تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۱۰ - هر لحظه سیل دیده به خون می کشد مرا
هر لحظه سیل دیده به خون می کشد مرا
سودای گیسویت به جنون می کشد مرا
گر به وعدههای دل خلافت کشد رواست
سوی سراب، سوز درون می کشد مرا
تا عشق در درون دل من قرار یافت
از کارگاه عقل برون می کشد مرا
من از کمند زلف توام بر حذر روان
چشمت به ساحری و فسون می کشد مرا
ای شاهدی گذر ز فسون خرد که یار
در حلقه جنون به فنون می کشد مرا
سودای گیسویت به جنون می کشد مرا
گر به وعدههای دل خلافت کشد رواست
سوی سراب، سوز درون می کشد مرا
تا عشق در درون دل من قرار یافت
از کارگاه عقل برون می کشد مرا
من از کمند زلف توام بر حذر روان
چشمت به ساحری و فسون می کشد مرا
ای شاهدی گذر ز فسون خرد که یار
در حلقه جنون به فنون می کشد مرا
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۱۷ - وصف کمال حسن تو ورد دوام ماست
وصف کمال حسن تو ورد دوام ماست
ذکر لب تو لذت شرب مدام ماست
ما خاک کوی دوست به جنت نمیدهیم
کوی نگار روضهٔ دارالسلام ماست
ای باد به کوی نگارم گذر کنی
رو با صفا که کعبه و بیت الحرام ماست
در ورطهٔ مشاهده کس چو نیست بار
آن جای حیرتست نه جاه مقام ماست
ای شاهدی ز ما مطلب رنگ و نام
ناموس و ننگ باشد و دیوانه نام ماست
ذکر لب تو لذت شرب مدام ماست
ما خاک کوی دوست به جنت نمیدهیم
کوی نگار روضهٔ دارالسلام ماست
ای باد به کوی نگارم گذر کنی
رو با صفا که کعبه و بیت الحرام ماست
در ورطهٔ مشاهده کس چو نیست بار
آن جای حیرتست نه جاه مقام ماست
ای شاهدی ز ما مطلب رنگ و نام
ناموس و ننگ باشد و دیوانه نام ماست
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۲۵ - با لعل جان فزای تو آب زلال چیست
با لعل جان فزای تو آب زلال چیست
با آفتاب روی تو مه در کمال چیست
دل تنگ گشتهام ز دهانت که هست نیست
ور نیست باز گو که خیال محال چیست
در حسن بی مثال تو حیران شدند خلق
معلوم کس نشد که رخت را مثال چیست
دارم امید وصل ولیکن ز بخت خویش
در حیرتم که عاقبت این مآل چیست
چون نوبهار عمر ندارد بقا بسی
با گل بگو که این همه غنج و دلال چیست
شد شاهدی چو مو بخیال میان تو
معلوم هم نشد که خیال محال چیست
با آفتاب روی تو مه در کمال چیست
دل تنگ گشتهام ز دهانت که هست نیست
ور نیست باز گو که خیال محال چیست
در حسن بی مثال تو حیران شدند خلق
معلوم کس نشد که رخت را مثال چیست
دارم امید وصل ولیکن ز بخت خویش
در حیرتم که عاقبت این مآل چیست
چون نوبهار عمر ندارد بقا بسی
با گل بگو که این همه غنج و دلال چیست
شد شاهدی چو مو بخیال میان تو
معلوم هم نشد که خیال محال چیست
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۳۱ - از عنبرت غبار چو بر یاسمین نشست
از عنبرت غبار چو بر یاسمین نشست
شرمنده گشت نافه و در ملک چین نشست
شد خاک راه جمله تنم زان طمع که دید
آمد خدنگ ناز تو و بر زمین نشست
هر ناوکی که بر دلم از غمزهات نشست
از بهر بردن خرد و عقل و دین نشست
درکوی دوست این دل سرگشته صبح و شام
از بهر شام طره و صبح جبین نشست
گفتی که تیغ می کشم و می کشم تو را
بر درگه تو شاهدی از بهر این نشست
شرمنده گشت نافه و در ملک چین نشست
شد خاک راه جمله تنم زان طمع که دید
آمد خدنگ ناز تو و بر زمین نشست
هر ناوکی که بر دلم از غمزهات نشست
از بهر بردن خرد و عقل و دین نشست
درکوی دوست این دل سرگشته صبح و شام
از بهر شام طره و صبح جبین نشست
گفتی که تیغ می کشم و می کشم تو را
بر درگه تو شاهدی از بهر این نشست
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۳۵ - هر سر که بوی سنبل تو در دماغ داشت
هر سر که بوی سنبل تو در دماغ داشت
از مشک و از شمامه عنبر فراغ داشت
در تن نماند یک سر مو بی نشان تو
هر جا که دیدمش ز خدنگ تو داغ داشت
هر چند بود لاله جگر خون ز درد عشق
لیکن به یاد لعل تو بر کف نفاغ داشت
دوشینه شمع روشنی خود به باد داد
کز روی یار مجلس رندان چراغ داشت
گر شاهدی به باغ نشد زین عجب مدار
کو با خیال حسن تو بس باغ و راغ داشت
از مشک و از شمامه عنبر فراغ داشت
در تن نماند یک سر مو بی نشان تو
هر جا که دیدمش ز خدنگ تو داغ داشت
هر چند بود لاله جگر خون ز درد عشق
لیکن به یاد لعل تو بر کف نفاغ داشت
دوشینه شمع روشنی خود به باد داد
کز روی یار مجلس رندان چراغ داشت
گر شاهدی به باغ نشد زین عجب مدار
کو با خیال حسن تو بس باغ و راغ داشت
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۴۰ - دانی که جان به فکر لبت در چه حال بود
دانی که جان به فکر لبت در چه حال بود
گه غرق آب کوثر و گه در زلال بود
خال سیه ز روی ملاحت بر آن جبین
گویی به بام کعبه معنی بلال بود
با آنکه عقل موی شکافد خرد ندید
در حل مشکلات دهان تو لال بود
در نسبت جمال تو حیران شدند خلق
زیرا که حسن طلعت تو بی مثال بود
با ذره دهان توام حیرتی گذشت
کانجا نه عقل و فهم و خرد ر ا مجال بود
اندر خیال موی میان تو شاهدی
مجنون صفت همیشه خیا لش محال بود
گه غرق آب کوثر و گه در زلال بود
خال سیه ز روی ملاحت بر آن جبین
گویی به بام کعبه معنی بلال بود
با آنکه عقل موی شکافد خرد ندید
در حل مشکلات دهان تو لال بود
در نسبت جمال تو حیران شدند خلق
زیرا که حسن طلعت تو بی مثال بود
با ذره دهان توام حیرتی گذشت
کانجا نه عقل و فهم و خرد ر ا مجال بود
اندر خیال موی میان تو شاهدی
مجنون صفت همیشه خیا لش محال بود
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۴۷ - هر لحظه بر دلم ز تو گر صد بلا رسد
هر لحظه بر دلم ز تو گر صد بلا رسد
از هر بلا به درد دلم صد دوا رسد
هر صبح مژده میرسدم با صبا ز یار
خوش وقت آن سحر که خودش با صبا رسد
لرزد همیشه بر تن او پیرهن ز باد
ترسد که بر تنش المی از هوا رسد
گفتی ز تیر غمزه ترا هم رسد نصیب
در حیرتم که کی رسد و بر کجا رسد
گر شاهدی به تیغ جفا کشته شد چه شد
بر تربتش که زجر کنی خون به جا رسد
از هر بلا به درد دلم صد دوا رسد
هر صبح مژده میرسدم با صبا ز یار
خوش وقت آن سحر که خودش با صبا رسد
لرزد همیشه بر تن او پیرهن ز باد
ترسد که بر تنش المی از هوا رسد
گفتی ز تیر غمزه ترا هم رسد نصیب
در حیرتم که کی رسد و بر کجا رسد
گر شاهدی به تیغ جفا کشته شد چه شد
بر تربتش که زجر کنی خون به جا رسد
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۵۶ - چون دلبران ز زلف سیه تاب می دهند
چون دلبران ز زلف سیه تاب می دهند
دل را نشان ز صورت قلاب می دهند
پیکان به آتش دل من سرخ می کنند
چون سرخ شد به خون جگر آب می دهند
گویند روی خویش نماییم بتان به خواب
ما را بدین بهانه چه خوش خواب می دهند
آن خالهای سوخته از تابش رخت
بر آتش دو گونه مرا تاب می دهند
گه زلف افکنند به رخ گه بر افکنند
ما را فریب در شب مهتاب می دهند
گفتند شاهدی ز گدایان این در است
این سلطنت ببین که در این باب می دهند
دل را نشان ز صورت قلاب می دهند
پیکان به آتش دل من سرخ می کنند
چون سرخ شد به خون جگر آب می دهند
گویند روی خویش نماییم بتان به خواب
ما را بدین بهانه چه خوش خواب می دهند
آن خالهای سوخته از تابش رخت
بر آتش دو گونه مرا تاب می دهند
گه زلف افکنند به رخ گه بر افکنند
ما را فریب در شب مهتاب می دهند
گفتند شاهدی ز گدایان این در است
این سلطنت ببین که در این باب می دهند
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۶۶ - با آنکه دل به درد تو بس دردمند بود
با آنکه دل به درد تو بس دردمند بود
جز درد چارۀ دگرش ناپسند بود
گر دست ما ز دامن وصل تو کوته است
اندر هوای قد تو همت بلند بود
پیش قد تو سرو تمایل زیاد کرد
بادش فکند باز که بس خود پسند بود
آن دانه های خال سیه بر رخت مگر
از بهر چشم زخم بر آتش سپند بود
از قید زلف دلکش تو کس نبرد جان
زیرا که مو به مو همه قید و کمند بود
از بس که شاهدی ز می عشق بود مست
عمر عزیز رفت ندانست که چند بود
جز درد چارۀ دگرش ناپسند بود
گر دست ما ز دامن وصل تو کوته است
اندر هوای قد تو همت بلند بود
پیش قد تو سرو تمایل زیاد کرد
بادش فکند باز که بس خود پسند بود
آن دانه های خال سیه بر رخت مگر
از بهر چشم زخم بر آتش سپند بود
از قید زلف دلکش تو کس نبرد جان
زیرا که مو به مو همه قید و کمند بود
از بس که شاهدی ز می عشق بود مست
عمر عزیز رفت ندانست که چند بود
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۶۹ - درد تو جان من بجز این تن نمی کشد
درد تو جان من بجز این تن نمی کشد
این بخیه غیر رشته و سوزن نمی کشد
دل را اگر چه نزد رقیبان بود دوا
سازد به درد و منت دشمن نمی کشد
بی سرو قد و سبزه خط و گل رخت
دل سوی باغ روضهٔ رضوان نمیکشد
روی تو آفتاب و بهر جا کشید تیغ
من سوختم ز حسرت و بر من نمیکشد
تا شاهدی به دیدهٔ دل دید روی یار
منت دگر ز دیدهٔ روشن نمیکشد
این بخیه غیر رشته و سوزن نمی کشد
دل را اگر چه نزد رقیبان بود دوا
سازد به درد و منت دشمن نمی کشد
بی سرو قد و سبزه خط و گل رخت
دل سوی باغ روضهٔ رضوان نمیکشد
روی تو آفتاب و بهر جا کشید تیغ
من سوختم ز حسرت و بر من نمیکشد
تا شاهدی به دیدهٔ دل دید روی یار
منت دگر ز دیدهٔ روشن نمیکشد
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۷۰ - امشب دلم به فکر دهان تو تنگ بود
امشب دلم به فکر دهان تو تنگ بود
وز صبح با خیال خودم تیر جنگ بود
از نالهام نوا به دل عاشقان رسید
قانون عشق چون دل ما را به چنگ بود
بر جان و دل چو لشکر حسن تو تاختند
اول کسی که بر دل ما زد خدنگ بود
از سوز نغمه رشتهٔ جان مرا بسوخت
پیر سخن که ورا نام جنگ بود
در حیرتم که جام ز جاجی به جرعه ای
در هم شکست توبه ما کو چو سنگ بود
شد شاهدی ز خون جگر سرخ روئیی
عاشق همیشه از جگر خود به رنگ بود
وز صبح با خیال خودم تیر جنگ بود
از نالهام نوا به دل عاشقان رسید
قانون عشق چون دل ما را به چنگ بود
بر جان و دل چو لشکر حسن تو تاختند
اول کسی که بر دل ما زد خدنگ بود
از سوز نغمه رشتهٔ جان مرا بسوخت
پیر سخن که ورا نام جنگ بود
در حیرتم که جام ز جاجی به جرعه ای
در هم شکست توبه ما کو چو سنگ بود
شد شاهدی ز خون جگر سرخ روئیی
عاشق همیشه از جگر خود به رنگ بود
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۷۸ - دل را چو نیست جز غم تو همدمی دگر
دل را چو نیست جز غم تو همدمی دگر
بادا فزون بهر غم از آن در غمی دگر
تیغت کجاست کین نفسی کو ز عمر ماند
با او به شوق او برآرم دمی دگر
زاهد مخوان به سوی بهشتم که کوی دوست
این بقعهام به است ز صد عالمی دگر
درد مرا به غیر وصالش چو چاره نیست
ضایع مکن طبیب تو هم مرهمی دگر
بحر محیط آتش دل را نمی کشد
ای شاهدی ز دیده چو جوئی نمی دگر
بادا فزون بهر غم از آن در غمی دگر
تیغت کجاست کین نفسی کو ز عمر ماند
با او به شوق او برآرم دمی دگر
زاهد مخوان به سوی بهشتم که کوی دوست
این بقعهام به است ز صد عالمی دگر
درد مرا به غیر وصالش چو چاره نیست
ضایع مکن طبیب تو هم مرهمی دگر
بحر محیط آتش دل را نمی کشد
ای شاهدی ز دیده چو جوئی نمی دگر
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۷۹ - جانا ز دل خدنگ جفا را تو باز دار
جانا ز دل خدنگ جفا را تو باز دار
بر روی عاشقان در الطاف باز دار
امشب خیال آن شه خوبان ندیم ماست
ای دل در سرور رقیبان فراز دار
چون شمع پیش روی تو کردم وجود خویش
یک ره نظر به سوی دل جان گداز دار
تا چند صوفیا ز هیاهوی بی اصول
یک چند نیز گوش به قانون ساز دار
ای شاهدی ز نازش دلبر مشو ملول
گر ناز می کند حبیب تو رو به نیاز دار
بر روی عاشقان در الطاف باز دار
امشب خیال آن شه خوبان ندیم ماست
ای دل در سرور رقیبان فراز دار
چون شمع پیش روی تو کردم وجود خویش
یک ره نظر به سوی دل جان گداز دار
تا چند صوفیا ز هیاهوی بی اصول
یک چند نیز گوش به قانون ساز دار
ای شاهدی ز نازش دلبر مشو ملول
گر ناز می کند حبیب تو رو به نیاز دار
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۸۸ - با نی شکر بگو که ننازد به قند خویش
با نی شکر بگو که ننازد به قند خویش
گر بایدش لب تو بر آید ز بند خویش
ما را به درد ما بگذار ای طبیب درد
خوش خاطریم ما ز دل دردمند خویش
زاهد تو راست سایه طوبی و باغ خلد
ما و کنار آبی و سرو بلند خویش
دل را خلاص نیست ز زنجیر زلف تو
آه ار کنی به گردن جان هم کمند خویش
شد خاک راه تو سر پر شوق شاهدی
گه گه بتاز بر سر خاکش سمند خویش
گر بایدش لب تو بر آید ز بند خویش
ما را به درد ما بگذار ای طبیب درد
خوش خاطریم ما ز دل دردمند خویش
زاهد تو راست سایه طوبی و باغ خلد
ما و کنار آبی و سرو بلند خویش
دل را خلاص نیست ز زنجیر زلف تو
آه ار کنی به گردن جان هم کمند خویش
شد خاک راه تو سر پر شوق شاهدی
گه گه بتاز بر سر خاکش سمند خویش
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۹۱ - بی تو به گلشنم نکشد دل به باغ هم
بی تو به گلشنم نکشد دل به باغ هم
با تو به درد خوش بردم دل به داغ هم
جایی که آفتاب رخت نور گسترد
آنجا چه جای شمع و چه جای چراغ هم
با قامت چو سرو تو و سبزه خطت
ما را چه حاجت است به باغ و به راغ هم
آورد بویی از خم زلفت نسیم صبح
شد خانهام ز مشک معطر دماغ هم
ای شاهدی نه عاشق گل بلبل است و بس
بشنو حدیث عشق ز قمری و زاغ هم
با تو به درد خوش بردم دل به داغ هم
جایی که آفتاب رخت نور گسترد
آنجا چه جای شمع و چه جای چراغ هم
با قامت چو سرو تو و سبزه خطت
ما را چه حاجت است به باغ و به راغ هم
آورد بویی از خم زلفت نسیم صبح
شد خانهام ز مشک معطر دماغ هم
ای شاهدی نه عاشق گل بلبل است و بس
بشنو حدیث عشق ز قمری و زاغ هم
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۱۰۱ - خواهم که با تو قصه خود در میان نهم
خواهم که با تو قصه خود در میان نهم
چون بینمت ز شوق گره بر زبان نهم
بر لوح جان نماند گمان و خیال و وهم
از بس که داغ درد تو بر لوح جان نهم
دارم هوای آنکه شوم خاک پای تو
من کز شرف قدم به سر فرقدان نهم
نقش دهان تنگ تو چون آیدم به دل
مهر نگین ختم سلیمان بدان نهم
گر پسته دم زند ز دهان تو باک نیست
مغزش کنم ز غیرت و اندر دهان نهم
جانا بگو که شاهدی از خادمان ماست
کآیم رخ نیاز بر آن خاندان نهم
چون بینمت ز شوق گره بر زبان نهم
بر لوح جان نماند گمان و خیال و وهم
از بس که داغ درد تو بر لوح جان نهم
دارم هوای آنکه شوم خاک پای تو
من کز شرف قدم به سر فرقدان نهم
نقش دهان تنگ تو چون آیدم به دل
مهر نگین ختم سلیمان بدان نهم
گر پسته دم زند ز دهان تو باک نیست
مغزش کنم ز غیرت و اندر دهان نهم
جانا بگو که شاهدی از خادمان ماست
کآیم رخ نیاز بر آن خاندان نهم
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۱۰۴ - تا دل به قید زلف دل آرام بسته ایم
تا دل به قید زلف دل آرام بسته ایم
بر دیده خواب و بر جگر آرام بسته ایم
سودای یار در سر و سر در کمند زلف
این عقده بین که ما به سرانجام بسته ایم
ما از مقام صدق سر کویش از صفا
با اشک غسل کرده و احرام بسته ایم
سودای وصل او که به دیگ دماغ ماست
در پختنش بسی طمع خام بسته ایم
کس در بلا به کام دل خویشتن نرفت
ما دل به درد و داغ به ناکام بسته ایم
ای شاهدی زدام دو زلفش مجو خلاص
تا انتهای عمر در این دام بسته ایم
بر دیده خواب و بر جگر آرام بسته ایم
سودای یار در سر و سر در کمند زلف
این عقده بین که ما به سرانجام بسته ایم
ما از مقام صدق سر کویش از صفا
با اشک غسل کرده و احرام بسته ایم
سودای وصل او که به دیگ دماغ ماست
در پختنش بسی طمع خام بسته ایم
کس در بلا به کام دل خویشتن نرفت
ما دل به درد و داغ به ناکام بسته ایم
ای شاهدی زدام دو زلفش مجو خلاص
تا انتهای عمر در این دام بسته ایم
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۱۰۷ - آمد نگار بر در دل دیده باز کن
آمد نگار بر در دل دیده باز کن
بنشین به عیش و در ز رقیبان فراز کن
با یار نازنین چو بیابی مقام امن
چندانکه ناز بیش کند تو نیاز کن
مطرب بیا که یار ندیم است و گل ببار
آهنگ عاشقانه در این پرده ساز کن
از سیر آن دهن که نیاید سخن چه سود
ای دل که گفت با تو که افشای راز کن
جانا چو عفو می کنی از جرم ما بگیر
ور می کشی به جانب ما دیده باز کن
ای شاهدی مراد دل از هیچ کس مجوی
روی نیاز را به در بی نیاز کن
بنشین به عیش و در ز رقیبان فراز کن
با یار نازنین چو بیابی مقام امن
چندانکه ناز بیش کند تو نیاز کن
مطرب بیا که یار ندیم است و گل ببار
آهنگ عاشقانه در این پرده ساز کن
از سیر آن دهن که نیاید سخن چه سود
ای دل که گفت با تو که افشای راز کن
جانا چو عفو می کنی از جرم ما بگیر
ور می کشی به جانب ما دیده باز کن
ای شاهدی مراد دل از هیچ کس مجوی
روی نیاز را به در بی نیاز کن
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۱۰۸ - ما را درون پرآتش و غافل نگار از آن
ما را درون پرآتش و غافل نگار از آن
لعلش شراب کوثر و ما را خمار از آن
گفتم به طول عمر شود کارم از تو راست
جانم رسید برلب و بگذشت کار از آن
روزی به عمر نسبت قد تو کرده ام
عمر دراز رفت و من شرمسار از آن
پیکانها که در دلم از ناوک تو بود
بردم به زیر خاک بسی یادگار از آن
عشقت چو در درون دل و جان قرار یافت
زین رفت عقل و دانش و صبر و قرار از آن
دوران چرخ چون نبود بر مراد خود
ای شاهدی مکن گله روزگار از آن
لعلش شراب کوثر و ما را خمار از آن
گفتم به طول عمر شود کارم از تو راست
جانم رسید برلب و بگذشت کار از آن
روزی به عمر نسبت قد تو کرده ام
عمر دراز رفت و من شرمسار از آن
پیکانها که در دلم از ناوک تو بود
بردم به زیر خاک بسی یادگار از آن
عشقت چو در درون دل و جان قرار یافت
زین رفت عقل و دانش و صبر و قرار از آن
دوران چرخ چون نبود بر مراد خود
ای شاهدی مکن گله روزگار از آن
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۱۱۰ - ای جان فدای جمله به شمشیر جنگ تو
ای جان فدای جمله به شمشیر جنگ تو
کس در جهان ندید سواری به تنگ تو
تا زد کمان ابروی تو تیر غمزه را
این بس ولی که گشت نشان خدنگ تو
گر همچوعود سوزم و چون نی فغان کنم
نبود خلاص رشته جان را ز چنگ تو
فارغ شدی دماغ ز بوی گل و بوی گل وسمن
گر یار هر یکی نشدی آب و رنگ تو
چون شیشه ایست این دل پر خون شاهدی
او را کجاست تاب دل همچو سنگ تو
کس در جهان ندید سواری به تنگ تو
تا زد کمان ابروی تو تیر غمزه را
این بس ولی که گشت نشان خدنگ تو
گر همچوعود سوزم و چون نی فغان کنم
نبود خلاص رشته جان را ز چنگ تو
فارغ شدی دماغ ز بوی گل و بوی گل وسمن
گر یار هر یکی نشدی آب و رنگ تو
چون شیشه ایست این دل پر خون شاهدی
او را کجاست تاب دل همچو سنگ تو