تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۲۰ - هر لحظه هدهدی ز سبا میرسد به من
هر لحظه هدهدی ز سبا میرسد به من
بوی خوش از نسیم صبا می رسد به من
یعنی که از زبان صبا از بنفشه زار
پیغام سرو بسته قبا می رسد به من
این باد روح بخش که جان تازه می کند
از رایحات نشو و نما می رسد به من
روحی ست معنوی که به تایید کردگار
از عالم قبول دعا می رسد به من
گه گه به من رسد اثری از جمال غیب
تا من بگویمت که چرا می رسد به من
خود از میان برون شده باشم در آن زمان
از نور غیب کشف غطا می رسد به من
پیداست حد مکتسب من که تا کجاست
این منزلت به وجه عطا می رسد به من
کی بشنود سیاه دل این سر سر به مهر
کآب خضر ز عین بقا می رسد به من
دارم هوای سدره نشینان کزان هوا
هر صبح دم هزار صفا می رسد به من
از اختران چرخ به من میرسد ندا
بنگر که آن ندا ز کجا می رسد به من
حاشا مکن نزاری و با مدعی بگو
کز ساکنان سدره ندا می رسد به من
آری قبول دارم و تسلیم کرده ام
هر چند کآن به حکم قضا میرسد به من
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۳۴ - بی‌دوست این منم که به سر می‌برم چنین
بی‌دوست این منم که به سر می‌برم چنین
جان می‌کنم به هرزه و خون می‌خورم چنین
در تنگ‌نایِ غارتِ عشق اوفتاده‌ام
زین ورطۀ مخاطره کی بگذرم چنین
امّیدِ واثق است که از لطفِ بی‌دریغ
در دستِ غم رها نکند داورم چنین
هم لطفِ او کند مگر از روی مرحمت
دفعِ بلا که می‌گذرد بر سرم چنین
هر روز دل به واقعه‌ ای مبتلا بود
مادام تا به چشمِ خرد بنگرم چنین
دل می‌برند و هیچ غم من نمی‌خورند
افسون همی‌ کنندم و دم می‌خورم چنین
مسکین نزاری از دلِ خود رأی در بلاست
دشمن به عزِّ و ناز چه می‌پرورم چنین
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۴۷ - ماییم و نیم جان و جهانی و نیم‌جو
ماییم و نیم جان و جهانی و نیم‌جو
جان از برایِ می که ستاند زما گرو
ای یار اگر نداری طاقت گریز کن
چون از مصافِ عشق برآمد غریو و غو
میدانِ عشق و معرکۀ عشق و زخم‌ِ عشق
گر هیچت اختیار بود در میان مرو
گر برگِ جای دوست نداری و راه‌ِ دوست
در تنگ‌نایِ عشق سرِ خویش گیر و دو
ما با حواریانِ سماوات در گویم
اینک نهاده‌ایم به دعوی قدم به گو
طوبا به چشمِ وهم مصوّر کند خطیب
بی‌چاره سیاه می‌طلبد از نهالِ نو
گر سیر شد ز مؤعظۀ عاقلان دلت
تذکیرِ عاشقانه بیا و ز من شنو
إلّا به پای‌مردیِ جبریلِ پای‌مرد
بر طاقِ آسمان نتوانند بست خو
در کیشِ عاشقان برافکنده عقل و حکم
در پیشِ آفتاب جهان‌تاب تیغ و ضو
در کشت‌زارِ عالمِ دنیا نزاریا
إلّا به داسِ همّتِ مردان مکن درو
خواهی بهشتِ عدن بگویم ترا عیان
از حلقۀ ولایتِ عدنان برون مشو
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۵۰ - ای چون قدت نخاسته در جوی‌بار سرو
ای چون قدت نخاسته در جوی‌بار سرو
نارُسته چون تو در چمن روزگار سرو
سروِ پیاده در چمنِ باغ دیده‌اید
چون تو چمن ندید و نبیند سوار سرو
ناممکن است و ممتنع این خود که هم چو تو
صیدِ دل ملوک کند در شکار سرو
بر سرو سیب نبود و شفتالوی و انار
بر سروِ تست هر سه زهی باردار سرو
هرگز نداشته‌ست زنخدانِ هم‌چو سیب
هرگز نداشته‌ست ز خونِ انار سرو
شیرین‌ترست بوسۀ تو از نباتِ مصر
هرگز نباتِ مصر کی آورد بار سرو
هیچِ دگر مگیر که دیده‌ست در جهان
نسرین‌بر و بنفشه‌خط و گل‌عذار سرو
بگرفت هم‌چو لاله ز جان جامِ مُل به دست
بنشست هم‌چو خرمنِ گل در کنار سرو
دارد قبایِ سبز و ندارد برِ چو سیم
همواره ز آن خجل بود و شرم‌سار سرو
سرسبز و تازه‌روی بود در خزان از آن
می‌زیبدش که فخر کند بر چنار سرو
گر دعویِ ثبات کند دارد این قدم
با گرم و سرد ساخته مردانه‌وار سرو
بر راستی قامت چالاک و چست‌ِ دوست
این‌جا ردیف کرد نزاریِ زار سرو
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۵۹ - ما می رویم و با تو نکرده وداعِ راه
ما می رویم و با تو نکرده وداعِ راه
جان بر دهان رسیده و بسته دهان ز آه
نه رویِ آن که پشت کنم بر دیارِ دوست
نه چشمِ آن که دیده کند در کسی نگاه
از دیده ی دو در دُرری می کنم نثار
وز دوده ی جگر ورقی می کنم سیاه
تا من کجا روم به که نالم ز دردِ دل
کاری چنان مشوّش و حالی چنین تباه
ناچار اگر به عزمِ سفر بسته ام کمر
ناکام اگر به عادتِ لشکر نهم کلاه
گو میرِ لشکر از منِ بی دل کن اعتبار
گو شاهِ کشور از منِ مسکین کن انتباه
با من زمانه جور و جفا کم نمی کند
چندان که پیش می رود آهم به دادخواه
سلطانِ عشق ملکِ وجودم فرو گرفت
واندر میانِ جان و دلم ساخت تخت گاه
از رویِ تا قیاس کنم هرچه چشمِ من
روشن شود ز چشمه ی خورشید هر پگاه
وز زلفِ عنبرینِ تو یاد آورم چو باز
شد در حجابِ چادر مشکین نقابِ ماه
دوشت به خواب دیدم و نادیده هیچ خواب
هستند قطره قطره سرشکم بر این گواه
شوریده تر شده ست نزاری ز خوابِ دوش
دیوانه را چه جرم مهش می برد ز راه
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲ - شام خطت گرفته ز صبح آفتاب را
شام خطت گرفته ز صبح آفتاب را
زان روز خوش نمانده جهان خراب را
بر نام هیچ‌کس رقم روز خوش نبود
خواندیم هر دو رو ورق آفتاب را
بی‌غم نفس نمی‌کشم و جای عیب نیست
گر دردکش به لای برآرد شراب را
از سوختن منال چو بردی به غم پناه
نسپرده کس به شعله امانت کباب را
ساغر مدد ز باطن مینا طلب کند
صبح است پیر و پیش قدم آفتاب را
قدسی دلم خلل نپذیرد ز حادثات
نتوان خراب کرد سرای خراب را
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳ - بی‌حرز شعله نگذرد از پیش داغ ما
بی‌حرز شعله نگذرد از پیش داغ ما
پروانه احتراز کند از چراغ ما
چون دیده دور شد از تو رنگ نگه پرید
تا رنگ می‌رسید شکست ایاغ ما
یک روزه عیش ما نشود محنت دو کون
عاجز بود زمانه ز برگ فراغ ما
در کوی عشق خضر به ما پی نمی‌برد
هر موی اگر شود قدمی در سراغ ما
امیدواری‌ام به خیال تو هم نماند
تا ریشه نهال خزان کرد باغ ما
بوی محبتی ز گل و لاله درنیافت
آشفته شد ز نکهت گلشن دماغ ما
قدسی کفایت است در اسباب عاشقی
رخسار زرد و دیده پرخون داغ ما
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۷ - پژمردگی نبرد بهار از گیاه ما
پژمردگی نبرد بهار از گیاه ما
چون لاله جزو تن شده بخت سیاه ما
روزی که نبود آینه حسن در نظر
در چشمخانه زنگ برآرد نگاه ما
ما صبح صادقیم و دم از مهر می‌زنیم
آیینه تیرگی نپذیرد ز آه ما
آن‌کس که پی به مزرع امید ما نبرد
گیرد مگر ز برق سراغ گیاه ما
آتش کشد زبانه چو شمع از زبان او
کلک فرشته گر بنویسد گناه ما
از دیده نر و دل روشن به راه عشق
افتد بر آب و آینه چون عکس راه ما
قدسی کفایت است در اثبات عاشقی
رخسار زرد و دیده گریان گواه ما
امشب سیه‌ترست ز شب‌های دیگرم
قدسی مگر شود مدد صبح آه ما
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۸ - خوشدل کند خیال تو هجران‌کشیده را
خوشدل کند خیال تو هجران‌کشیده را
آتش گل است دیده گلشن‌ندیده را
تا آب دیده خون نشود بر زمین مریز
در شیشه واگذار می نارسیده را
تسلیم شو که اجر شهادت نمی‌دهند
در کوی عشق کشته در خون تپیده را
بازآ که در فراق رخت نقش روز و شب
خال سفید و آب سیاه است دیده را
ذوق طرب کجا دل غمگین من کجا
لذت ز باده نیست لب خون مکیده را
بی‌درد گو بنال که سیماب اگر شود
خوبان نمی‌برند دل آرمیده را
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۰ - از جا نبرد صحبت اهل هوس مرا
از جا نبرد صحبت اهل هوس مرا
آتش نیم که تیز کند خار و خس مرا
آمیزشم چو جغد شگون نیست بر کسی
گو آشنای خویش مدان هیچ‌کس مرا
هنگام عرض حال ز چین جبین تو
در سینه چون حباب گره شد نفس مرا
بر من زمانه منت بال هما نهد
افتد به سر چو سایه بال مگس مرا
دنبال کاروان بلا عشق دم‌به‌دم
آواز می‌کند به زبان جرس مرا
ای عندلیب نیست مرا بر تو حسرتی
گلشن ترا مبارک و کنج قفس مرا
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۵ - دلبستگی نماند به وارستگی مرا
دلبستگی نماند به وارستگی مرا
وارستگی مباد ز دلبستگی مرا
آسودگی به شربت مرگم علاج کرد
دشمن طبیب گشت درین خستگی مرا
کردم ز عشق شکوه تلافی نمی‌شود
سوزند اگر به آتش وارستگی مرا
روزی که جامه بر قد احباب دوختند
عشقت قبول کرد به شایستگی مرا
ترسم ز نازکی شکند شیشه دلم
در بر کش ای نسیم به آهستگی مرا
قدسی روم طفیل حریفان به بزم او
هرگز نخواند یار به دانستگی مرا
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۹ - آتش مزاج من بگذار این عتاب را
آتش مزاج من بگذار این عتاب را
چین بر جبین ندیده کسی آفتاب را
گردون به دوستی نبرد پیچشم ز کار
گردد زبون چو رشته دهد باز تاب را
بر دیده شد حرام، غنودن که عاشقان
اول کلید چاره شکستند خواب را
نور نظر چگونه نسوزد به دیده‌ها
جایی که برق حسن بسوزد نقاب را
اشکم تمام گشت چو آتش زدم به دل
خون برطرف شود چو بسوزی کباب را
نگسست ربط گریه ز ناسورهای دل
ظرف قدیم زود رساند شراب را
خون شد دلم ز حسرت پیکان غمزه‌ات
کس بر گلوی تشنه نمی‌بندد آب را
بوی نگار من به چمن بردی ای نسیم
کردی ز رشک در رگ گل خون گلاب را
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۷ - ناگفته ماند صد سخن آرزو مرا
ناگفته ماند صد سخن آرزو مرا
لب بسته ناامیدی ازین گفتگو مرا
در چشم خلق بس که مرا خوار کرده‌ای
نشناسد آب روی، کس از آب جو مرا
دور از تو کار خنجر الماس می‌کند
ساقی گر آب خضر کند در گلو مرا
من دل به خال و خط ندهم مهر پیشه کن
بلبل نیم که مست کند رنگ و بو مرا
پیمان ما به باده درست است داده‌اند
روز نخست دست به دست سبو مرا
خوردم هزار زخم نمایان ز تیر او
هرگز نبود لطف چنین، چشم ازو مرا
قدسی چه حال است که آلوده‌تر شوم
هرچند آب دیده کند شستشو مرا
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۹ - در راه تا رود ز من آن نازنین جدا
در راه تا رود ز من آن نازنین جدا
دستش جدا عنان کشد و آستین جدا
چون بر نشان پای تو مالم رح نیاز
نتوان چو سایه کرد مرا از زمین جدا
از لذت خدنگ ستم عضوعضو من
هریک کنند شست ترا آفرین جدا
هم عاشق وفایم و هم بنده جفا
دارم به سینه داغ جدا بر جبین جدا
من ترک عالمی ز برای تو کرده‌ام
از من مشو برای دل آن و این جدا
قدسی ندید دولت وصلت به خواب هم
از چون تویی فتاده کسی این چنین جدا
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۹ - پرهیز ده ز هجر گرفتار خویش را
پرهیز ده ز هجر گرفتار خویش را
بنگر شکسته‌رنگی بیمار خویش را
بهر ذخیره شب هجر تو روز وصل
کم کرد دیده گریه بسیار خویش را
بیداد دوست چون ستم چرخ عام نیست
دانسته‌ام غرور ستمکار خویش را
جز شغل دوستی نبود کار دیگرم
شکر خدا که یافته‌ام کار خویش را
قدسی هوای باغ و لب جو چه می‌کنی
دریاب فیض سایه دیوار خویش را
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۳ - آه سحر نتیجه شرر می‌دهد مرا
آه سحر نتیجه شرر می‌دهد مرا
نخل امید بین که چه بر می‌دهد مرا
خون می‌کند غمت جگرم را هزاربار
تا یک پیاله خون جگر می‌دهد مرا
بیهوشی‌ام به طرز حریفان بزم نیست
ساقی می از سبوی دگر می‌دهد مرا
افتاده‌ام به دام کسی کز غرور حسن
نه می‌کند هلاک و نه سر می‌دهد مرا
قدسی شود چو معرکه رستخیز، گرم
دل بد مکن که عشق ظفر می‌دهد مرا
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۴ - دارد نشان ز طینت مجنون، سرشت ما
دارد نشان ز طینت مجنون، سرشت ما
از روی هم نوشته قضا، سرنوشت ما
چون دانه دل به خوشه و خرمن نبسته‌ایم
محتاج آبیاری برق است کشت ما
انصاف بین که سوی تو رضوان چو دید، گفت
چون عارضت گلی نبود در بهشت ما
تا از فروغ روی تو بتخانه درگرفت
آتش به کعبه تحفه برند از کشت ما
بنیاد دیر، بر لب دریای رحمت است
از سنگ کعبه فرق بود تا به خشت ما
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۵۴ - بی‌درد خسته‌ای که به درمان شد آشنا
بی‌درد خسته‌ای که به درمان شد آشنا
شوریده آن سری که به سامان شد آشنا
از فیض شانه یافت دل از زلف هرچه بافت
شد مفت خوشه‌چین چو به دهقان شد آشنا
چون بلبل از مطالعه صفحه رخت
چشمم همین به خط گلستان شد آشنا
آگه ز شوق گریه بی‌اختیار نیست
هرکس چو غنچه با لب خندان شد آشنا
بی‌رحمی سرشک من افکندش از نظر
هر پاره دلم که به مژگان شد آشنا
بنیاد عشق و حسن ز یک آب و یک گل است
بنگر چگونه مصر به کنعان شد آشنا
جانم چو شمع بر سر مژگان کند سماع
تا دیده‌ام به جلوه خوبان شد آشنا
دیگر چو شانه هیچ نشد جمع در کفم
تا پنجه‌ام به زلف پریشان شد آشنا
در دیده‌ام ز گریه نگیرد دمی قرار
چندان که طفل اشک به دامان شد آشنا
مهرم چو صبح بر همه‌کس آشکار شد
روزی که دست من به گریبان شد آشنا
آمد غمش ز هر طرف ای عیش همتی
بیگانه گو برو که فراوان شد آشنا
باشد ز باد شرطه خطر در محیط عشق
امن است کشتی‌ای که به طوفان شد آشنا
عمری شدم به ناله هم‌آواز عندلیب
تا نغمه‌ام به گوش گلستان شد آشنا
دردی که آن دوا نپذیرفت راحت است
دردی بلا بود که به درمان شد آشنا
دیدم ز دوستان ستمی کز قیاس آن
بیگانه کف به کف زد و حیران شد آشنا
قدسی به خاک پای تو مالید چشم تر
لب‌تشنه‌ای به چشمه حیوان شد آشنا
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۵۷ - منشور خدمت تو رقم شد به نام ما
منشور خدمت تو رقم شد به نام ما
افکند سایه مرغ سعادت به بام ما
خوش بر مراد هر دو جهان دست یافتیم
کامش برآید آنکه برآورد کام ما
منت‌پذیر شمع چو پروانه نیستیم
از مهر تو به صبح بدل گشته شام ما
خالی مباد از می توفیق ساغرش
پر کرد آنکه از می امید جام ما
باشد تمام نعت نسبی و ثنای آل
مدح کسی دگر نبود در کلام ما
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۶۱ - طبعم ز باده چون گل سیراب روشن است
طبعم ز باده چون گل سیراب روشن است
آیینه من است که از آب روشن است
رفتی ز دیده لیک نرفتی ز دل برون
من تیره‌روز و خانه ز مهتاب روشن است
با آنکه در چراغ دو عالم نمانده نور
آتش هنوز در دل احباب روشن است
جز کشتن آرزو نبود گوسفند را
مضمون این ز خنجر قصاب روشن است
در عشق، نفی عقل همین ما نکرده‌ایم
چندین هزار نکته در این باب روشن است
می ده که چون صراحی و ساغر در انجمن
چشم و دلم به نور می ناب روشن است
نگذاشتند بر در بت‌خانه که امشبم
فانوس دل به گوشه محراب روشن است
تا صبحدم به راه خیال بتان مرا
شب چون چراغ دیده بی‌خواب روشن است
حرف دروغ صبر ز قدسی مکن قبول
کآثار صبرش از دل بی‌تاب روشن است