تعداد ۸۸۱۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۷۹۳ - من دل خسته به درد تو دوا یافته ام
من دل خسته به درد تو دوا یافته ام
رنج ها دیده و امروز شفا یافته ام
مرده با درد تو و زندۂ جاوید شده
شده در عشق تو فانی و بقا یافته ام
کرده اند اهل نظر خاک درم سرمه چشم
من خاکی نظر لطف تو تا بافته ام
رفته ام بر اثر باد به بویت همه عمر
خاک کوی تو نه از باد هوا یافته ام
دولت آن نیست که بابم دو جهان زیر نگین
دولت آنسته و سعادت که ترا بافته ام
زاهدان بر سر سجاده گرت یافته اند
من میخواره ترا در همه جا یافته ام
شکر ایزد که ازین در به دعاهای کمال
هرچه دل خواسته بود آن همه را بافته ام
رنج ها دیده و امروز شفا یافته ام
مرده با درد تو و زندۂ جاوید شده
شده در عشق تو فانی و بقا یافته ام
کرده اند اهل نظر خاک درم سرمه چشم
من خاکی نظر لطف تو تا بافته ام
رفته ام بر اثر باد به بویت همه عمر
خاک کوی تو نه از باد هوا یافته ام
دولت آن نیست که بابم دو جهان زیر نگین
دولت آنسته و سعادت که ترا بافته ام
زاهدان بر سر سجاده گرت یافته اند
من میخواره ترا در همه جا یافته ام
شکر ایزد که ازین در به دعاهای کمال
هرچه دل خواسته بود آن همه را بافته ام
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۷۹۹ - من که از وصل تو ای دوست جدا می باشم
من که از وصل تو ای دوست جدا می باشم
سال و مه منتظر وصل شما می باشم
درد عشق تو مرا کشت دوا کن جانا
کاندر این درد به امید دوا می باشم
صبحدم باد صبا چون ز تو آرد پیغام
همه شب منتظر باد صبا می باشم
به تمنای وصال تو که بابم روزی
اندر غم و هجران و بلا می باشم
جان همی گفت که از دست غمت ای دلبر
اندر این مجلس تن بی سرو پا می باشم
را رهان زودم از این غمکده دیده کمال
کاندر این غمکده بی برگ و نوا می باشم
سال و مه منتظر وصل شما می باشم
درد عشق تو مرا کشت دوا کن جانا
کاندر این درد به امید دوا می باشم
صبحدم باد صبا چون ز تو آرد پیغام
همه شب منتظر باد صبا می باشم
به تمنای وصال تو که بابم روزی
اندر غم و هجران و بلا می باشم
جان همی گفت که از دست غمت ای دلبر
اندر این مجلس تن بی سرو پا می باشم
را رهان زودم از این غمکده دیده کمال
کاندر این غمکده بی برگ و نوا می باشم
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۰۳ - نام آن لب به خط سبز به جانی دیدم
نام آن لب به خط سبز به جانی دیدم
کاغذی بافتم و قند دروه پیچیدم
آن خط از شوق کشیدم من گریان در چشم
حرف حرفش چو قلم گریه کنان بوسیدم
نامه را نیمه به خون سرخ شده و نیمی زرد
نقش آن نام چو بر دیده و رو مالیدم
نقطه آن دهن امکان که ببوسم به خیال
که چو پرگار به گرد تو بس گردیدم
راست ناکرده زبان خواست قلم نام تو برد
بندش از بند جدا کردم و سر ببریدم
دل بگفتا گل از آن دفتر خوبی جزویست
آن چو جزوی ز سخن بود ز دل بشنیدم
تا کی بو نبرد از تو در انفاس کمال
چو گل اوراق جریدة ز صبا پوشیدم
کاغذی بافتم و قند دروه پیچیدم
آن خط از شوق کشیدم من گریان در چشم
حرف حرفش چو قلم گریه کنان بوسیدم
نامه را نیمه به خون سرخ شده و نیمی زرد
نقش آن نام چو بر دیده و رو مالیدم
نقطه آن دهن امکان که ببوسم به خیال
که چو پرگار به گرد تو بس گردیدم
راست ناکرده زبان خواست قلم نام تو برد
بندش از بند جدا کردم و سر ببریدم
دل بگفتا گل از آن دفتر خوبی جزویست
آن چو جزوی ز سخن بود ز دل بشنیدم
تا کی بو نبرد از تو در انفاس کمال
چو گل اوراق جریدة ز صبا پوشیدم
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۰۴ - نرود نقش خیال تو زمانی ز ضمیرم
نرود نقش خیال تو زمانی ز ضمیرم
خود من ساده درون صورت غیری نپذیرم
مرده ام در هوس آنکه بود فرصت آنم
که نهی پای درین دیده و در پای نو میرم
حال خود با که بگویم که شکایت ز تو دارم
با خلاص از که بجویم که به دام تو اسیرم
به قلم صورت اخلاص نوشتن چه ضرورت
چون ضمیر تو بود واقف اسرار ضمیرم
گفته حال کمال از غم من در چه نصایست
و چه توان گفت همان عاجز و مسکین و فقیرم
خود من ساده درون صورت غیری نپذیرم
مرده ام در هوس آنکه بود فرصت آنم
که نهی پای درین دیده و در پای نو میرم
حال خود با که بگویم که شکایت ز تو دارم
با خلاص از که بجویم که به دام تو اسیرم
به قلم صورت اخلاص نوشتن چه ضرورت
چون ضمیر تو بود واقف اسرار ضمیرم
گفته حال کمال از غم من در چه نصایست
و چه توان گفت همان عاجز و مسکین و فقیرم
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۰۵ - نقد جان چیست که در دامن جانان ریزم
نقد جان چیست که در دامن جانان ریزم
گر بخواهد ز سر هر دو جهان برخیزم
بی گناه در همه نیغم بزند بار عزیز
ادب آنست که گردن نهم و نستیزم
رسم باشد که گریزند غلامان ز جفا
من غلام تو چنانم که کشی نگریزم
در رحمت بگشایند به رویم فردا
گر بود سلسله زلف تو دستاویزم
می برد از شکر ناب به شیرینی دست
با * حدیث لب او نکته درد آمیزم
گر گناهست چنین روی به دیدن چو کمال
من نه آنم که ازین گونه گنه پرهیزم
من که خوارزم گرفتم به سخنهای غریب
نبود میل عراق و هوس تبریز ممه
گر بخواهد ز سر هر دو جهان برخیزم
بی گناه در همه نیغم بزند بار عزیز
ادب آنست که گردن نهم و نستیزم
رسم باشد که گریزند غلامان ز جفا
من غلام تو چنانم که کشی نگریزم
در رحمت بگشایند به رویم فردا
گر بود سلسله زلف تو دستاویزم
می برد از شکر ناب به شیرینی دست
با * حدیث لب او نکته درد آمیزم
گر گناهست چنین روی به دیدن چو کمال
من نه آنم که ازین گونه گنه پرهیزم
من که خوارزم گرفتم به سخنهای غریب
نبود میل عراق و هوس تبریز ممه
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۰۸ - هر شبی تا به سحر دست دعا بگشایم
هر شبی تا به سحر دست دعا بگشایم
که مگر یک شبی آن بند قبا بگشایم
همچو من عقد گشانی نبود در عالم
گر گره ز ابروی آن ترک خطا بگشایم
دوست در خانه فرود آمد و من در بستم
کار بر رخ خصم در بسته چرا بگشایم
مرغ دل باز هوای سر زلفش دارد
گاه آن شد که منش بند ز پا بگشایم
همه آفاق شود مشک فشان گر نفسی
راز گیسوی تو با باد صبا بگشایم
حالیا عزم سفر دارم و را در پیش است
بار بر بسته ندانم که کجا بگشایم
چه گرهها که گشاده شود از کار کمال
گر شبی حلقه آن زلف دوتا بگشایم
که مگر یک شبی آن بند قبا بگشایم
همچو من عقد گشانی نبود در عالم
گر گره ز ابروی آن ترک خطا بگشایم
دوست در خانه فرود آمد و من در بستم
کار بر رخ خصم در بسته چرا بگشایم
مرغ دل باز هوای سر زلفش دارد
گاه آن شد که منش بند ز پا بگشایم
همه آفاق شود مشک فشان گر نفسی
راز گیسوی تو با باد صبا بگشایم
حالیا عزم سفر دارم و را در پیش است
بار بر بسته ندانم که کجا بگشایم
چه گرهها که گشاده شود از کار کمال
گر شبی حلقه آن زلف دوتا بگشایم
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۱۲ - یار من بار دگر می طلبد دانستم
یار من بار دگر می طلبد دانستم
عاشق زار دگر میطلبد دانستم
عارش آید دگر از یاری و غمخواری من
بار و غمخوار دگر می طلبد دانستم
خون مژگان من از نازه نیارد در چشم
چشم خونبار دگر می طلبد دانستم
رخت برچید ز سودای من آن حسن فروش
سر بازار دگر می طلبد دانستم
من تهی دست و آن دانه در بیش بهاست
او به خریدار دگر می طلبد دانستم
دی بزد نیغم و نگذاشت که بوسم آن دست
قتل من بار دگر می طلبد دانستم
غمزه را گفت که کم جو دگر آزار کمال
بر دل آزار دگر می طلبد دانستم
عاشق زار دگر میطلبد دانستم
عارش آید دگر از یاری و غمخواری من
بار و غمخوار دگر می طلبد دانستم
خون مژگان من از نازه نیارد در چشم
چشم خونبار دگر می طلبد دانستم
رخت برچید ز سودای من آن حسن فروش
سر بازار دگر می طلبد دانستم
من تهی دست و آن دانه در بیش بهاست
او به خریدار دگر می طلبد دانستم
دی بزد نیغم و نگذاشت که بوسم آن دست
قتل من بار دگر می طلبد دانستم
غمزه را گفت که کم جو دگر آزار کمال
بر دل آزار دگر می طلبد دانستم
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۱۳ - بار هر چند به ناحق طلبه آزارم
بار هر چند به ناحق طلبه آزارم
گر ازوه باشدم آزار ز حق بیزارم
اگر اندیشه از حرمت خونم نکند
به حق و حرمت باری که به آن هم بارم
با خیالش چو حکایت کنم از چشم پر آب
گوش دارید که در می چکد از گفتارم
دل از آن روی چو مه روی به ایمان آورد
ورنه میکرد ز زلفش هوس زنارم
بوسه بر لب شیرین تو دارم دعوی
تو من خام طمع بین که چه دعوی دارم
گفت در غم ما حال تو چونت کمال
به جگر تشنه به دل خسته به تن افگارم
تا نوشتم صفت روی تو در دفتر خویش
بوی گل میشنود از ورق اشعارم
گر ازوه باشدم آزار ز حق بیزارم
اگر اندیشه از حرمت خونم نکند
به حق و حرمت باری که به آن هم بارم
با خیالش چو حکایت کنم از چشم پر آب
گوش دارید که در می چکد از گفتارم
دل از آن روی چو مه روی به ایمان آورد
ورنه میکرد ز زلفش هوس زنارم
بوسه بر لب شیرین تو دارم دعوی
تو من خام طمع بین که چه دعوی دارم
گفت در غم ما حال تو چونت کمال
به جگر تشنه به دل خسته به تن افگارم
تا نوشتم صفت روی تو در دفتر خویش
بوی گل میشنود از ورق اشعارم
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۲۰ - ای خوش آن باد که از کوی تو آید بر من
ای خوش آن باد که از کوی تو آید بر من
مشت خاک درت باز نهه بر سر من
نفروزد شبم از مه که فتد بر در و بام
خانه روشن کن و چون شمع درآ از در من
تیره جانیست دل سوخته بر دیده نشین
که بود دیده تره خانه روشنتر من
شربت وصل بده از لب جانبخش مرا
ک ز نب هجر تو بگداخت تن لاغر من
باد بیزن که کسی بر من بیماره زند
از ضعیفی چر مگس باد برد پیکر من
هیچکس گرد من خسته نگردد جز اشک
آہ و فریاد ز بر گشتگی اختر من
هر چه جز شرح غمت در قلم آورد کمال
آب چشم آمد و شست از ورق دفتر من
مشت خاک درت باز نهه بر سر من
نفروزد شبم از مه که فتد بر در و بام
خانه روشن کن و چون شمع درآ از در من
تیره جانیست دل سوخته بر دیده نشین
که بود دیده تره خانه روشنتر من
شربت وصل بده از لب جانبخش مرا
ک ز نب هجر تو بگداخت تن لاغر من
باد بیزن که کسی بر من بیماره زند
از ضعیفی چر مگس باد برد پیکر من
هیچکس گرد من خسته نگردد جز اشک
آہ و فریاد ز بر گشتگی اختر من
هر چه جز شرح غمت در قلم آورد کمال
آب چشم آمد و شست از ورق دفتر من
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۲۴ - ای لبت چون شکر و نقل دهان نیز چنان
ای لبت چون شکر و نقل دهان نیز چنان
دل من عاشق نام تو زبان نیز چنان
نور محض است عذار تو جبین نیز چنین
بر غیبیست دهان نو میان نیز چنان
شد دوانهسوی تو اشکم چو خرامان رفتی
سرو کم رفت چنین آب روان نیز چنان
گر چه گه ظاهر و گه چون دهنت پنهانی
آشکارا همه لطفی و نهان نیز چنان
زلف و ابرو اگر ایست ترا روز شکار
نیست حاجت بکمند و یکمان نیز چنان
گل ز شوق رخ نو جامه درانست به باغ
بلبل از مستی تو نعره زنان نیز چنان
گفته خون تو یک روز بریزم به یقین
در دل خسته مرا بود گمان نیز چنان
بار میخواست که بیجرم شود کشته کمال
هر چه میخواست دل یار شد آن نیز چنان
دل من عاشق نام تو زبان نیز چنان
نور محض است عذار تو جبین نیز چنین
بر غیبیست دهان نو میان نیز چنان
شد دوانهسوی تو اشکم چو خرامان رفتی
سرو کم رفت چنین آب روان نیز چنان
گر چه گه ظاهر و گه چون دهنت پنهانی
آشکارا همه لطفی و نهان نیز چنان
زلف و ابرو اگر ایست ترا روز شکار
نیست حاجت بکمند و یکمان نیز چنان
گل ز شوق رخ نو جامه درانست به باغ
بلبل از مستی تو نعره زنان نیز چنان
گفته خون تو یک روز بریزم به یقین
در دل خسته مرا بود گمان نیز چنان
بار میخواست که بیجرم شود کشته کمال
هر چه میخواست دل یار شد آن نیز چنان
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۳۱ - برگ گل خواندمش از لطف برنجید ز من
برگ گل خواندمش از لطف برنجید ز من
مگر این نکته رنگین نپسندید ز من
آن پری چهره که دیوانه خویشم گرداند
چه خطا رفت که چون بخت بگردید ز من
ظاهرا برگ کسی نیست چو گل سرو مرا
ورنه چون غنچه چرا روی بپوشید ز من
تا به مهر تو چو ابروی تو پیوستم دل
چون سر زلف بر آشفتی و ببرید ز من
شب بر آن در زدم از درد چنان فریادی
که سگ کوی تو در خواب بترسید ز من
به وفایت که من امروز بقایت خجلم
از رقیب تو که بسیار جفا دید ز من
سالها منتظر پرسش او بود کمال
عمر بگذشت دریغا و نپرسید ز من
مگر این نکته رنگین نپسندید ز من
آن پری چهره که دیوانه خویشم گرداند
چه خطا رفت که چون بخت بگردید ز من
ظاهرا برگ کسی نیست چو گل سرو مرا
ورنه چون غنچه چرا روی بپوشید ز من
تا به مهر تو چو ابروی تو پیوستم دل
چون سر زلف بر آشفتی و ببرید ز من
شب بر آن در زدم از درد چنان فریادی
که سگ کوی تو در خواب بترسید ز من
به وفایت که من امروز بقایت خجلم
از رقیب تو که بسیار جفا دید ز من
سالها منتظر پرسش او بود کمال
عمر بگذشت دریغا و نپرسید ز من
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۳۹ - خبری بافتم از بار مپرسید ز من
خبری بافتم از بار مپرسید ز من
تا نیارید بر من خبر دار و رسن
خبر دار و رسن رابت منصور بود
خبر رایت و منصور بود قلب شکن
خبری یافته ام از گل و از باد بهار
خبر من برسانید به مرغان چمن
خبر مرغ چمن باغ و گلستان باشد
خبر باغ و گلستان چه کند دفع حزن
خبری بافتم از نکهت پیراهن دوست
به خطا چند دوید از پی آهوی ختن
خبر نکهت جانان چه بود مژده جان
مژده جان چه بود صحبت عقل ودل وتن
خبری بافتم ای جوهری از معدن لعل
تو چرا میروی از بهر عقیقی به یمن
خبر معدن لعل آن لب شیرین باشد
لب شیرین ببرد تلخی غمها ز دهن
خبری بافتم از دولت وصلت بنوی
تو کجا میروی از بهر اویسی بقرن
خبر وصل بتی مژد: آن دوست کمال
ختم شد نه آن روی بوجه احسن
تا نیارید بر من خبر دار و رسن
خبر دار و رسن رابت منصور بود
خبر رایت و منصور بود قلب شکن
خبری یافته ام از گل و از باد بهار
خبر من برسانید به مرغان چمن
خبر مرغ چمن باغ و گلستان باشد
خبر باغ و گلستان چه کند دفع حزن
خبری بافتم از نکهت پیراهن دوست
به خطا چند دوید از پی آهوی ختن
خبر نکهت جانان چه بود مژده جان
مژده جان چه بود صحبت عقل ودل وتن
خبری بافتم ای جوهری از معدن لعل
تو چرا میروی از بهر عقیقی به یمن
خبر معدن لعل آن لب شیرین باشد
لب شیرین ببرد تلخی غمها ز دهن
خبری بافتم از دولت وصلت بنوی
تو کجا میروی از بهر اویسی بقرن
خبر وصل بتی مژد: آن دوست کمال
ختم شد نه آن روی بوجه احسن
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۴۹ - دل که میرفت ز خود چون نرود باز چنین
دل که میرفت ز خود چون نرود باز چنین
چشم و ابروی ترا شیوه چنان ناز چنین
من بیدل چو زرم با توز اخلاص درون
قلب چون نیست مرا این همه مگذار چنین
نیر خاکی نبود رسم که دور اندازند
خاکیم من ز خودم دور مینداز چنین
واعظ آن گوش که پند تو شنیدی همه وقت
شد ز فریاد تو کر بر مکش آواز چنین
چون شوی قاصد جانها بنه از من بنیاد
تا برآید همه کارت بکن آغاز چنین
همدمی هاست به آن غمزه دل پرخون را
کس نشد همدم و همراز به غماز چنین
گفته جای تو بر خاک در ماست کمال
آن محل نیست گدا را مکن اعزاز چنین
چشم و ابروی ترا شیوه چنان ناز چنین
من بیدل چو زرم با توز اخلاص درون
قلب چون نیست مرا این همه مگذار چنین
نیر خاکی نبود رسم که دور اندازند
خاکیم من ز خودم دور مینداز چنین
واعظ آن گوش که پند تو شنیدی همه وقت
شد ز فریاد تو کر بر مکش آواز چنین
چون شوی قاصد جانها بنه از من بنیاد
تا برآید همه کارت بکن آغاز چنین
همدمی هاست به آن غمزه دل پرخون را
کس نشد همدم و همراز به غماز چنین
گفته جای تو بر خاک در ماست کمال
آن محل نیست گدا را مکن اعزاز چنین
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۵۱ - دل من عاشق باریست که گفتن نتوان
دل من عاشق باریست که گفتن نتوان
روز و شب در پی کاریست که گفتن نتوان
این همه چهره که کردیم به خونابه نگار
از غم روی نگاریست که گفتن نتوان
دیده زاندم که زخون خاک درت شست به اشک
بر دل از دیده غباریست که گفتن نتوان
دامنه چون تو گلی کی به کف آرم که رقیب
در تو آویخته خاریست که گفتن نتوان
چشم خونریز ترا دوش به خونم که بریخت
در سر امروز خماریست که گفتن نتوان
با نوای سنگدل از من که رساند که مرا
بر دل از هجر تو باریست که گفتن نتوان
سهل مشمر که به زلف تو در افتاد کمال
که درین دام شکاریست که گفتن نتوان
روز و شب در پی کاریست که گفتن نتوان
این همه چهره که کردیم به خونابه نگار
از غم روی نگاریست که گفتن نتوان
دیده زاندم که زخون خاک درت شست به اشک
بر دل از دیده غباریست که گفتن نتوان
دامنه چون تو گلی کی به کف آرم که رقیب
در تو آویخته خاریست که گفتن نتوان
چشم خونریز ترا دوش به خونم که بریخت
در سر امروز خماریست که گفتن نتوان
با نوای سنگدل از من که رساند که مرا
بر دل از هجر تو باریست که گفتن نتوان
سهل مشمر که به زلف تو در افتاد کمال
که درین دام شکاریست که گفتن نتوان
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۵۳ - دوستان مرحمتی بر دل بیچاره من
دوستان مرحمتی بر دل بیچاره من
که برفت از بر من بار ستمکاره من
دل نهادم من مسکین به هلاک تن خویش
چه کنم در غم او نیست جز این چاره من
وای بر جان من از بی کسی و تنهانی
گر نبودی غم او مونس و غمخوارة من
هوس لعل لب او به خرابات مغان
کرد صد باره گرو خرقه صد پاره من
ای صبا گر گذر از کوی دلارام کنی
باز پرسی خبری زآن دل آوارة من
دارم امروز سر آنکه کتم جانبازی
تا قدم رنجه کند دوست به نظاره من
گر نیاره به زبان سوز تو چون شمع کمال
خود گواهست بر او گونه رخسارة من
که برفت از بر من بار ستمکاره من
دل نهادم من مسکین به هلاک تن خویش
چه کنم در غم او نیست جز این چاره من
وای بر جان من از بی کسی و تنهانی
گر نبودی غم او مونس و غمخوارة من
هوس لعل لب او به خرابات مغان
کرد صد باره گرو خرقه صد پاره من
ای صبا گر گذر از کوی دلارام کنی
باز پرسی خبری زآن دل آوارة من
دارم امروز سر آنکه کتم جانبازی
تا قدم رنجه کند دوست به نظاره من
گر نیاره به زبان سوز تو چون شمع کمال
خود گواهست بر او گونه رخسارة من
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۶۷ - عاشق کیست دلم باز نخواهم گفتن
عاشق کیست دلم باز نخواهم گفتن
سر مونی بکس این راز نخواهم گفتن
وصف آن روی کز آسیب نظرهاست نهان
پیش رندان نظر باز نخواهم گفتن
گر بپرسد ز من آن غمزه که خون نوکه ریخت
هرگز این راز بغماز نخواهم گفتن
گله ناز و عتاب تو به آن ابرو و چشم
کشی صد رهم از ناز نخواهم گفتن
پیش بالات کز آن قامت طوبی پست است
سخن سرو سرافراز نخواهم گفتن
در مقامی که برانم سخن از سنگدلان
جز حدیث تو در آغاز نخواهم گفتن
گر بگویم ز سگ کوی نو وصفی به کمال
جز به اکرام و به اعزاز نخواهم گفتن
سر مونی بکس این راز نخواهم گفتن
وصف آن روی کز آسیب نظرهاست نهان
پیش رندان نظر باز نخواهم گفتن
گر بپرسد ز من آن غمزه که خون نوکه ریخت
هرگز این راز بغماز نخواهم گفتن
گله ناز و عتاب تو به آن ابرو و چشم
کشی صد رهم از ناز نخواهم گفتن
پیش بالات کز آن قامت طوبی پست است
سخن سرو سرافراز نخواهم گفتن
در مقامی که برانم سخن از سنگدلان
جز حدیث تو در آغاز نخواهم گفتن
گر بگویم ز سگ کوی نو وصفی به کمال
جز به اکرام و به اعزاز نخواهم گفتن
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۶۸ - عاشقی چیست مقیم در جانان بودن
عاشقی چیست مقیم در جانان بودن
روی بر خاک در دوست به عزت سودن
ترک جان گفتن و از تیغ نچیدن روی
سر قلم کردن و این راه بسر پیمودن
در غمش بودن و بستن دهن از جوهر راز
در نو پیوستن و سر تو بکس نگشودن
باختن در خم چوگان سر زلف تو جان
و آنگهی گوی سعادت زمان بر بودن
زاهدم دعوت کوثر کند و عین خطاست
باوجود لب تو دست به آن آلودن
نیست پوشیده که از دیده چرائی پنهان
کانچنان روی به مردم نتوان بنمودن
سخن عشق بدان پایه رسانید کمال
که بر آن کس نتواند سخنی افزودن
روی بر خاک در دوست به عزت سودن
ترک جان گفتن و از تیغ نچیدن روی
سر قلم کردن و این راه بسر پیمودن
در غمش بودن و بستن دهن از جوهر راز
در نو پیوستن و سر تو بکس نگشودن
باختن در خم چوگان سر زلف تو جان
و آنگهی گوی سعادت زمان بر بودن
زاهدم دعوت کوثر کند و عین خطاست
باوجود لب تو دست به آن آلودن
نیست پوشیده که از دیده چرائی پنهان
کانچنان روی به مردم نتوان بنمودن
سخن عشق بدان پایه رسانید کمال
که بر آن کس نتواند سخنی افزودن
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۶۹ - عشق حالیست که جبریل بر آن نیست امین
عشق حالیست که جبریل بر آن نیست امین
صاحب حال شناسد سخن اهل یقین
جرعه بر سر خاک از می عشق افشاندند
عرش و کرسی همه بر خاک نهادند جهین
مرغ فردوس درین پرده نوازد دستان
طوطی قدس ازین آینه گیرد تلقین
اهل فتوی که فرو رفته کلک و ورقند
مشرکانند که اقرار ندارند بدین
مفلسی عشق ندارد هوس منصب و جاه
خاک این راه به از مملکت روی زمین
شب قرب است مرو ای دل غمدیده به خواب
که سر زنده دلان حیف بود در بالین
ای که روشن نشدن حال دل سوختگان
همچو شمع از سر جان خیز و بر آتش بنشین
باد روشن به تماشای رخت چشم کمال
این دعا را ز همه خلق جهان باد آمین
صاحب حال شناسد سخن اهل یقین
جرعه بر سر خاک از می عشق افشاندند
عرش و کرسی همه بر خاک نهادند جهین
مرغ فردوس درین پرده نوازد دستان
طوطی قدس ازین آینه گیرد تلقین
اهل فتوی که فرو رفته کلک و ورقند
مشرکانند که اقرار ندارند بدین
مفلسی عشق ندارد هوس منصب و جاه
خاک این راه به از مملکت روی زمین
شب قرب است مرو ای دل غمدیده به خواب
که سر زنده دلان حیف بود در بالین
ای که روشن نشدن حال دل سوختگان
همچو شمع از سر جان خیز و بر آتش بنشین
باد روشن به تماشای رخت چشم کمال
این دعا را ز همه خلق جهان باد آمین
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۸۴ - توش کن خواجه على رغم صراحی شکنان
توش کن خواجه على رغم صراحی شکنان
بادی تلخ به یاد لب شیرین دهنان
بطلب بافت نشانه از لب شیرین فرهاد
ره سوى لعل نبردند به جز کوه کنان
خاک بر فرق کسانی که زر و سیم به خاک
باز بردند و نخوردند به سیمین دقنان
دوش رفتم به چمن از هوس بلبل و گل
این یکی جامه دران دیدم و آن نعره زنان
گفتم این چیست بگفتند که آن قوم که پار
می رسیدند درین روضه بهم جلوه کنان
همه را خاک بفرسود کنون نوبت ماست
حال شمشاد قدان بنگر و نازک بدنان
بلبل این گفت و دگر گفت که می توش کمال
فصل گلریز و به مطرب بگذار این سخنان
بادی تلخ به یاد لب شیرین دهنان
بطلب بافت نشانه از لب شیرین فرهاد
ره سوى لعل نبردند به جز کوه کنان
خاک بر فرق کسانی که زر و سیم به خاک
باز بردند و نخوردند به سیمین دقنان
دوش رفتم به چمن از هوس بلبل و گل
این یکی جامه دران دیدم و آن نعره زنان
گفتم این چیست بگفتند که آن قوم که پار
می رسیدند درین روضه بهم جلوه کنان
همه را خاک بفرسود کنون نوبت ماست
حال شمشاد قدان بنگر و نازک بدنان
بلبل این گفت و دگر گفت که می توش کمال
فصل گلریز و به مطرب بگذار این سخنان
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۹۲ - ای دلاویزتر از رشته جان کاکل تو
ای دلاویزتر از رشته جان کاکل تو
برده سوی تو دلم موی کشان کاکل تو
سنبل غالیه سایست چو صبا شانه زده
شده بر خرمن گل مشک فشان کاکل تو
داده از کار فرو بسته من موی به موی
خبر آن طره دلبند و نشان کاکل تو
همچو شمشاد که از باد به پیچ افتد و تاب
در تو پیچیده و افتاده چنان کاکل تو
گر بسازند گل از غالیه و آب حیات
هم نشابد که بشویند به آن کاکل تو
عود خوشبو بود و مشک ولیکن ز همه
بر سر آمد چو بر آمد ز میان کاکل تو
دل که دزدید سر زلف تو از دست کمال
برده و در زیر کله کرد نهان کاکل تو
برده سوی تو دلم موی کشان کاکل تو
سنبل غالیه سایست چو صبا شانه زده
شده بر خرمن گل مشک فشان کاکل تو
داده از کار فرو بسته من موی به موی
خبر آن طره دلبند و نشان کاکل تو
همچو شمشاد که از باد به پیچ افتد و تاب
در تو پیچیده و افتاده چنان کاکل تو
گر بسازند گل از غالیه و آب حیات
هم نشابد که بشویند به آن کاکل تو
عود خوشبو بود و مشک ولیکن ز همه
بر سر آمد چو بر آمد ز میان کاکل تو
دل که دزدید سر زلف تو از دست کمال
برده و در زیر کله کرد نهان کاکل تو