تعداد ۷۳۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۵۷ - تا نکنم بپیش کس شکوه زتند خوی او
تا نکنم بپیش کس شکوه زتند خوی او
عذر اقامه میکند حسن بهانه جوی او
عشق تو را سمندرم باغ گل است اخگرم
طالب آتش از چه رو شکوه کند زخوی او
بلبل باغ هر سحر گوید با دو چشم تر
گلچین عشق گل مرا بهر تو رنگ بوی او
عاشقم و نه بوالهوس روز و شبان مراست بس
وقف تو باد مدعی جلوه روی و موی او
منزل اوست متصل صحن حرمسرای دل
گر تو گرفته ای مکان روز و شبان بکوی او
تازه عروس دهر را من سه طلاق گفته ام
تا تو بکام دل شوی یکدوسه روز شوی او
تا چه شنید از آن دهن غنچه که بسته لب چو من
غرقه بخون دل بود پرده توبه توی او
اصل شناس عارفان عکس پرست احولان
عکس دهد بهر طرف آینه دو روی او
گو دل صاف ما بنه پیش رقیب عیبجو
کاینه وش بگویدش عیبش روبروی او
گر نکند بسوی من در همه عمر روی خود
من کنم از جهانیان جمله رو بسوی او
از خم لامکان کشد باده شرابخوار ما
سنگ تو زاهد ار خورد روزی بر سبوی او
هان بهوای رنگ و بو گلشن عشق را مجو
لاله خون چکان دمد لابد زآب جوی او
گو همه شب نماز کن کی بقبول او رسد
تا نبود زخون دل عاشق او وضوی او
فسق منست مشتهر زهد تو باد معتبر
هر که بقدر خویشتن تحفه برد بکوی او
آشفته دلبری بجو نکته شناس و بذله گو
تا که بکام دل بری بهره زگفتگوی او
عشق علی و آل او در دو جهان زکف منه
بیم مکن ززاهد و قصه و های و هوی او
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۶۴ - با مه و آفتاب شد طلعت تو چو روبرو
با مه و آفتاب شد طلعت تو چو روبرو
عیب عیان چو آینه گفت زهر دو مو بمو
از همه سوی میوزد نفخه چین گیسویت
سوی ختا و چین روم من بهواش سو بسو
نیست بفرقامتت نیست چو آب دیده ام
خیز و بجوی در چمن سرو بسرو جوبجو
مرغ پرنده است دل طفلم و صعوه کرده گم
از پی دل که میدوم خانه بخانه کو بکو
دست بدست میرود تا گل من در انجمن
خون دلم زرشک او بسته چو غنچه تو بتو
گل چکنی ببوسان شاهد گلبدن ببین
نافه چین چه میکنی طره مشکبوی او
آشفته جا بطره ات کرد مگر که تا شبی
حالت خویش مو بمو گوید با تو روبرو
مصحف را گر زبان بود بسمله تا بخاتمه
نام علی بگویدت نقطه بنقطه هو بهو
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۶۹ - این دل غمزده یکی وان لب لعل فام دو
این دل غمزده یکی وان لب لعل فام دو
هوش کی آیدش بسر مست یکی و جام دو
بیش ندیده نکته ای عارف و عامی از لبت
معنی مختلف دهد نقطه یکی کلام دو
کرد دلم چو سرکشی بست دو گیسویش به بند
رایض عشق این کند اسب یکی لجام دو
حور اگر چه خواندمت یا که پری بگفتمت
نکته شناس گو بود یاریکی و نام دو
چهره تو صباح من زلف شبان تیره ام
هست بشهر عاشقان صبح یکی و شام دو
کرد بدیده و دلم جا خم ابروی کجت
هست دو سر ولی بود تیغ یکی نیام دو
روز قیامت ار شود قامت دوست جلوه گر
وای بحال مردمان حشر یکی قیام دو
میکشدم زهر طرف آن دو شکنج گیسوان
زنده کجا رود برون صید یکی و دام دو
در رمضان هجر تو من شب وروز روزه ام
آشفته چاره ای که شد ماه یکی صیام دو
حاصل ارض و این سما خلقت مرتضی بود
کس نشنیده در جهان زاده یکی و نام دو
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۷۰ - باز بهم برآمده طره مشکبوی تو
باز بهم برآمده طره مشکبوی تو
تا بخطا چه میکند نافه تو بتوی تو
نافه بناف آهوان خون شده زلف وامکن
پرده مکش که گل درد پرده خود ببوی تو
گه بهوای سرمه و گاه ببوی غالیه
حور بگیسو و مژه خاک برد زکوی تو
نام زلال کی برد آب حیات کی خورد
خضر اگر که یکنفس آب خورد زجوی تو
بت بنهفته در بغل سجده بکعبه میکند
تا بتو کی وفا کند بوالهوس دو روی تو
رشته زلف او مهل ای دل پاره پاره ام
بو که زسوزن مژه یار کند رفوی تو
روی تو جان بپرورد خوی تو سوخت پیکرم
شیفته ام بروی تو شکوه کنم زخوی تو
یار بقصد کشتن و تو بهوای زندگی
کام زدوست کی برد ایندل کامجوی تو
دعوی خون بها کنم در صف حشر کی غلط
هست مجالی ار مرا گر نظری بروی تو
نقد من ار بود دغل پاک بباز تو عمل
در بر صیرفی برد زشت من و نکوی تو
آشفته آرزوی من خاک در علی بود
وه که بخاک میبرم آخر آرزوی تو
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۷۵ - گر بختا و چین برد باد شمیم موی تو
گر بختا و چین برد باد شمیم موی تو
نافه بناف آهوان خون کند آرزوی تو
تا که بار مغان برد باد بباغ بوی تو
هر سحر از شرف نهد پای بخاک کوی تو
خامه زرشک بشکند در کف نقشبند چین
گر بنمایدش کسی نسخه روی و موی تو
بگذرد ارز کوی تو از پس مرگ بنگرم
گیرد زندگی زسر قالب من زبوی تو
بلبل اگر حدیث گل گوید در بهار و بس
گشت تمام عمر من صرف بگفتگوی تو
روی ترش مکن که من دانمت آنشکر لبی
چاشنی سخن کند چاره تند خوی تو
سوی بهشت و حور او میل نمیکند دیگر
هر که چو من ببرد ره حور وشا بسوی تو
هر دم آشفته ام کند طره و زلف دلبری
لیک نه آن چنانکه شد شیفته دل زموی تو
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۸۴ - دوش در آمد از درم ماهی نه فرشته ای
دوش در آمد از درم ماهی نه فرشته ای
داشت بخون مرد و زن سبز خطش نوشته ای
گفتمش ای پری سیر رفته بکسوت بشر
حور نه آدمی نه ای لابد تو فرشته ای
شمس و قمر بهم زده ریخته طرفه چهره ای
بسته بحلق مهر و مه از خم زلف رشته ای
بلبل باغ را زرخ از سرگل زمائده
مهر خموشی از دهان بر لب غنچه هشته ای
زآب سرای میکشان آدم گر سرشته شد
قالب میفروش را گوبه چه اش سرشته ای
نافه بجیب بینمت گوئی بی خبر زدل
از خم زلف آن پری باد صبا گذشته ای
آشفته خون خویش را از تو کجا طلب کند
چون من صد هزار را چون تو بغمزه کشته ای
برق چو ابر آذری آب دهد بحاصلت
تخم ولای مرتضی تا تو بسینه کشته ای
گرنه بخون مردمان تشنه بود دو چشم تو
غمزه کافرت چرا ساخت زکشته پشته ای
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۹۲ - در همه شهر حاضری در بر ما نشسته ای
در همه شهر حاضری در بر ما نشسته ای
چهره بدل گشاده ای پرده بچشم بسته ای
بافته زلف سرکشش در رگ و ریشه ام رسن
تا نکنی تصوری کش زکمند رسته ای
داغ تو از آرزوی دل زخم زن و نمک بهل
تیر بزن که از خوشی مرهم جان خسته ای
بسمل تیر عشق را آب زخنجر آرزوست
دانه چه میدهی دگر ایکه پرم شکسته ای
آشفته زلف دلبرت شاید دام دل شود
تا زعلایق جهان رشته جان گسسته ای
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۴۲ - چند مسافرت دلا سوی حجاز میکنی
چند مسافرت دلا سوی حجاز میکنی
کعبه دل طواف کن گر تو نماز میکنی
طوف دل شکسته کن میل درون خسته کن
چون بحقیقی رسی ترک مجاز میکنی
گفتمش این نیاز من گفت نه یکهزار نه
خود تو اگر زناز ما کسب نیاز میکنی
برگ حجاز عشق را توشه بجز صفا منه
زاد سفر زآب و نان بیهده ساز میکنی
نرگس مست خفته اش دیده مردمان ببست
نرگس باغ چشم خود بیهده باز میکنی
قصه این و آن مخوان وصفی از آن دهان بگو
رفت سبکتکین و تو وصف ایاز میکنی
گفتم آشفته را زتو بود عجب فسانه
گفت بگو ز زلف اگر قصه دراز میکنی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۴۴ - صوفی صومعه که زد دوش دم از قلندری
صوفی صومعه که زد دوش دم از قلندری
دید چو می بجام جم خورد برود سکندری
جام کشید و مست شد عارف می پرست شد
گفت که این عرض خواص داده بجان جوهری
وای بپارسا اگر آن بت پارسی رسد
خاصه بدست ساغری از می صاف خلری
از کف ساقی ای پسر جام بگیر هر سحر
چشه آفتاب جو ایکه زذره کمتری
ایکه کشی بغمزه ای زنده کنی بعشوه ای
از چه نمیکنی بتا دعوی از پیمبری
رفت بغمزه تو دل خونشد و ریخت از مژه
گو چکند رعیتی در کف ترک لشکری
با که کنیم داوری از تو که میر مجلسی
داور اگر ستم کند ترک کنیم داوری
بال عقاب تیر او تاج بفرق مینهد
سایه اگر توای هما بر سرما بگستری
آشفته دوست جوی و بس گرچه بر زیان بود
خواند خداش پارسی ترکش گفت شکری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۵۵ - تا که بمصر نیکوئی سکه زدی بدلبری
تا که بمصر نیکوئی سکه زدی بدلبری
یوسف مصریت زجان بسته میان بچاکری
نوبت سلطنت بود دعوی معجزه بکن
ختم به تست نیکوئی چون به نبی پیمبری
در غم سیم طلعتت اشک چو زر بود مرا
ما و تو هر دو را سزد دم زدن از توانگری
مطرب خوش نوا بخوان شاهد کشمری بچم
ساقی پارسی بده باده صاف خلری
چهر چو گنج شایگان جان ببری برایگان
چونکه بدوش افکنی طره چو مار چمبری
زنده شوند از طرب کرده کفن بتن قبا
گر تو بخاک کشتگان همچو مسیح بگذری
منع نظر زمنظرت عاشق خسته را مکن
تا که زباغ حسن خود در همه عمر برخوری
آدمیان و وحشیان جمله اسیر بند تو
زیبدت ار بجادوئی دل ببری تو از پری
جلوه کنان به بتکده ای بت سیمتن بیا
تا چو خلیل بشکنی جمله بتان آذری
شکوه مکن زچشم او گر همه ریخت خون دل
آشفته خون خور افتد ترک چو گشت لشگری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۵۹ - روز نخواهد آمدن چون شب ما بروشنی
روز نخواهد آمدن چون شب ما بروشنی
بیهده نوبتی چرا نوبت صبح میزنی
عقل به صبر میدهد پندم بی خبر که تو
رشته عقل میبری ریشه صبر میکنی
غمزه ترک راهزن عربد ساز کرده ای
توبه عهد و جام دل مستی جمله نشکنی
پرده میکشان دری روی بصومعه بنه
پرده زکار زاهدان خواهی اگر برافکنی
سوخته داغ لیلیم کشته بغمزه سلمیم
آتش عشق را زند هر که رسید دامنی
کبر و منی زحد بشد خیز بیار ساقیا
تا که رهم زما و من زآن می کهنه یکمنی
آشفته گر نگار ما پرده زچهره برکشد
هر سر کوی و برزنی گردد طور ایمنی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۷۷ - ایکه هنوز با خودی دم مزن از مجردی
ایکه هنوز با خودی دم مزن از مجردی
ناز بسیطی و زنی لاف زنور سرمدی
ماند بجا چو سوزنش سلسله بست زآهنش
روح که در فلک همی دم زند از مجردی
آینه بودی از ازل مظهر عشق لم یزل
نفس هوا بدل کند نیکی مرد بر بدی
نقش خلاف نسپرد از دل و دیده لاجرم
هر که بچهره علی دید جمال احمدی
چشم شهود عشق را نور تو جلوه گر چو شد
شمع بسوخت زادعا لاف چو زد زشاهدی
شیخ چو دید صومعه دامگه ریا بود
شست بآب میکده سبحه و دلق زاهدی
خود نشناخته بود لاف خداشناسیت
غازی نفس خود نه ای چند کنی مجاهدی
یا صمد است ورود تو لیک بسینه نقش بت
پیش صنم نموده ای در همه عمر عابدی
آشفته روی در حرم طوف کنان به بتکده
دین یهود داری و جلوه دهی محمدی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۸۳ - زلف حجاب چهره کن تا که جهان سیه کنی
زلف حجاب چهره کن تا که جهان سیه کنی
پرده بگیر تا که خون در دل مهر و مه کنی
چشم تو مست شد زمی لعل تو میفروش وی
چند بشیخ و محتسب راز تو مشتبه کنی
رخت بمیکده ببر جامه بآب می بشو
بر سر کار زاهدان عمر چرا تبه کنی
غبغب مهوشان بود تا کی منزل دلت
یوسف مصر خویش را چند اسیر چه کنی
راه دراز و شب سیه آشفته رهنما بجو
خضری و باید از کرم روی مرا بره کنی
عیب چه میکنی مرا کز پی او دوم بسر
از پی کهربا شدی منع چرا به که کنی
چشم ازل توئی و ما در قدم تو پی سپر
خاکم و کیمیا شوم گر تو بمن نگه کنی
پرتو نور سرمدی جای نشین احمدی
خواه بمیکده گذر خواه بخانقه کنی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۹۲ - کیست که آرد گهی باز زماه خرگهی
کیست که آرد گهی باز زماه خرگهی
تا که مشام جان به تو تازه کنیم گه گهی
صبح بود بعاشقان گر چه نتابد آفتاب
پرده اگر فروهلد در شب ماه خرگهی
صبر زعاشقان مجو ایکه بعقل غره ای
منع دل از چه میکنی ایکه نداری آگهی
ایکه بنعمت اندری تن زچه پروری ببین
اسب رود به لاغری گاو بماند زفربهی
ای خم طره تو چین آن سر زلف را مچین
حیف بود که عمر ما روی نهد بکوتهی
گوی بخورد صولجان هیچ نکرد از او فغان
چند خروش میکنی ای دهل میان تهی
همچو رخت در آسمان ماه کجا تمام هست
با چو قدت ببوستان سرو کجا بود سهی
نافه گشاست زلف او آشفته نفخه ای بجو
خیز که داغ اندرون روی نهاده بربهی
گمشده طریقتم رانده از شریعتم
ای شه رهنما علی رحم کنی تو بر رهی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۰۸ - دام براه مینهی طره کمند میکنی
دام براه مینهی طره کمند میکنی
صید بود چو خانگی از چه ببند میکنی
تا که نهی در آتشم تا که کنی مشوشم
خال نهی بعارض و زلف نژند میکنی
زآن خط و لعل دلنشین کرد شکر نبات بین
چند نبات جوئی و پرسش قند میکنی
من زسواد مردمک زود سپندت آورم
تا تو برفع چشم بد فکر سپند میکنی
چشم گشای باغبان و آن قد معتدل ببین
سرو بگو که شرم کن سر چه بلند میکنی
فکر خطا حدیث گل پیش جمال گلبدن
قصه زمشک یا خطش سهو تو چند میکنی
طایف کعبه رضا آشفته گو بسر رود
چند بخانه خفته و فکر سمند میکنی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۲۵ - سرو چو نخل قامتت سر نزد چنین سهی
سرو چو نخل قامتت سر نزد چنین سهی
نیست چو سیب غبغبت میوه خلد در بهی
چرخ همی نه از فسون رنگ بباخت بارهی
شیر شکار میکند حیله او به روبهی
ایکه به روز و شب مرا در همه عمر همرهی
بار بمنظر نظر از چه مرا نمیدهی
چون تو زسوز زخم دل از همه حال آگهی
مشک مساز بوی مو با نفس سحرگهی
آشفته خاک میکده چون تو زکف نمینهی
غم نبود اگر مرا کیسه ززر بود تهی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۷۱ - ایکه نخواندی آیتی خود زکتاب دوستی
ایکه نخواندی آیتی خود زکتاب دوستی
بسته چو حلقه خویش را از چه ببات دوستی
بسمله محبتی خوانده ای از ازل اگر
شاید اگر کنی بیان شرح کتاب دوستی
بسته بخویش مدعی عشق تو بی سبب بگو
سست هوس شنیده ای بوی شراب دوستی
سنگش اگر بسر زنی عاشق تست پا بجا
میخ صفت بگردنش بسته طناب دوستی
نوح بود محبت و کشتی و بادبان وفا
بحر محیط در بغل بسته حباب دوستی
شهوت نفس را بهل صدق بیار و راستی
برق هوس نسوزدت تا که حجاب دوستی
دشمنی است بس دلا کام زدوست خواستن
چیست جواب تو بگو روز حساب دوستی
دوست گشوده پرده و شاهد بزم عام شد
مطرب عشق چنگ زد تا به رباب دوستی
دشمن خفته کس کشد ایکه بقتلم آمدی
من که بمهد خفته و رفته بخواب دوستی
آشفته آتشت بدل گشته زرشک مشتعل
آتش دشمنی بکش زود بآب دوستی
دوست اگرچه دشمنی کرد بجای تو بسی
دست بگیردت علی باز زباب دوستی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۷۲ - بود زمین و آسمان از دم مرتضی علی
بود زمین و آسمان از دم مرتضی علی
سود تمام کن فکان از دم مرتضی علی
نقش زمین و آسمان رنگ نداشت از ازل
بود بنای این و آن از دم مرتضی علی
لاجرم آب و خاک را این همه منزلت نبود
آدم از او شده عیان از دم مرتضی علی
صورتی ار بود عیان معنی ار بود نهان
هست عیان و هم نهان از دم مرتضی علی
سنگ و کلوخ و جانور برگ گیاه و هم شجر
جمله بذکر حق زبان از دم مرتضی علی
عیش بمحشر ار بسی میکند از عمل کسی
آشفته عیش شیعیان از دم مرتضی علی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۵۵ - مردم دیده منی نور دو چشم مردمی
مردم دیده منی نور دو چشم مردمی
جز تو پری کجا کند جلوه بشکل آدمی
باغ و بهار مردمان گر زگلست و یاسمین
باغ و بهار من توئی ای تو بهار خرمی
چون تو مسیح دم بتی شاید کاید از عدم
روح قدس بمریمی دم زند ار بهمدمی
زلف سیاه اهرمن چهره بهشت جاودان
وای بحال آدمی خانه کند چو گندمی
نوبت شاهی ار زنی میسزدت که از شرف
کاکل و زلف تو کند بر مه و مهر پرچمی
هست زجنبش مژه چاک دل رفوی او
سحر مبین که در دمی تیری کرد و مرهمی
زلف تو کعبه جهان خال سیاه تو حجر
محرم تشنه را کند گو لب لعل زمزمی
خسرو محتشم شدم مالک ملک جم شدم
کرد چو آن عقیق لب از سر مهر خاتمی
جادوی چشم را بگو با همه مستی از کجا
کرده بدست زابروان تیغ کجی بدین خمی
از سرمستی ای سیه تیغ مکش بروی مه
شق قمر بود گنه جز زنبی هاشمی
خاتم خیل انبیا صاحب رتبه دنی
آنکه بغیر حیدرش کس نه سزای محرمی
آشفته بعقده ی ناخن تو گره گشا
شاید اگر برآریش زین خم و پیچ درهمی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۹ - تا تو چو شمع می کنی تیز نظر بسوی ما
تا تو چو شمع می کنی تیز نظر بسوی ما
تیز تر است هر نفس آتش آرزوی ما
خم شکنان بخانقه با خم می سلامتند
سنگ ملامت از میان میشکند سبوی ما
هر که شهید عشق شد شستن او چه حاجت است
کرد بخون خویشتن تیغ تو شست و شوی ما
ناله چو شیشه از غمت خواست که دل تهی کند
آه که گریه شد گره پیش تو در گلوی ما
کعبه اهل دل تویی سنگدلی چه میکنی
قبله حاجتی چرا رو نکنی بسوی ما
گفتمش ازدل سگت پاک شود غبار من
گفت گهی که خاک تو باد برد ز کوی ما
اهلی خسته را چو ما خوار مبین که عاقبت
بر سر خاک ما چو گل چهره نهی ببوی ما