تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۴ - به مکر و حیله برای دسترس چه امکان است
به مکر و حیله برای دسترس چه امکان است
که همچو سرو بلندش هزار دستان است
درون پرده رخ او هزار سینه بسوخت
نعوذ بالله از آن آتشی که پنهان است
بر آستان نو تنها نه اشک غلطف و بس
به خون و خاک سرو دیده نیز غلطان است
ز گریه بر سر مردم یقین که خانه چشم
فرو رود شب هجران ز بس که باران است
اگر شکست ز نیرت به دیده پیکانی
نهاده دیده دیگر برای تاوان است
چو از لب تو حدیثی به گوش جان برسید
دلم ز دست برفت و حدیث بر جان است
ز شوق روی تو ذوقی است در حدیث کمال
چو عندلیب که از شوق گل خوش الحان است
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۱۶ - ترا به یک دو خط مصطلح فضولی چیست؟
ترا به یک دو خط مصطلح فضولی چیست؟
اصول علم لدنی به بی اصولی چیست؟
کلام خواندی و منطق کز آن شوی مقبول
ازین دو حاصل تو غیر بی حصولی چیست؟
ز حرص قدر و محل مشخ گشته ای و هنوز
تناسخی چه بود گونی و حلولی چیست؟
دل از شنیدن قرآن بگیردت همه وقت
چو باطلان ز کلام حقت ملولی چیست؟
به راه خیر به یک فطره افتدت صد مکث
بشرت این همه بی صبری و عجولی چیست؟
مقربان خدایند وارثان رسول
تو از خدای چنین دوری و رسولی چیست؟
چو ناقصان همه شهرت طلب شدند کمال
بهین مقام ز گمنامی و خمولی چیست؟
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۱۸ - ترا دو رخ به دو خط فن دلبری آموخت
ترا دو رخ به دو خط فن دلبری آموخت
تو از دو چشم و دو چشم از تو ساحری آموخت
تو طفل مکتب حسنی معلم تو دو چشم
معلمت همه شوخی و دلبری آموخت
فریب و مکر به غمزه چه میدهی تعلیم
وشه گیر چه حاجت مزوری آموخت
کجا درست کنند اهل زهد تخته عشق
که مشکل است به میمون دروگری آموخت
به دور حسن نو آن عارف است و حرف شناس
که نوع زهد سترد و قلندری آموخت
کی که قیمت خاک درت به عاشق گفت
بهاشناسی جوهر به جوهری آموخت
کمال برد به نطق از شکر سبق گوئی
لبت به طوطی طبعش سخنوری آموخت
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۲۶ - خرابه دل من پر شد از محبت دوست
خرابه دل من پر شد از محبت دوست
مباد هیچ دلی خالی از مودت دوست
کدام دولت و فرصت نیافت هر که بیافت
سعادت شرف وصل بار و صحبت دوست
اگرچه در خور او خدمتی نمی آید
شویم معتکف آستان خدمت دوست
رسد بغایت همت چنانکه دلخواه است
را از زبان و دست و دل من ز شکر نعمت دوست
کمال خسته دل و نامراد و بیحاصل
چه باشد ار به مرادی رسد ز دولت دوست
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۲۸ - خطت چو خضر به آب حیات نزدیک است
خطت چو خضر به آب حیات نزدیک است
به آن لبان چو شکر نبات نزدیک است
ز خاک پای تو سر سبزی ایست سرها را
به این سخن سر زلف دوتات نزدیک است
نشان کوثر و طوبی که میدهند از دور
به چشم ما وقد دلربات نزدیک است
حکایت دل پرخون ما پرسش از جام
که پیش لعل لب جانفزات نزدیک است
اگرچه گربه کنان دور از آن لبیم و کنار
به چشم تشنه خیال فرات نزدیک است
به رخ چگونه ترانه پادوهای سرشک
چنین که شاه دل از غم به مات نزدیک است
کمال جان به لب آورد بر امید وفات
دلش بجوی که وقت وفات نزدیک است
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۳۲ - درآمد از در ارباب خرقه ناگه دوست
درآمد از در ارباب خرقه ناگه دوست
برآمد از دل درویش خسته الله دوست
چو آفتاب نشست و چراغ ها افروخت
درون خلوت دلها به روی چون مه دوست
به رهگذار دل و دیده سیلهاست ز خون
چگونه بگذرد ای دوستان برین ره دوست
گرت ز ذوق درونی نهفته حالت هاست
گمان مبر که ز خال تو نیست اگه دوست
بگو نشین به دلت درد و ناله چون برخاست
که درد می کند آنجا مقام و آنگه دوست
مریض عشق به عمر دوباره شد مخصوص
به پرسشی چو قدم رنجه کرد که که دوست
کنند پرسش من دوستان که کبست کمال
درون جان نو بالله جیپ و تالله دوست
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۵۷ - دلم بدان که تو میخوانیش غلام خوش است
دلم بدان که تو میخوانیش غلام خوش است
که نام بندگی اینها برای نام خوش است
همیشه خواهم و پیوسته داغ بند گیت
که پادشاهی و دولت على الدوام خوش است
دگر به زلف تو خواهم ز جور غمزه گریخت
که دور فتنه توجه به سوی شام خوش است
خوش آمدست نشستن به زلف و حال ترا
بر همیشه مردم صیاد را به دام خوش است
به دور حسن رخت بایدم از آن لب کام
چو در اوان گل و لاله نقل و جام خوش است
خوش است از تو سلامی مرا در آخر عمر
چو نامه رفت با تمام و السلام خوش است
کمال حال دل و زلف تو خوش و بد گفت
که لف و نشر مشوش درین مقام خوش است
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۸۱ - سری که پیش تو بر آستان خدمت نیست
سری که پیش تو بر آستان خدمت نیست
سربست آن که سزاوار تاج عزت نیست
به جد و جهد یر کجا شود وصلت
که قرب پادشهان جز به سی دولت نیست
ز قامت نو به طوبی کشد دل زاهد
کسی که عشق ندارد بلند همت نیست
کدام کشته عشق است از تو رفته به خاک
که جان غرقه به خونش غریق رحمت نیست
به چشم اهل نظر کم بود ز پروانه
دلی که سوخته آتش محبت نیست
از اشک ناشد. رنگین مناز با رخ زرد
زری که سرخ نباشد چنان به قیمت نیست
کمال مطالب دردی به غصه شاکر باش
که جز به شکر کسی را مزید نعمت نیست
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۸۳ - سؤال بوس که کردم مرا جواب فرست
سؤال بوس که کردم مرا جواب فرست
اگر شکر نفرستی ز ب عتاب فرست
پیام ده به من از لب که سوخت تشنه دلم
کباب هست مرا وعده شراب فرست
به روز هجر ز عارض به ما سلام رسان
به تشنگان قیامت ز روضه آب فرست
چو دورم از تو رقیبی فرست قاصد من
گناهکار چنین را چنان عذاب فرست
اگر زکات گدایان حسن بخش کئی
نخست با مه و آنگه به آفتاب فرست
روایح خوش صد ناقه تا به باد رود
نسیم زلف معطر به مشک ناب فرست
اصداع شد سگ او را ز ناله تو کمال
به دفع درد سر از دیدهاش گلاب فرست
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۸۷ - صبا زعشوه پنهان دوست الله دوست
صبا زعشوه پنهان دوست الله دوست
از ساغر لب پنهان دوست الله دوست
زپسته ده او که هیچ پیدا نیست
نصیبه ای به قیران دوست الله دوست
ز تیر غمزه خونریز یار الله داد
اگلی ز گلشن بستان دوست الله دوست
زخیل سنبل بستان بار شیدالله
را زچشم سر خوش فتان دوست الله دوست
کمال زنده به بوی گلی ز گلشن اوست
پر صبا ز گلستان دوست الله دوست
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۲۱۱ - کدام دل که ز عشق تو پای در گل نیست
کدام دل که ز عشق تو پای در گل نیست
چه جور کز تو بر آشفتگان بیدل نیست
بفرقت توام از زندگی ملال گرفت
که بی وصال تو از عمر هیچ حاصل نیست
حقیقت است که دارد طبیعت حیوان
کسی که روی تو دید و بطبع مایل نیست
نرفت سیل سرشکم ز آستان تو دور
که رفتن از در دولت طریق سایل نیست
ترا که عقل تمام است ناصحا باری
چرا نصیحت شخصی کنی که عاقل نیست
کمال حسن نرا بر تو چون کنده روشن
که هیچ آینه با آن جبین مقابل نیست
بغایتی برسید اتصال من با دوست
که جز کمال کسی در میانه حایل نیست
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۲۱۳ - کسی که پرتو انوار لامکانی یافت
کسی که پرتو انوار لامکانی یافت
فراغت از همه آشوب این جهانی یافت
به ذرهای نخرد های و هوی سلطانان
دلی که بر در حق راه پاسبانی یافت
فروتنی کن اگر سر فرازیت باید
چو پشت خوشه خم از بهر سرگرانی یافت
نماز و طاعت پیری طریق ناکامی است
خوشا سعادت شخصی که در جوانی یافت
اگر چه همچو سکندر رسید بر ظلمات
ولی چه سود که خضر آب زندگانی یافت
بگو که گنج سخن از که بافتی تو کمال
به بمن همت برهان کیمیائی یافت
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۲۳۸ - اب تو نقل حیاتم به کام جان انداخت
اب تو نقل حیاتم به کام جان انداخت
به خنده نمکین شور در جهان انداخت
گرفت روی زمین را به غمزهای آنگاه
کمند زلف سوی ماه آسمان انداخت
چو دل برفت در آن زلف، غمزه زد تیرش
ز ساحریست به شب تیر پر نشان انداخت
به پسته دهنت جز سخن نمی گنجد
شکر به مغلطه خود را در آن میان انداخت
و چرا ز خوان جمالت نصیب من نرسید
خط تو کاین همه سبزی بروی خوان انداخت
بوقت بوس برد خجلت از گرانی خوبش
سری که سابه بر آن خاک آستان انداخت
کمال بر قدمت سر چگونه اندازد
ز دور هم نظری چون نمی توان انداخت
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۲۵۲ - مرا دلیست که جز با غم تو سر خوش نیست
مرا دلیست که جز با غم تو سر خوش نیست
ترا سری که سر این دل جفاکش نیست
ز طره های تو تنها به من پریشانم
کدام دل که به سودای آن مشوش نیست
به چشم نرگس مست ار چه شیوه دارد
ولى مدام چو چشم خوش تو سرخوش نیست
خلیل ماست خیال نو روز و شب زآنست
کش احتراز ز درد دل پر آتش نیست
از حال نیرة من ناصح از کجا داند
چو او مقید آن بند زلف سرکش نیست
نه آدمی است که حیوان مطلقش خوانند
گرش تعلق بابی بدان پریوش نیست
ترا ز دلق مرقع چه حاصل است کمال
گرت صراحی و جام مدام در کش نیست
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۲۵۳ - مرا که ساغر چشم از غم تو پر خون است
مرا که ساغر چشم از غم تو پر خون است
چه جای ساقی و جام و شراب گلگون است
حکایت نو به تفسیر شرح نتوان کرد
که جور و محت خوبان ز وصف بیرون است
به لب رسید مرا از غم تو جان هرگز
از راه لطف نپرسی که حال تو چون است
چه اعتبار به عهد تو حسن لیلی را
که زیر هرخم زلفت هزار مجنون است
چو جان من به لب آمد رقیب را چه خبر
که من غریقم و او بر کنار جیجون است
بر آن شمایل موزون چگونه دل نرود
على الخصوص کسی را که طبع موزون است
خوشست اگر به حدیث کمال داری گوش
لطافت سخنانش چو در مکنون است
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۲۶۱ - مقام عشق تو هر چند منزل خطر است
مقام عشق تو هر چند منزل خطر است
فدای بکر مویت گرم هزار سر است
چه حالت است که بردیم گنج و رنج نبود
بگوی دوست مگر بخت نیک راهبر است
ر است هدیه این رو به اولین قدمی
مقیم کوی سلامت به مرد این سفر است
نظر بدلت ملمع مکن که زیر گلیم
نشان صورت پوشیدگان حق دگر است
کسی که ره به خرابات هوشمندان برد
بدور چشم تو گر مست نیست بیخبر است
بیا و بر سر چشم به سلطنت بنشین
که سرو بر طرف جویبار خوبتر است
اگر کمال ز لعل لب تو جوید کام
عجب مدار که سودای طوطیان شکر است
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۲۸۰ - هزار شکر که آن چشم پر خمارم کشت
هزار شکر که آن چشم پر خمارم کشت
وگرنه حسرت آن خواست زار زارم کشت
پر واجب است به هر گشتن توأم شکری
هزار شکر که چشمت هزار بارم کشت
دعای زندگیم گو مکن کس از یاران
بس است زندگی من همین که بارم کشت
شب فراق بشارت بکشتنم دادی
چه منت است ز نو کآن شب انتظار کشت
گرم تو دل ندهی چون رهم ز دست رقیب
که جز به سنگ من آن مار را ندارم کشت
ز پیچ و تاب چو دامی که صید را بکشد
درون هر گره آن زلف ثا بدارم کشت
نرفت آب خوشی بی لبش به حلق کمال
مگر دمی که به شمشیر آبدارم کشت
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۲۸۹ - چو شمع روز بر افروخت از نسیم صباح
چو شمع روز بر افروخت از نسیم صباح
بریز باده گلگون در آبگون اقداح
ز ساقیان پری چهره خواه وقت صبوح
حیات جان ز لب جام و قوت روح از راح
مردان خرابات بین که از سر شوق
به وصل دختر رز تازه کرده اند نکاح
تو باده نوش و میندیش از حلال و حرام
که هست خون صراحی بر اهل عشق مباح
فروغ شمع جمال نو مشرق الانوار
طلوع کوکب حسن تو فالح الاصباح
رخ و آب کشاف حسن را تفسیر
غم تو مخزن اسرار عشق را مفتاح
حدیث قامت نو گر مؤذنان شنوند
به عمر خویش نیایند بعد از این به فلاح
به بوی صبح وصالت کمال دلشده را
حدیث زلف و رخ تست ورد شام و صباح
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۲۹۰ - خطت که بر خط یاقوت بنهم ترجیح
خطت که بر خط یاقوت بنهم ترجیح
نوشته انه بران لعل لب که انت ملیح
به لوح عارض نو آن خط دگر گویی
کشیده خامه قدرت که البیاض صحیح
نمی بریم شکایت ز خط و خاله بتان
اگر چه غارت جان می کنند و ظلم صریح
هزار درد کنیم از تو به که ناز طبیب
که درد دوست به از شربت هزار مسیح
چگونه وصف تو گویم که غمزة تو بسحر
زده است صد گره از زلف بر زبان فصیح
گراند بگردن تعلقی همه کی کمال
من آن کمند دلاویز و پارسا تسبیح
کوشه که علم نظر زیاده کنی
چرا که علم حسن گفته اند و جهل قبیح
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۲۹۱ - ز من که عاشق و رندم مجری زهد و صلاح
ز من که عاشق و رندم مجری زهد و صلاح
که روز مستم و شب هم زهی صباح و رواح
قبه و واعظ ما را که بحر علم نهند
همان حکایت کالبحردان و کاملاح
ترا که نیست صلاحیت نظر بازی
در آن نظر بود ار خوانمت ز اهل صلاح
به پرتو رخ تو آفتاب را چه فروغ
على الخصوص چراغی که بر کنی به صباح
مهوش رغز نظرها که در شریعت عشق
گرفته اند تماشای روی خوب مباح
زمان حادثه ساقی بریز می در جام کمال
چو باد فتنه وزد در زجاج به مصباح
محتسب آمد به جنگ خیز نو نیز
به باده غسل برآور که الوضوء سلاح