تعداد ۶۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۸ - به مرغی داده گردون از ازل فرخنده بالی را
به مرغی داده گردون از ازل فرخنده بالی را
که بنشیند گهی برطرف بام آن قصر عالی را
دل صیاد درخون می‌طپد از ناله زارم
که دارد از اسیران قفس این عجز نالی را
دلم از خون تهی گشته است و بر چشمم چنان بیند
که مخموری به حسرت بنگرد مینای خالی را
جز آن مه کز خط و خالش سیه باشد شب و روزم
که از مشکین غزالان دارد این خوش خط و خالی را
کجا حال دل‌پر خون ما داند سیه مستی
که نشناسد ز هم جام پر و مینای خالی را
دهد صاف میم از جام زر ساقی چه لطفست این
نیرزم منکه درد باده و جام سفالی را
از آن آتش طبیعت چون رهم سالم سپند آسا
که از حد برده‌خوی تند او بی‌اعتدالی را
ز خود مشتاق شهد افشان چو طوطی نیست منقارم
کز آن آئینه رو دارم من این شیرین مقالی را
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۹ - ز مه رویان مهی جستم به خوبی آفتاب اما
ز مه رویان مهی جستم به خوبی آفتاب اما
از این دفتر بدستم فردی افتاد انتخاب اما
چسان ایمن توان شد از فریب نرگس مستش
که خون عاشقان نو شد بتقریب شراب اما
نشان هرگز نیابد تشنه از آبی در این وادی
گهی از دور بیند موجی از بحر سراب اما
بهر کس قسمتی زین کار گه دادند چون مخمل
مقرر شد نصیب بخت ما را نیز خواب اما
در این فصل گلم مشتاق نبود بهر می رهنی
بکوی می‌فروشان خانه دارم خراب اما
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۰ - شبی گریم شبی نالم ز هجرت داد از این شبها
شبی گریم شبی نالم ز هجرت داد از این شبها
به شبهای غمت در مانده‌ام فریاد از این شبها
بود گر هر شبم زینسان به روز هجر آبستن
مرا بس روزهای تیره خواهد زاد از این شبها
بسم روز از غمت شب شد بسی شب روز من بی‌تو
بسر بردم غمین زان روزها ناشاد از این شبها
چنین کز دوریت هر شب در آب و آتشم دانم
که خاک هستیم آخر رود بر باد از این شبها
چنین شبها که من دارم نه بیند روز خوش دیگر
بعمر خود کند گر تیره روزی یاد از این شبها
به اشک و آه چندم شمع سان هر شب سحر گردد
نسیم مرگ کوتا سازدم آزاد از این شبها
ز بخت تیره مشتاق آن درازی هر شبم دارد
که نبود از پیش امید روزی داد از این شبها
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۱ - خضاب از خون عاشق کن نگاری کرده‌ام پیدا
خضاب از خون عاشق کن نگاری کرده‌ام پیدا
نگار سر و قد گلعذاری کرده‌ام پیدا
بتی من جسته‌ام کز چهره‌اش پیداست نور حق
عجب آئینه و آئینه داری کرده‌ام پیدا
بیک ابرش جهاندن شعله در هر خرمن اندازد
ز برق آتش عنان تر شهواری کرده‌ام پیدا
خدنگ غمزه سرکش کرده‌ای صیادوش شوخی
بت صیدافکن عاشق شکاری کرده‌ام پیدا
سزد در داد اول بازم ار نقد دل و دین را
دغل دشمن حریف خوش‌قماری کرده‌ام پیدا
کنار از بوالهوس جوئی به عاشق مهربان خوئی
بدشمن دشمنی با یار یاری کرده‌ام پیدا
چه خواهم کرد مشتاق ار ببازم عشق با خوبان
خجسته شغلی و فرخنده کاری کرده‌ام پیدا
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۳ - ز زلفش تارک جانم بود پیوند هر مورا
ز زلفش تارک جانم بود پیوند هر مورا
بصد تیغ جفا نتوان برید از هم من و او را
جفای آسمان کم بود عشاق بلا جو را
نمود ازوسمه آن مه لاجوردی طاق ابرو را
ز حرمان زلال وصل او در وصل او سوزم
نمی‌باشد گیاه تشنه‌ای جز من لب جو را
نه بالین در شب هجران او نه بستری دارم
چسان بر سنگ نگذارم سروبر خاک پهلو را
چه جوید دل بجز سرگشتگی از حلقه زلفش
ز چوگان غیر ازین ناید که سرگردان کند گو را
ز غیرت کرده خم پشت مه نو را تعال‌الله
چه نیکو بسته معمار ازل آن طاق ابرو را
گهی گیرد به تحریک رقیبان دامنش ورنه
نهانی هست با مشتاق ربطی آن سگ کورا
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۴ - بامید چه جان از تن برآید ناتوانی را
بامید چه جان از تن برآید ناتوانی را
که گاه مرگ بر بالین نه بیند مهربانی را
بکس گر روی حرفی هست یار نکته دانی را
بود آسان بیان کردن بحرفی داستانی را
زبان بی‌زبانی‌ها اگر نه ترجمان باشد
که خواهد کرد یارب عرض حال بی‌زبانی را
ننالم هرگز از جورش برای امتحان آری
چو او سنگین دلی میخواست چون من سخت جانی را
چه دشوار است کندن زان چمن دل بلبلی کورا
به صدخون جگر بر گلبنی بست آشیانی را
دگر طاقت ندارم باشد آخر جور را حدی
سرت گردم کسی آزرده چند آزرده جانی را
بود وقت اینکه مشتاق از جفایت جان دهد تا کی
توانائی بود تا چند آخر ناتوانی را
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۰ - برون قدر من از جرگ گرفتاران شود پیدا
برون قدر من از جرگ گرفتاران شود پیدا
که در دوری بیاران قیمت یاران شود پیدا
ز جنبش کرد مژگان حال چشمت را بیان اما
ز بی‌تابی نبض احوال بیماران شود پیدا
به بزم اهل غفلت آنچه دانا می‌کشد داند
کسی در جرگ مستان گر ز هشیاران شود پیدا
زنند این قوم پر از حق‌پرستی لاف و میترسم
که گر کاوند بت از جیب دین‌داران شود پیدا
رضا باغی بود کانجا ز آتش سبزه می‌روید
چو خطی کز عذار لاله رخساران شود پیدا
چکد حسرت ز سر تا پایم آن حال دگرگونم
که گاه نزع بیمار از پرستاران شود پیدا
دلم را تازه‌روئی اشک غم مشتاق می‌بخشد
طراوت باغ را چندانکه از باران شود پیدا
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۵ - نگیرد دل قرار از تاب تب بیمار هجران را
نگیرد دل قرار از تاب تب بیمار هجران را
مگر آندم که بیند روی جانان و دهد جان را
نبودش جا بغیر از دامن یعقوب و حیرانم
که یوسف چون کشید آزار چاه و رنج زندان را
شمار کشتگان وادی عشق از که می‌آید
که در خون کاروانی خفته هر گام این بیابان را
شب عاشق بپایان گو میا کز حسرت عشقت
ز هم فرقی نباشد صبح وصل و شام هجران را
شود ممتاز کی عشق از هوی در کشوری کانجا
نباشد فرق چاک سینه و چاک گریبان را
بدان آشفته حالی روز خویش از شورش کشتی
رسانیدم بپایان کاهل کشتی روز طوفان را
دو شهر آنمه ز وصل و هجر خود دارد که جا باشد
در آن جانهای آباد و درین دلهای ویران را
ز تیغ جورت آن سرها که در هر وادی افتاده
شماری گر توانی بشمری ریگ بیابان را
به دیگر بلبلان مشتاق را ای گل چه می‌سنجی
که باشد نغمه رنگارنگ این مرغ خوش‌الحان را
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۸ - بود این زخم دیگر کشته تیغ عتابش را
بود این زخم دیگر کشته تیغ عتابش را
که با اغیار بیند لطفهای بی‌حسابش را
شکست جام چرخ اولی چه کیفیت توان بردن
از آن ساغر که با خون ساقی آمیزد شرابش را
چه حاصل باشدم جز حسرت نظاره‌اش گیرم
نماند دستم از کار و کشم بند نقابش را
چه خونریز است یارب شهسوار من که نتواند
بغیر از خون مظلومان کسی گیرد رکابش را
چه جغد آشیان گم کرده گردد کو بکو عاشق
که هر ویرانه در خور نیست احوال خرابش را
مپرس از هجر و حال چشم شب بیدار من کامشب
فسونی خواند تا صبح قیامت بست خوابش را
دلا با من مگو کارت شود به از وفا آخر
چه گل چیدی تو زین گلبن که گیرم من گلابش را
کند کی رحم بر حال دلم مستی که گر سوزد
چو داغ لاله ز آتش برنمیدارد کبابش را
ره و رسم وفا میجویم از طفل نو آموزی
که می‌آرد بمکتب مدعی از پی کتابش را
چو میداند که شادی مرگ گردم چون رخش بینم
سبب از بهر قتلم چیست یارب اضطرابش را
دریغ از تیره روزان داشت پرتو این مکافاتش
که خط آئینه پنهان کرد در زنگ آفتابش را
ز بس نقد دل و دین را شمرد اسودگی بنگر
چسان مشتان با او پاک کرد آخر حسابش را
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۱ - چو رویت بود اگر میداشت خورشید جهان آرا
چو رویت بود اگر میداشت خورشید جهان آرا
عذاری از گل سوری خطی از عنبر سارا
نباشد در دلم جایی که باشد بی‌شکست از تو
زنی بر شیشه ی من سنگ تاکی سنگ دل یارا
ز رویت گشته روشن سربه سر آفاق و حیرانم
که مهر عالم‌افروزی تو یا ماه جهان آرا
دلم را با دلت ای سنگ دل تا کی بود الفت
نباشد غیر یک دم اختلاط شیشه و خارا
عجب ملکیست درویشی که پشت پا گدای او
زند بر مسند اسکندر و بر افسر دارا
ز بیم تندی خویت گشودن چشم بر رویت
ز یاران بر سر کویت بود یارا کرا یارا
گرفتم دم نزد مشتاق از جورت بگو تا کی
ستم‌کیش جفاکاری ستم‌کیشا جفا کارا
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۹ - درون غنچه دل خار خاری کرده‌ام پیدا
درون غنچه دل خار خاری کرده‌ام پیدا
همانا باز عشق گل عذاری کرده‌ام پیدا
بلب سرچشمه نوشی بقد سرو قباپوشی
به تن شایسته بوس و کناری کرده‌ام پیدا
ننازم چون بنقش پای او کامد ببالینم
که دشمن کور کن مشت غباری کرده‌ام پیدا
بری با سبز خطی گر شب و روزی بسر دانی
چه خوش روزی چه خرم روزگاری کرده‌ام پیدا
نترسم از مصاف خصم کز هر موجه اشکی
بخون لب تشنه تیغ آبداری کرده‌ام پیدا
بود از یاد شام خطی و صبح بناگوشی
که از هم تیره‌تر لیل و نهاری کرده‌ام پیدا
به بین فصل خوشم را کز تو چون نخل خزان دیده
ز رنگ‌آمیزی حسرت بهاری کرده‌ام پیدا
دل دل‌کندگان از جان بدست و شاخ گل بر سر
شه صاحب نگین تاج‌داری کرده‌ام پیدا
بترس از اشگ گرمم سنگدل بیداد کمتر کن
که درصد خرمن آتش‌زن شراری کرده‌ام پیدا
چسان مشتاق جانم ناید از هجرش بلب بنگر
که چون از فرقتش احوال زاری کرده‌ام پیدا
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۰ - چه شد گاهی بحرفی آن دو لعل دلگشا بگشا
چه شد گاهی بحرفی آن دو لعل دلگشا بگشا
اگر از بهر ما نگشائی از بهر خدا بگشا
ز پهلوی تو عمری شد گشادی آرزو دارم
اگر خواهی که بگشاید دلم بند قبا بگشا
نخواهم رفت جائی مرغ دست‌آموز صیادم
دوروزی از برای امتحان بندم ز پا بگشا
گشائی عقده‌ام هر گه گشادش مصلحت دانی
نمیگویم من از کارم گره بگشای یا مگشا
اگرچه عقده از خاطری نگشوده هرگز
گره از خاطر مشتاق از بهر خدا بگشا
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۸ - نگارم در کنار و ساغر می بر لبست امشب
نگارم در کنار و ساغر می بر لبست امشب
شبی کامد مساعد کوکب من امشبست امشب
زلال وصل در کام من و از آتش غیرت
دل و جان غیر را تا صبح در تاب و تب است امشب
بود در هاله آغوش من آن مه نمیدانم
نصیبم این سعادت از کدامین کوکب است امشب
ز هجران بود دیشب تلخ و شیرین تر ز جان شهدی
بجامم از لب شیرین آن شیرین لبست امشب
بسم زین باغ تا روز جزا در کامم این لذت
کز آب سیب ز نخدان و ترنج غبغب است امشب
چنان آسوده جانم از غم هجران که پنداری
نه جان دوش جان دیگرم در قالبست امشب
نوای عیش مشتاق از وصال او به لب دارم
نه کارم آه و زاری تا سحر چون هر شبست امشب
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۹ - شب وصل است و آمد یار غیرش از قفا امشب
شب وصل است و آمد یار غیرش از قفا امشب
غم هجران چو فردا خواهد آمد گو بیا امشب
تو چون رفتی نه ماهی بی‌رخت نه هفته مانم
فراغم میکشد البته یا امروز یا امشب
ز هجرت سوختم دیروز و دیشب آه اگر باشم
چون دیروز از تو دور امروز و چون دیشب جدا امشب
شب هجر است و از اشگ جگر گون تا سحر بی‌او
بخون من خفته آیا خفته بی‌من او کجا امشب
ز بزمم رفت دوش و آمد امشب مردم از خجلت
که از دیشب ز هجرش مانده بودم زنده تا امشب
مگر دیشب چراغ محفل بیگانگان بودی
که از چشمت نمی‌بینم نگاه آشنا امشب
زهر شب امشبم مشتاق نالان‌تر ز هجرانش
چه خواهم گر نه مرگ خویش خواهم از خد امشب
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۶۹ - ننالم در قفس ایگل ز جور خار هجرانت
ننالم در قفس ایگل ز جور خار هجرانت
از آن نالم که نالد مرغ دیگر در گلستانت
جفا بس رحم کن بر این تن نازک مباد ایگل
برسم دادخواهان خاری آویزد بدامانت
درین وادی ز هر مشت گل آید بوی خون گویا
صبا افشانده هر سو گردی از خاک شهیدانت
کشیدم زیر تیغت ناله اما چه میکردم
خدا ناکرده گر میکرد از قتلم پشیمانت
مکن مشتاق ترک او ز رشگ مدعی ورنه
بزودی میکشد صبر کم و درد فراوانت
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۹۴ - نه صیدی جان برد از صیدگاه چشم فتانت
نه صیدی جان برد از صیدگاه چشم فتانت
نه تیری کم شود از ترکش پرتیر مژگانت
ندارد چشمه وصلت نشان چون نسپرد جانرا
خضر هم تشنه لب در جستجوی آب حیوانت
مکن دست رقیبان را به خود گستاخ میترسم
گل از بسیاری گلچین نماند در گلستانت
نجویم بهر گلگشت چمن از قید آزادی
که خوشتر باشدم از طرف گلشن کنج زندانت
تو دادم میدهی داد از تو گر خواهم دریغ اما
ندارم دست گستاخی که آویزم بدامانت
تغافل پیشه یارا چون ننالم از تو دیری شد
که محرومم ز جور آشکار و لطف پنهانت
تو از می با حریفان در چمن سرخوش چه غم داری
که از حسرت دهد مشتاق جان در کنج زندانت
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۹۷ - بپایت دوش می‌افتاد گاهی راست گاهی کج
بپایت دوش می‌افتاد گاهی راست گاهی کج
مگر زلف تو بود از باد گاهی راست گاهی کج
چمداز آهم آن سروسهی بالا که میگیرد
بتحریک صبا شمشاد گاهی راست گاهی کج
نباشد ز آتش آهش عجب در کندن خارا
که گردد تیشه فرهاد گاهی راست گاهی کج
اگر باشد وقوف از نیک و بد معمار گردون را
گذارد پس چرا بنیاد گاهی راست و گاهی کج
چمد مشتاق آن شاخ گل و از شوق او هر دم
برآید از لبم فریاد گاهی راست گاهی کج
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۰۱ - گشاید از در میخانه هر در کاسمان بندد
گشاید از در میخانه هر در کاسمان بندد
مبادا در بروی هیچ کس پیر مغان بندد
بدشمن عهد یاری یار ما محکم چنان بندد
که نتواند بکوشش بگسلد با دوستان بندد
چه حاجت تیغ بندد بر میان کز شوق میمیرم
بقتلم چون میان نازک آن نازک میان بندد
جفاکارند خوبان سهی قد وای بر مرغی
کزین نازک نهالان بر نهالی آشیان بندد
سرم رفت از زبان بر باد شمع‌آسا خوشا آنکس
که در هر محفل آمد گوش بگشاید زبان بندد
بخونم چون نغطاند خدنگ آن شکار افکن
که بر خاک افکند صد صید تازه بر کمان بندد
چه فیضم از بهار حسن او رسم قدیمست این
که چون فصل گل آید باغ را در باغبان بندد
نیم پی بستگی مشتاق هرگز از دو زلف آن
گره پیوسته از کارم گر این بگشاید آن بندد
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۱۸ - بلب صدبار جانم در رهش گر ز انتظار آید
بلب صدبار جانم در رهش گر ز انتظار آید
از آن خوشتر که همراه رقیب آن گلعذار آید
بکف دامانش آوردم بصد سعی و رها کردم
ز دستم جز بهم سودن بگو دیگر چکار آید
غباری هر کجا از دور بینم پیش ره گیرم
به امیدی که از دنبال گرد آن شهسوار آید
نرفتم یکره از کوی تو خوشدل باشم آن عاشق
که هر بار از نخست آزرده‌تر از کوی یار آید
نشاندی چون براه و عده‌ام زان سر گران رفتن
بلب دانستم آخر جان من از انتظار آید
روم چند از درت نومیدتر ز اول خوش آن عاشق
که آید از سر کوی تو و امیدوار آید
بدان امید نخلی را توان صد سال پروردن
که شیرین گردد از وی کام تلخی چون ببار آید
جفاهای ترا چون بشمرم کز صد یکی ماند
همان نشمرده از جور تو و روز شمار آید
مکن مشتاق را منع از می وصلت چه خواهد شد
کشد زین باده مخموری و بیرون از خمار آید
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۱۹ - عزیزش دار چون گل هرچه در چشم تو خار آید
عزیزش دار چون گل هرچه در چشم تو خار آید
بجای خویش اگر سنگست اگر گوهر بکار آید
چه حاصل گر برون آید ز صد گرداب آن کشتی
که در گل می‌نشیند از میان تا برکنار آید
بود کشت محبت را چه خاک تلخ حیرانم
که گر کارند آنجا نیشکر حنظل ببار آید
من آن مرغم که سر در زیربال و پرزدل گیری
برون نارم رود گر صد خزان و صد بهار آید
ز شوق ناوکش خون شد دلم ای بخت امدادی
که ترکش بسته بهر صیدم آن عاشق شکار آید
فغان از شوقت ای گل کز تن آید گر برون جانم
محالست اینکه از جانم برون این خارخار آید
خطت گر سر زد و شور من افزون شد عجب نبود
شود دیوانه‌تر دیوانه چون فصل بهار آید
کند گر باده با این سرگرانی در قدح ساقی
بلب مشتاق جانم دانم از رنج خمار آید