تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۴۲۵ - غریبی را به من عشقت وطن کرد
غریبی را به من عشقت وطن کرد
بیابان را به چشم من چمن کرد
چرا ای شمع خاموشی به بزمش
زبانت هست، می باید سخن کرد
چه حاصل شمع را از تاج زرین
که فانوسش پس از مردن کفن کرد
کجا اندیشه ای از مرگ دارد
کفن را آنکه چون گل پیرهن کرد
سلیم از ذوق غربت بی نصیب است
چو داغ آن کس که در یک جا وطن کرد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۵۸ - لبت چون غنچه دلتنگی ندارد
لبت چون غنچه دلتنگی ندارد
چو گل روی تو یکرنگی ندارد
به اهل کفر و ایمان سینه صافم
چو آب، آیینه ام زنگی ندارد
برای شیشه ی من هیچ کس نیست
که از دل، در بغل سنگی ندارد
سرود نوحه گر را جای خالی ست
نوای مطرب آهنگی ندارد
ز خون ما نگردد تیغ رنگین
سلیم از ما کسی رنگی ندارد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۶۰۳ - سری دارم چو مغزش در میان درد
سری دارم چو مغزش در میان درد
ولی همچون گره بسته در آن درد
هما دارد، شنیدم، استخوان درد
من رنجور هم دارم همان درد
کنم دریوزه ی درد از دل خویش
ندارم بر کسی دیگر گمان درد
چرا نالد کسی کو با طبیبان
تواند گفت من دارم فلان درد
به بیدردی تو خو کردی، وگرنه
فتاده از زمین تا آسمان درد
اگر یک عقده از کارم گشاید
نخواهد کرد دست آسمان درد
به عشق از بس سر من خورد بر سنگ
کند دایم چو پای رهروان درد
ز تأثیر هوای نفس، هرگز
هما فارغ نشد از استخوان درد
سلیم از مصر، یوسف سوی کنعان
فرستد کاروان در کاروان درد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۶۷۹ - دهد مرغ دلم را عزم پرواز
دهد مرغ دلم را عزم پرواز
درای ناقه همچون زنگ شهباز
دلم وقت تپیدن های شوقت
دهد همچون جرس از سینه آواز
مجو ناسازی از ما، زان که باشد
تن چون موی ما ابریشم ساز
کند مرغ دلم از ناتوانی
به بال دیگران چون تیر پرواز
مگر بر داغ دوری خراسان
نهم مرهم سلیم از سیر شیراز
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۶۸۱ - چنین کز من بود نخل سخن سبز
چنین کز من بود نخل سخن سبز
چه سان طوطی شود در پیش من سبز
ز وصف خط نوخیز تو گردد
زبان چون مغز پسته در دهن سبز
به سوی باغ رو، کز شرم قدت
نگردد سرو دیگر در چمن سبز
خبر کردم ز خطت، گوش می دار
که خواهد گشت روزی این سخن سبز
سلیم از گریه در راه محبت
عصا چون خضر شد در دست من سبز
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۰۹ - ز مژگان آب چشمم می زند جوش
ز مژگان آب چشمم می زند جوش
که دریا را نشاید کرد خس پوش
درین دریا بود از سیلی موج
چو نیلوفر صدف نیلی بناگوش
وطن در گوشه ای گیرم نگین وار
چو خاتم چند باشم خانه بر دوش؟
سر ما تاج شاهی را به معنی
بود همچون چراغ زیر سرپوش
به بزمی لب سلیم از حرف بسته ست
که نتوان شمع او را کرد خاموش
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۲۵ - زده گل دست بر دامان حافظ
زده گل دست بر دامان حافظ
خورد بلبل قسم بر جان حافظ
کند از شعله ی آواز خود گرم
دف خورشید را دستان حافظ
ز مستی چون کشد گلبانگ در باغ
شود مرغ چمن قربان حافظ
زره را حلقه ی دف کرد داود
چو برگردید از میدان حافظ
ز شورانگیزی رنگین غزل ها
لب حافظ بود دیوان حافظ
چو گل در دف جلاجل گشته خاموش
سلیم از حیرت الحان حافظ
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۵۴ - مگر افتد گذارش سوی آن گل
مگر افتد گذارش سوی آن گل
ببندم نامه ای بر بال بلبل
ترا هرگاه بیند در گلستان
پریشانی رود از یاد سنبل
نگه: پیکان تیر کینه جویی
تبسم: جوهر تیغ تغافل
چو آید در چمن آن سرو، خیزد
پی تعظیم او، رنگ از رخ گل!
چو زلف ای دل کناری گیر، تا کی
نهی سر در پی خوبان چو کاکل
سلیم او را چو استغنا بلند است
توهم او را چو می بینی، تغافل
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۸۵ - به کوی عشق خوبان تا گذشتم
به کوی عشق خوبان تا گذشتم
ز رفتن همچو نقش پا گذشتم
نه گل بر سر، نه خاری در کف پا
چو باد از باغ، بی پروا گذشتم
دلی بی آتش عشقت ندیدم
به افسون در رگ خارا گذشتم
به امید وصال بی وفایی
چو خورشید از سر دنیا گذشتم
سلیم از عشق خوبان حاصلی نیست
زیان دارد، ازین سودا گذشتم
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۵۳ - سرم از داغ سودا، باغ زاغان
سرم از داغ سودا، باغ زاغان
دلم درهم چو کار بی دماغان
خورم می از سفالین ساغر خود
به طاق ابروی زرین ایاغان
مپرس از ما که گمنامان عشقیم
چه می جویی سراغ بی سراغان
به وقت انتقام، از مهربانی
کنم با گل، سر دشمن چراغان
نسیم گل سلیم از بخت ناساز
نمی سازد به ما خونین دماغان
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۵۹ - زهی بر چهره خطت سایه ی جان
زهی بر چهره خطت سایه ی جان
لبت را خنده موج آب حیوان
ز شوق تیغت آهوی حرم را
بیاض دیده، صبح عید قربان
پریشانی ز بس شد در دلم جمع
نمی بیند کسی خواب پریشان
برای داغ دل دارم طبیبی
که مرهمدان او باشد نمکدان
ز ذوق نامه اش قاصد چو میرم
بخوان بر خاک من آن را چو قرآن
به وقت گریه، گویی دیده ام را
گسسته رشته ی تسبیح مرجان
ز بس پر کرده ام چون غنچه از چاک
در آغوشم نمی گنجد گریبان
حرارت گر سلیم از عشق داری
ز خال او طلب کن تخم ریحان
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۸۲ - بیا و وصف زلف یار بشنو
بیا و وصف زلف یار بشنو
دمی بنشین حدیث مار بشنو
حدیث زلف او را از دلم پرس
درازی شب از بیمار بشنو
ندارم اختیار گریه امشب
به در می گویم، ای دیوار بشنو!
سخن بهر تو تا کی بشنوم من
تو هم درد دلم یک بار بشنو
سلیم این پند را از من نگه دار
سخن کم گو، ولی بسیار بشنو
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۹۸ - گلی دارم ز رنگ و بو برهنه
گلی دارم ز رنگ و بو برهنه
سهی سروی چو آب جو برهنه
ز هندوزادگان طفلی که باشد
دوان چون شعله بر هر سو برهنه
چو حرف دوستان سبز ملیحی
ولی چون طعنه ی بدگو برهنه
چو شاخ سوسنش اندام عریان
چو ساق سنبلش بازو برهنه
به صد پرده نهان از شرم او گل
چو آیینه ولی خود، رو برهنه
چو جوگی، شعله ی آتش نشسته
به خاکستر ز عشق او برهنه
ز آب جلوه اش تا بگذرد کبک
دو پا را کرده تا زانو برهنه
سلیم از دل برون کن خار حسرت
که آمد یار و پای او برهنه
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۰۱ - سحر زان شمع باشد تاب خورده
سحر زان شمع باشد تاب خورده
که او شب باده در مهتاب خورده
دلم بی نغمه ذوق از می ندارد
گل ما آب از دولاب خورده
بود پرورده ی سرگشتگی دل
چو گوهر آب از گرداب خورده
ازان زاهد ندارد ذوق گلشن
که دایم باده در محراب خورده
ز بی تابی گل این باغ گویی
که آب از شبنم سیماب خورده
مخورمی چون تراغم در کمین است
گران خیز است صید آب خورده
سلیم از می دلم خرم نگردد
چه داند باده را، خوناب خورده
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۲۳ - به بزم می کشان لاابالی
به بزم می کشان لاابالی
تهی شد شیشه، جای باده خالی!
ترم از ابرهای خشک ایران
خوشا هند و هوای برشکالی
گل امید من تا کی به بزمش
شود پامال چون گل های قالی
ترا شب تا سحر دارد در آغوش
خوشا احوال تصویر نهالی
به اشکش تر کنم دل را بپیچم
که مکتوبم نباشد خشک و خالی
سلیم از ماه من شرمنده گردد
کند خورشید اگر صاحب کمالی
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۲۸ - بود در گشت باغ آشنایی
بود در گشت باغ آشنایی
گل دست من آن دست حنایی
به هم چسبند مژگان چون پر تیر
در آن چشمی که ترسید از جدایی
پر پروانه چون بیند شکستی
ز موم شمع یابد مومیایی
اثر با ناله ی اهل هوس نیست
هوا گز می کند تیر هوایی
به راه شوق، ما را حضر دایم
ز پی آید چو عقل روستایی
ز زاهد آن که ذوق عشق جوید
کند می از در مسجد گدایی
سلیم افتد چو کارش با رخ من
شراب لعل گردد کهربایی
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۲۹ - هر انگشت من از داغ جدایی
هر انگشت من از داغ جدایی
همی نالد چو نی در دست نایی
هر آهی کز دلم سوی فلک رفت
ز ره برگشت چون تیر هوایی
دلم را سوی تیغش می کند عشق
به انگشت شهادت رهنمایی
هراسان گردد از شهباز او کبک
چنان کز بیم ترکان روستایی
نشسته گرد چون ساز شکسته
به رخسارم به کنج بینوایی
سلیم از گریه در گرداب خون است
چو نقش داغ در دست حنایی
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۳۸ - دلم چون لاله افروزد ز داغی
دلم چون لاله افروزد ز داغی
شود روشن، چراغی از چراغی
به بزم آرایی این تیره طبعان
عبث چون شمع می سوزم دماغی
گل از نظاره منع او نمی کرد
اگر می داشت بلبل چشم زاغی
ز شوق سرو قدی، چند نالان
روم چون آب از باغی به باغی؟
که یاد آرد سلیم از ما غریبان؟
نمی گیرد کس از عنقا سراغی
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۶ - تعریف دختر برهمن
برهمن دختری دیدم به دیری
که بت در سجده ی او سر نهاده
هنوزش گردن شیران خونریز
نداده زحمت سیمین قلاده....
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۲۴ - درین دریا که از آشوب طوفان
درین دریا که از آشوب طوفان
نرفته موجش از گرداب بیرون
خوش آن کس کو تواند برد چون ابر
گلیم خویش را از آب بیرون