کنم پهلو تهی صائب ز زاهد دور نیست
هر که با کودن نشیند زود کودن می شود
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۷۱۵ - سینه ام از درد و داغ عشق روشن می شود
سینه ام از درد و داغ عشق روشن می شود
آنچه زنگ دیگران، آیینه من می شود
کی حذر از انجم و افلاک دارد مرد عشق؟
بر تن مرغ همایون دام جوشن می شود
هر که را از پا درآوردم به تیغ انتقام
در بیابان طلب سنگ ره من می شود
در حقیقت مرگ خصم آیینه دار عبرت است
غافل است آن کس که شاد از مرگ دشمن می شود
نیست غم خورشید را از خصمی تردامنان
در چراغ سینه صافان آب روغن می شود
داغ ما را سوده الماس آب و رنگ داد
زین جواهر سرمه چشم کور روشن می شود
(شعله سرگرمیی با خود اگر آورده ای
رو به هر خاری که آری نخل ایمن می شود)
گر چنین کلک تو صائب نغمه پردازی کند
عالمی از فکر رنگین تو گلشن می شود
آنچه زنگ دیگران، آیینه من می شود
کی حذر از انجم و افلاک دارد مرد عشق؟
بر تن مرغ همایون دام جوشن می شود
هر که را از پا درآوردم به تیغ انتقام
در بیابان طلب سنگ ره من می شود
در حقیقت مرگ خصم آیینه دار عبرت است
غافل است آن کس که شاد از مرگ دشمن می شود
نیست غم خورشید را از خصمی تردامنان
در چراغ سینه صافان آب روغن می شود
داغ ما را سوده الماس آب و رنگ داد
زین جواهر سرمه چشم کور روشن می شود
(شعله سرگرمیی با خود اگر آورده ای
رو به هر خاری که آری نخل ایمن می شود)
گر چنین کلک تو صائب نغمه پردازی کند
عالمی از فکر رنگین تو گلشن می شود
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۷۱۶ - در چراغ دیده من آب روغن می شود
در چراغ دیده من آب روغن می شود
بخت چون باشد چراغ از آب روشن می شود
در تجرد رشته واری از تعلق سهل نیست
سوزنی در راه عیسی سد آهن می شود
می توانم رفت سویش در لباس گردباد
گر غبار دل چنین پیراهن تن می شود
دشمن آیینه بینش بود خط غبار
از غبار خط او چون چشم روشن می شود؟
خونبهای لاله نتوان خواست از باد سحر
خون عاشق کی و بال طرف دامن می شود؟
صائب از فریاد بلبل شد پریشان خاطرم
این سزای آن که از گلخن به گلشن می شود
بخت چون باشد چراغ از آب روشن می شود
در تجرد رشته واری از تعلق سهل نیست
سوزنی در راه عیسی سد آهن می شود
می توانم رفت سویش در لباس گردباد
گر غبار دل چنین پیراهن تن می شود
دشمن آیینه بینش بود خط غبار
از غبار خط او چون چشم روشن می شود؟
خونبهای لاله نتوان خواست از باد سحر
خون عاشق کی و بال طرف دامن می شود؟
صائب از فریاد بلبل شد پریشان خاطرم
این سزای آن که از گلخن به گلشن می شود
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۷۱۷ - دل ز احیای شب دیجور روشن می شود
دل ز احیای شب دیجور روشن می شود
زین جواهر سرمه چشم کور روشن می شود
خویش را زیر و زبر کن کز فروغ آفتاب
بیشتر ویرانه از معمور روشن می شود
از خط شبرنگ می گردد نمایان آن دهن
راه این تنگ شکر از مور روشن می شود
با دل آزاری نگردد جمع حسن عاقبت
ز آتش آخر خانه زنبور روشن می شود
با دل سنگین نیم از رحمت حق ناامید
کز چراغان نجلی طور روشن می شود
شمع بی فانوس می سازد دل ما را سیاه
دیده ما از رخ مستور روشن می شود
شمع کافوری ندارد سود بر روی مزار
صائب از نور عبادت گور روشن می شود
زین جواهر سرمه چشم کور روشن می شود
خویش را زیر و زبر کن کز فروغ آفتاب
بیشتر ویرانه از معمور روشن می شود
از خط شبرنگ می گردد نمایان آن دهن
راه این تنگ شکر از مور روشن می شود
با دل آزاری نگردد جمع حسن عاقبت
ز آتش آخر خانه زنبور روشن می شود
با دل سنگین نیم از رحمت حق ناامید
کز چراغان نجلی طور روشن می شود
شمع بی فانوس می سازد دل ما را سیاه
دیده ما از رخ مستور روشن می شود
شمع کافوری ندارد سود بر روی مزار
صائب از نور عبادت گور روشن می شود
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۷۱۸ - خانه مردم اگر از ماه روشن می شود
خانه مردم اگر از ماه روشن می شود
کلبه تاریک ما از آه روشن می شود
جلوه برقی نیستان را چراغان می کند
عالمی از یک دل آگاه روشن می شود
در عزیمت راهرو چون صبح اگر صادق بود
هر قدر تاریک باشد راه روشن می شود
چون ید بیضا ز خوان نعمت فرعونیان
دست خود را گر کنی کوتاه، روشن می شود
تشنه دیدار هیهات است گردد ناامید
عاقبت از ماه کنعان چاه روشن می شود
از هم آوازان برافروزد شبستان خیال
این ره تاریک از همراه روشن می شود
دیگران را از نفس آیینه گر گردد سیاه
سینه ما از نسیم آه روشن می شود
نیست غیر از گوشه دل در جهان آب و گل
خانه ای کز بستن درگاه روشن می شود
آتشی در دل نهان دارم که سنگ از پرتوش
چون کف دست کلیم الله روشن می شود
سرسری نتوان به کنه حیله اندوزان رسید
کز تأمل آب زیرکاه روشن می شود
ترجمان خانه بیدل صریر او بس است
حال ما از ناله جانکاه روشن می شود
خانه ما را ز بی برگی نمی باشد چراغ
از چراغ رهگذر گه گاه روشن می شود
نیست جز دریوزه دل، بستگیها را کلید
کور اگر آید به این درگاه روشن می شود
صائب ازکرم شب افروزی درین ظلمت سرا
کلبه ما قانعان چون ماه روشن می شود
کلبه تاریک ما از آه روشن می شود
جلوه برقی نیستان را چراغان می کند
عالمی از یک دل آگاه روشن می شود
در عزیمت راهرو چون صبح اگر صادق بود
هر قدر تاریک باشد راه روشن می شود
چون ید بیضا ز خوان نعمت فرعونیان
دست خود را گر کنی کوتاه، روشن می شود
تشنه دیدار هیهات است گردد ناامید
عاقبت از ماه کنعان چاه روشن می شود
از هم آوازان برافروزد شبستان خیال
این ره تاریک از همراه روشن می شود
دیگران را از نفس آیینه گر گردد سیاه
سینه ما از نسیم آه روشن می شود
نیست غیر از گوشه دل در جهان آب و گل
خانه ای کز بستن درگاه روشن می شود
آتشی در دل نهان دارم که سنگ از پرتوش
چون کف دست کلیم الله روشن می شود
سرسری نتوان به کنه حیله اندوزان رسید
کز تأمل آب زیرکاه روشن می شود
ترجمان خانه بیدل صریر او بس است
حال ما از ناله جانکاه روشن می شود
خانه ما را ز بی برگی نمی باشد چراغ
از چراغ رهگذر گه گاه روشن می شود
نیست جز دریوزه دل، بستگیها را کلید
کور اگر آید به این درگاه روشن می شود
صائب ازکرم شب افروزی درین ظلمت سرا
کلبه ما قانعان چون ماه روشن می شود
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۷۱۹ - از تجرد نور حکمت در دل افزون می شود
از تجرد نور حکمت در دل افزون می شود
خم چون خالی شد ز می جای فلاطون می شود
صبر بر بی حاصلی می بایدش چون سروکرد
در ریاض آفرینش هر که موزون می شود
می چو شد انگور، بیرون آید از زندان خم
می برم غیرت بر آن عاقل که مجنون می شود
بر امید وصل، عاشق تن به سختی می دهد
بهر شیرین کوهکن حمال گلگون می شود
از غبار دل مگر انشای صحرایی کند
ورنه هامون کی حریف شور مجنون می شود؟
می کند در پرده شب جلوه دیگر شراب
از خط افزون نشأه لبهای میگون می شود
نیست قیل و قال ما چون عندلیبان بهر گل
بر سر خار ملامت بیشتر خون می شود
گر چنین خواهد ز بار حرص خم شد پشتها
خاک در اندک زمان منعم ز قارون می شود
پیش عفو حق چه باشد جرم ما آلودگان؟
بحر از سیلاب یک ساعت دگرگون می شود
ناصح بیدرد صائب هرزه می سوزد نفس
می شود فرزانه مجنون مشک اگر خون می شود
خم چون خالی شد ز می جای فلاطون می شود
صبر بر بی حاصلی می بایدش چون سروکرد
در ریاض آفرینش هر که موزون می شود
می چو شد انگور، بیرون آید از زندان خم
می برم غیرت بر آن عاقل که مجنون می شود
بر امید وصل، عاشق تن به سختی می دهد
بهر شیرین کوهکن حمال گلگون می شود
از غبار دل مگر انشای صحرایی کند
ورنه هامون کی حریف شور مجنون می شود؟
می کند در پرده شب جلوه دیگر شراب
از خط افزون نشأه لبهای میگون می شود
نیست قیل و قال ما چون عندلیبان بهر گل
بر سر خار ملامت بیشتر خون می شود
گر چنین خواهد ز بار حرص خم شد پشتها
خاک در اندک زمان منعم ز قارون می شود
پیش عفو حق چه باشد جرم ما آلودگان؟
بحر از سیلاب یک ساعت دگرگون می شود
ناصح بیدرد صائب هرزه می سوزد نفس
می شود فرزانه مجنون مشک اگر خون می شود
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۷۲۰ - از نظربازان کمال حسن افزون می شود
از نظربازان کمال حسن افزون می شود
از فشار طوق قمری سرو موزون می شود
نشکند هرگز خمار آتش از اشک کباب
عشق کی سیراب از دلهای پرخون می شود؟
نیست ممکن یافتن مضمون خط یار را
خوبی خط پرده رخسار مضمون می شود
برنمی آید به ناز بی نیازیهای عشق
ورنه لیلی همچو آهو رام مجنون می شود
از خمار زندگی هرگز نگردد روی زرد
خون هر کس رزق آن لبهای میگون می شود
طوق احسان برنتابد خاطر آزدگان
پاک گوهر از بخیلان بیش ممنون می شود
نیست در میخانه تحصیل کمال ازراه درس
هر که چون خم خالی از خود شد فلاطون می شود
می فزاید رغبت صیاد را دام و کمند
از وفور مال، حرص جاه افزون می شود
از دل پرخون شکایت صائب از انصاف نیست
می شود دریای رحمت دل چو پر خون می شود
از فشار طوق قمری سرو موزون می شود
نشکند هرگز خمار آتش از اشک کباب
عشق کی سیراب از دلهای پرخون می شود؟
نیست ممکن یافتن مضمون خط یار را
خوبی خط پرده رخسار مضمون می شود
برنمی آید به ناز بی نیازیهای عشق
ورنه لیلی همچو آهو رام مجنون می شود
از خمار زندگی هرگز نگردد روی زرد
خون هر کس رزق آن لبهای میگون می شود
طوق احسان برنتابد خاطر آزدگان
پاک گوهر از بخیلان بیش ممنون می شود
نیست در میخانه تحصیل کمال ازراه درس
هر که چون خم خالی از خود شد فلاطون می شود
می فزاید رغبت صیاد را دام و کمند
از وفور مال، حرص جاه افزون می شود
از دل پرخون شکایت صائب از انصاف نیست
می شود دریای رحمت دل چو پر خون می شود
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۷۲۱ - گر چنین چشم ترم میراب هامون می شود
گر چنین چشم ترم میراب هامون می شود
رفته رفته گردبادش بید مجنون می شود
از ضمیر صاف خود گرد تعلق شسته است
قطره در دست صدف زان در مکنون می شود
پیر دیر از خشت خم گر لوح تعلیمش کند
طفل ما در هفته اول فلاطون می شود
بس که دارد بر گلویم اشک خونین کار تنگ
می رساند تا به لب خود را نفس خون می شود
دسترنج کوهکن حاشا که ماند پیش عشق
تیشه فولاد نعل پای گلگون می شود
در دیار ما که رسم بی کلاهی کسوت است
هر که سر از تاج می پیچد فریدون می شود
خاک خور چون آفتاب و زر به دامن بخش کن
کانچه در خاکش گذاری رزق قارون می شود
پسته اش گر در شکر ریزی چنین بندد کمر
خواب تلخ از دیده بادام بیرون می شود
چون نسوزد دل درون سینه من چون چراغ؟
چهره آیینه از عکس تو گلگون می شود
در دل شب صائب از دل ناله گرمی بکش
لشکر غفلت پریشان زین شبیخون می شود
رفته رفته گردبادش بید مجنون می شود
از ضمیر صاف خود گرد تعلق شسته است
قطره در دست صدف زان در مکنون می شود
پیر دیر از خشت خم گر لوح تعلیمش کند
طفل ما در هفته اول فلاطون می شود
بس که دارد بر گلویم اشک خونین کار تنگ
می رساند تا به لب خود را نفس خون می شود
دسترنج کوهکن حاشا که ماند پیش عشق
تیشه فولاد نعل پای گلگون می شود
در دیار ما که رسم بی کلاهی کسوت است
هر که سر از تاج می پیچد فریدون می شود
خاک خور چون آفتاب و زر به دامن بخش کن
کانچه در خاکش گذاری رزق قارون می شود
پسته اش گر در شکر ریزی چنین بندد کمر
خواب تلخ از دیده بادام بیرون می شود
چون نسوزد دل درون سینه من چون چراغ؟
چهره آیینه از عکس تو گلگون می شود
در دل شب صائب از دل ناله گرمی بکش
لشکر غفلت پریشان زین شبیخون می شود
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۷۲۲ - غفلت دل از شراب ناب افزون می شود
غفلت دل از شراب ناب افزون می شود
ناروایی در متاع از آب افزون می شود
می فزاید بر شتاب زندگی قد دوتا
در ته پل سرعت سیلاب افزون می شود
دیده ارباب غفلت را، ز بوی پیرهن
پرده ای بر پرده های خواب افزون می شود
می کند داغ محبت ناتمامان را تمام
ماه نو از مهر عالمتاب افزون می شود
شد ز خط لعل لب میگون او سیرابتر
چشمه را در نوبهاران آب افزون می شود
می زند بر آتش لب تشنگان دامن سراب
سوزش پروانه در مهتاب افزون می شود
می فزاید هر قدر بر خط مشکین پیچ وتاب
عشق را اسباب پیچ وتاب افزون می شود
نیست ممکن کعبه را بیرون ز یکتایی برد
هر قدر از شش جهت محراب افزون می شود
می زند کان نمک ناخن به داغ تشنگی
رغبت می در شب مهتاب افزون می شود
می فزاید اعتبار حسن راصائب حیا
قیمت گوهر به قدر آب افزون می شود
ناروایی در متاع از آب افزون می شود
می فزاید بر شتاب زندگی قد دوتا
در ته پل سرعت سیلاب افزون می شود
دیده ارباب غفلت را، ز بوی پیرهن
پرده ای بر پرده های خواب افزون می شود
می کند داغ محبت ناتمامان را تمام
ماه نو از مهر عالمتاب افزون می شود
شد ز خط لعل لب میگون او سیرابتر
چشمه را در نوبهاران آب افزون می شود
می زند بر آتش لب تشنگان دامن سراب
سوزش پروانه در مهتاب افزون می شود
می فزاید هر قدر بر خط مشکین پیچ وتاب
عشق را اسباب پیچ وتاب افزون می شود
نیست ممکن کعبه را بیرون ز یکتایی برد
هر قدر از شش جهت محراب افزون می شود
می زند کان نمک ناخن به داغ تشنگی
رغبت می در شب مهتاب افزون می شود
می فزاید اعتبار حسن راصائب حیا
قیمت گوهر به قدر آب افزون می شود
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۷۲۳ - اضطراب دل ز چشم روشن افزون می شود
اضطراب دل ز چشم روشن افزون می شود
داغ مرغ بسته پر از روزن افزون می شود
پرده پوشی کرد دل را در جنون بیتابتر
بیقراری شعله را از دامن افزون می شود
دیدن روشنگران بر اهل غیرت مشکل است
زنگ بر آیینه ام در گلخن افزون می شود
عاشق گنج گهر را نیست آسایش ز مرگ
پیچ و تاب مار در خوابیدن افزون می شود
چشم بی اشکی چو می بینند ماتم دیدگان
حلقه ای بر حلقه های شیون افزون می شود
صحبت خورشید رویان کیمیای فربهی است
ماه نو هر روز یک پیراهن افزون می شود
رعشه می افتد به جان از دیدن موی سفید
صبح، پیچ وتاب شمع روشن افزون می شود
مهلت دنیا فزاید عقده های حرص را
شاخ آهو را گره از ماندن افزون می شود
نیست جز آه ندامت حاصل تن پروری
شعله رعنا می شود چون روغن افزون می شود
حسن چندانی که افزاید به ناز و دلبری
عاشقان را روزی دل خوردن افزون می شود
می توان کوته به رفتن کرد راه عقل را
راه بی پایان عشق از رفتن افزون می شود
لطف غمخواران مرا صائب به خاک و خون کشید
زخم خار از کاوکاو سوزن افزون می شود
داغ مرغ بسته پر از روزن افزون می شود
پرده پوشی کرد دل را در جنون بیتابتر
بیقراری شعله را از دامن افزون می شود
دیدن روشنگران بر اهل غیرت مشکل است
زنگ بر آیینه ام در گلخن افزون می شود
عاشق گنج گهر را نیست آسایش ز مرگ
پیچ و تاب مار در خوابیدن افزون می شود
چشم بی اشکی چو می بینند ماتم دیدگان
حلقه ای بر حلقه های شیون افزون می شود
صحبت خورشید رویان کیمیای فربهی است
ماه نو هر روز یک پیراهن افزون می شود
رعشه می افتد به جان از دیدن موی سفید
صبح، پیچ وتاب شمع روشن افزون می شود
مهلت دنیا فزاید عقده های حرص را
شاخ آهو را گره از ماندن افزون می شود
نیست جز آه ندامت حاصل تن پروری
شعله رعنا می شود چون روغن افزون می شود
حسن چندانی که افزاید به ناز و دلبری
عاشقان را روزی دل خوردن افزون می شود
می توان کوته به رفتن کرد راه عقل را
راه بی پایان عشق از رفتن افزون می شود
لطف غمخواران مرا صائب به خاک و خون کشید
زخم خار از کاوکاو سوزن افزون می شود
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۷۲۴ - آب و رنگ حسن بیش از خانه زین می شود
آب و رنگ حسن بیش از خانه زین می شود
در نگین دان دانه یاقوت رنگین می شود
می شود ناز و غرور نیکوان از خط زیاد
وحشت آهو فزون گردد چو مشکین می شود
شوخترشد چشم مست یار در دوران خط
گرچه در فصل بهاران خواب سنگین می شود
بیستون بر کوهکن خواب فراغت تلخ کرد
کارفرما می شود چون کار شیرین می شود
سرخی خجلت ز بی اشکی فزاید چشم را
چون ز می خالی شود این شیشه رنگین می شود
در دل افسرده ما نغمه را تأثیر نیست
زنده خون مرده ما کی به تلقین می شود؟
سر به دنبالش گذارد چشم بدبین بیشتر
هرقدر بال و پر طاووس رنگین می شود
نیست در دارالامان خامشی بیم گزند
غنچه از واکردن لب خرج گلچین می شود
می کند در زخم نیکی را تلافی غیرتم
هر که بر دل می نهد دستم، نگارین می شود
نیست بی صورت اگر دست از جلای دل کشم
طوطی از آیینه بی زنگ خودبین می شود
نیست جان غافلان را از تن خاکی ملال
خواب سنگین اجل را خشت بالین می شود
هر که از دریای وحدت سر بر آرد چون حباب
در نظر موج سرابش صورت چین می شود
می نماید کاسه در یوزه گوش خلق را
هر که صائب قانع از احسان به تحسین می شود
در نگین دان دانه یاقوت رنگین می شود
می شود ناز و غرور نیکوان از خط زیاد
وحشت آهو فزون گردد چو مشکین می شود
شوخترشد چشم مست یار در دوران خط
گرچه در فصل بهاران خواب سنگین می شود
بیستون بر کوهکن خواب فراغت تلخ کرد
کارفرما می شود چون کار شیرین می شود
سرخی خجلت ز بی اشکی فزاید چشم را
چون ز می خالی شود این شیشه رنگین می شود
در دل افسرده ما نغمه را تأثیر نیست
زنده خون مرده ما کی به تلقین می شود؟
سر به دنبالش گذارد چشم بدبین بیشتر
هرقدر بال و پر طاووس رنگین می شود
نیست در دارالامان خامشی بیم گزند
غنچه از واکردن لب خرج گلچین می شود
می کند در زخم نیکی را تلافی غیرتم
هر که بر دل می نهد دستم، نگارین می شود
نیست بی صورت اگر دست از جلای دل کشم
طوطی از آیینه بی زنگ خودبین می شود
نیست جان غافلان را از تن خاکی ملال
خواب سنگین اجل را خشت بالین می شود
هر که از دریای وحدت سر بر آرد چون حباب
در نظر موج سرابش صورت چین می شود
می نماید کاسه در یوزه گوش خلق را
هر که صائب قانع از احسان به تحسین می شود
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۷۲۵ - بی کمندانداز چین آن زلف مشکین می شود
بی کمندانداز چین آن زلف مشکین می شود
این کمند ازشوخ چشمی خود بخود چین می شود
می کند بیدار حسنش آرزوی خفته را
بلبل از شوخی درین گلزار گلچین می شود
خامه مو اینقدرها هم رسا می بوده است؟
پشت پا از سنبل زلفش نگارین می شود؟
بیستون بر کوهکن خواب فراغت تلخ کرد
زود می چسبد به دل کاری که شیرین می شود
در دل روشن بود تائثیر دیگر حرف را
چهره نازک به یک پیمانه رنگین می شود
هرزه گویان بر سر خود، خود بلا می آورند
خنده کبکان دلیل راه شاهین می شود
خرمن گل را به یک آغوش دیدن مشکل است
خانه شهری خراب از خانه زین می شود
لاله زار حسن را می شبنم بیگانه است
سیب غبغب از سهیل شرم رنگین می شود
با خدا بگذار کار دل که این آیینه را
هر که پردازد به زور دست، خودبین می شود
کلک صائب گر چنین خواهد سخن پرداز شد
هر که را باشد نفس، در کار تحسین می شود
این کمند ازشوخ چشمی خود بخود چین می شود
می کند بیدار حسنش آرزوی خفته را
بلبل از شوخی درین گلزار گلچین می شود
خامه مو اینقدرها هم رسا می بوده است؟
پشت پا از سنبل زلفش نگارین می شود؟
بیستون بر کوهکن خواب فراغت تلخ کرد
زود می چسبد به دل کاری که شیرین می شود
در دل روشن بود تائثیر دیگر حرف را
چهره نازک به یک پیمانه رنگین می شود
هرزه گویان بر سر خود، خود بلا می آورند
خنده کبکان دلیل راه شاهین می شود
خرمن گل را به یک آغوش دیدن مشکل است
خانه شهری خراب از خانه زین می شود
لاله زار حسن را می شبنم بیگانه است
سیب غبغب از سهیل شرم رنگین می شود
با خدا بگذار کار دل که این آیینه را
هر که پردازد به زور دست، خودبین می شود
کلک صائب گر چنین خواهد سخن پرداز شد
هر که را باشد نفس، در کار تحسین می شود
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۷۲۶ - نفس سرکش بی ریاضت رهنما کی می شود؟
نفس سرکش بی ریاضت رهنما کی می شود؟
اژدها فرعون را در کف عصا کی می شود؟
فقر هیهات است گردد جمع با تن پروری
تا پر از شکر بود نی بوریا کی می شود؟
نفس چون مطلق عنان شد قابل اصلاح نیست
سگ چو شد دیوانه دیگر آشنا کی می شود؟
از تهیدستی شکایت می کند بیجا حباب
وصل گوهر جمع با کسب هوا کی می شود؟
در نیام کج نسازد تیغ قد خویش راست
سرفرازی جمع با پشت دو تا کی می شود؟
نیست سیری آتش سوزنده را از خار و خس
حرص را از سیم و زر کم اشتها کی می شود؟
جوشن داودی اینجا شاهراه ناوک است
سخت جانی مانع تیر قضا کی می شود؟
می برد یاد وطن را عزت غربت ز دل
آب چون واصل به گوهر شد جدا کی می شود؟
ابر را دریا به روی تلخ از سروا نکرد
چین ابرو مانع حرص گداکی می شود؟
با زمین گیران غفلت گفتگو بی حاصل است
این ره خوابیده بیدار از دراکی می شود؟
یک صدف می باشد از چندین صدف صاحب گهر
هر که را دستی است، از اهل دعا کی می شود؟
از نصیحت مست را هشیار کردن مشکل است
شور دریا کم به سعی ناخدا کی می شود؟
نعل دولت از سبکسیری است در آتش مدام
دل خنک از سایه بال هماکی می شود؟
حسن آب زندگی از موج می گردد زیاد
لعل جان بخش تو از خط بی صفا کی می شود؟
نیست صائب هر که را از شوق در سر آتشی
خار صحرا، خواب مخمل زیرپا کی می شود؟
اژدها فرعون را در کف عصا کی می شود؟
فقر هیهات است گردد جمع با تن پروری
تا پر از شکر بود نی بوریا کی می شود؟
نفس چون مطلق عنان شد قابل اصلاح نیست
سگ چو شد دیوانه دیگر آشنا کی می شود؟
از تهیدستی شکایت می کند بیجا حباب
وصل گوهر جمع با کسب هوا کی می شود؟
در نیام کج نسازد تیغ قد خویش راست
سرفرازی جمع با پشت دو تا کی می شود؟
نیست سیری آتش سوزنده را از خار و خس
حرص را از سیم و زر کم اشتها کی می شود؟
جوشن داودی اینجا شاهراه ناوک است
سخت جانی مانع تیر قضا کی می شود؟
می برد یاد وطن را عزت غربت ز دل
آب چون واصل به گوهر شد جدا کی می شود؟
ابر را دریا به روی تلخ از سروا نکرد
چین ابرو مانع حرص گداکی می شود؟
با زمین گیران غفلت گفتگو بی حاصل است
این ره خوابیده بیدار از دراکی می شود؟
یک صدف می باشد از چندین صدف صاحب گهر
هر که را دستی است، از اهل دعا کی می شود؟
از نصیحت مست را هشیار کردن مشکل است
شور دریا کم به سعی ناخدا کی می شود؟
نعل دولت از سبکسیری است در آتش مدام
دل خنک از سایه بال هماکی می شود؟
حسن آب زندگی از موج می گردد زیاد
لعل جان بخش تو از خط بی صفا کی می شود؟
نیست صائب هر که را از شوق در سر آتشی
خار صحرا، خواب مخمل زیرپا کی می شود؟
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۷۲۷ - یک دل روشن نگهبان جهانی می شود
یک دل روشن نگهبان جهانی می شود
عصمت یوسف حصار کاروانی می شود
قطره تا دارد نظر بر خویش گرداب فناست
از خودی چون رست بحر بیکرانی می شود
نفس ظالم می شود مظلوم در پیرانه سر
گرگ چون گردید بی دندان، شبانی می شود
هر که را بینم سری دارد به پای یار خویش
از برای تیر آه من کمانی می شود
شبنمی سیراب می سازد گل نم دیده را
بوی می صائب مرا رطل گرانی می شود
عصمت یوسف حصار کاروانی می شود
قطره تا دارد نظر بر خویش گرداب فناست
از خودی چون رست بحر بیکرانی می شود
نفس ظالم می شود مظلوم در پیرانه سر
گرگ چون گردید بی دندان، شبانی می شود
هر که را بینم سری دارد به پای یار خویش
از برای تیر آه من کمانی می شود
شبنمی سیراب می سازد گل نم دیده را
بوی می صائب مرا رطل گرانی می شود
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۷۲۸ - مخزن گوهر صدف از ته گزینی می شود
مخزن گوهر صدف از ته گزینی می شود
کف سبک در بحر از بالانشینی می شود
هر پر کاهی بود در دیده اش بال هما
صاحب خرمن کسی کز خوشه چینی می شود
کوته اندیشان ز استقبال غم آسوده اند
دردهای نسیه، نقد از دوربینی می شود
در مقام خویش باشد چوبکاری را ثمر
چوب گل سوداییان را چوب چینی می شود
رشته مریم کمند سوزن عیسی نشد
روحهای آسمانی کی زمینی می شود؟
ساده لوحی می کند هموار بر خود هر چه هست
رشته جان پرگره از خرده بینی می شود
با دل نازک کند اندک ملالی کار سنگ
موی سهلی سرمه آواز چینی می شود
صاف با آفاق کن صائب دل خود را که صبح
مشرق خورشید از روشن جبینی می شود
کف سبک در بحر از بالانشینی می شود
هر پر کاهی بود در دیده اش بال هما
صاحب خرمن کسی کز خوشه چینی می شود
کوته اندیشان ز استقبال غم آسوده اند
دردهای نسیه، نقد از دوربینی می شود
در مقام خویش باشد چوبکاری را ثمر
چوب گل سوداییان را چوب چینی می شود
رشته مریم کمند سوزن عیسی نشد
روحهای آسمانی کی زمینی می شود؟
ساده لوحی می کند هموار بر خود هر چه هست
رشته جان پرگره از خرده بینی می شود
با دل نازک کند اندک ملالی کار سنگ
موی سهلی سرمه آواز چینی می شود
صاف با آفاق کن صائب دل خود را که صبح
مشرق خورشید از روشن جبینی می شود
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۷۲۹ - دیده روشن از فروغ آشنایی می شود
دیده روشن از فروغ آشنایی می شود
رزق چشم است آنچه صرف روشنایی می شود
هر که خاک نیستی در چشم خود بینی نریخت
گرچه در خلوت کند طاعت ریایی می شود
نقش شیرین بست راه گفتگو بر کوهکن
سخت رویی سد راه آشنایی می شود
رشته پیوند یاران را بریدن سهل نیست
چهره برگ خزان زرد از جدایی می شود
این گشایشها که در بیگانگی من دیده ام
حیف از اوقاتی که صرف آشنایی می شود
می خورندش مردم کوتاه بین آخر به چشم
هر که چون مه فربه از نور گدایی می شود
ناخن تدبیر بیجا خون خود را می خورد
عقده دل، باز از بی دست و پایی می شود
هر سرایی را چراغی هست صائب در جهان
خانه دل روشن از نور خدایی می شود
رزق چشم است آنچه صرف روشنایی می شود
هر که خاک نیستی در چشم خود بینی نریخت
گرچه در خلوت کند طاعت ریایی می شود
نقش شیرین بست راه گفتگو بر کوهکن
سخت رویی سد راه آشنایی می شود
رشته پیوند یاران را بریدن سهل نیست
چهره برگ خزان زرد از جدایی می شود
این گشایشها که در بیگانگی من دیده ام
حیف از اوقاتی که صرف آشنایی می شود
می خورندش مردم کوتاه بین آخر به چشم
هر که چون مه فربه از نور گدایی می شود
ناخن تدبیر بیجا خون خود را می خورد
عقده دل، باز از بی دست و پایی می شود
هر سرایی را چراغی هست صائب در جهان
خانه دل روشن از نور خدایی می شود