تعداد ۶۷۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۰۶ - گرچه جهان خرم است و فصل بهار است
گرچه جهان خرم است و فصل بهار است
بی گل رویتو گل بدیده چو خار است
گر بگلی بلبلی غزل بسراید
یا که بهر گلبنی به نغمه هزار است
بر دل عاشق بغیر غم نفزاید
زآنکه بگلزار دیگرش سر و کار است
مطرب همسایه برد رنگ زناهید
ساقی خمخانه مست و باده گسار است
راست شد از تار دل نوای غم انگیز
باده ای لعل لبت دوای خمار است
مرغ غریب ار رود بگلشن فردوس
باز نواخوان بیاد یار و دیار است
سرووش آزاده ام زبار تعلق
تا که بخاطر مرا زعشق تو بار است
میروی و صد هزار دل برکیبت
رنج پیاده چه داند آنکه سورا است
در قفس ای مرغ دل چه شکوه زصیاد
چون بتواش نظره ای در آخر کار است
گلشن شیراز باد خوش بحریفان
خاک در طوس به زباغ و بهار است
بود مس آشفته و زفیض در شاه
گو بنگر صیرفی که زر عیار است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۴۶ - نیمه شب آن مه چو از حجاب برآمد
نیمه شب آن مه چو از حجاب برآمد
عقل گمان کرد کافتاب برآمد
کاوش مژگان چنان بسینه اثر کرد
کز گل قبرم پر عقاب برآمد
تا که گریزند مهر و ماه چو خفاش
پرده بیفکند و از نقاب بر آمد
جوش زنان ریخت می زچشم صراحی
آتش افروخته از آب برآمد
من پی قاتل دوان بشهر که ناگاه
ساعد سیمین بخون خضاب برآمد
باد بیک سو فکند زلف سیاهش
برق جهان سوز از سحاب برآمد
سیخ کبابش بدست بود و بیفکند
دود دل من چو از کباب برآمد
تازه جوانی زسحر غمزه جهان سوخت
الحذر از جان شیخ و شاب برآمد
گو بفلاطون خم نشین که سحرگاه
صد خمم از جرعه ی شراب برآمد
خواب حرام است و فتنه آمده بیدار
ترک سیه مست من زخواب برآمد
نوبت سلطان غیب صاحب عصر است
شحنه عدلش باحتساب برآمد
محتسب از حکم اوست خسرو ایران
زآنکه جوان بخت و کامیاب برآمد
خاک شد آشفته لیک طایر روحش
گرد درو بام بوتراب برآمد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۷۴ - عشق نگوئی که بر قرار نماند
عشق نگوئی که بر قرار نماند
حسن تو چون دید مستعار نماند
بلبل شیدا بنه هوای گل از سر
کاین گل و این باغ و این بهار نماند
گر بکشی تیغ امتحان تو بمیدان
عاشق تو جز یک از هزار نماند
پنجه که گفتی کنمن بخون تو رنگین
کودکی و عهدت استوار نماند
زآه من ای آینه بیا و بپرهیز
تا که برخساره ات غبار نماند
گر بچمد سرو قد تو بگلستان
سرو باین ناز و اعتبار نماند
پرده فروهل بتا زروی نگارین
تا که جهانت بانتظار نماند
محو نگردد نشان کشته عشقت
نقش انا لحق بجا و دار نماند
خط تو دارد نشان زلشکر حسنت
وه که بدست کس اختیار نماند
بی دهنت نیست نقل عیش مهیا
بی لب تو باده خوشگوار نماند
راست چو تیغ شهست آن خم ابرو
کش تنی اندر بکارزار نماند
شاه ولایت چراغ راه هدایت
آنکه جز او کس بکردگار نماند
ساغری آشفته وار کش زشرابش
تا بسرت دردی از خمار نماند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۱۵ - کشتن عاشق اگر عقاب ندارد
کشتن عاشق اگر عقاب ندارد
لیک باین قدر هم ثواب ندارد
هست حسابی بکار و روز جزائی
کار نگوئی که تو حساب ندارد
خوی برخ تست یا گلاب چکیده است
گرچه گل آتشین گلاب ندارد
چهره و زلفت مگر که ماه و سحابست
لیک مه این عنبرین سحاب ندارد
گو بکن از خون ما تو دست نگارین
پنجه سیمینش ار خضاب ندارد
خواب کند بخت من ولی بشب وصل
دیده عاشق مگو که خواب ندارد
گفت که خونت بریزم از دم خنجر
با همه طفلی چرا شتاب ندارد
ای بت شیرین نهی تو زین چه بگلگون
هست دو چشم من ار رکاب ندارد
تخم فشاندیم و آب دیده ضرورست
آه که این چشمه هیچ آب ندارد
گفتمش آشفته را جواب سلامی
گفت برو حرف تو جواب ندارد
این دل سودازده که مانده پریشان
راه بجز کوی بوتراب ندارد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۶۱ - مرغ نوآموز تنگ حوصله باشد
مرغ نوآموز تنگ حوصله باشد
زآن سبب از گل مدام درگله باشد
سلسله جنبان عشق گشت چو لیلی
گفت بمجنون که میر سلسله باشد
چون تو پسر خواهد از خدای دوباره
مریم اگر بر مسیح حامله باشد
ابروی تو چیست پیش صورت زیبا
سوره نور است و مد بسلمله باشد
چنگ بغلغل که شیخ شهر بخوابست
پنبه چرا در دهان بلبله باشد
تا چه ای صرصر فراق عزیزان
کز تو بعالم مدام زلزله باشد
بدر فلک گرچه خود بحسن تمامی
کی بمه من تو را مقابله باشد
شعله زنان آه من بکوی تو هر شب
هیچ نپرسیدی این چه مشعله باشد
از سرو جان بگذر و برو بر جانان
هستی تو در میانه فاصله باشد
عشق بیاموز ورند باش و قدح نوش
خوشتر ازینت بگو چه مشغله باشد
شیوه آشفته مدح حیدر و آل است
عاشق صادقبعشق یکدله باشد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۷۶ - شیخ زدین شه زاحتشام بنازد
شیخ زدین شه زاحتشام بنازد
عاشق درویش از کدام بنازد
مور ضعیف و شکستگی است نهادش
گرچه سلیمان زاحتشام بنازد
رند سحرخیز را زآه سپاه است
میر سپهبد گر از نظام بنازد
من بت جان بخش برده در حرم دل
برهمن ار از بت رخام بنازد
دولت باقی عشق باد سلامت
گر کسی از مال بی دوام بنازد
مژده قتل ارچه از زبان رقیب است
عاشق مشتاق از آن پیام بنازد
همت پیر مغان خم است مرا جام
این همه جمشید اگر زجام بنازد
رند خرابات هم زننگ نترسد
شیخ نکوکار اگر زنام بنازد
یوسف ما عشق و مصر اوست دل زار
بانوی مصری گر از غلام بنازد
نازش آشفته از مدیح علی بود
نه زر زروسیم چون لئام بنازد
گر همه نازند از امیر و وزیری
شیعه صادق همه از امام بنازد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۶۳ - پسته خندان گشود و لعل شکربار
پسته خندان گشود و لعل شکربار
شکر که نرخ شکرشکست ببازار
دلبر شیرین بلی چو کرد تبسم
پسته عجب نیست کاورد شکری بار
اینکه ببازار رفتی از پی یوسف
سر بنه ار زر بکیسه نیست بمقدار
شیشه بگو تا کند زسنگ کناری
صحبت نااهل را ثمر بود آزار
نشکندش قیمت وز نرخ نکاهد
گر گهری را عیان نگشت خریدار
دفتر پرهیز زآب میکده شستیم
خرقه و دستار رهن خانه خمار
میدهدم شیخ دردسر که مخور می
بیخبرند از خمار مردم هشیار
گر شکنی آن شکنج زلف پریشان
نافه چین بشکنی و طبله عطار
شور حق از سر منه دلا تو چو منصور
تا که سرافرازیت دهد بسر دار
روی نمود و جهان اسیر جنون کرد
چهره زمردم نهفت باز پریوار
هست شبی در قفای روز و ززلفت
روز مرا آمده عیان دو شب تار
حال دل آشفته چیست در خم زلفش
صعوه که منزل گرفته در دهن مار
از پی افسون مار جادوی ضحاک
به که پناه آورم بحیدر کرار
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۵۰ - حسن بدیع تو ای خجسته شمایل
حسن بدیع تو ای خجسته شمایل
فتنه ایام گشت و شور قبایل
بار دل عاشقانت زلف دو تا کرد
ورنه نبودی بدین صفت تمایل
از که بپوشم حدیث عشق که باشد
چهره و اشکم بدرد عشق دلایل
خواهی اگر خم نشین شوی چو فلاطون
در خم باده بشو کتاب فضایل
مشکلی افتاده بود نقطه موهوم
کرد به حرفی لب تو حل مسائل
بندد اگر بت پرست رشته زرنار
بر بت رویت چراست زلف حمایل
گفته آشفته پیش زلف تو گفتی
هر دو برقص آمدند سامع و قائل
وصل تو جانانه بود قسمت جانم
گر نشدی جان میان ما و تو حایل
عشق علی شست نقش مهر بتان را
ملت احمد نمود نسخ اوایل
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۵۱ - خسرو شیرین لبان توئی بشمایل
خسرو شیرین لبان توئی بشمایل
کعبه کوی تو قبله گاه قبایل
شایدت ار مصریان شوند زلیخا
یوسف عصری بتا بشکل و شمایل
حالت مجنون بجو نه حکمت لقمان
عشق بود برق کشت زار فضایل
گر تو بخوانی بگو که راندم از در
ور تو برانی که خواندم بوسایل
حسن تو مستغی از دلیل حکیمان
پرتو خور بر صفای اوست دلایل
چشم بدان دور کرده اند زرویت
تیر نظر دوز و جادوان حمایل
وه که زیاد تو این صفت نشود دور
تو همه مستوحشی و ما همه مایل
لیلی و عذرا توئی و سلمی و شیرین
رفته به تغییر در لباس اوایل
نقش تو بر چشم تر نماند و شگفت است
نقش تو آب و نشد زحادثه زایل
از پی تعویذ چشم بد شبی از مهر
دست بگردن در آرمت بحمایل
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۲۶ - ما زازل رند و مست و باده پرستیم
ما زازل رند و مست و باده پرستیم
بر در میخانه الست بنشستیم
سبحه و زنار را کمند بریدیم
توبه و پیمانه را بهم بشکستیم
مغبچه گان می بکف زمزمه گویند
مژده که ما ماه آفتاب بدستیم
سلسله زلف یارتا که کشیدیم
قید علایق زاین و آن بگسستیم
زآتش مستی بسوخت خرمن هستی
دوست بدست آمد و زخویش برستیم
مطرب مجلش مکش نوا که خرابیم
ساقی مهوش مده شراب که مستیم
این خوشم آمد زقدسیان که بگفتند
عرش سریریم لیک پیش تو پستیم
عاشق تو شبنم است و عشق تو خورشید
تهمت بیجا بما مبند که هستیم
زلف تو آشفته را کمند جنون شد
تا که نگویند ما زبند تو جستیم
شاهد بزم ازل خطیب سلونی
آنکه بعهد ارادتش زالستیم
گرچه برآمد هزار دست بدستان
عهد بجز دست کردگار نبستیم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۷۳ - نیمه شب ای برق آه من شرری زن
نیمه شب ای برق آه من شرری زن
شعله ببالا و پست و خشک و تری زن
از تو چو پروانه شمع چهره نهان کرد
جهد کن و خویش را تو بر شرری زن
تا بکی ایجان به بند جسم اسیری
از قفس ای مرغ بسته بال پری زن
عقرب جراره تو ای خم گیسو
تکیه که گفته تو را که بر قمری زن
ای خم مو خون بناف آهوی چین کن
طعنه ای ای لب به بسته شکری زن
آن لب شکرفشان بکام رقیب است
همچو مگس دست حسرتی بسری زن
با لب او گفت دل که هیچ کدام است
گفت برو این لطیفه بر دگری زن
حالت یوسف مگو مگر بر یعقوب
شکوه برو از پسر تو بر پدری زن
حاجت تیر و کمان بکشتن من نیست
بسمل خود را بناوک نظری کن
عاشق بی سیم و زر بهیچ نیرزد
جهد کن آشفته خود بسیم و زری زن
گر زر و سیمت بود نثار کن و خیز
دست بدامان سرو سیمبری زن
سیم تنان گر کشند سر زتو آنگاه
شکوه از ایشان برو بدادگری زن
شاه ولایت علی وصی پیمبر
بر در او چهره ای بسای سری زن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۶۳ - آنچه ببغداد کرد تیغ هلاکو
آنچه ببغداد کرد تیغ هلاکو
کرد بملک دل آن بلارک ابرو
ترک تو چنگیز را کشید بیاسا
کافر حربی برد بچشم تو یرغو
جادوی بابل بسحر چشم تو مفتون
فتنه بروی تو آن دو نرگس جادو
عطر برد خسرو از دو سنبل شیرین
مشک ختن از خطا برند بمشکو
دف صفتش سینه ام هدف شود از شوق
گر زندم تیری آن کمانچه ابرو
چشم فسونساز تو ززلف رسن باز
قرص قمر میکشد بچنبر گیسو
غیر دو آهوی مست شیر شکارت
شیر شکاری کسی ندیده زآهو
رزم پشن را مخوان و قصه قارن
حسن تو چین و ختن گرفته به نیرو
باده مینا و باغ و ساقی مهوش
لذت حورم ببرد و حسرت مینو
کوی مغانت امان دهد زحوادث
رخت زمسجد ببرد لاسوی آن کو
دم مزن آشفته خون دل خور و خامش
راه بکویش نبرده کس بهیاهو
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۰۲ - مطرب مجلس کجاست چنگ و چغانه
مطرب مجلس کجاست چنگ و چغانه
راست کن از پرده حجاز ترانه
زلف بتان را زشانه تربیتی هست
چشم زند از مژه بزلف تو شانه
مهر منیرم نمود در دل شب ماه
ساغر می در کف حریف شبانه
گر توئی ای زلف سحر ساز رسن باز
چاه نه یوسف درافکنی بچانه
مقصد از ایجاد کاینات توئی تو
خلقت کون و مکان چه بود بهانه
غیر خدایت بجای هیچ نماند
گرد خودی گر برافکنی زمیانه
زآتش تنهائیم چو شمع عجب نیست
گر ززبان آتشم زده است زبانه
خلوت توحید را تو شاهد خاصی
ذات تو چون ذات کردگار یگانه
مهر تو آشفته راست مذهب تحقیق
غیر مدیح تو هر چه گفت فسانه
جسم خطاکار ما تو خاک نجف کن
تیر دعای مرا بزن به نشانه
از تو نیاید بغیر فضل و کرامت
از من خاکی بغیر جرم خطا نه
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۶۸ - چون مهم ای آسمان تو ماه نداری
چون مهم ای آسمان تو ماه نداری
چون خط سبزش چمن گیاه نداری
وه که برآمد زسینه آن جهان سوز
آینه رویا خبر زآه نداری
ناوک آهم بماه رفت تو گوئی
غیر مه و تیر کس گواه نداری
تا تو چه کردی دلا که از اثر او
ره بخرابات و خانقاه نداری
روی سفیدی بعرصه گاه قیامت
نامه بکف گرچه من سیاه نداری
سوده کلاه غرور حسن بماهت
یوسف کنعان خبر زچاه نداری
لاجرم افتی بدام کید رقیبان
جانب یاران اگر نگاه نداری
دامن جانان گرفته را غم جان نیست
هست بجام سر غم کلاه نداری
از همه در رانده ای بمیکده بازآ
جز در پیر مغان پناه نداری
داد دل آشفته گیری از خم زلفش
غیر علی چونکه دادخواه نداری
حب علی چون بود بعرصه محشر
شاید اگر گویمت گناه نداری
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۷۳ - گر بخرامد، نسیم خلد برین است
گر بخرامد، نسیم خلد برین است
چون بنشیند، بهشت روی زمین است
ناز تو رنگینی جمال تو افزود
شهپر طاووس حسن، چین جبین است
مست نگاهم، تبسمی مزه ام بس
لعل تو از خنده پستهٔ نمکین است
از چه نگردم به گرد دشت چو مجنون
لیلی چشم سیهت خانه نشین است
دیدهٔ بد دور از رخی که ز عکسش
آینه رشک نگارخانهٔ چین است
برد ز جویا توان و صبر به یغما
نرگسش مستش که رهزن دل و دین است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۴۲۵ - دل که در او سوز عشق راه ندارد
دل که در او سوز عشق راه ندارد
روشنیی از چراغ آه ندارد
خانه به دوش فنا به رنگ حباب است
هر که عنان نفس نگاه ندارد
هست دلم راز پهلوی زر داغت
دولت نقدی که پادشاه ندارد
گوهر آن گوشواره مهر فروغ است
روشنی این ستاره ماه ندارد
هست مرا عالمی ز ضعف که در وی
کاه ربا زور جذب کاه ندارد
نالهٔ من چون جرس شکافت فلک را
هیچ اثر در دل تو آه ندارد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۹۴ - تا که تو بر خویشتن سوار نباشی
تا که تو بر خویشتن سوار نباشی
غازی میدان کارزار نباشی
از تو توان داشت چشم مهر و مروت
گر تو ز ابنای روزگار نباشی
کی رسدت ز آفتاب عشق نصیبی
تا چو مه یک شبه نزار نباشی
بر تو غم روزگار دست نیابد
تا که تو پابند اعتبار نباشی
چربی و نرمی گزین! مباش گرانجان!‏
تا به دل روزگار بار نباشی
تا تو به دریا نمی دهی دل خود را
هرگز از این ورطه برکنار نباشی
خاک سر کوی یار شو که چو جویا
سرمهٔ بینش شوی غبار نباشی
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۱۳۹ - من به وفا مردم و رقیب به در زد
من به وفا مردم و رقیب به در زد
نیمه لبش انگبین و نیمه تبر زد
در نمکش بین و اعتماد نفوذش
گر به می افگند هم به زخم جگر زد
کیست درین خانه کز خطوط شعاعی
مهر نفس ریزه ها به روزن در زد؟
دعوی او را بود دلیل بدیهی
خنده دندان نما به حسن گهر زد
غیرت پروانه هم به روز مبارک
ناله چه آتش به بال مرغ سحر زد
لشکر هوشم به زور می نشکستی
غمزه ساقی نخست راه نظر زد
زان بت نازک چه جای دعوی خونست
دست وی و دامنی که او به کمر زد
برگ طرب ساختیم و باده گرفتیم
هر چه ز طبع زمانه بیهده سر زد
شاخ چه بالد گر ارمغان گل آرد
تاک چه نازد اگر صلای ثمر زد
کام نبخشیده ای گنه چه شماری
غالب مسکین به التفات نیرزد
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۲۸۱ - چیست به لب خنده از عتاب شکستن
چیست به لب خنده از عتاب شکستن
رونق پروین ز آفتاب شکستن
گر نه ورق راست ز انتخاب شکستن
چیست به رخ طرف آن نقاب شکستن
غازه بر آن روی تابناک فزودن
رونق بازار آفتاب شکستن
شانه بر آن طره سیاه کشیدن
قیمت کالای مشک ناب شکستن
جوشش سرمستیم ز برق پسندد
نیشتر اندر رگ سحاب شکستن
نیک بود گر به حکم حوصله باشد
جام به پای خم شراب شکستن
شغل ندارد فراق ساقی و مطرب
جز قدح و بربط و رباب شکستن
قحط می ست امشب از کجا که نخواهم
شیشه خالی به رختخواب شکستن
تیغ تو نازد به سرفشانی عاشق
موج همی بالد از حباب شکستن
چیست دم وصل جان ز ذوق سپردن؟
تشنه لبی را سبو در آب شکستن
از گل روی تو باغ باغ شکفتن
وز خم موی تو فتحیاب شکستن
طره میارا به رغم خواهش غالب
چیست دلش را ز پیچ و تاب شکستن
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۳۱۴ - گر نه نواها سرودمی چه غمستی؟
گر نه نواها سرودمی چه غمستی؟
من که نیم گر نبودی چه غمستی؟
زنگ زدودن نبرد ز آینه کلفت
گر همه صورت زدودمی چه غمستی؟
گر غم دل بودمی که تا دم مردن
هم به خود از خود فزودمی چه غمستی؟
بخت خود ار بودمی که تا به قیامت
بی خبر از خود غنودمی چه غمستی؟
نی به سخن مزد نی ستایش اگر من
کشت کدیور درودمی چه غمستی؟
نیست مشامی شمیم جوی، اگر من
غالیه چندین نسودمی چه غمستی؟
چون در دعوی توان به لغو گشودن
من به هنر گر گشودمی چه غمستی؟
چون دل یاران توان به هزل ربودن
من به سخن گر ربودمی چه غمستی؟
گر به مثل لال گشتمی که سخنها
گفتمی و خود شنودمی چه غمستی؟
گر به سخن مست گشتمی که به مستی
گفته خود را ستدومی چه غمستی؟
حیف ز عیسی که دور رفت وگر نه
معجزه دم نمودمی چه غمستی؟
آه ز داوود کان نماند وگر نه
ناله به لحن آزمودمی چه غمستی؟
قافیه غالب چو نیست پرس ز عرفی
«گر من فرهنگ بودمی چه غمستی؟»