تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۸۴ - ساقیا رخ بنما تا همه از کار شویم
ساقیا رخ بنما تا همه از کار شویم
آنقدر می به قدح ریز که سرشار شویم
خبر از وضع جهان مرده دلی می آرد
مصلحت نیست درین مرحله هشیار شویم
ای خوش آن روز که دین در سر زلف تو کنیم
فارغ از کشمکش سبحه و زنّار شویم
نشکند بادهٔ گلرنگ خماری که مراست
ای خوش آن روز که مست از می دیدار شویم
دولت هر دو جهان خواب و خیال است حزین
دولت آن است که خاک قدم یار شویم
آنقدر می به قدح ریز که سرشار شویم
خبر از وضع جهان مرده دلی می آرد
مصلحت نیست درین مرحله هشیار شویم
ای خوش آن روز که دین در سر زلف تو کنیم
فارغ از کشمکش سبحه و زنّار شویم
نشکند بادهٔ گلرنگ خماری که مراست
ای خوش آن روز که مست از می دیدار شویم
دولت هر دو جهان خواب و خیال است حزین
دولت آن است که خاک قدم یار شویم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۹۴ - به دل سخت تو حرفی ز دل تنگ زدم
به دل سخت تو حرفی ز دل تنگ زدم
حیف این گوهر یکدانه که بر سنگ زدم
سر این حوصله نازم که به یک عمر، چو گل
خون دل را به نشاط می گلرنگ زدم
کارم امروز به افسرده دلان افتادهست
ای خوش آن نغمه که با مرغ شب آهنگ زدم
نفس آشوب طلب با همه کس در همه حال
صلح کل کرد چو با خویش در جنگ زدم
بر نمی خاست صدایی ز دل زار حزین
زخمه از خامه خود بر رگ این چنگ زدم
حیف این گوهر یکدانه که بر سنگ زدم
سر این حوصله نازم که به یک عمر، چو گل
خون دل را به نشاط می گلرنگ زدم
کارم امروز به افسرده دلان افتادهست
ای خوش آن نغمه که با مرغ شب آهنگ زدم
نفس آشوب طلب با همه کس در همه حال
صلح کل کرد چو با خویش در جنگ زدم
بر نمی خاست صدایی ز دل زار حزین
زخمه از خامه خود بر رگ این چنگ زدم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۰۱ - می شود دل چو گل از عیش پریشان چه کنم؟
می شود دل چو گل از عیش پریشان چه کنم؟
غنچه سان گر نکشم سر به گریبان چه کنم؟
داده جمعیت دلهای اسیران بر باد
نکنم شکوه از آن زلف پریشان چه کنم؟
دل به آن چشم فسون ساز که چشمش مرساد
من گرفتم ندهم، با صف مژگان چه کنم؟
طعنه بر بی دل و دینان مزن ای زاهد شهر
دل و دین می برد آن نرگس فتان چه کنم؟
سر و سامان بود ارزانی ناقص خردان
من که دیوانهٔ عشقم سر و سامان چه کنم؟
چند گویی که به دل مهر بتان پنهان دار
بوی یوسف رود از مصر به کنعان چه کنم؟
من نه آنم که به دنبال دل از جا بروم
می کشد سوی خود آن سرو خرامان چه کنم؟
می زنم خویش به آن شعلهٔ بی باک حزین
بیش ازین نیست مرا طاقت هجران چه کنم؟
غنچه سان گر نکشم سر به گریبان چه کنم؟
داده جمعیت دلهای اسیران بر باد
نکنم شکوه از آن زلف پریشان چه کنم؟
دل به آن چشم فسون ساز که چشمش مرساد
من گرفتم ندهم، با صف مژگان چه کنم؟
طعنه بر بی دل و دینان مزن ای زاهد شهر
دل و دین می برد آن نرگس فتان چه کنم؟
سر و سامان بود ارزانی ناقص خردان
من که دیوانهٔ عشقم سر و سامان چه کنم؟
چند گویی که به دل مهر بتان پنهان دار
بوی یوسف رود از مصر به کنعان چه کنم؟
من نه آنم که به دنبال دل از جا بروم
می کشد سوی خود آن سرو خرامان چه کنم؟
می زنم خویش به آن شعلهٔ بی باک حزین
بیش ازین نیست مرا طاقت هجران چه کنم؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۰۷ - می گریزم ز جهان بار چرا بردارم؟
می گریزم ز جهان بار چرا بردارم؟
سر درین معرکه اندازم و پا بردارم
بویگل نیستم از بارگران جانیها
تا پی قافلهٔ باد صبا بردارم
گره از خاطر اگر گریه کند باز چرا
منت بیهده از عقده گشا بردارم؟
غیرتم تکیه به دیوار که گیرد که هنوز
گر بود کوه به این پشت دو تا بردارم
ناتوانم ولی آن مایه نفس هست حزین
کآسمان را به یکی ناله ز جا بردارم
سر درین معرکه اندازم و پا بردارم
بویگل نیستم از بارگران جانیها
تا پی قافلهٔ باد صبا بردارم
گره از خاطر اگر گریه کند باز چرا
منت بیهده از عقده گشا بردارم؟
غیرتم تکیه به دیوار که گیرد که هنوز
گر بود کوه به این پشت دو تا بردارم
ناتوانم ولی آن مایه نفس هست حزین
کآسمان را به یکی ناله ز جا بردارم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۱۴ - زاهد از پای خم باده چه سان برخیزم؟
زاهد از پای خم باده چه سان برخیزم؟
من نیفتاده ام آن سان که توان برخیزم
صبح محشر که سر از خواب گران بردارم
هم به رخساره ی ساقی نگران برخیزم
دست افتاده کسی نیست که گیرد، جز می
اگر آید به کفم رطلل گران، برخیزم
نظری بر دل زارم فکن ای نور قدیم
رخ نما، تا ز ظلام حدثان برخیزم
مشکل این است که از کوی تو نتوانم خاست
ور نه آسان ز سر هر دو جهان برخیزم
من افتاده خدا را به خرابات برید
تا ز فیض نظر پیر مغان برخیزم
شدم از دست حزین ، دوش که حافظ می گفت
مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم؟
من نیفتاده ام آن سان که توان برخیزم
صبح محشر که سر از خواب گران بردارم
هم به رخساره ی ساقی نگران برخیزم
دست افتاده کسی نیست که گیرد، جز می
اگر آید به کفم رطلل گران، برخیزم
نظری بر دل زارم فکن ای نور قدیم
رخ نما، تا ز ظلام حدثان برخیزم
مشکل این است که از کوی تو نتوانم خاست
ور نه آسان ز سر هر دو جهان برخیزم
من افتاده خدا را به خرابات برید
تا ز فیض نظر پیر مغان برخیزم
شدم از دست حزین ، دوش که حافظ می گفت
مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۲۰ - فال فرخنده بیایید به دیدار زنیم
فال فرخنده بیایید به دیدار زنیم
برقی از شمع تجلّی به شب تار زنیم
بر رخ غیر ببندیم در خلوت دل
کوری مدعیان بادهٔ اسرار زنیم
ور شود در سر مستی تهی از باده کدو
شیء اللّه به در خانهٔ خمّار زنیم
داغ عشق است که سرمایهٔ آرایش ماست
شمع سان زآتش دل لاله به دستار زنیم
ناخن از بهر خراشیدن دل در کف ماست
سینه تا هست چرا تیشه به کهسار زنیم؟
خامهٔ ما به رگ تار نفس مضراب است
دست تا کار کند زخمه برین تار زنیم
دل چو سرشار شود از غم بیهوده حزین
وقت آن است که پیمانهٔ سرشار زنیم
برقی از شمع تجلّی به شب تار زنیم
بر رخ غیر ببندیم در خلوت دل
کوری مدعیان بادهٔ اسرار زنیم
ور شود در سر مستی تهی از باده کدو
شیء اللّه به در خانهٔ خمّار زنیم
داغ عشق است که سرمایهٔ آرایش ماست
شمع سان زآتش دل لاله به دستار زنیم
ناخن از بهر خراشیدن دل در کف ماست
سینه تا هست چرا تیشه به کهسار زنیم؟
خامهٔ ما به رگ تار نفس مضراب است
دست تا کار کند زخمه برین تار زنیم
دل چو سرشار شود از غم بیهوده حزین
وقت آن است که پیمانهٔ سرشار زنیم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۳۲ - خرقه را در گرو ساغر لبریز کنیم
خرقه را در گرو ساغر لبریز کنیم
ما خراباتی و رندیم چه پرهیز کنیم؟
گر صبا بگذرد از تربت ما سوختگان
به هوای رخ زیبای تو گلبیز کنیم
ما که موریم مددگر رسد از خسرو عشق
تختهٔ مشق ستم، سینهٔ پروبزکنیم
گر رسد بر سر ما خسرو شیرین حرکات
سرچه باشد که غبار ره شبدیز کنیم؟
خون ما ریزد اگر ساقی گل چهره به خاک
نوحه بر خویش به بانگ طرب انگیز کنیم
فتنه می بارد از آن نرگس مستانه حزین
به که جا در شکن زلف دلاویز کنیم
ما خراباتی و رندیم چه پرهیز کنیم؟
گر صبا بگذرد از تربت ما سوختگان
به هوای رخ زیبای تو گلبیز کنیم
ما که موریم مددگر رسد از خسرو عشق
تختهٔ مشق ستم، سینهٔ پروبزکنیم
گر رسد بر سر ما خسرو شیرین حرکات
سرچه باشد که غبار ره شبدیز کنیم؟
خون ما ریزد اگر ساقی گل چهره به خاک
نوحه بر خویش به بانگ طرب انگیز کنیم
فتنه می بارد از آن نرگس مستانه حزین
به که جا در شکن زلف دلاویز کنیم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۴۳ - شمع را شعله، مسلسل ز دل آید بیرون
شمع را شعله، مسلسل ز دل آید بیرون
آه جان سوختگان متصل آید بیرون
در جهان چند به آیینه سکندر نازد؟
چه تماشاست که از پرده دل آید بیرون؟
چشم نظارگیان لایق دیدار تو نیست
به تماشای تو هر کس خجل آید بیرون
در چمن گر قد شمشاد به ناز افرازی
قمری از منّت سرو چگل آید بیرون
دل خون گشته شود گر به مثل رنگ حنا
مشکل از دست تو پیمان گسل آید بیرون
زلف مشکین تو هر جا که شود غالیه سا
نکهت از نافهٔ چین منفعل آید بیرون
این گهر نیست که نشمرده به خاک افشانم
اشک گلرنگ به صد خون دل آید بیرون
سینه صیقل گری از پاس دمش باید کرد
صبح را تا نفسی معتدل آید بیرون
تن خاکی به رهم طرفه طلسمی است حزین
خرم آن روز که پایم زگل آید بیرون
آه جان سوختگان متصل آید بیرون
در جهان چند به آیینه سکندر نازد؟
چه تماشاست که از پرده دل آید بیرون؟
چشم نظارگیان لایق دیدار تو نیست
به تماشای تو هر کس خجل آید بیرون
در چمن گر قد شمشاد به ناز افرازی
قمری از منّت سرو چگل آید بیرون
دل خون گشته شود گر به مثل رنگ حنا
مشکل از دست تو پیمان گسل آید بیرون
زلف مشکین تو هر جا که شود غالیه سا
نکهت از نافهٔ چین منفعل آید بیرون
این گهر نیست که نشمرده به خاک افشانم
اشک گلرنگ به صد خون دل آید بیرون
سینه صیقل گری از پاس دمش باید کرد
صبح را تا نفسی معتدل آید بیرون
تن خاکی به رهم طرفه طلسمی است حزین
خرم آن روز که پایم زگل آید بیرون
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۴۴ - کار دل خام شد از سوزش بسیار چنین
کار دل خام شد از سوزش بسیار چنین
عشق افکنده مرا از نظر یار چنین
یاد آن قامت موزون نرود از دل ما
مصرع سرو کند فاخته، تکرار چنین
پیش یوسف ندرد پرده زلیخا، چه کند؟
دل بی تاب چنان، ناز خریدار چنین
ای که زد بر رگ جان نشتر کاری نگهت
آه من می کند آخر به دلت کار چنین
سهل باشد اگرم قدر ندانی لیکن
عشق را خوار مکن ای گل بی خار چنین
به چه امّید قرار دل مهجور دهم
خصمی بخت چنان، دوستی یار چنین
نگهی سر زده از چشم توکآشوب دل است
هیچ مستی نرود از در خمّار چنین
گر وزدباد به زلف تو، دلم می لرزد
هیچ کافر نکشد غیرت زنّار چنین
دود آهم به سرکوی تو منزل دارد
ابر گستاخ نبوده ست به گلزار چنین
طرفه فیضی ست خط طرف بناگوش تو را
یاسمین جلوه ندارد به سمن زار چنین
این غزل ریخت حزین ، از مژهٔ خامه و گفت
قطره با ابر زند، کلک گهربار چنین
عشق افکنده مرا از نظر یار چنین
یاد آن قامت موزون نرود از دل ما
مصرع سرو کند فاخته، تکرار چنین
پیش یوسف ندرد پرده زلیخا، چه کند؟
دل بی تاب چنان، ناز خریدار چنین
ای که زد بر رگ جان نشتر کاری نگهت
آه من می کند آخر به دلت کار چنین
سهل باشد اگرم قدر ندانی لیکن
عشق را خوار مکن ای گل بی خار چنین
به چه امّید قرار دل مهجور دهم
خصمی بخت چنان، دوستی یار چنین
نگهی سر زده از چشم توکآشوب دل است
هیچ مستی نرود از در خمّار چنین
گر وزدباد به زلف تو، دلم می لرزد
هیچ کافر نکشد غیرت زنّار چنین
دود آهم به سرکوی تو منزل دارد
ابر گستاخ نبوده ست به گلزار چنین
طرفه فیضی ست خط طرف بناگوش تو را
یاسمین جلوه ندارد به سمن زار چنین
این غزل ریخت حزین ، از مژهٔ خامه و گفت
قطره با ابر زند، کلک گهربار چنین
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۴۸ - زهد ما با می گلفام چه خواهد بودن؟
زهد ما با می گلفام چه خواهد بودن؟
آبروی خرد خام چه خواهد بودن؟
گر شود نیم نفس فرصت بال افشانی
انتقام قفس و دام چه خواهد بودن؟
ابر دامن کش و گلشن خوش و ساقی ست کریم
خارخار غم ایام چه خواهد بودن؟
در محیطی که زند موج عطا، گوهر فیض
آرزوی من ناکام چه خواهد بودن؟
وقت خود خوش گذران با می و معشوق حزین
کس چه داند که سرانجام چه خواهد بودن؟
آبروی خرد خام چه خواهد بودن؟
گر شود نیم نفس فرصت بال افشانی
انتقام قفس و دام چه خواهد بودن؟
ابر دامن کش و گلشن خوش و ساقی ست کریم
خارخار غم ایام چه خواهد بودن؟
در محیطی که زند موج عطا، گوهر فیض
آرزوی من ناکام چه خواهد بودن؟
وقت خود خوش گذران با می و معشوق حزین
کس چه داند که سرانجام چه خواهد بودن؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۵۰ - نیست دل را هوس دل شکنی بهتر ازین
نیست دل را هوس دل شکنی بهتر ازین
صنمی را نبود برهمنی بهتر ازین
طرفه دستی ست غمت را به خراش جگرم
تیشه سعی نزد کوهکنی، بهتر ازین
جز حدیث لب لعلت به زبانم نگذشت
چه کنم یاد ندارم سخنی بهتر ازین
غوطه درخون خود از فرق زند تا به قدم
به شهید تو نزیبد کفنی بهتر ازین
دلم از خانهٔ آیینه صفا تاب تر است
یوسف حسن ندارد وطنی بهتر ازین
دل و یاد تو به هم الفت خاصی دارند
نیست در کوی وفا انجمنی بهتر ازین
سرو قد، سبزه خط و لاله رخ و غنچه دهن
کشور حسن ندارد چمنی بهتر ازین
به دعای تو مرا دست نیاز است بلند
چه برآید زکف همچو منی بهتر ازین؟
صنمی را نبود برهمنی بهتر ازین
طرفه دستی ست غمت را به خراش جگرم
تیشه سعی نزد کوهکنی، بهتر ازین
جز حدیث لب لعلت به زبانم نگذشت
چه کنم یاد ندارم سخنی بهتر ازین
غوطه درخون خود از فرق زند تا به قدم
به شهید تو نزیبد کفنی بهتر ازین
دلم از خانهٔ آیینه صفا تاب تر است
یوسف حسن ندارد وطنی بهتر ازین
دل و یاد تو به هم الفت خاصی دارند
نیست در کوی وفا انجمنی بهتر ازین
سرو قد، سبزه خط و لاله رخ و غنچه دهن
کشور حسن ندارد چمنی بهتر ازین
به دعای تو مرا دست نیاز است بلند
چه برآید زکف همچو منی بهتر ازین؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۶۲ - چشمت از ناز نبستهست در راز به من
چشمت از ناز نبستهست در راز به من
رسد از جنبش مژگان تو آواز به من
مهر را ذره ناچیز نمی گردد بار
چون خریدی مده ای شوخ، مرا باز به من
سرنوشت دلم از داغ سویدا پیداست
روشن انجام شد از نقطهٔ آغاز به من
شهد بی منّت کوثر نسب مرگ کجاست؟
تا به کی زندگی تلخ، کند ناز به من؟
نیست احسان کمی ای فلک تنگ فضا
این که نگذاشته ای حسرت پرواز به من
به ادای سخنم گوش نگهدار حزین
چشم جادو نگه، آموخته اعجاز به من
رسد از جنبش مژگان تو آواز به من
مهر را ذره ناچیز نمی گردد بار
چون خریدی مده ای شوخ، مرا باز به من
سرنوشت دلم از داغ سویدا پیداست
روشن انجام شد از نقطهٔ آغاز به من
شهد بی منّت کوثر نسب مرگ کجاست؟
تا به کی زندگی تلخ، کند ناز به من؟
نیست احسان کمی ای فلک تنگ فضا
این که نگذاشته ای حسرت پرواز به من
به ادای سخنم گوش نگهدار حزین
چشم جادو نگه، آموخته اعجاز به من
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۷۹ - نامه ات خواندم و می بایدم افشان کردن
نامه ات خواندم و می بایدم افشان کردن
قطره ای چند سرشک از مژه غلتان کردن
بعد ازین شکوه کنم پیشه که معلومم شد
در دلت کرده اثر، شکوهٔ هجران کردن
زده ای طعنه به حالم که چرا صبرت نیست؟
هجر را صبر نیارد به دل آسان کردن
گفته ای پیر شدی دل ز جوانان برگیر
کافر عشق محال است مسلمان کردن
داده ای بیم من از غمزه که خونت هدر است
نرخ جان کس نتواند چو من ارزان کردن
داده ای پند که باید ز کسان راز نهفت
غم دل را نتوانم ز تو پنهان کردن
گفته ای در غم ما ترک مراد خود کن
تو و بخشایش بی حد، من و عصیان کردن
کرده ای منع که دیدارپرستی کفر است
عاشق از عشق محال است پشیمان کردن
گفته ای وصل محال است، تمنا چه کنی؟
چه کنم؟ ترک تمنای تو نتوان کردن
کردهای امر که دامان ورع پاک بشوی
از جگر خون شدن و از مژه طوفان کردن
گفته بودی که چه خواهد دلت ای سرگردان؟
گرد سر گردمت، آن طره پریشان کردن
تو و آن جلو هٔ مستانهٔ نظاره فریب
من و جان در سر آن سرو خرامان کردن
من به خونین جگری جان و دل از کف دادن
تو به جادونگهی غارت ایمان کردن
این جواب غزل خواجه سنایی ست حزین
خواهد ین تازه غزل، ناز به دیوان کردن
قطره ای چند سرشک از مژه غلتان کردن
بعد ازین شکوه کنم پیشه که معلومم شد
در دلت کرده اثر، شکوهٔ هجران کردن
زده ای طعنه به حالم که چرا صبرت نیست؟
هجر را صبر نیارد به دل آسان کردن
گفته ای پیر شدی دل ز جوانان برگیر
کافر عشق محال است مسلمان کردن
داده ای بیم من از غمزه که خونت هدر است
نرخ جان کس نتواند چو من ارزان کردن
داده ای پند که باید ز کسان راز نهفت
غم دل را نتوانم ز تو پنهان کردن
گفته ای در غم ما ترک مراد خود کن
تو و بخشایش بی حد، من و عصیان کردن
کرده ای منع که دیدارپرستی کفر است
عاشق از عشق محال است پشیمان کردن
گفته ای وصل محال است، تمنا چه کنی؟
چه کنم؟ ترک تمنای تو نتوان کردن
کردهای امر که دامان ورع پاک بشوی
از جگر خون شدن و از مژه طوفان کردن
گفته بودی که چه خواهد دلت ای سرگردان؟
گرد سر گردمت، آن طره پریشان کردن
تو و آن جلو هٔ مستانهٔ نظاره فریب
من و جان در سر آن سرو خرامان کردن
من به خونین جگری جان و دل از کف دادن
تو به جادونگهی غارت ایمان کردن
این جواب غزل خواجه سنایی ست حزین
خواهد ین تازه غزل، ناز به دیوان کردن
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۸۵ - هدف سینه ز من، ناوک مژگان از تو
هدف سینه ز من، ناوک مژگان از تو
سخت جانی ز من و سستی پیمان ازتو
کرد روزی که قضا، شادی و غم را قسمت
چشم خونبار ز ما شد، لب خندان از تو
گبر دیرینهٔ عشقم به حرم کارم نیست
دارم آتشکدهای در دل سوزان از تو
سر و سامان نثار تو کدام است مرا؟
در کفم چیست بگو، جان ز تو ایمان از تو
بوبت از غنچه پنهان ندمیده ست ولی
شوری افتاده به مرغان گلستان از تو
تو و مستوری حسن و من و رسوایی عشق
سینهٔ چاک ز من، عشوهٔ پنهان از تو
دل ناقوس فغانت چه خروشید حزین ؟
که خراشید دل گبر و مسلمان از تو
سخت جانی ز من و سستی پیمان ازتو
کرد روزی که قضا، شادی و غم را قسمت
چشم خونبار ز ما شد، لب خندان از تو
گبر دیرینهٔ عشقم به حرم کارم نیست
دارم آتشکدهای در دل سوزان از تو
سر و سامان نثار تو کدام است مرا؟
در کفم چیست بگو، جان ز تو ایمان از تو
بوبت از غنچه پنهان ندمیده ست ولی
شوری افتاده به مرغان گلستان از تو
تو و مستوری حسن و من و رسوایی عشق
سینهٔ چاک ز من، عشوهٔ پنهان از تو
دل ناقوس فغانت چه خروشید حزین ؟
که خراشید دل گبر و مسلمان از تو
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۹۲ - هله من جان جهانم، تنه ناها یاهو
هله من جان جهانم، تنه ناها یاهو
مظهر آیت شانم تنه ناها یاهو
سرو دلجوی تو تا دیده ام ای نخل مراد
همه در رقص روانم تنه ناها یاهو
چون تو را می نگرم، جمله تو را می نگرم
همه بینم، همه دانم تنه ناها یاهو
مست سودای تو جانم، تنه ناها تنه نا
محو نام تو زبانم، تنه ناها یاهو
پرتو روی تو ای مهر جهانتاب گرفت
جمله پیدا و نهانم تنه ناها یاهو
ساغر میکده عشق خرد پرداز است
مست و دیوانه از آنم تنه ناها یاهو
من که از خود خبرم نیست، چه دوزخ چه بهشت
فارغ از سود و زیانم تنه ناها یاهو
نرگس عشوه گر مغبچه ای ساغر داد
در خرابات مغانم تنه ناها یاهو
هر کجا می نگرم، جانب هر کس بینم
به جمالش نگرانم تنه ناها یاهو
هر طرف می کشدم جلوه مستانه او
رفته از دست عنانم، تنه ناها یاهو
بهتر آن است که ساغر سر بازار زنم
من که رسوای جهانم تنه ناها یاهو
مست در آینهٔ خویش نظر می کردم
رخ او گشت عیانم تنه ناها یاهو
آنچنان مست لقا گشته ام امروز، حزین
که خود از یار ندانم تنه ناها یاهو
مظهر آیت شانم تنه ناها یاهو
سرو دلجوی تو تا دیده ام ای نخل مراد
همه در رقص روانم تنه ناها یاهو
چون تو را می نگرم، جمله تو را می نگرم
همه بینم، همه دانم تنه ناها یاهو
مست سودای تو جانم، تنه ناها تنه نا
محو نام تو زبانم، تنه ناها یاهو
پرتو روی تو ای مهر جهانتاب گرفت
جمله پیدا و نهانم تنه ناها یاهو
ساغر میکده عشق خرد پرداز است
مست و دیوانه از آنم تنه ناها یاهو
من که از خود خبرم نیست، چه دوزخ چه بهشت
فارغ از سود و زیانم تنه ناها یاهو
نرگس عشوه گر مغبچه ای ساغر داد
در خرابات مغانم تنه ناها یاهو
هر کجا می نگرم، جانب هر کس بینم
به جمالش نگرانم تنه ناها یاهو
هر طرف می کشدم جلوه مستانه او
رفته از دست عنانم، تنه ناها یاهو
بهتر آن است که ساغر سر بازار زنم
من که رسوای جهانم تنه ناها یاهو
مست در آینهٔ خویش نظر می کردم
رخ او گشت عیانم تنه ناها یاهو
آنچنان مست لقا گشته ام امروز، حزین
که خود از یار ندانم تنه ناها یاهو
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۹۸ - دل، سیه مست به سودای تو از جا رفته
دل، سیه مست به سودای تو از جا رفته
از نگاه تو چها بر سر تقوا رفته
هرکس از لعل توکام دل ناشادگرفت
چارهٔ ماست که از یاد مسیحا رفته
نتواند که رود از دل فرهاد برون
نقش شیرین اگر از صفحه خارا رفته
گرد راهش بود از نکهت گل مشکینتر
هرکه از جلوه رخسار تو از جا رفته
کشش اوست که ما را برد از خویش حزین
شبنم از جذبه خورشید به بالا رفته
از نگاه تو چها بر سر تقوا رفته
هرکس از لعل توکام دل ناشادگرفت
چارهٔ ماست که از یاد مسیحا رفته
نتواند که رود از دل فرهاد برون
نقش شیرین اگر از صفحه خارا رفته
گرد راهش بود از نکهت گل مشکینتر
هرکه از جلوه رخسار تو از جا رفته
کشش اوست که ما را برد از خویش حزین
شبنم از جذبه خورشید به بالا رفته
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۰۲ - روضه خلد خدایا به نکوکاران ده
روضه خلد خدایا به نکوکاران ده
دولت وصل، جزای دل مشتاقان ده
تو که از مهر طبیب دل رنجورانی
درد مهجوری ما را به کرم درمان ده
به عصای خرد این راه نشاید طی کرد
گردن شیشه به دست من سرگردان ده
بنشین شب همه شب، گوش بر افسانهٔ من
یا حدیث دل مشتاقان مرا پایان ده
نرگس مست تو را میکده خالی نشود
ساقی اندیشه مکن، جرعه به میخواران ده
بوی زلفش سر تاراج گلستان دارد
ای صبا، مژده به سرو و سمن و ریحان ده
این جواب غزل قاسم انوار که گفت
می به مستان بده و توبه به هشیاران ده
دولت وصل، جزای دل مشتاقان ده
تو که از مهر طبیب دل رنجورانی
درد مهجوری ما را به کرم درمان ده
به عصای خرد این راه نشاید طی کرد
گردن شیشه به دست من سرگردان ده
بنشین شب همه شب، گوش بر افسانهٔ من
یا حدیث دل مشتاقان مرا پایان ده
نرگس مست تو را میکده خالی نشود
ساقی اندیشه مکن، جرعه به میخواران ده
بوی زلفش سر تاراج گلستان دارد
ای صبا، مژده به سرو و سمن و ریحان ده
این جواب غزل قاسم انوار که گفت
می به مستان بده و توبه به هشیاران ده
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۰۴ - سوی محراب شدم با می ناب آلوده
سوی محراب شدم با می ناب آلوده
در بغل مصحف و دامن به شراب آلوده
دل سیه مست و خراب از اثر بادهٔ دوش
بی صفا می شود آیینهٔ آب آلوده
مجلس موعظه ام گرم نگردیده رسید
از پیم ساقی سرمست شتاب آلوده
رخ برافروخته از غیرت بی باکی من
عرق شرم، گلش را به گلاب آلوده
سنبل آشفته، دل آزرده، نگه، تشنه به خون
ابروی تلخ ز کینم به عتاب آلوده
گفت شرمت ز خرابات نشینان ناید؟
که در او دامن شیخ است چو شاب، آلوده
رند میخانه کجا مسجد و محراب کجا؟
نکنی نامه اعمال، ثواب آلوده
با چنین حال گشودم سر طامات و حدیث
همه بیهوده، چو افسانهٔ خواب آلوده
بی حجابانه زدم لعل لبش بوسه، حزین
بازگشتم به خرابات حجاب آلوده
در بغل مصحف و دامن به شراب آلوده
دل سیه مست و خراب از اثر بادهٔ دوش
بی صفا می شود آیینهٔ آب آلوده
مجلس موعظه ام گرم نگردیده رسید
از پیم ساقی سرمست شتاب آلوده
رخ برافروخته از غیرت بی باکی من
عرق شرم، گلش را به گلاب آلوده
سنبل آشفته، دل آزرده، نگه، تشنه به خون
ابروی تلخ ز کینم به عتاب آلوده
گفت شرمت ز خرابات نشینان ناید؟
که در او دامن شیخ است چو شاب، آلوده
رند میخانه کجا مسجد و محراب کجا؟
نکنی نامه اعمال، ثواب آلوده
با چنین حال گشودم سر طامات و حدیث
همه بیهوده، چو افسانهٔ خواب آلوده
بی حجابانه زدم لعل لبش بوسه، حزین
بازگشتم به خرابات حجاب آلوده
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۱۹ - سر چه باشد که تو در راه وفا نگذاری
سر چه باشد که تو در راه وفا نگذاری
همه جا ریزه ی دل ریخته پا نگذاری
می کند جلوه بی بود حباب آگاهت
تا درین آب وهوا طرح بنا نگذاری
چون کمان شد قدت، از تیر سبکروتر باش
قامت خم شده بر دوش عصا نگذاری
دیده ات خواب فراغت نتواند دیدن
تا سر خویش به بالین رضا نگذاری
می دهد آمدنت مژدهٔ از خود رفتن
آنقدر باش که ما را تو به ما نگذاری
غم عشق آنچه بد از سینهٔ ما بیرون کرد
تهمت دل به من بی سر و پا نگذاری
نشود محرم خاک قدم پیر مغان
سر،که بر خشت در میکده ها نگذاری
طاقت سینهٔ گرم تو نداریم حزین
دعوی خویش به دیوان جزا نگذاری
همه جا ریزه ی دل ریخته پا نگذاری
می کند جلوه بی بود حباب آگاهت
تا درین آب وهوا طرح بنا نگذاری
چون کمان شد قدت، از تیر سبکروتر باش
قامت خم شده بر دوش عصا نگذاری
دیده ات خواب فراغت نتواند دیدن
تا سر خویش به بالین رضا نگذاری
می دهد آمدنت مژدهٔ از خود رفتن
آنقدر باش که ما را تو به ما نگذاری
غم عشق آنچه بد از سینهٔ ما بیرون کرد
تهمت دل به من بی سر و پا نگذاری
نشود محرم خاک قدم پیر مغان
سر،که بر خشت در میکده ها نگذاری
طاقت سینهٔ گرم تو نداریم حزین
دعوی خویش به دیوان جزا نگذاری
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۲۵ - لوح دل را اگر از نقش دوبی ساده کنی
لوح دل را اگر از نقش دوبی ساده کنی
خاطر از خانقه و میکده آزاده کنی
هر سر خار بیابان شجر طور بود
دیده گر آینه حسن خداداده کنی
در خرابات به یک ساغر می نستانند
تکیه تا چند به این خرقه و سجاده کنی؟
چون صراحی همه مقبول مغان می گردد
سجده ای چند که در پای خم باده کنی
ای که خنگ فلکت زیر رکاب شرف است
چه شود گر نظری جانب افتاده کنی؟
تو به این حوصله، با عشق ستیزی هیهات
دل مگر درخور خیل غمش آماده کنی
چه کم از قدر تو ای خسرو خوبان گردد
گر نگاهی به حزین دل و دین داده کنی؟
خاطر از خانقه و میکده آزاده کنی
هر سر خار بیابان شجر طور بود
دیده گر آینه حسن خداداده کنی
در خرابات به یک ساغر می نستانند
تکیه تا چند به این خرقه و سجاده کنی؟
چون صراحی همه مقبول مغان می گردد
سجده ای چند که در پای خم باده کنی
ای که خنگ فلکت زیر رکاب شرف است
چه شود گر نظری جانب افتاده کنی؟
تو به این حوصله، با عشق ستیزی هیهات
دل مگر درخور خیل غمش آماده کنی
چه کم از قدر تو ای خسرو خوبان گردد
گر نگاهی به حزین دل و دین داده کنی؟