تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۷۶ - چه محنت است که در عاشقی به ما نرسد
چه محنت است که در عاشقی به ما نرسد
کجا رویم که صد فتنه در قفا نرسد
به رویِ ما همه رنجی رسید درغمِ دوست
مگر که راحتِ رویش به رویِ ما نرسد
فراغِ دل من از آن داشتم که یک چندی
که عشقِ او به سر و جانِ مبتلا نرسد
طمع به وصلِ چو اویی حماقتی ست عظیم
که پادشاهیِ عالم به هر گدا نرسد
اگر ز عشق ملامت به ما رسد چه عجب
بلا و سرزنشِ عاشقی کجا نرسد
ز هجر و وصل چه نقصان کمالِ مجنون را
اگر به خلوتِ لیلی رسید یا نرسید
نزاریا چو تو رفتند رهروان بسیار
که یک رونده در این ره به منتها نرسد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۸۲ - اگر به جایِ تو ما را کسی دگر باشد
اگر به جایِ تو ما را کسی دگر باشد
به جز خیال نه ممکن بود اگر باشد
سری که در قدمت می رود به حکمِ قضا
دریغ نیست به دستِ من این قدر باشد
چو بالِ نسر بسوزد ز پرتوِ خورشید
اگر مقابل رویت جمالِ خور باشد
دل از نشیمنِ جان در هوایِ طلعتِ تو
سریع سیر تر از مرغِ تیز پر باشد
کنارِ وصل و به سد جان مضایقت هیهات
میانِ زنده دلان شیوۀ دگر باشد
کسی که هیچ نباشد نبیند الّا دوست
نظیرِ دوست ندارد گرش نظر باشد
به هرزه پس رویِ عقلِ مختصر نکند
مگر ز مرتبۀ عشق بی خبر باشد
به کویِ دوست مگر سخرۀ رقیب شود
به پیشِ تیرِ ملامت مگر سپر باشد
کلاه گوشۀ قدرس بر آفتاب رسد
سری که در قدمِ عشق پی سپر باشد
دگر به خانقهِ عارفان نیارامد
گرش به کویِ خراباتیان گذر باشد
نزاریا نبرد جان کس از تهمتنِ عشق
به عقل اگر همه دستان چو زالِ زر باشد
چه جایِ جان و دل است ای پسر که وقتِ شمار
دو کون در نظرِ دوست مختصر باشد
بکوش تا نشوی منعکس چون خودبینان
طریقِ عالمِ تسلیم پر خطر باشد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۸۹ - مرا اگر چو دو چشمت هزار جان باشد
مرا اگر چو دو چشمت هزار جان باشد
چو حلقۀ کمرت با تو در میان باشد
گر استخوانِ تنم هم چو سرمه خاک شود
هنوز بویِ تو ام در مشامِ جان باشد
چه گونه صورتِ شیرین هنوز در سنگ است
خیالِ رویِ تو در چشمِ من چنان باشد
کمندِ زلفِ تو در گردنم همی تابد
چو خون به گردنِ ظالم که جاودان باشد
من از میان بروم چون تو در میان آیی
محبّتِ ازلی را همین نشان باشد
جهان به رویِ چو ماهِ تو خرّم است و به لطف
مقابلِ تو نه ممکن که در جهان باشد
دهانت ار به حلاوت نبات نیست چرا
چو چشمۀ خضرش سبزه بر کران باشد
لبش هر اینه کی باشد از خضر خالی
کسی که چشمۀ حیوانش در دهان باشد
به رغمِ من سرِ زلفت به دستِ بادِ صبا
مده که غیرتِ من بیش تر از آن باشد
بپوش روی ز کوته نظر که صحبتِ او
گران بود پس اگر چند رایگان باشد
مکن در آینه رویِ نکو نگاه بسی
که عاشق از پیِ معشوق بد گمان باشد
به دوستی که وصالِ توم چنان باید
که هم چو صورتِ جان از نظر نهان باشد
قبول کن ز نزاری حدیثِ عشق ومگوی
که لافِ مدّعیان بر سرِ زبان باشد
به گوشِ جان بشنو کز میانِ جان گوید
حکایتی که درو سرّ عاشقان باشد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۹۰ - مرا محبّتِ تو در میانِ جان باشد
مرا محبّتِ تو در میانِ جان باشد
نه هم چو مدّعیان بر سرِ زبان باشد
گر اتّصال نباشد به جسم چتوان کرد
خلاصۀ دل و جان با تو در میان باشد
تمام عشقِ تو باری مرا ز من بستد
محبّتِ ازلی را همین نشان باشد
تویی نهانِ من و آشکارِ من چه غم است
گر آشکار شود راز اگر نهان باشد
نظر چه گونه ز روی تو برتوانم داشت
گرم به هر مژه در دیده سد سنان باشد
نفس چه گونه زند با کسی دگر هرگز
کسی که هم نفسش چون تو مهربان باشد
نسیمِ پیرهنِ یوسف ار چه در معجز
میانِ خلق چو افسانه داستان باشد
ولی خواصِ عرق چینِ نازکِ تو نداشت
که نکهتش مددِ عمرِ جاودان باشد
گر التفات کنی یک نظر تمام بود
خجسته بختِ کسی کش قبولِ آن باشد
زهی سعادت و دولت اگر نزاری را
محّلِ بندگیِ حضرتی چنان باشد
ز آبِ دیده کند بر درِ تو فرّاشی
اگر چو خاک مجالش بر آستان باشد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۹۴ - شرابِ تلخ هنی تر ز انگبین باشد
شرابِ تلخ هنی تر ز انگبین باشد
به خاصه کز کفِ سروِ سمن سرین باشد
نه در بهشت شراب است و شاهدست اینک
شراب و شاهد ازین خوب تر همین باشد
حریفِ مجلسِ ما بین به نقد و نسیه مگو
که در بهشت تماشایِ حورِ عین باشد
مدار چشمِ ریاضت ز ما برایِ بهشت
مگر برای بهشتی که در زمین باشد
بهشتِ مکتسبی گو خدا بدان کس ده
که شکر و منّتِ او را به جان رهین باشد
مرا بس است که حالی علی المراد به نقد
شرابکی مُعَد و یارکی قرین باشد
به صدق گفتم و دانم حسود خواهد گفت
که مذهبِ حکما بر خلافِ دین باشد
ولی مرا چه غم است از عدو که بد گوید
بگوی گو روشِ عاشقان چنین باشد
صراطِ عشق سپردن به پایِ اعما نیست
کسی نگفت که کژ دیده راست بین باشد
درین مقام نگنجد قدم گران جان را
وگر مثل به محل هم چو انگبین باشد
طریقِ عشق نشاید به چشمِ شک بردن
مگر کسی چو نزاری علی الیقین باشد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۹۹ - فراقِ یارِ سفر کرده گر چنین باشد
فراقِ یارِ سفر کرده گر چنین باشد
هلاکِ عاشقِ مسکین علی الیقین باشد
سری به عجز نهادم به پیشِ صبر امروز
بلی قضایِ چنین روزِ واپسین باشد
به طعنه دوش به دل گفتم ای که می دیدم
ز ابتدا که سرانجامِ کارت این باشد
به هم برآمد و با من به طیره گفت خموش
که عاشق است نه عاقل که پیش بین باشد
ز دل برآمد و جان هم به دوست خواهم داد
کمالِ مرتبۀ عاشقان چنین باشد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۰۴ - به لطف تو نبود گر بسی نکو باشد
به لطف تو نبود گر بسی نکو باشد
کسی نگفت که ترک فرشته خو باشد
عجایب از تو فرو مانده ام که تا شخصی
بود که اینهمه اخلاق خوش درو باشد
شمایل تو بیا گو ببین ملامت گر
اگر چو من نشود حق به دست او باشد
مرا به سنگ ملامت نمی زنند که دل
نه دل بوَد ، پس اگر بشکند سبو باشد
به چاه گویِ زنخدانت ار نگاه کنند
هزار دلشده سرگشته همچو گو باشد
اگر به دوش براندازی و نپوشانی
جهان ز نافه زلف تو مشک بو باشد
نصیب من ز تو اندیشه ای تمام بود
مرا چه زهره و یارای گفتگو باشد
نزاریا تو خود انصاف خود بده تا حیف
بود که چون تو کسی را نظر برو باشد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۱۴ - من از در تو به جایی دگر نخواهم شد
من از در تو به جایی دگر نخواهم شد
به تیغ تیز ز کویت به در نخواهم شد
چنین که مستم از آن هر دو چشم مخمورت
به رستخیز قیامت خبر نخواهم شد
نظر به من کن اگر عشق پاک خواهی باخت
که من متابع کوته نظر نخواهم شد
من از حرارت شیرین چنان بسوخته ام
که بعد از این به هوای شکر نخواهم شد
پدر عتاب همی کرد کز جنون تو من
به نزد مردم عاقل دگر نخواهم شد
جواب دادم بابا مگر تو پنداری
کزین که هستم دیوانه تر نخواهم شد
گریز چون کنم از حکم اوستاد ازل
به نردبان ز برِ چرخ بر نخواهم شد
نه مرد عقلم و تحصیل عشق خواهم کرد
به قول مدعیان بی هنر نخواهم شد
ز ننگِ آن که نزاریِ عاقلم خوانند
دگر به عشق چو مجنون سمر نخواهم شد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۲۷ - جماعتی که به اصرار جهل منسوبند
جماعتی که به اصرار جهل منسوبند
مثال شب پره از آفتاب محجوب‌اند
جمال یوسف در سَترِ غیب پوشیده
جهانیان همه در انتظار یعقوب‌اند
کسان که خیر ز دنیا و آخرتشان نیست
که محو مطلق در عین ذات محبوب‌اند
مثال شیفتگان آهن است و مغناطیس
به حکم جاذبه بی اختیار مجذوب اند
مقلدان که به رای و قیاس مغرورند
اگرچه دعوی غالب کنند مغلوب‌اند
کسان که سرزنش بی دلان کنند چرا
به ترک عیب نگیرند از آنکه معیوب‌اند
چنان که سرّ نبوت به سحر شد منسوب
محلّ راز به انواع زرق منسوب‌اند
چنانکه عاشق و معشوق هر دو یک روی‌اند
به وحدت ازلی طالب‌اند و مطلوب‌اند
نزاریا متصرف مباش در ابداع
اگر چنانکه همه زشت ار همه خوب‌اند
برو ز کیسه اینان مجوی نقد ، الوقت
مخالفان مثل تازیانه و چوب‌اند
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۲۸ - محققان که ز خُم‌خانه ی ازل مست‌اند
محققان که ز خُم‌خانه ی ازل مست‌اند
نخست نیست بباشند و بعد از آن هستند
روندگان حقایق برسته‌اند از خود
که هم ز گام نخستین به دوست پیوستند
ز پا فرو ننشینیم تا به دست آریم
بسا که بیهده برخاستند و بنشستند
به میوه زان نرسیده دست بدبختان
که شاخ نیک بلند ست و عاجزان پست‌اند
گره از آن نگشادند باز از این رشته
که هر گروه دگر صورتی دگر بستند
سر مقام نداریم و فارغیم ز گنج
بسی چو ما ز چنین کُنج ها برون جستند
به نزد ما چه خطا توبه‌ء مزلزل را
هزار توبه محکم درست بشکستند
بیا به کوی خرابات عارفان را بین
به می نشسته و هر یک دو جام بر دست اند
شراب شوق بخورند و مست لایعقل
چنان شدند که از هر دو کون وارستند
نزاریا ببُر از خود که بت پرستیدن
به مذهب من از آن به که خویش بپرستند
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۳۶ - بیار باده و ما را ثلاثه ای در بند
بیار باده و ما را ثلاثه ای در بند
که عزم توبه نداریم بعد از این یک چند
بساز مطرب مجلس اساس خوش عملی
که من نمی شنوم قول هزل دانشمند
حریف اهل تکلف نی ام که ایشان را
حجاب عقل نماید به ذوق چون گل و قند
ز زاهدان مقلد ببر گرت باید
که عمر خوش گذرانی به لولیان پیوند
غلام مجلس بربط زنان شنگولم
که همچو چنگم در گردن افکنند کمند
مرا حریف مخالف ز پرده عشاق
چنان بساخت که در پرده عراق افکند
چو چشم بد بکنیدم ز روی نیکو دور
گرم بر آتش سوزان نهند همچو سپند
هنوز ترک نصیحت نمی کند پدرم
چه می کند پدر مشفق از چنین فرزند
مرا غرض دف و چنگ است و رقص بذله و نای
ز لولیان دگرم هیچ نامده ست پسند
نه مرد صحبت اهل دلست گر زاهد
به دیدنی چو نزاری نمی شود خرسند
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۳۹ - هزار بار از آن بهتری که می گفتند
هزار بار از آن بهتری که می گفتند
خنک وجود کسانی که با غمت جفتند
نه آدمی که دوابند راستی آنها
که این جمال بدیدند و در نیاشفتند
به جای دیده ی ما بوده ای که نادیده
زمین به یاد تو یاران به دیده می رفتند
تو بر حریر بیاسوده فارغی ز آن ها
که با خیال تو تا روز بر زمین رفتند
نه مفلسند کسانی اگر چه بی درمند
که گنج مهر تو در کنج سینه بنهفتند
عجیب داشتمی پیش از این که عقلم بود
ز عاشقان که نصیحت نمی پذیرفتند
هنوز در حرم عشق پای ننهادم
که شهر بند وجودم ز عقل بگرفتند
میان طایفه ی عشق رمزها باشد
که عاقلان به سر وقت آن نمی افتند
نزاریا غزلی باز گوی کین همه گل
برای بلبل توحید عشق بشکفتند
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۴۲ - مرا به دردِ دل از دوستان جدا کردند
مرا به دردِ دل از دوستان جدا کردند
چه بد که با منِ درویشِ مبتلا کردند
به دل جدا نتوان کرد دوست را از دوست
که دوستان را یک دل ز ابتدا کردند
ز فرطِ حسنِ دل‌آویزِ خوب‌رویان بود
جماعتی که تقرّب به انزوا کردند
به هرزه واسطه دردِ من چرا گشتند
خلافِ قاعدهء اهلِ دل چرا کردند
ز طرّه‌هایِ پریشان به یک کرشمهء حسن
هزار شیفته آشفته تر ز ما کردند
کمر به بندگیِ دوست بر میان بستم
عوام پیرهن سَتر ما قبا کردند
جهول ترکِ من و مایِ خود نمی‌گیرد
که هم به رای و قیاسِ خود اقتدا کردند
به نیم جو غمِ دنیا و آخرت بر من
بهشت و حور گرفتم که پر بها کردند
دو وجه لازم حال‌اند انتظار و فراق
که پشتِ طاقتِ صبر و خرد دو تا کردند
هزار بار برانداخت خان و مانِ ورع
ستیزهء عقلا عقل را فدا کردند
به دوست گفت نزاری شبی به وجهِ سوال
که در جنود مرا با تو آشنا کردند
جواب داد که آری مرا نمی‌دانی
که عشق را متصرّف نه عقل را کردند
چو عقل و نفس بدیدند در بدایتِ کار
که حال چیست سبک ترکِ ماجرا کردند
ورایِ عشق و فرودِ خرد چه می‌خواهی
ترا میانهء این هر دو کون جا کردند
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۴۴ - جماعتی که محبت ز فطرت آوردند
جماعتی که محبت ز فطرت آوردند
شرابِ شوق به جامِ یگانگی خوردند
عدو مبین که یکی‌اند جمله در توحید
بدان دلیل که فرمان‌برانِ یک مردند
تو نیز سجدهء بت کن به طوع اگر بینی
که اقتدا به کنشت و کلیسیا کردند
ازین گروه کسانی شدند سویِ بهشت
که سایه بر سرِ طوبا به حسن گستردند
به چشمِ خوار مبین جانبِ عزیزانی
که دایگانِ ازل‌شان به عشق پروردند
مسیحِ دور کمال‌‎اند در سلوک چو خضر
نشسته ساکن و در بر و بحر می‌گردند
امیدِشان نه به درمان و بیمِ‌شان نه به درد
نه کس ز خویش نه خویش از کسی بیازردند
سموم شوق نیفتاد در فسرده‌دلان
چو سوزِ عشق ندارند خام و دل سردند
نزاریا به تکلّف طریقِ عشق مرو
که طالبانِ بقا سالکان پُر دردند
اگرچه محتملِ کَون و کثرتِ عددند
چو بنگری به حقیقت به ذاتِ او فردند
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۵۳ - اگر وصال تو دفع مفارقت نکند
اگر وصال تو دفع مفارقت نکند
زمانه ریش دلم را معالجت نکند
هزار سال وصال از تصوری که مراست
کرای یک دم روز مرافقت نکند
مکن به خون من بیگناه سعی که یار
به قتل یار موافق مبالغت نکند
به حسن غره مشو با شکستگان آن کن
که ایزدت به قیامت مطالبت نکند
مپوش روی ز صاحبنظر که او خود اگر
حرام باشد هرگز مشاهدت نکند
بود که شاهد پاکیزه روی با درویش
به یک دو بوسه سزد گر مضایقت نکند
خلاف اهل نظر گفته اند اهل صلاح
فرشته دیو صفت را متابعت نکند
اگر خلاف نمودی به خوب رویان میل
نظر بدوختمی تا مطالعت نکند
نزاریا نظر بی غرض کنی که خدای
همین گناه کسی را مؤاخذت نکند
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۵۷ - مجاوران صوامع مگر نمی دانند
مجاوران صوامع مگر نمی دانند
که ساکنان خرابات عشق مردانند
قلم به حرف خطا می کشند در قومی
که بر جریده محصول حاصل ایشانند
بهشت و دوزخ ایشان حضور و غیبت اوست
اگر نه غافل از اینند و فارغ از آنند
رحیق و کوثر و حور و قصور و طوبی را
به یک نظر بدهند و غنیمتی دانند
چه حاجت آتش دوزخ که خویشتن از دوست
به اختیار بسوزند اگر جدا مانند
مجاهدان مترصد نشسته اند که جان
فدای دوست چو فرمان دهد برافشانند
فغان ز قصه زرّاقیان زهد فروش
جهود باشم ار آن کافران مسلمانند
برون نه از حد هستی و از وجود قدم
که بازماندگان خویشتن پرستانند
نزاریا بده انصاف خود چه می دانی
که گر تو خود بدهی ورنه از تو بستانند
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۵۸ - به قول نکردی وفا چنین نکنند
به قول نکردی وفا چنین نکنند
شدی به شعبده در خون ما چنین نکنند
گنه به جانب ما می نهی و عهد وفا
به قصد می شکنی ماجرا چنین نکنند
خلاف صلح کنی و به عذرخواه عتاب
بهانه دگر آری صفا چنین نکنند
روا مدار ستم بر ستم نیفزایند
مکن مکن که جفا بر جفا چنین نکنند
مرا به کام حسود ای عزیز خوار مکن
به دوستی که نداری روا چنین نکنند
در وصال به رویم مبند و فرمان بر
که با شکسته دلان دلبرا چنین نکنند
چه واجب است مکافات مستحق کردن
سزای رحمت و عفوم چرا چنین نکنند
دل شکسته خود در تو بسته ام زنهار
مبر ز من که جزای وفا چنین نکنند
جفا و جور کنی بر نزاری مسکین
مکن چنین و بترس از خدا چنین نکنند
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۶۲ - نزاری که نیازش به اهل راز بود
نزاری که نیازش به اهل راز بود
چه گونه توبه کند ور کند مجاز بود
چو من کسی که بود می پرست و شاهدباز
مرا قبول نباشد که توبه باز بود
مگر که دیده بدوزی ز روی خوب ار نه
نظر نظاره کند تا دو دیده باز بود
به هر کجا بخرامد تذرو رفتاری
همای خاطر من بر قفا چو باز بود
بر آبگینه دردم هنوز باقی هاست
چو با صفا نبود توبه بی نماز بود
روا بود که چو من خمری خراباتی
ز مجلس می و مطرب در احتراز بود
به کعبه قبله کند منزوی برای نماز
ولیک قبله آزادگان نیاز بود
شبان تا به سحر محتسب چه می داند
که دوستان را با دوستان چه راز بود
اگر به مرتبه سلطان شود نزاری عشق
چو حاکم است همان بنده ایاز بود
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۶۵ - بیا که مهر تو با جان ز جسم ما برود
بیا که مهر تو با جان ز جسم ما برود
محبت ازلی کی چنین ز جا برود
میان اهل صفا گر ز آه خشم و عتاب
کدورتی بود آن هم به ماجرا برود
به دست عقل نباشد زمام عقل آری
حجاب عقل شود عشق تا قضا برود
شکایتی که مرا از تو و تو را از ماست
همان به است که آخر کنیم تا برود
تحمل سخنت می کنم به دیده ی سخت
که سست عهد بود هر که از جفا برود
هزار بار منادی به شهر دردادم
که خاک بر سر آن کز سر وفا برود
تو جمع باش که این خسته پریشان حال
به سر به پیش تو آید اگر به پا برود
چو قادری چه توان، اختیار باید کرد
اگر هزار جفا بر سر از شما برود
ز اعتقاد نزاری به صد پریشانی
نعوذ بالله اگر هرگز این صفا برود
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۶۶ - مرا که خون دل از دیده همچو آب رود
مرا که خون دل از دیده همچو آب رود
چه گونه بر مژه ممکن بود که خواب رود
دلم بر آتش و خوناب از دو دیده روان
غریب نیست که خوناب از کباب رود
برفت عقلم و از من به خشم سر برتافت
چو دلبری که ز دلداده ای به تاب رود
چه می رود مثلا بر وجود من ز فراق
همان که بر قصب از فعل ماهتاب رود
کنار من چو شفق غرق خون شود هر شام
که آفتاب جهان تاب در نقاب رود
حیات جان من از عکس روی خورشید است
از آن چو ذره به دنبال آفتاب رود
درین طلب که منم عاقبت هلاک شوم
چو تشنه ای که به جهد از پی سراب رود
هزار خون به ستم کرده را کفارت بس
که در وجود روانم درین عذاب رود
محبت تو نزاری چنان موکد نیست
که نقش از ورق جان به هیچ باب رود