تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
همام تبریزی : مفردات
شماره ۴۶ - برون ز عالم حس است جان خرده بینان را
برون ز عالم حس است جان خرده بینان را
به غمزه سوی یکدیگر اشارت های پنهانی
حزین لاهیجی : قصاید
شمارهٔ ۱۶ - در مدح امیر مؤمنان (علیه السلام)
بریده لذّت دردت ز دل تمنّی را
نموده شهد غمت تلخ، من و سلوی را
رخ تو بیّنهٔ صدق معجزات آمد
لبت گواست، دم روح بخش عیسی را
به جیب پیرهن از آستین برآورده ست
صفای ساعدت امروز دست موسی را
توان ز عشوهٔ درد تو و دلم دانست
نیازمندی مجنون و ناز لیلی را
تو مست آمدی و ناز پارسایی رفت
به شط باده کشیدیم، دلق تقوی را
به طور دل چقدر طاقت و توان دارم؟
رخ تو برق به خرمن زند تجلی را
خیال کن که به محشر فتد شکایت من
کسی دراز کشد از چه کار دنیی را؟
قیامت از شب زلف تو تیره ترگردد
زنم چو شانه به گیسوی آه، دعوی را
من آن نواگر دیرین باغ و بستانم
که داشت تازه لبم باز، طرز انشی را
کنون چو بلبل افسرده دل به بهمن و دی
ملال بسته به نطقم ممال املی را
نهفته داشت غبار غم فراق مرا
به کاوش مژه جویان دیار سلمی را
که ناگهان به مشامم نسیم وصل رسید
نمود ناطقه طی، ناله های شکوی را
نشان وادی ایمن به دیده گشت پدید
صبا دمید به گوشم حدیث بُشری را
رواق روضه شاهی که کرده از تعظیم
هوای سجدهٔ او خم، سپهر اعلی را
وصی ختم رسل، شاه اولیا که بود
غبار رهگذرش، نور دیده اعمی را
اگر نه دل به تولایش آرمیده شود
کسی چگونه کند رام دل، تسلی را؟
عجب نباشد اگر غاصب آب دین ببرد
که حرص در دلش افروخت نار حمّی را
ز حق، کجا دل آگاه دیده می پوشد؟
دهد به باطل اگر روزگار فتوی را
بسیط ملک بود ملک سروری که سزد
امیر دنیی و عقبی ملک تعالی را
ستردن هوس آید ز سینه، از دستی
که بسترد زحرم لوث لات و عزّی را
قدم به جای پیمبر کسی تواند هشت
که هم به دوش نبی هشته پای تقوی را
جهان نواز خدیوا، به گوشهٔ نظری
چه باشد ار بنوازی کمینه مولی را؟
به درگه تو تهی کیسگان نقد کرم
مثل زنند به امساک، معن و یحیی را
به لفظ خازن جود تو نگذرد معنی
مگر ز صورت معنی جدا کند نی را
حدیث نطق تو هر جا در اهتزاز آید
جنین مسیج شود درمشیمه حُبلی را
عتاب تلخ تو را با دل آن موافقت است
که با طبیعت محرور، آب کسنی را
چراغ داغ تو را با دل آن معاشرت است
که هست با دل مجنون خیال لیلی را
سزای غیر ثنای تو هم بود کلکم
توان به گلخن اگر برد شاخ طوبی را
ز جنس درد گرانمایه ات دکان دلم
شکسته رونق بازار قدس و رضوی را
اگر نه پای ثنای تو در میان باشد
ز یکدگر گسلد ربط، لفظ و معنی را
شها منم که جبینم ز داغ بندگیت
کشد به ناصیهٔ آفتاب طغری را
غبار راه توام در نظر نمی آرم
شکوه خرگه جمشید و تخت کسری را
بلند همّتم از دولت گدایی تو
کنم به کاسهٔ افلاک خاک دنیی را
ز بیم جرم و ز امّید طاعت آزادم
گذاشتم به ولای تو کار عقبی را
ز مشرق قلمم چون سهیل نقطه دمد
یمن به غرب نویسد برات شعری را
به نکته، ننگ من از طرز انوری ست که گفت:
زمانه نیک شناسد طریق اولی را
به هر کجا که صریر نیم نوا سنجد
هوای رقص برآرد ز خاک موتی را
زبان ز خجلت دستان سرایی قلمم
جری به نکته نگردد جریر و اعشی را
نه حَدِّ شمع زبان آوری ست، تا کلکم
شکسته در به لسانش لسان دعوی را
به صفحه نقش پریشان سواد خامهٔ من
نمونه ای است بناگوش و زلف لیلی را
به مدح شاه میامیز لاف خویش حزین
به شهد نحل میالا، لعاب افعی را
همیشه تا که بهاران بود به غازه گری
خزان برد ز سرانگشت غنچه حنّی را
بود شکفته و رنگین رخ غلامانت
چو گل به تارک عزّت گرفته مأوی را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴ - سخن صریح سراییم، عشق پنهان را
سخن صریح سراییم، عشق پنهان را
به خون دیده طرازیم، لوح دیوان را
به دین و دل چه عجب شیخ شهر اگر نازد
ندیده یک نظر، آن چشم نامسلمان را
نمی شود لب شیرین خاطر آشوبان
که نشکنند به داغ دلم، نمکدان را
صباح وصل تو کو تا قیامت انگیزم؟
به سینه حشر کنم داغهای پنهان را
بود که، نخل خزان دیده ام بهار کند
ز فیض گریه کنم سبز، خار مژگان را
دمد ز هرکف خاکیش، سنبلستانی
خراب کردهٔ آن طرهٔ پریشان را
هزار سینه به تار نگه رفو سازد
چه غم ز دامن چاک است ماه کنعان را؟
شبی نمی شود از شور سیل مژگانم
که خون به تن نشود خشک، شاخ مرجان را
نشسته ای به گلستان چرا فسرده، حزین ؟
به ناله ای بفزا، شور عندلیبان را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۹ - نهفته ام به خموشی خیال روی تو را
نهفته ام به خموشی خیال روی تو را
مباد کز نفسم بشنوند بوی تو را
ز سنگ محتسب شهر غم مخور ساقی
سپرده ایم به پیر مغان سبوی تو را
اگر غلط نکنم حرف ما و من غلط است
شنیده ام ز لب خویش گفتگوی تو را
شده ست شیفته بلبل به باغ و حور به خلد
ندیده اند گلستان رنگ و بوی تو را
اگر به دامن وصل تو دست ما نرسد
کشیده ایم در آغوش، آرزوی تو را
چه خوش بود که نماید به ما دلت را گرم
محبتی که به ما گرم ساخت، خوی تو را
شود ز باختن رنگم آتشین، لعلت
چه نازکیست عتاب بهانه جوی تو را!
به طور عشق حزین ، آستین فشان گردد
کلیم اگر شنود، طرز های و هوی تو را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۱ - نمی فتد به دل، از محشر اضطراب مرا
نمی فتد به دل، از محشر اضطراب مرا
به زیر سایهٔ تیغ تو، برده خواب مرا
لب سؤال مرا مهر بوسه، خاموشی ست
چرا نمی دهد آن کنج لب جواب مرا؟
حصار عافیتم، چون حباب، خاموشی ست
کشیدن نفسی، می کند خراب مرا
به ساغر نگهی مست کن مرا، ساقی
که اشک شور، نمک ریخت در شراب مرا
نظر به سرمهٔ توحیدم آشناست، حزین
شکوه ذرّه کند کار آفتاب مرا
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۲ - ز عشق، شور جنون شد، یک از هزار مرا
ز عشق، شور جنون شد، یک از هزار مرا
سواد سنبل خط، شد سیه بهار مرا
به وادیی زده عشق تو پنجه در خونم
که شمع، دیدهٔ شیر است، بر مزار مرا
شکار بسمل من زندگی ز سر گیرد
اگر رسد به سر آن نازنین سوار مرا
دیار عشق بود جلوه گاه شاهد حسن
به دیده سرمه کشد خاک این دیار مرا
ز سیل حادثه، ویرانه ام چه غم دارد؟
غبار خاطر من سازد استوار مرا
ز حسرت گل رخسارهٔ سمن بویی
نگه به پیرهن دیده، گشته خار مرا
حزین اگر خلفی زیب دودمانم نیست
بس است این غزل تازه، یادگار مرا
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۴ - پسند بت نکند برهمن سپاس مرا
پسند بت نکند برهمن سپاس مرا
چه سان فرشته کند گوش، التماس مرا؟
برون ز کسوت هر کس، چو سوزن آمده ام
بدل زمانه کند تا به کی لباس مرا؟
مزاج عشق، ز یک تار و پود بافته است
حریر پیرهن یوسف و پلاس مرا
تو بی نیازی و سر تا به پا نیازم من
به خود قیاس مکن، شوق بی قیاس مرا
کنم چو ترک محبت چه عزّتم ماند؟
کسی نگاه ندارد چو عشق پاس مرا
چه غم، چو خشت سر خم اگر گران جانم؟
که جوش باده ز جا می برد اساس مرا
هنوز حوصلهٔ دردم العطش خیز است
پر از چکیدهٔ دل گر کنند کاس مرا
به طرّه ات دل و جان مبتلا نمی بایست
کنون چه چاره، پریشانی حواس مرا؟
ز ضعف پیرم و در گفتگو دلیر، حزین
چه غم ز رعشه بود، کلک بی هراس مرا؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۳ - ز لوح سینه ستردیم، علم فتوا را
ز لوح سینه ستردیم، علم فتوا را
به آب میکده شستیم، لوث تقوا را
به بوی سنبل خلد، آستین فشان بینم
مقیدان سر زلف عنبرآسا را
میان ما و تو مشکل حکایتی ست که نیست
مرا دل و تو ندانسته ای، مدارا را
به یاد لالهٔ رخسار آتشین رویی
ز خون دیده دهم آب، کوه و صحرا را
خراب نرگس مست سهی قدان گردم
که داده اند به تاراج غمزه دلها را
به نسبت تو مگر خاطرم بیاساید
که سر به کشور دل داده شور و غوغا را
به ارمغان برسان ای صبا شمیم گلی
که سر عشق بود فاش، پیر دانا را
دلم ز جلوه ی این خلق بی اصول گرفت
خدا کند که ببینیم، رقص مینا را
ز خاک صومعه ها، بوی شید می آید
کشم به دیده، غبار در کلیسا را
ز بس رمیده دل از اهل خانقاه، حزین
به دیده می سپرم راه دیر ترسا را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۸ - به هند، گشته زمین گیر، ناتوانی ما
به هند، گشته زمین گیر، ناتوانی ما
رسیده است به شب، روز زندگانی ما
به ما قفس وطنان، نوبهار می خندد
خزان رسید و نشد فصلگل فشانی ما
کنار و جیب دو عالم به دست چاک افتد
اگر ز پرده برآید غم نهانی ما
خزان چهرهٔ ما رشک لاله زار شود
اگر بهار کند، اشک ارغوانی ما
کجاست طایر قدس آشیانه ای که زند
ز شاخ سدره صفیری به همزبانی ما؟
سفر به سایه آن سرو پایدار کنیم
اگر کمی نکند، عمر جاودانی ما
هزار نشتر الماس در جگر داریم
سزد که عشق بنازد به سخت جانی ما
غم اسیری خود می خوریم، کازاد است
ز طوق فاختگان، سرو بوستانی ما
نشاط باغ به ما تلخ شیونان نرسد
رمیده طایر عیش از هم آشیانی ما
اگر چه رخصت گفتن نداشتیم حزین
هزار نکته فرو خواند، بی زبانی ما
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۹ - چو لاله با چمن حسن و عشق، خوست مرا
چو لاله با چمن حسن و عشق، خوست مرا
می مجاز و حقیقت به یک سبوست مرا
ز نکهت نفسم می دمد بهار، که دل
ز داغ عشق تو چون نافه مشکبوست مرا
به گرد بام و درم دیر و کعبه می گردد
از آن زمان که به درگاه عشق، روست مرا
ز خود تهی شده ام چون نی و ز ناله پرم
خروش درد تو پیچیده درگلوست مرا
عقیق صبر، زبانم به کام حسرت سوخت
مکیدن لب لعل تو، آرزوست مرا
گدای عشقم و ناید فرو به مهر سرم
می چو آتش سوزنده در سبوست مرا
به راه صبح ندارم چراغ دیده، حزین
که داغ بر جگر و سینه بی رفوست مرا
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۷ - گذشته است ز گردون لوای رفعت ما
گذشته است ز گردون لوای رفعت ما
گرفته روی زمین، آفتاب شهرت ما
شکسته رنگی تن، کرده بر جهان روشن
که خاک زر شود از کیمیای صحبت ما
فلک فکنده سپر در مصاف نالهٔ من
بلند کردهٔ دست دل است، رایت ما
ز قیل و قال، مرا وقت جمع تر گردد
بود ز حلقهٔ مجلس، کمند وحدت ما
اگر چه در تَهِ خاکم ز گرد کلفت دل
همان چو آینه باز است چشم حیرت ما
به راه مهر تو هر رخنه ای ست آغوشی
ز چاک سینه دمیده ست، صبح دولت ما
خرد به مشهد ما می رود ز هوش، حزین
مگر ز لای شراب است خاک تربت ما
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۹۰ - سفید کرد غمت دیده های تار مرا
سفید کرد غمت دیده های تار مرا
بود سیاهی زلف تو روزگار مرا
چو شمع، سوز دل خود مرا تمام کند
به دیگری نگذارد غم تو کار مرا
ز رستخیز نخیزد ز جا مگر که دگر
هوای گرد تو گشتن بود، غبار مرا
ز چشم مست توام یک نظر بس است ولی
هزار میکده می، نشکند خمار مرا
دغل مباز که هرگز خراب نتوان کرد
ز فیل مست ستم، عهد استوار مرا
چو زلف، رشتهٔ گلدستهٔ میان تو شد
وفا پر از گل حسرت کند کنار مرا
همیشه ریشهٔ نخلم ز گریه بود در آب
سموم هجر فرو ریخت، برگ و بار مرا
ز تندباد نلرزد، چو شاخ سنگین شد
دواست رطل گران، دست رعشه دار مرا
به شمع وادی ایمن گشود دیده کلیم
ندیده بود مگر آتشین عذار مرا؟
کند شکوفه ی بادام، خار مژگانم
به چشم من گذر افتد اگر، بهار مرا
خمار در سر و چون چشم یار بیمارم
خبر دهید ز من، مست هوشیار مرا
خوشم که ناوک آن غمزه، خسته است حزین
دل فگار مرا، جان بی قرار مرا
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۶۱ - دمیدن از سمنش مشک ناب نزدیک است
دمیدن از سمنش مشک ناب نزدیک است
به شب نهان شدن آفتاب نزدیک است
دلم ز وعده بر آتش فکندی و رفتی
بیا که سوختن این کباب نزدیک است
نفس شمرده زدنهای صبح روشندل
کنایتی ست که روز حساب نزدیک است
خوش است ساقی اگر مستیی گذاره کنم
گذشتن گل پا در رکاب نزدیک است
به عمر با تک و تاز نفس مباش ایمن
که راه دور، به پای شتاب نزدیک است
فسانه ای ز هوس های نفس دون کافی ست
دل فسردهٔ جاهل، به خواب نزدیک است
دل از شکنجهٔ هستی غمین مدار حزین
گشادِ عقدهٔ کار حباب نزدیک است
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۶۷ - به باغ راه خزان و بهار نتوان بست
به باغ راه خزان و بهار نتوان بست
به روی بخت، در روزگار نتوان بست
کنار کشت چه خوش می سرود دهقانی
که سیل حادثه را، رهگذار نتوان بست
مگر کسی دهن شیشه وا کند ور نه
دهان شکوهٔ ما در خمار نتوان بست
شکوفه رفت و قلندروش این کنایت گفت
که برگ تا نفشانند، بار نتوان بست
دمی ست نوبت ما بی بضاعتان ساقی
که عقد دختر رز در بهار نتوان بست
نمی توان به شب آتش نهفته داشت، حزین
نهان به زلف، دل داغدار نتوان بست
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۷۰ - هزار رنگ گل داغ در کنار من است
هزار رنگ گل داغ در کنار من است
جنون کجاست که جوش سیه بهار من است؟
ز خاک سوختهٔ خویش، دامن افشانی
کمینه سرکشی سرو پایدار من است
ز رشحهٔ قلمم زنده می شود دل و جان
زلال چشمه حیوان به جویبار من است
به خصم، عرصهٔ دعوی نمی دهد سخنم
که خامه در کف اندیشه، ذوالفقار من است
ز جا نخاسته بیجا، غبار هستی من
به جلوه در دل این گرد، شهسوار من است
ز خال کنج لبی رفته صبر و آرامم
سپند آتش غم جان بی قرار من است
حزین اگر به درازی کشد سخن چه کنم؟
سیاه مستی کلک سخن گزار من است
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۷۱ - چه دولتی است که دردت نصیب جان من است!
چه دولتی است که دردت نصیب جان من است!
همای تیر تو را، طعمه استخوان من است
تو خود به پرسش من لعل جانفزا بگشا
که قفل خامشی عشق، بر زبان من است
چه شدکه دسترس سیرگلبشانم نیست؟
بهار در قدم چشم خونفشان من است
عنان گسسته تر از شوق لامکان سیرم
سپهر بی سر و پا، گرد کاروان من است
رواست لاله اگر کاسه داشت پیش کفم
گلیست داغ،که مخصوص گلستان من است
حزبن ، ز خانه به دوشان این گلستانم
همیشه مشت پر خویش آشیان من است
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۷۵ - به گرد عارض او خط عنبرین پیداست
به گرد عارض او خط عنبرین پیداست
چو سبزه ای که بر اطراف یاسمین پیداست
ز نام تقوی من، بلکه سرگران شده ای؟
که از جبین تو چون موج باده، چین پیداست
محبتم به دلت کرده گوییا اثری
ز التفات نهان تو، این چنین پیداست
ترحمی، که مرا استخوان ز کاهش غم
به رنگ پنبهٔ داغم، ز آستین پیداست
گرفتم آنکه، نهفتی ز خلق خون مرا
خدنگ غمزه خونریزت از کمین پیداست
به خلق خوش، شده ای شهرهٔ جهان لیکن
کم التفاتیت، از خاطر حزین پیداست
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۹۱ - به تن ز بادهٔ عشق تو رنگ و بو کافی ست
به تن ز بادهٔ عشق تو رنگ و بو کافی ست
همین قدر که نمی هست در سبو، کافی ست
چه باک ساقی، اگر دور می به ما نرسد
ز جرعهٔ تو، لبم مست آرزو کافی ست
به رنگ شمع به سر نیست فکر سامانم
که آه در جگر و گریه در گلو کافی ست
درین نیم که رسد تن به وصل یا نرسد
همین که عمر شود صرف جستجو کافی ست
سبق چو آینه حیرانیم نمی خواهد
همین قدر که شوم با تو روبرو کافی ست
اگر ز تصفیه مطلب صفاست صوفی را
همین که خرقه به می داد شستشو کافی ست
هوای سنبل و ریحان بس است بلبل را
مرا شمیمی از آن جعد مشک بو کافی ست
مرا به دوزخ هجر، ای صنم عذاب مکن
برای سوختنم، عشق شعله خو کافی ست
دهان شکوهٔ زخمی که در دل است مرا
اگر به تار نگاهی کنی رفو، کافی ست
شراب اگر نبود، آتشم به ساغر کن
گدای میکده را شعله در کدو کافی ست
برای جلوهٔ یار است شیشه خانهٔ دل
ز گرد هستی اگر یافت رفت و رو کافی ست
گر جواب نیامد غمین مباش حزین
به طور عشق تو را ذوق های و هو کافی ست
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۹۳ - فروغ آن گل رخسار بی نقابم سوخت
فروغ آن گل رخسار بی نقابم سوخت
گیاه تشنه جگر بودم، آفتابم سوخت
چو برق مدّ حیات است شاهراه فنا
سبک عنانی این عمر پر شتابم سوخت
نه دست بر دل من می نهی نه پای به چشم
بیا که رشک عنان، غیرت رکابم سوخت
شب فراق تو از بس که شعله در جان ریخت
چو شمع، گریهٔ آتش عنان، در آبم سوخت
چه آتشی ست، حزین این که در جگر داری؟
فسانهٔ تو شنیدم، به دیده خوابم سوخت
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۹۴ - نگاه گوشهٔ آن چشم میگسارم سوخت
نگاه گوشهٔ آن چشم میگسارم سوخت
ز نارسایی ساقی، دل فگارم سوخت
هنوز بلبل و پروانه در عدم بودند
که عشق روی تو گل کرد و خارخارم سوخت
به جام غنچهٔ نشکفته زهرخندی ریز
که ساقی لب لعل تو، در خمارم سوخت
چو شمع، یاد تو می ریخت آتش از چشمم
شب فراق تو، مژگان اشکبارم سوخت
حزین به تربت من یار سایه ای نفکند
چو تخم سوخته در خاک، انتظارم سوخت