تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۶۲ - شمع سان، دیده پرآتش مژه پرنم دارم
شمع سان، دیده پرآتش مژه پرنم دارم
داغها بر جگر، از الفت مرهم دارم
نسبم کاش چو یاران دگر جعلی بود
غم عالم ز نسب نامهٔ آدم دارم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۹۸ - ای تهیدست، به امّید و امل غره مشو
ای تهیدست، به امّید و امل غره مشو
مزرعی را که نکشتی، نتوان کرد درو
من تنک مایه ام و پیر مغان مستغنی
وای اگر خرقهٔ سالوس نگیرد به گرو
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۰۴ - چون لب نایی و نی، پرده سرایان من و تو
چون لب نایی و نی، پرده سرایان من و تو
سر افسانه گشاییم، به دستان من و تو
خرّم آن ساعت و آن روز، که چون بلبل و گل
بنشینیم به گلگشت گلستان من و تو
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۰۸ - ای خدا، یار مرا میل خریدارش ده
ای خدا، یار مرا میل خریدارش ده
ور بگیرد کم ما، عاشق بسیارش ده
دل ما را هدف غمزهٔ خونخوارش کن
رگ جان را به کف ناز جفاکارش ده
درد محرومی عاشق نه همین در هجر است
محرم وصل چو شد، طاقت دیدارش ده
عمرها رفت که دل، کافر بی سامانی ست
از خم طرّهٔ آن مغبچه، زنّارش ده
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۱۲ - مکن ای بلبل آزرده دل، از خار گله
مکن ای بلبل آزرده دل، از خار گله
گله از هر چه نمایی، بود از یار گله
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۳۲ - ای که بر دیدهٔ اغیار خرامی داری
ای که بر دیدهٔ اغیار خرامی داری
یک ره، از ناز نگفتی که غلامی داری
از خمار من خونابه گسارت چه غم است؟
تو که از لعل لب خویش، مدامی داری
مثل خاصان نشماری من دل سوخته را
آخر ای ابر کرم، رحمت عامی داری
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۳۸ - می رود صید دلم، سخت کمانی در پی
می رود صید دلم، سخت کمانی در پی
نیم جانی به لب و آفت جانی در پی
این چه آیین خرام است نگارا که تو راست؟
سرگران می گذری، دل نگرانی در پی
یا رب از چشم بد خلق گزندت مرساد
چشم من، می روی و چشم جهانی در پی
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۴۰ - تا کی از عشوه، فریب دل ناکام دهی
تا کی از عشوه، فریب دل ناکام دهی
جان ستانی گرو بوسه و دشنام دهی
رنجه کن دست، چو با تیغ و کفن آمده ام
گفته بودی که مراد دل ناکام دهی
ساغری نذر من دلشده، بر خاک فشان
ساقیا، می چو به رندان می آشام دهی
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۷ - ای نهان ساخته رخ در تُتُق پردۀ غیب
ای نهان ساخته رخ در تُتُق پردۀ غیب
پرده حیف است برآن چهره که عاریست ز عیب
ما ز خود بینی خود مانده به وَهمیم و گمان
ور نه با جلوۀ ذات تو چه جای شک و ریب
ساقی ار بادۀ گلگون کند ایگونه به جام
به می آلوده شود خرقۀ پرهیز صهیب
گرچه دانم که بسوزد همه ذرات جهان
کاش مُنشق شدی از رنگ رخت پردۀ غیب
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۲۳ - گر به دنبال تو یک ناله ام از دل خیزد
گر به دنبال تو یک ناله ام از دل خیزد
ناله جای جرس از ناقه و محمل خیزد
خیز ای دل که در این قافله امشب من و تو
نگذاریم که افغال ز جلاجل خیزد
نفروشم به دو صد زمزمۀ چنگ و رباب
ناله ای راکه شب هجر تو از دل خیزد
عشق را شیفته ای باید جان بر کف دست
این نه کاریست که از مردم عاقل خیزد
هر چه در مزرع دل تخم وفا بتوانی
رو بیفشان که ازین مزرعه حاصل خیزد
چون هما مرغ دلم از سر عالم برخاست
از سر کوی تو ای مه به چه مشکل خیزد؟
دامن آلوده به خون دل بلبل بینی
در گلستان جهان هر گلی از گل خیزد
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۳۳ - ز آشیان مرغ دلم کاش کناری بکند
ز آشیان مرغ دلم کاش کناری بکند
بو که آن سلسله مو میل شکاری بکند
سخت خامیم درین ره مگر از روی کرم
پیر میخانه به پیمانه شراری بکند
تا دل بلبل شوریده فریبد به گلی
سالها باد صبا خدمت خاری بکند
بوی مِی تا به قیامت ز مشامش نرود
هرکه در کوی خرابات گذاری بکند
سالها مردمک دیده برای شب وصل
خون دل خورد که ترتیب نثاری بکند
داد بر باد فنا ماحصلم را که دلم
خاست در مصطبۀ عشق قماری بکند
عشق نگذاشت دلم را که کند خدمت عقل
اشتر مست چه تمکین ز مهاری بکند
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۴۱ - ما ندیدیم به جز چشم تو خونخوار دگر
ما ندیدیم به جز چشم تو خونخوار دگر
هر نفس در پی آزار دلِ زار دگر
گر بریزد همه غمهای جهان بر سر ما
ما نخواهیم به جز عشق تو غمخوار دگر
نیم جانی است که باید به تو تسلیم کنم
غیر ازین نیست مرا با تو سر و کار دگر
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۶۲ - ساقیا خیز که من نیز برآن برخیزم
ساقیا خیز که من نیز برآن برخیزم
که به جامی ز سر جان و جهان برخیزم
خرم آنروز که دیوانه وش اندر طلبت
با دو صد سلسله از اشک روان برخیزم
اگرم باد صبا بوی تو آرد به مشام
شمع سان رقص کنان از سر جان بخیزم
وه که سودای تو نگذاشت به بازار جهان
فارغم تا ز سر سود و زیان برخیزم
ساقیا گر قدحی خمر پیاپی بدهی
من به غمازی اسرار نهان برخیزم
گر به پیری روم از عشق تو در خاک چه باک
باز با عشق تو از خاک جوان برخیزم
کاش سیلاب سرشکم نفسی ننشیند
بلکه یکباره غبارا زمیان برخیزم
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۳۳ - انکه او دیده جان و دل و نور بصر است
انکه او دیده جان و دل و نور بصر است
هر کجا می نگرم صورت او در نظر است
خبر از دوست بدان بر که ندارد خبری
ورنه آنجا که عیانست چه جای خبر است
ره بدو برد کسی کز پی او دور افتاد
اثر از دوست کسی یافت که او بی اثر است
ره بی پا و سر آنست که نتوانی رفتن
بنشین خواجه ترا چون هوس پا و سر است
روزی از روزن اینخانه برا بر سر بام
تا ببینی که، که در خانه و بر بام و در است
تو بدین چشم کجا چهره معنی بینی
چشم صورت دگر و چشم معانی دگر است
ورنه بیرون کتاب ز بَر و زیر جهان
همه بی زیر و زبَر گفتن و دیدن زبَر است
مغربی علم تر و خشک ز دل بر میخوان
دل کتابیست که او جامع هر خشک و تر است
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۳۸ - آنچه کفر است بر خلق، بر ما دین است
آنچه کفر است بر خلق، بر ما دین است
تلخ و ترش همه عالم برما شیرین است
چشم حق بین بجز از حق نتوان دیدن
باطل اندر نظر مردمِ باطل بین است
گل توحید نروید ز زمینی که دروا
خاک شرک و حسد و کبر و ریا و کین است
مسکن دوست ز جان میطلبیدم گفتا
مسکن دوست اگر هست دل مسکین است
مرد کوته نظر از بهر بهشت است بکار
از قصور است که او ناظر حورالعین است
نیست در جنّت ارباتحقیقت جز حق
جنّت اهل حقیقت، بحقیقت این است
گرچه با آن بت چینی نظری داری لیک
آنچه منظور تواند شبه رنگین است
نظرت هیچ بر آن نقش و نگار چین است
زانکه چشم تو بران نقش نگارچین است
مغربی از تو بتلوین تو در جمله صور
نیست محجوب که اورا صفت تمکین است
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۴۵ - از دهانش بسخن جز اثری نتوان یافت
از دهانش بسخن جز اثری نتوان یافت
از میانش بمیان جز کمری نتوان یافت
گفتمش چون قمری گفت بگو چون قمرم
چونکه بر سرو روانی قمری نتوان یافت
گفتمش ماه و خوری گفت که بر چرخ چنین
سرو قد زهره جبین ماه خوری نتوان یافت
از سر زلف وی اخبار دلم پرسیدم
گفت از گمشده تو خبری نتوان یافت
تا شده همچو نسیم سحری بی سر و پای
سحری بر سر کویش گذری نتوان یافت
نیست خالی نفسی روی تو از جلوه گری
همچو رویت بجهان جلوه گری نتوات یافت
گفته بودی که تو بر ما دگری بگزیدی
چون گزینم که بحسنت دگری نتوان یافت
بهر تیر غم عشقش سپری میجستم
گفت جانا که به از من سپری نتوان یافت
مغربی آینه سان تا نشوی پاک و لطیف
سوی خو هیچ ز خوبان نظری نتوان یافت
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۶۳ - تا که خورشید من از مشرق جان پیدا شد
تا که خورشید من از مشرق جان پیدا شد
از فروغش همه ذرّات جهان پیدا شد
تا که از چهره ی خود باز برانداخت نقاب
از صفای رخ او کَون و مکان پیدا شد
پود از کَون و مکان نام و نشان ناپیدا
تا که از کَون و مکان نام و نشان پیدا شد
بود خاموش به گفتار درآمد عالم
به حدیثی که بتم راز زمان پیدا شد
بر لب جوی جهان تا که خرامان بگذشت
از هوای قد او سرو خرامان پیدا شد
کفر و دین از اثر زلف و رخش گشت پدید
در جهان تا که از آن سود و زیان پیدا شد
از رضا و سخطش گشت عیان لطف و غضب
زان یکی دوزخ و زان حور رخان پیدا شد
گرچه ذرّات جهان گشت عیان از مهرش
مهرش از جمله ذرّات جهان پیدا شد
یا رب آن روی چه روییست که از پرتوی آن
هرچه در کتم عدم بود نهان پیدا شد
از فروغ رخ خورشید رخش از سر مهر
مغربی ذرّه صفت رقص کنان پیدا شد
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۶۶ - دل ما هر نفسی مشرب دیگر دارد
دل ما هر نفسی مشرب دیگر دارد
راه و رسم دگر و مذهب دیگر دارد
میکشد هر نفسی جام دگر از لب یار
بهر هر جام کشیدن، لب دیگر دارد
شاهد ما بجز از خال و خط و غبغب خویش
خال و خطِّ دگر و غبغب دیگر دارد
هر زمان جان دگر از لب جانان رسدش
بهر هر جان که رسد قالب دیگر دارد
در جهان دل ما مهر و سپهر دگر است
عرش و فرش و فلک و کوکب دیگر دارد
بجز این روز که بینی، بودش روز دگر
بجز این شب که تو دانی، شب دیگر دارد
دل سواریست که در گاه توجه کردن
جانب هر طرفی مرکب دیگر دارد
لوح محفوظ دل مغربی از مکتب دوست
گشت مسطور، که دل مکتب دیگر دارد
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۶۸ - دل همه دیده شد و دیده همه دل گردید
دل همه دیده شد و دیده همه دل گردید
تا مراد دل و دیده ز تو حاصل گردید
به امیدی که رسد موجی از آن بحر بدل
سالها ساکن آن لجّه و ساحل گردید
منزلی به ز دل و دیده من هیچ نیافت
ماه من گرچه بسی گرد منازل گردید
دل که دیوانه زنجیر سر زلف تو بود
هم بزنجیر سر زلف تو عاقل گردید
عاقبت یافت در آن بند سلاسل آرام
سالها گرچه در آن بند و سلاسل گردید
مکر و دستان و فریب و حیل پیر خرد
پیش نیرنگ و فسونهای تو باطل گردید
پرده بردار ز رخ تا که روان حل گردد
هرچه بر من ز سر زلف تو مشکل گردید
گر دلم آینه کامل رخسار تو نیست
عکس انوار رخت را بچه قابل گردید
روی با روی تو آورد، از آن مقبل شد
هم ز اقبال رخ تست که مقبل گردید
هر که از کامل ما یافت نظر کامل شد
مغربی از نظر اوست که کامل گردید
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۷۳ - جانم از پرتو روی چنان میگردد
جانم از پرتو روی چنان میگردد
که دل از آتش او آب روان‌میگردد
هرچه پیداست نهان میشود از دیده جان
چون بر آندیده جمال تو عیان میگردد
هر که از تو اثر نام و نشان می یابد
از خود او بی اثر و نام و نشان میگردد
چون ز جان، جان جهان جمله نهان گشت بکل
آنچه جان طالب آنست، همان میگردد
دل چو کَونی است که اندر خم چوگان ویست
روز و شب بیسر و بی پای از آن میگردد
حسن مجموع جهان در نظرم می آید
چونکه بر روی تو چشم نگران میگردد
چو بتم گه بلطافت نظری می فکند
ز لطافت تن من جمله چو جان میگردد
گرچه پیداست رخ دوست چو خورشید ولی
هم ز پیدائی خود باز نهان میگردد
آنکه او منعقد جان و دل مغربی است
مغربی در طلبش گرد جهان میگردد