تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۸۶ - مبند الفت دلا با ماه رویان
مبند الفت دلا با ماه رویان
که بی قیدند این زنجیر مویان
فکنده هر طرف صیدی و از حرص
بدنبال دگر صیدند پویان
ازین سودا ندیده جز زیان کس
منه دل را بسودای نکویان
نه ناسور است زخمت ایدل من
نه پرهیزی چرا زین مشک بویان
بشویم چشم اگر از اشک زارم
چو نصرانی بعید خارج شویان
مجو آشفته مهر از خیل ترکان
چو خو کردی تو با این تندخوبان
چو بلبل عندلیب طبعم امشب
بمدح مرتضی گردید گویان
که بی قیدند این زنجیر مویان
فکنده هر طرف صیدی و از حرص
بدنبال دگر صیدند پویان
ازین سودا ندیده جز زیان کس
منه دل را بسودای نکویان
نه ناسور است زخمت ایدل من
نه پرهیزی چرا زین مشک بویان
بشویم چشم اگر از اشک زارم
چو نصرانی بعید خارج شویان
مجو آشفته مهر از خیل ترکان
چو خو کردی تو با این تندخوبان
چو بلبل عندلیب طبعم امشب
بمدح مرتضی گردید گویان
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۹۴ - مرا سودای آن گیسوی پرچین
مرا سودای آن گیسوی پرچین
فراغت میدهد از نافه چین
بت سیمین ما صد چین بمو داد
اگر چین را بود بتهای سیمین
شدی بر آفتاب روخوی افشان
نثار ماه کردی عقد و پروین
بیاد طره شکر دهانی
شده ویران دلم مشکوی شیرین
بخون ناحق من در صف حشر
گوهی بس بود دست نگارین
چرا پامال کردی خون احباب
بخون غیر کردی پنجه رنگین
شب وصل است ای خورشید چون ماه
تو هم در گوشه ای با ماه بنشین
دهل زن گو مزن نوبت که امشب
من این نوبت نخواهم کرد تمکین
اگر عشقت مدد بخشد به نخجیر
ملخ ریزد زناخن خون شاهین
چه نقش است اینکه نقاش ازل کرد
بحسن روی تو پیوسته تحسین
نزاید مادر ایام چون تو
که آیا زین تصرف گشته عنین
چه شد آشفته زان زلف و بناگوش
نه از سنبل تراشاید نه نسرین
فراغت میدهد از نافه چین
بت سیمین ما صد چین بمو داد
اگر چین را بود بتهای سیمین
شدی بر آفتاب روخوی افشان
نثار ماه کردی عقد و پروین
بیاد طره شکر دهانی
شده ویران دلم مشکوی شیرین
بخون ناحق من در صف حشر
گوهی بس بود دست نگارین
چرا پامال کردی خون احباب
بخون غیر کردی پنجه رنگین
شب وصل است ای خورشید چون ماه
تو هم در گوشه ای با ماه بنشین
دهل زن گو مزن نوبت که امشب
من این نوبت نخواهم کرد تمکین
اگر عشقت مدد بخشد به نخجیر
ملخ ریزد زناخن خون شاهین
چه نقش است اینکه نقاش ازل کرد
بحسن روی تو پیوسته تحسین
نزاید مادر ایام چون تو
که آیا زین تصرف گشته عنین
چه شد آشفته زان زلف و بناگوش
نه از سنبل تراشاید نه نسرین
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۴۴ - مهی تابیده از مشکوی مشکین
مهی تابیده از مشکوی مشکین
که شکر خنده اش را بند شیرین
دو صد چین نافه دارد هر غزالش
اگر چین را بود آهوی مشکین
دلش از سنگ و سر پنجه زفولاد
حریر اندام دارد سینه سیمین
نگارینا نخواهد خون بها کس
برآور زآستین دست نگارین
عیان عکس رخت زآئینه دل
چو عکس باده از جام بلورین
گل انداما بغیری تا هم آغوش
مرا از خارو خارا گشته بالین
مرا نیش است بی تو نوش دارو
ولی با توست نیشم راح نوشین
شراب کهنه و یار نوات باد
زسر پروای جانبازان دیرین
مه و پروین گواه اشک و آهم
که هر شب بگذرد از ماه و پروین
بنه گر مرد راهی دین و دل را
عروس عشق را این است کابین
مکانت لامکان دادند ای عشق
که در امکان نمیگنجی زتمکین
تو سراللهی و آئینه حق
نمی بیند کست جز چشم حق بین
منم مجنون لیلای ولایت
نه فرهادم که بازم جان شیرین
غریب افتاده آشفته بکویت
ترحم کن که درویش است و مسکین
که شکر خنده اش را بند شیرین
دو صد چین نافه دارد هر غزالش
اگر چین را بود آهوی مشکین
دلش از سنگ و سر پنجه زفولاد
حریر اندام دارد سینه سیمین
نگارینا نخواهد خون بها کس
برآور زآستین دست نگارین
عیان عکس رخت زآئینه دل
چو عکس باده از جام بلورین
گل انداما بغیری تا هم آغوش
مرا از خارو خارا گشته بالین
مرا نیش است بی تو نوش دارو
ولی با توست نیشم راح نوشین
شراب کهنه و یار نوات باد
زسر پروای جانبازان دیرین
مه و پروین گواه اشک و آهم
که هر شب بگذرد از ماه و پروین
بنه گر مرد راهی دین و دل را
عروس عشق را این است کابین
مکانت لامکان دادند ای عشق
که در امکان نمیگنجی زتمکین
تو سراللهی و آئینه حق
نمی بیند کست جز چشم حق بین
منم مجنون لیلای ولایت
نه فرهادم که بازم جان شیرین
غریب افتاده آشفته بکویت
ترحم کن که درویش است و مسکین
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۵۹ - کمانی سخت تر نبود زابرو
کمانی سخت تر نبود زابرو
مگرد ای دل پی پیکان زهر مو
ززلفش دل نگیری بهر کعبه
نتابی ره سوی خورشید از ابرو
که خورشید است کاو دارد نه صورت
که کعبه است آنکه او دارد نه گیسو
کبوتروار دل آمد به پرواز
که بر خورشید او پر زد پرستو
فریب او مخور پنجه میفکن
که سیمین ساعد است و سخت بازو
همانا در تمام مصر جان نیست
که با زر گشت یوسف هم ترازو
بخاک کوی تو یارب چه بو بود
که آنجا ناف میمالند آهو
بیارد بوسه ای گر زآن لب لعل
زبحرین مژه ریزیم لؤلو
مجاور زلف و خالت بر جمالند
کز آتش ناگزیر افتاده هندو
غریق عشق را طوفان نباشد
که دارد هفت دریا تا بزانو
سکندروار تیغ ابروانش
مرا دادار صفت بشکافت پهلو
بهشت عارضت را جادوانند
ببابل سحر گر میکرد جادو
ندیده شاهد ما خاص یا عام
چرا غوغای او باشد بهر کو
اگر مهر علی یارب گناهست
ببخش آشفته کش ذنبی است معفو
مگرد ای دل پی پیکان زهر مو
ززلفش دل نگیری بهر کعبه
نتابی ره سوی خورشید از ابرو
که خورشید است کاو دارد نه صورت
که کعبه است آنکه او دارد نه گیسو
کبوتروار دل آمد به پرواز
که بر خورشید او پر زد پرستو
فریب او مخور پنجه میفکن
که سیمین ساعد است و سخت بازو
همانا در تمام مصر جان نیست
که با زر گشت یوسف هم ترازو
بخاک کوی تو یارب چه بو بود
که آنجا ناف میمالند آهو
بیارد بوسه ای گر زآن لب لعل
زبحرین مژه ریزیم لؤلو
مجاور زلف و خالت بر جمالند
کز آتش ناگزیر افتاده هندو
غریق عشق را طوفان نباشد
که دارد هفت دریا تا بزانو
سکندروار تیغ ابروانش
مرا دادار صفت بشکافت پهلو
بهشت عارضت را جادوانند
ببابل سحر گر میکرد جادو
ندیده شاهد ما خاص یا عام
چرا غوغای او باشد بهر کو
اگر مهر علی یارب گناهست
ببخش آشفته کش ذنبی است معفو
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۶۱ - حذر کن ای دل از آن چشم و ابرو
حذر کن ای دل از آن چشم و ابرو
که ترکست و کمانکش هست و جادو
اگر هندو پرستد آفتابی
تو را خورشید رو زائیده هندو
ززلف و خط چرا پوشیده جوشن
اگر داود نبود آن زره مو
زتیغ ابروانش بر دل آن رفت
که بر بغداد از تیغ هلاکو
بگرد سرو قدت مرغ روحم
زند چون فاخته پیوسته کوکو
تو را منزل بود بر دیده و دل
کند گر سرو بن جابر لب جو
نه خود آشفته بودم من زآغاز
مرا آشفته کرد آن تار گیسو
که ترکست و کمانکش هست و جادو
اگر هندو پرستد آفتابی
تو را خورشید رو زائیده هندو
ززلف و خط چرا پوشیده جوشن
اگر داود نبود آن زره مو
زتیغ ابروانش بر دل آن رفت
که بر بغداد از تیغ هلاکو
بگرد سرو قدت مرغ روحم
زند چون فاخته پیوسته کوکو
تو را منزل بود بر دیده و دل
کند گر سرو بن جابر لب جو
نه خود آشفته بودم من زآغاز
مرا آشفته کرد آن تار گیسو
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۲۶ - زمویت سنبل بویا شکسته
زمویت سنبل بویا شکسته
زرویت لاله حمرا شکسته
رخت کرده کساد گل بگلزار
قدت سرو سهی را پا شکسته
غلامان سر کوی تو غلمان
بهشتت جنت حورا شکسته
دلم بشکست چشم مستش و گفت
که مستی شیشه صهبا شکسته
که پیوست آن شکست طره با هم
بنام ایزد چه پا برجا شکسته
نکردت رخنه در دل از چه شیرین
اگر چه کوهکن پارا شکسته
باوج آسمان عشق جبریل
پر و بال جهان پیما شکسته
زسنگ انداز بام قلعه عشق
سر نه گنبد مینا شکسته
دل آشفته را میمانی ایزلف
که می آئی زسر تا پا شکسته
کلاهی دارم از خاک در دوست
که تاج قیصر و دارا شکسته
سپاه خصم را درویش این در
بیمن همت مولا شکسته
زرویت لاله حمرا شکسته
رخت کرده کساد گل بگلزار
قدت سرو سهی را پا شکسته
غلامان سر کوی تو غلمان
بهشتت جنت حورا شکسته
دلم بشکست چشم مستش و گفت
که مستی شیشه صهبا شکسته
که پیوست آن شکست طره با هم
بنام ایزد چه پا برجا شکسته
نکردت رخنه در دل از چه شیرین
اگر چه کوهکن پارا شکسته
باوج آسمان عشق جبریل
پر و بال جهان پیما شکسته
زسنگ انداز بام قلعه عشق
سر نه گنبد مینا شکسته
دل آشفته را میمانی ایزلف
که می آئی زسر تا پا شکسته
کلاهی دارم از خاک در دوست
که تاج قیصر و دارا شکسته
سپاه خصم را درویش این در
بیمن همت مولا شکسته
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۳۴ - بر این جا آن بلا بالا گرفته
بر این جا آن بلا بالا گرفته
بلا اندر زمین بالا گرفته
حذر کن شهسوار از آب چشمم
که سیلش کوه تا صحرا گرفته
اگر نه مردم آبی است چشمم
نشیمن از چه در دریا گرفته
زمخموری چشمت شب خبر داشت
که بر کف ساغر صهبا گرفته
چو پروانه زجانش نیست پرا
کسی کاو یاربی پروا گرفته
زتو خورشید کسب نور کرده
زمن یاد این هنر حربا گرفته
از این سوز نهانی شمع آسا
مرا آتش زسر تا پا گرفته
زسنگ خاره سیم آرند بیرون
بسیمت جا چرا خارا گرفته
عبث مجنون بحی لیلا چه جوئی
که کوه و دشت را لیلا گرفته
بخون کیست چشمت داده فتوی
که رخسارت زخط طغرا گرفته
بسودای سر زلف تو سر داد
زسر آشفته این سودا گرفته
بخاک آستان طوس منزل
میان عقبی و دنیا گرفته
بدستی میزند بر سر زحسرت
بدستی دامن مولا گرفته
بلا اندر زمین بالا گرفته
حذر کن شهسوار از آب چشمم
که سیلش کوه تا صحرا گرفته
اگر نه مردم آبی است چشمم
نشیمن از چه در دریا گرفته
زمخموری چشمت شب خبر داشت
که بر کف ساغر صهبا گرفته
چو پروانه زجانش نیست پرا
کسی کاو یاربی پروا گرفته
زتو خورشید کسب نور کرده
زمن یاد این هنر حربا گرفته
از این سوز نهانی شمع آسا
مرا آتش زسر تا پا گرفته
زسنگ خاره سیم آرند بیرون
بسیمت جا چرا خارا گرفته
عبث مجنون بحی لیلا چه جوئی
که کوه و دشت را لیلا گرفته
بخون کیست چشمت داده فتوی
که رخسارت زخط طغرا گرفته
بسودای سر زلف تو سر داد
زسر آشفته این سودا گرفته
بخاک آستان طوس منزل
میان عقبی و دنیا گرفته
بدستی میزند بر سر زحسرت
بدستی دامن مولا گرفته
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۸۲ - فریب صید آن نخجیر خوردی
فریب صید آن نخجیر خوردی
که از صیاد دیگر تیر خوردی
نخوردستی بطفلی شیر مادر
که خون عاشقان چون شیر خوردی
در اول نظره عشقش شهیدی
مگر تیر نظر را دیر خوردی
عبث افتاده ای در دام زاهد
فریب رشته تزویر خوردی
تو آن مستی که هشیارت نبود
شراب عشق بی تغییر خوردی
سرا پا کیمیائی ای مس قلب
زخاک میکده اکسیر خوردی
دل دیوانه از زلفش رمیدی
همانا صدمه از زنجیر خوردی
بخود باز آمدی از مستی عشق
چه کم این کیف بی تأثیر خوردی
ززخمت خون چو می میجوشد ایدل
مگر از چشم مستش تیر خوردی
بصورت در نگنجد یار کاخر
فریب پرده تصویر خوردی
پریشانی مدام آشفته با عشق
زیک پستان همان شیر خوردی
که از صیاد دیگر تیر خوردی
نخوردستی بطفلی شیر مادر
که خون عاشقان چون شیر خوردی
در اول نظره عشقش شهیدی
مگر تیر نظر را دیر خوردی
عبث افتاده ای در دام زاهد
فریب رشته تزویر خوردی
تو آن مستی که هشیارت نبود
شراب عشق بی تغییر خوردی
سرا پا کیمیائی ای مس قلب
زخاک میکده اکسیر خوردی
دل دیوانه از زلفش رمیدی
همانا صدمه از زنجیر خوردی
بخود باز آمدی از مستی عشق
چه کم این کیف بی تأثیر خوردی
ززخمت خون چو می میجوشد ایدل
مگر از چشم مستش تیر خوردی
بصورت در نگنجد یار کاخر
فریب پرده تصویر خوردی
پریشانی مدام آشفته با عشق
زیک پستان همان شیر خوردی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۸۹ - بده ساقی از آن می ساتکینی
بده ساقی از آن می ساتکینی
که اندر شیشه مانده اربعینی
خورم صد نیش از زنبور ناچار
ببوی آنکه نوشم انگبینی
خرد را با تو کی دعویست ای عشق
که تو استاد بر روح الامینی
بکویت تشنه جان دادند عشاق
عجب تر آنکه تو ماء معینی
بتابد بر زمین هر روز خورشید
که تا برپای تو ساید جبینی
نشاید گفت کاندر آسمانی
نمی زیبد که گویم در زمینی
گرفتاری بزندان تعلق
چو عیسی گر بچرخ چارمینی
نباشد حق پرستی در گل ای دل
بدیر و کعبه افشان آستینی
عمل چون نیست آشفته به ناچار
بدرویشی بسازد خوشه چینی
در آن صحرا که کشته حب حیدر
شهی کش نیست جز قرآن قرینی
که اندر شیشه مانده اربعینی
خورم صد نیش از زنبور ناچار
ببوی آنکه نوشم انگبینی
خرد را با تو کی دعویست ای عشق
که تو استاد بر روح الامینی
بکویت تشنه جان دادند عشاق
عجب تر آنکه تو ماء معینی
بتابد بر زمین هر روز خورشید
که تا برپای تو ساید جبینی
نشاید گفت کاندر آسمانی
نمی زیبد که گویم در زمینی
گرفتاری بزندان تعلق
چو عیسی گر بچرخ چارمینی
نباشد حق پرستی در گل ای دل
بدیر و کعبه افشان آستینی
عمل چون نیست آشفته به ناچار
بدرویشی بسازد خوشه چینی
در آن صحرا که کشته حب حیدر
شهی کش نیست جز قرآن قرینی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۳۵ - چو خم از خون دل در میکشم می
چو خم از خون دل در میکشم می
بخون دل باین می برده ام پی
مرا تا لعل ساقی داده ساغر
نخواهم خوردن از جام دگر می
اگر پیوسته او بی می کند عیش
ولیکن من نیازم عیش بی وی
لبش را بوسه زد تا ساغر غیر
می از گرمی غیرت کرده ام خوی
بکش در کاخ دل ای عشق مسند
بساط این هوسناکی بکن طی
بدل گفتم نهادم داغ رستم
طبیبم گفت کی به گردد از کی
زمرغ بام بشنو ذکر هوهو
بغفلت اندری ایدل تو هی هی
مبر دیگر رگم بیهوده فصاد
که غیر از دوست نبود در رگ و پی
نوای عشق و داغ اشتیاقت
زخاکم بر دماند لاله و نی
ستم زآن ترک اگر آشفته دیدی
بحیدر شکوه کن پنهانی از وی
بزن درویش شئی الله به آن در
که امکان خود بپیش اوست لاشئی
بخون دل باین می برده ام پی
مرا تا لعل ساقی داده ساغر
نخواهم خوردن از جام دگر می
اگر پیوسته او بی می کند عیش
ولیکن من نیازم عیش بی وی
لبش را بوسه زد تا ساغر غیر
می از گرمی غیرت کرده ام خوی
بکش در کاخ دل ای عشق مسند
بساط این هوسناکی بکن طی
بدل گفتم نهادم داغ رستم
طبیبم گفت کی به گردد از کی
زمرغ بام بشنو ذکر هوهو
بغفلت اندری ایدل تو هی هی
مبر دیگر رگم بیهوده فصاد
که غیر از دوست نبود در رگ و پی
نوای عشق و داغ اشتیاقت
زخاکم بر دماند لاله و نی
ستم زآن ترک اگر آشفته دیدی
بحیدر شکوه کن پنهانی از وی
بزن درویش شئی الله به آن در
که امکان خود بپیش اوست لاشئی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۴۰ - بمینا ساقیا صهبا نداری
بمینا ساقیا صهبا نداری
و یا فکر خمار ما نداری
چه حظ از عمر جاویدانت ای خضر
که بر کف ساغر صهبا نداری
تو روحی کی در آئینه دهی عکس
سزد گر گویمت همتا نداری
چه پروا میکنی پروانه از شمع
خبر از یار بی پروا نداری
مگر لیلی درون خانه جستی
که مجنون رخ سوی سحرا نداری
نه ای بلبل گر از گل مست و شیدا
چرا وقت دیگر غوغا نداری
نیامد گلرخ ما با گل تو
بهارا صرفه بهر ما نداری
گل من عاشقانش صد هزارند
تو گل جز بلبلی شیدا نداری
بخواب ناز چندان ترک یغما
مگر امشب سر یغما نداری
مهل پا از دل ویرانه بیرون
که کنجی جز خرابه جا نداری
نهد آشفته کی سودای زلفش
خبر از آتش سودا نداری
شنیدی علم الاسماء رازم
خبر از صاحب اسما نداری
توسل جست بر اسماء خمسه
گر از ایشان بمافیها نداری
و یا فکر خمار ما نداری
چه حظ از عمر جاویدانت ای خضر
که بر کف ساغر صهبا نداری
تو روحی کی در آئینه دهی عکس
سزد گر گویمت همتا نداری
چه پروا میکنی پروانه از شمع
خبر از یار بی پروا نداری
مگر لیلی درون خانه جستی
که مجنون رخ سوی سحرا نداری
نه ای بلبل گر از گل مست و شیدا
چرا وقت دیگر غوغا نداری
نیامد گلرخ ما با گل تو
بهارا صرفه بهر ما نداری
گل من عاشقانش صد هزارند
تو گل جز بلبلی شیدا نداری
بخواب ناز چندان ترک یغما
مگر امشب سر یغما نداری
مهل پا از دل ویرانه بیرون
که کنجی جز خرابه جا نداری
نهد آشفته کی سودای زلفش
خبر از آتش سودا نداری
شنیدی علم الاسماء رازم
خبر از صاحب اسما نداری
توسل جست بر اسماء خمسه
گر از ایشان بمافیها نداری
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۱ - بهار است و چمن چون روی محبوب
بهار است و چمن چون روی محبوب
چو قد یار، هر سروی دل آشوب
دل از موج و دم ماهی گشاید
صفای خانه از آب است و جاروب
کبوتر را فرستادم به سویش
خط آزادی اش دادم ز مکتوب
گروهی نیستند ابنای عالم
که بگذارند یوسف را به یعقوب
به خونخواری جهانی اوفتاده
مرا در پوست، همچون کرم ایوب
قفس از شعله ی آواز ما سوخت
چنین می باشد آتشخانه ی چوب
سخن کردن نمی آید ز هر کس
تو می دانی سلیم این شیوه را خوب
چو قد یار، هر سروی دل آشوب
دل از موج و دم ماهی گشاید
صفای خانه از آب است و جاروب
کبوتر را فرستادم به سویش
خط آزادی اش دادم ز مکتوب
گروهی نیستند ابنای عالم
که بگذارند یوسف را به یعقوب
به خونخواری جهانی اوفتاده
مرا در پوست، همچون کرم ایوب
قفس از شعله ی آواز ما سوخت
چنین می باشد آتشخانه ی چوب
سخن کردن نمی آید ز هر کس
تو می دانی سلیم این شیوه را خوب
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۲۹ - جهان بر خود مرا واله گرفته ست
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۵۴ - ز بس اشک نیازم خاکسار است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۲۰۷ - به گلشن بی تو سروم دود آه است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۲۴۶ - خوش آن کز فکر بیش و کم گذشته ست
خوش آن کز فکر بیش و کم گذشته ست
چو خورشید از سر عالم گذشته ست
نظر تا می کنی در مجلس عمر
چو دورجام، عهد جم گذشته ست
گل از خورشید کام خویشتن یافت
چه می داند چه بر شبنم گذشته ست
بپرس از دیگران ذوق طرب را
که عمر ما همه در غم گذشته ست
جنون تا پیرهن را می کند چاک
گریبان قبا از هم گذشته ست
به درد خود سلیم آن به که سازم
که کار زخمم از مرهم گذشته ست
چو خورشید از سر عالم گذشته ست
نظر تا می کنی در مجلس عمر
چو دورجام، عهد جم گذشته ست
گل از خورشید کام خویشتن یافت
چه می داند چه بر شبنم گذشته ست
بپرس از دیگران ذوق طرب را
که عمر ما همه در غم گذشته ست
جنون تا پیرهن را می کند چاک
گریبان قبا از هم گذشته ست
به درد خود سلیم آن به که سازم
که کار زخمم از مرهم گذشته ست
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۱۲ - شبم این روشنی کز آه دیده ست
شبم این روشنی کز آه دیده ست
کجا از شمع مهر و ماه دیده ست
خزان رو بر در باغ که آرد؟
که دیوار مرا کوتاه دیده ست
غم از ویرانی عالم ندارد
گدا این شیوه را از شاه دیده ست
نشد بر تخت شیرین کام یوسف
ز بس تلخی ز آب چاه دیده ست
ز شادی نیست در منزل قرارم
که قاصد یار را در راه دیده ست
سلیم از آن چراغش گشت روشن
که آیینه به آن رو، ماه دیده ست
کجا از شمع مهر و ماه دیده ست
خزان رو بر در باغ که آرد؟
که دیوار مرا کوتاه دیده ست
غم از ویرانی عالم ندارد
گدا این شیوه را از شاه دیده ست
نشد بر تخت شیرین کام یوسف
ز بس تلخی ز آب چاه دیده ست
ز شادی نیست در منزل قرارم
که قاصد یار را در راه دیده ست
سلیم از آن چراغش گشت روشن
که آیینه به آن رو، ماه دیده ست
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۲۲ - دلم بی طره ای آشفته حال است
دلم بی طره ای آشفته حال است
جدا از ماه خویشم، چند سال است
ز خامه راز ما نتوان شنیدن
زبان ترجمان شوق، لال است
کند چون دختر رز جلوه، زاهد
تماشا کن که یک دیدن حلال است!
ببین آن چشم و ابروی گرهگیر
که پنداری مگر شاخ غزال است
هر انگشتم برای دلخراشی
همه ناخن چو انگشت هلال است
به پیری عشق کیفیت پذیرد
که صافی باده را در درد سال است
نمی دانم فلک را مدعا چیست
که سرگردان چو فانوس خیال است
گهرافشانی لعل تو تا دید
صدف غرق عرق از انفعال است
گزیری پادشاهان را ازو نیست
سخن درویش را آب سفال است
نه با گل سازگار و نی به خاشاک
هوای این چمن بی اعتدال است
شکفته رویی ظاهر چه بینی؟
که گل را گوش سرخ از گوشمال است
سلیم اشکم نوید وصل او داد
که طفلان هرچه می گویند فال است
جدا از ماه خویشم، چند سال است
ز خامه راز ما نتوان شنیدن
زبان ترجمان شوق، لال است
کند چون دختر رز جلوه، زاهد
تماشا کن که یک دیدن حلال است!
ببین آن چشم و ابروی گرهگیر
که پنداری مگر شاخ غزال است
هر انگشتم برای دلخراشی
همه ناخن چو انگشت هلال است
به پیری عشق کیفیت پذیرد
که صافی باده را در درد سال است
نمی دانم فلک را مدعا چیست
که سرگردان چو فانوس خیال است
گهرافشانی لعل تو تا دید
صدف غرق عرق از انفعال است
گزیری پادشاهان را ازو نیست
سخن درویش را آب سفال است
نه با گل سازگار و نی به خاشاک
هوای این چمن بی اعتدال است
شکفته رویی ظاهر چه بینی؟
که گل را گوش سرخ از گوشمال است
سلیم اشکم نوید وصل او داد
که طفلان هرچه می گویند فال است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۸۳ - مرا بر حاصل کس نیست امید
مرا بر حاصل کس نیست امید
ازانم دل کشد بر سایه ی بید
کریمش چون توان گفتن، لئیم است
گنه را هرکه نتوانست بخشید
تلاش منصب پروانه کم کن
که نتوان سوختن خود را به تقلید
میان عاشقان در عهد حسنش
کفن عام است همچون جامه ی عید
فتاده هر طرف خالی به رویش
به رنگ نقطه ها بر شکل خورشید
سفال ما سلیم از سنگ دشمن
مرصع گشت همچون جام جمشید
ازانم دل کشد بر سایه ی بید
کریمش چون توان گفتن، لئیم است
گنه را هرکه نتوانست بخشید
تلاش منصب پروانه کم کن
که نتوان سوختن خود را به تقلید
میان عاشقان در عهد حسنش
کفن عام است همچون جامه ی عید
فتاده هر طرف خالی به رویش
به رنگ نقطه ها بر شکل خورشید
سفال ما سلیم از سنگ دشمن
مرصع گشت همچون جام جمشید
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۴۱۲ - درین ره کعبه سنگ راه باشد
درین ره کعبه سنگ راه باشد
همان به راهرو آگاه باشد
بگو توفیق را ای خواجه ی خضر
که با ما یک قدم همراه باشد
بلندی بایدت، بگذر ز پستی
ره معراج یوسف، چاه باشد
چو جان داری، چرا می ترسی از مرگ
چه باک از قرض، چون تنخواه باشد
به راهش سر نهادیم و گذشتیم
نماز رهروان کوتاه باشد
جنون عاشقان باید سلیما
اگر دایم نباشد، گاه باشد
همان به راهرو آگاه باشد
بگو توفیق را ای خواجه ی خضر
که با ما یک قدم همراه باشد
بلندی بایدت، بگذر ز پستی
ره معراج یوسف، چاه باشد
چو جان داری، چرا می ترسی از مرگ
چه باک از قرض، چون تنخواه باشد
به راهش سر نهادیم و گذشتیم
نماز رهروان کوتاه باشد
جنون عاشقان باید سلیما
اگر دایم نباشد، گاه باشد