تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۹۲ - پند نهم
بود پند نهم اینت که تدبیر
نیارد کردکس با امر تقدیر
میفکن پنجه با تقدیر رفته
کزان دل گرددت رنجور و تفته
هر آن کس را که نیکی سرنوشت است
مدام از نیکی خود در بهشت است
دگر آن را که بد دادندش از پیش
به دوزخ باشد از فعل بد خویش
چو دارند از ازل هر یک قراری
نباشد هیچ کس را اختیاری
چو بارد تیغ در بی اختیاری
بنه گردن که تدبیری نداری
که سرگردان این مهرند ذرات
و زین کار است عقل عاقلان مات
درین صحرا که ره زو نیست بیرون
به هر چه آید مکن چندین جگر خون
متاب از امر فرمان سر، که دانا
نمی یارد نهادن زو برون پا
چو واقف گشتی از پایان این راه
به هر چه آید بگو الحکم لله
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۹۳ - پند دهم
دهم پند این بود، می گویمت فاش
که دنیا را بقایی نیست، خوش باش
کسی جامی نخورد از شربت دهر
که در آخر ندادش کاسه زهر
اگر خواهی که از عالم بری کام
مخور بازی ازین بازنده ایام
ببین زاکنون که هستی تا به حوا
کز ایشان نیست غیر از نام بر جا
برون کش رخت ازین دریا به تلبیس
که شد بر باد از وی تخت بلقیس
چرا...ناشکیبی
که کارش نیست جز مردم فریبی
ز دوران نیست یک دل، کو غمین نیست
فلک را روز و شب کاری جزین نیست
ز عشق و عاشقی بگذر تمامی
که آخر نام ماند از ویس و رامی
مکن دل خوش که در این تخت گردون
نه لیلی را اثر ماند و نه مجنون
ز دنیا بگدر و اندیشه اش نیز
که عاقل نشمرد ناچیز را چیز
برو زین رشته دنیا مخور پیچ
که دیدم سر به سر هیچ است بر هیچ
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۹۴ - تنبیه
دلا بیدار شو از خواب پندار
که شمشیر اجل را نیست زنهار
امل بگذار، کارد خواب مستی
غنیمت دان درین یک دم که هستی
امل را نیست کاری غیر ازین هیچ
که در کار افکند هر لحظه صد پیچ
مناز از دولت و فر همایون
که دیو دهر دارد طبع وارون
کمینه خوی او این است مستیز
که ننشسته ز پا گوید که برخیز
مشو نادان درین ره زانکه عاقل
نشد هرگز چو جاهل از پی دل
از آن کار جهان هرگز نشد راست
که از یک نقطه شد وان هم نه پیداست
به این نقطه دلم کاری ندارد
چرا کین نقطه، پرگاری ندارد
مشو غافل ازین دوران زمانی
که بر یک نقطه می گردد جهانی
مدان دور زمان جز نقطه حال
کزو شد هفته و روز و مه و سال
منه دل خوش بدین دوران که دوران
نه سر پیداست او را و نه پایان
نبرد از گردشش کس ره به جایی
که او را نه سری آمد نه پایی
به دولت دل مگردان شاد ازین بیش
که باشد از پی یک نوش صد نیش
مخند از خنده دوران و بگذر
که در هر خنده صد گریه است مضمر
نزد از کام دل، کس خنده ای رست
که بازش دل نگشت از گریه ها سست
کسی کامی نبرد از چرخ افلاک
که از ناکامیش ننشست بر خاک
مدار از گردش گردون، طمع کام
که می باید شدن زو کام و ناکام
مشو مغرور اگر کامت دهد دور
که در هر کام او پنهانست صد جور
چو خسرو را ز دولت کار شد راست
ز مغروری فتاد اندر کم و کاست
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۹۵ - نامه نوشتن پیغمبر صلی الله علیه و سلم به پرویز
چنین دادم خبر داننده استاد
که چون خسرو، ز تخت و بخت شد شاد
به تخت کامرانی چون کی و جم
همه ملک جهانش شد مسلم
که ناگه زابطح و یثرب برآمد
لوای رایت نور محمد
ز اسلام و ز دین تازه او
به شرق و غرب شد آوازه او
به هر جا نامه او شد روانه
و زان پر نور شد چشم زمانه
چو آمد نامه اش نزدیک پرویز
ز مغروری شد از خشم و غضب تیز
نکرد اندر رسول او نظاره
ستاد آن نامه را و کرد پاره
چو برگردد ز شخصی دولت ای یار
کند هرچش نباید کرد ناچار
چو از بی دولتی کرد، آن تباهی
ازو برگشت تخت و ملک و شاهی
ببین تا زان، چه اش آمد فرا پیش
فتادش آتشی از خویش بر خویش
بدین خلق بدش، نگذشت یک چند
که شیرویه گرفتش کرد در بند
چه گویم حال آن وارونه شوم
که حال او سراسر هست معلوم
بشخته روی و کوته قد و اشقر
ز سیرت، صورتش صد بار بدتر
نیامد زان شقی جز جور و بیداد
که فرزند چنان از کس مزایاد
پریشان روزگاری ابتری بود
اگر چه بود از مریم، خری بود
مگو شیرویه، نامش روبهی نه
چه شیرویه که روبایی ازو به
چو خسرو شد اسیر بند و زندان
ازان در بند شد شیرین دو چندان
ازو یک دم نمی بودش جدایی
که خوش نبود ز یاران بی وفایی
در آن زندان، نگه داریش می کرد
دلش می داد و غمخواریش می کرد
گهش گفتی مخور غم بشنو از من
که بر کس حال فردا نیست روشن
مکن بی صبری و می کن تحاشی
که بسیار این مثل بشنیده باشی
بسا کس بر سر بیمار بگریست
که مرد او ناخوش و بیمار خوش زیست
بسی بازیچه ها کرده ست ایام
که داند تا چه خواهد شد سرانجام
گهش گفتی مشو ای شاه ناشاد
به جای عیسی از مریم خری زاد
مخوانش گوهر خویش آن بد اختر
که هست او بی شکی فرزند مادر
کسی از بدگهر، نیکی نجوید
زمین شوره سنبل زو نروید
به بند وغصه مرد ار در هلاک است
اگر عمرش بود باقی چه باک است
ورش بر بخت نبود کامرانی
بدل گردد به مرگش زندگانی
مشو دلتنگ ازین نیلی دوایر
چه داند کس که چون خواهد شد آخر
جوابش داد خسرو، گفت غم نیست
چو تو دارم، ز بختم هیچ کم نیست
دل مرد از بلاکی غم پذیرد
که روزی زاید و یک روز میرد
مراد من، تو بودی از دو عالم
چو تو دارم چه باشد خوردنم غم
در این عالم که ملک زندگانی
ندادستند کس را جاودانی
جوانی رفت و پیری شد پدیدار
کشیدم گرم و سرد دهر بسیار
اجل بر کشتن من، گو مکن دیر
که از دوران شدم یکبارگی سیر
ببر گو باد ازین سردابه گردم
که از گرمی او دل سرد کردم
بهشتم گرم و سرد و نیک و بد را
که کردم من به سر دوران خود را
نرنجم زآنچه آن را کشته ام پیش
که شستم عاقبت برکشته خویش
چو خود کردم، مرا تاوان نباشد
بلی خود کرده را درمان نباشد
در آن بند و در آن زندان دلگیر
شنیدم کان شده با همدگر پیر
به هم خود را همی دادند تسکین
گهی او قصه ای گفتی، گهی این
گر این از درد دل و آواز دادی
به لطفی او دل این باز دادی
ور او کردی گران دل از شکایت
سبک کردی دل اینش از حکایت
درین گفت و گزارش هر دو در تب
همی بودند تا شد روزشان شب
چو شب، دیبای کحلی بر سر آورد
زمانه سر به بی مهری برآورد
ز شیرینی ترش شد دهر را چهر
شد اندر چاه مغرب خسرو مهر
فلک درهم شد از خشم پلنگی
سیه شد روی شب، چون موی زنگی
زچشمان ریخت خسرو ساعتی آب
وز آن انده دو چشمش رفت در خواب
دگر زان رنج و زان تاب و از آن دود
دل شیرین زمانی هم بر آسود
فرود آمد ز روزن ناسزایی
چنان کاید فرو ناگه بلایی
فرود آمد روانی تا بر او
نشست از پای اما بر سر او
چنان زد دشنه ای بر پهلوی شاه
که گیتی را برآمد از درون آه
چو خسرو چشم بگشاد و چنان دید
تحمل کرد از آن زخم و نجنبید
نزد دم زان و داد اندر زمان جان
که تا شیرین نگردد با خبر زان
مر او را بود ازین سان، حال و شیرین
به خواب اندر چنین می دید مسکین
که شمع دولتش بی نور گشتی
زچشمش روشنایی درو گشتی
ازین هیبت بجست از خواب و بر خاست
سراسیمه نگه کرد از چپ و راست
چه دید آن شب، که آن را کس مبیناد
بدان روز بدش دشمن نشیناد
تهیگاه شه کشور دریده
طمع از جان به صد حسرت بریده
تنش رنگین ز خون از پای تا فرق
ز سر تا پای در دریای خون غرق
چو شیرین کرد از آن حالت نظاره
گریبان تا به دامن کرد پاره
کشید از ساق موزه خنجری تیز
به خود زد خفت در پهلوی پرویز
نشد زو خاطرش آزرده یک موی
لبش بر لب نهاد و روی بر روی
بدان شد خاطرش یکباره خشنود
در آغوشش گرفت و خوش برآسود
چو برزد خور ز چرخ نیلگون سر
زخون دیده شد روی زمین تر
زمانه بس که خون با خاک آمیخت
کواکب خون شد از چشم فلک ریخت
نمی گویم از آن مرگ و از آن زیست
که کس نشنید از آن حرفی که نگریست
از آن ماتم کزو جانهاست در جوش
جهان را تازه شد مرگ سیاووش
از آن آوازه کافتاد از چپ و راست
فغان از مرد و زن هر گوشه برخاست
چو بشنید این سخن شیرویه شوم
که از حلوای شیرین گشت محروم
برآشفت و به خود پیچید چون مار
بخورد از آن پشیمانی بسیار
کزین اندیشه او شبها نمی خفت
که با شیرین شود بعد از پدر جفت
چه گویم تا مدام از نوک پرگار
چها می سازد این چرخ ستمکار
نمی بینم ز تاثیر ستاره
عجایبهای دوران را شماره
جهان را هست ازین بسیار در جیب
کشیده پرده ای بر روی صد عیب
ز نو هر ساعتی نقشی نگارد
عجایبها بسی در پرده دارد
چو لاله کس نزد زین بوستان سر
که سر تا پا نکرد او را به خون تر
چه داند کس که این خود رای وارون
چها می آورد از پرده بیرون
مدار اندر مدار او مدارا
که نه بهمن ازو ماند و نه دارا
مشو داماد چرخ آبنوسی
که پر دیده ست از این گونه عروسی
مشو غافل ازین دریای پر نیل
که می گرید هنوز از مرگ هابیل
مدار از وی ترحم، چشم قطعا
که پر خون کرد طشت از خون یحیی
عجب مشمر گر این گردنده گردون
سر ایرج نهد پیش فریدون
بزن آبی و زین آتش مزن جوش
که ناحق رفت در خون سیاووش
مکن حیرت، اگر خسرو زبون شد
ببین احوال کیخسرو که چون شد
مگرد از کشتن خسرو پریشان
ببین یک یک همه احوال پیشان
که گاه مرگ، کردند این زمین بوس
چه جمشید و چه ضحاک و چه کاووس
فلک را نیست در گردش جز این کار
که این را بر کشد، آن را کشد خوار
فلک کج رو بود، با او مشو راست
که او را هیچ پا از سر نه پیداست
مکن بد تا توان، از بد بیندیش
که هر کو بد کند بد آیدش پیش
به بد کردن مکن دل خوش، که دوران
جزای بد دهد آخر دو چندان
گرت در زندگی نبود جزایی
دهندت بعد ازین مردن سزایی
مکن دل خوش که بد کردی و مردی
تو پنداری مگر خوردی و بردی
مخور خرمن، مگو کین ده خراب است
که بر هر یک جوی، سالی حساب است
مشو غافل که هر کو برد راهی
جهان نزدش نیرزد برگ کاهی
تو این خرمن که برگ کاه ازو به
درین صحرا همه بر باد برده
مکن از باد و بود دهر دل شاد
که بودش سر به سر باد است بر باد
منه دل بر جهان، زیرا که ایام
نه از بودت اثر ماند نه از نام
جهان با دستگاه و لات و لوتش
خراسانی است وان جفتی بروتش
مکن تا می توان زو هیچ یادی
که نبود زو بروتی بیش و بادی
جهان کش صد هزار آزاد بنده ست
پیازی دان که تو بر توش گنده ست
جهان کز وی نمی برد دلت طمع
بود ریشی برو چندین مگس جمع
چه جای ریش مرداری ست پرگند
رو گرد آمده هر سو سگی چند
نباشد این جهان را مرد در خورد
جوانمردی مجو زین ناجوانمرد
بمان سازش که این ناساز از تو
نداده می ستاند باز از تو
جهان را نیست غیر از رنگ و بویی
زمان را نیست جز گفتی و گویی
مخور نیرنگ چرخ لاجوردی
که رنگ و بویش آرد روی زردی
جهان و هر چه اسباب جهان است
مدان سودش که سر تا پازیان است
درین بیغوله دشت بی سرو پا
که پایانش ز هر سو نیست پیدا
دلا خوش می نهم راهیت در پیش
جهان و هر چه دارد از کم و بیش
به بادش ده که آخر گرد باشد
اگر خود گنج بادآور باشد
جهان را دور کن از خویش و بگذر
بود بانگ دهل از دور خوشتر
مشو بهر جهان بسیار در بند
جهان بگذار و بر ریش جهان خند
بنه بار جهان از دوش و بگذار
که خوشتر می رود مرد سبکبار
نه یک عالم به یک ذلت نیرزد
که صد عالم به یک منت نیرزد
نشین بر اسب ترک و سخت کن تنگ
مکش بار جهان، همچون خر لنگ
بهل دیوی و همجنس ملک شو
مسیحاوار بر چارم فلک شو
مشو ناخوش که عالم را بقا نیست
از آنش نام جز دار فنا نیست
برون کش رخت خود، زین دار فانی
که نبود دار فانی جاودانی
بجه از بازی این چرخ چون برق
که شد قارون و مالش در زمین غرق
شوی آنگه ز ملک جاودان خوش
که سازی تلخ و شیرین جهان خوش
متاع دهر چبود زیب و زینت
مخرکان می برد از دست، دینت
مخور غم، شاه ملک بی غمی باش
نه ای حیوان، در این ره آدمی باش
طمع بگدار و بگدر کان گدایی ست
طمع یکسو نهادن پادشایی ست
برین ده دل منه ای روشنایی
که خوشدل باشد از ده، روستایی
چرا باید به چیزی کرد برداشت
که آخر بایدت بگدشت و بگداشت
چو آخر بایدت رفتن ازین ده
ز اول بار اگر بگداریش به
برون شو زین سرای پر ز آتش
که هرگز، کس نزد در وی دمی خوش
جهان را نیست غیر از طبع وارون
که بارد ز ابر تیغش دم به دم خون
مشو مهمان این وارونه، زنهار
که مهمانی کند، آنگه کشد خوار
منه دل بر جهان زین بیش و اسباب
که اینها نیست غیر از نقش برآب
بهل این خاکدان شاها که بادی ست
که از شاهان منادی بر منادی ست
که گر ملک جهان داری مسلم
بباید رفتنت آخر به صد غم
گرت در سر هوای زندگانی ست
بمیر از خود که عمر جاودانی ست
چرا کز این جهان، آن زنده جان برد
که پیش از مرگ تن از خویشتن مرد
درین عالم که جمشید و فریدون
یکی زو سر نیاوردند بیرون
مگو خسرو شد اندر خاک پیوست
که زیر هر قدم کیخسروی هست
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۹۶ - در نصیحت فرزند خود شمس الدین محمد طال عمره گفته شده
ببین ای از ازل گشته موید
دو چشمم خواجه شمس الدین محمد
به دانش در جهان بگزیده من
به بینش نور هر دو دیده من
ز بخت خود، دل خرسند دارم
که در عالم چو تو فرزند دارم
خدایا تا بود دور و زمانت
خدا دارد به نیکی در امانت
دم از دم روز و شب به خواهدت بود
که تا هستی تو، هستم از تو خشنود
درین سی سال تا هستی به مردی
ز خدمت هیچ تقصیری نکردی
چو تا غایت نکردی هیچ تقصیر
نخواهی کرد تا خواهی شدن پیر
مبادت چشم زخم از چرخ ریمن
که هست امید من اینکه پس از من،
به نیکویی بمانی جاودانه
شوی در شعر، مشهور زمانه
که در دوران، به از اقران خویشی
چه اقران، بلکه از صد ساله بیشی
نشاط انگیز و غم کاه و دل افروز
درین دوران بحمدالله که امروز
ندارد کس چو من فرزانه فرزند
گران قدر و سبک روح و خردمند
یقینم ای مرا چون عمر در خور
که از پندم نخواهی تافتن سر
نخست آنکه از خودی خود جدا باش
به هر حالی که باشی با خدا باش
چنان از ما قبولی کن تحاشی
که مقبول خدا و خلق باشی
مکن آزار موری تا توانی
که این آمد مراد زندگانی
چو جباران به نخوت سر میفراز
تواضع را شعار خویشتن ساز
چو آتش سرمکش، چون آب شو پاک
که آخر خاک می باید شدن خاک
رها کن هر چه نابایست باشد
مکن چیزی که ناشایست باشد
جوانی را مکن ضایع به غفلت
که ما کردیم و پر دیدیم از آن لت
اگر خواهی که ننشینی جگر خون
منه پا از طریق شرع بیرون
تحمل کن به هر چیز و مشو گیج
که نبود بی تحمل مرد را هیچ
تحمل کن ز اعلا و ز ادنا
که خوش گفت این سخن آن مرد دانا
به چشم کم مبین در هیچ ذره
که او را هم ز خورشید است بهره
مکش پا واپس، افتادی چو در پیش
مکش پا از گلیم خویش هم بیش
بود تفریط در هر حالتی شوم
مکن افراط کان هم هست مذموم
تو اول خویش را از غم بری کن
پس آنگه دیگری را غمخوری(کن)
مکن انفاق چون خود بی نوایی
که گر خود را نه ای کس را نشایی
چراغی کان ز بهر خانه باید
مثل باشد که مسجد را نشاید
مده از دست حزم و پیش بینی
وگر نه پر به روز غم نشینی
مکن در رنج بردن هیچ تقصیر
که هستم این نصیحت یاد از پیر
چو از رنج تو گنج آید پدیدار
ببر رنج ای جوان و گنج بردار
تو شو مشغول کار و باش حاضر
که هر کاریش مزدی هست آخر
متاب از رنج در کار و مجو هیچ
که ضایع نیست در درگاه او هیچ
چو نوشی، لقمه گرد سر مگردان
که راهی نیست از لب تا به دندان
اگر خواهی که در محنت نمیری
بکن روز جوانی فکر پیری
چو مشکلهای دوران غم فزاید
چنان زی کانت آسانتر برآید
به گیتی گر حضور ار عمر خواهی
مگرد از هیچ رو گرد مناهی
برای روز بد چیزی بنه زر
که باشد احتیاج از مرگ بدتر
چو حیوان درمیفت اندر علفزار
که دایم خوار باشد مرد پرخوار
ازین بهتر نباشد سرفرازی
که نفس خود زبون خویش سازی
مگو تا جهد داری با زنان راز
که زن رازت بگوید سر به سرباز
به احمق در سخن گفتن نکوشی
جواب احمقان باشد خموشی
اگر خواهی که باشی با سعادت
سعادت نیست غیر از ترک عادت
مکن هر چیز کان خیزد ز دستت
که بیراهی کند چون خاک، پستت
مکن گر داری ای جان پدر هوش
خدا را در همه کاری فراموش
ز صحبتهای بد بگریز چون تیر
کزان بدتر نباشد هیچ تقصیر
دمی غم جمله عالم نیرزد
همه عالم به یک دم غم نیرزد
چرا باید نهادن بر جهان دل
چو آخر بایدت کندن از آن دل
مکن بد تا توانی و مخور غم
فراغت جوی از کل دو عالم
مکن خود را به زندان جهان بند
جهان بگذار و بر ریش جهان خند
مکش سختی و می کن درجهان زیست
به هر نوعی که آسان بر توان زیست
مرو تا می توانی از پی دل
که جز ناکامی از وی نیست حاصل
مکن ویران سرای دهر آباد
که آن را جز خرابی نیست بنیاد
چو گنج و ملک را رو در تباهی ست
گدا بودن درین ره پادشاهی ست
نبینی یک سر مو آن زمان بد
که بینی هر بدی را بهتر از خود
فرخی یزدی : غزلیات
شماره ۳۵ - دل زارم که عمرش جز دمی نیست
دل زارم که عمرش جز دمی نیست
دمی بی یاد روی همدمی نیست
به یاد همدم این یک دم تو خوش باش
که این دم هم دمی هست و دمی نیست
در این عالم خوشم با عالم عشق
که در عالم به از این عالمی نیست
ندارد صبح عیدی دور گردون
که پیش آهنگ شام ماتمی نیست
بسی ناگفتنی ها دارم اما
نمی گویم به کس چون محرمی نیست
فشاندم بس که خون از چشمه ی چشم
به چشم خون فشان دیگر نمی نیست
به تیغم چون زدی تیغ دگر زن
که جز این زخم ما را مرهمی نیست
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۵۲ - به بزم ای زاهد اینک می سبیل است
به بزم ای زاهد اینک می سبیل است
اگر وقتی به جنت سلسبیل است
رود جان از تن و جانان به محمل
من و او هر دو را عزم رحیل است
غم او بر خلاف نار نمرود
در اول چون گلستان خلیل است
دلیل من به گمراهی همین بس
که دل در وادی عشقم دلیل است
ندادم بوسه ای زان لب چه حاصل؟
ازین خرما که او را بر نخیل است
خجل زین چشم گریان و دل تنگ
کف بخشنده و چشم بخیل است
به خون گل نگارین پنجه ی او
چو تیغ قاتل از خون قتیل است
غم مهجوری روی جمیلش
علاجش مرگ یا صبر جمیل است
خموشی پیشه کن در مکتب عشق
که درس عاشقی بی قال و قیل است
جنان و سلسبیلی هست اما
جنان میخانه و می سلسبیل است
نیاید هم به پایان در شب هجر
حدیث زلف یار از بس طویل است
(سحاب) ار عهد دلبر بی ثبات است
دوام حسن او هم زین قبیل است
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۵۳ - ندارد تحفه ی جان گر حقارت
ندارد تحفه ی جان گر حقارت
زما صد جان و از او یک اشارت
عبارت از حیات جاودان چیست؟
لب شیرین آن شیرین عبارت
بهای بوسه ی جان بخش جان خواست
ندانم چیست سودش زین تجارت؟
اگر از شوق خواهی نسپرم جان
نهان از من به قتلم کن اشارت
چه داری پر عتاب آن لعل شیرین؟
ز شیرینی نکو نبود مرارت
کس از زهاد بوی عشق یابد
گر از کافور کس یابد حرارت!
غمین برگشت از آن کو قاصد من
مگر بر قتل من دارد بشارت
دمید از باغ حسنش سبزه ی خط
فزون شد گلستانش را نضارت
نماند دل به دست کس (سحابا)
چو ترک من گشاید دست غارت
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۵۴ - مرا طاقت پرو غم اندکی نیست
مرا طاقت پرو غم اندکی نیست
گر این بسیار آن نیز اندکی نیست
غم افزون، صبر کم امید بسیار
به دل در عاشقی دردم یکی نیست
کند منع رمیدن شوق دامت
تو پنداری که صید زیرکی نیست؟
بسی افتاده سر در عرصه ی عشق
ولی زخمی پدید از تارکی نیست
یقینم گشت از بی مهری او
که در مهر (سحاب) او را شکی نیست
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۵۶ - اگر این روزگار و این زمانه است
اگر این روزگار و این زمانه است
به عالم قصه ی راحت فسانه است
به من دارد گمان نیم جانی
به قاصد مژده ی وصلم بهانه است
به کنج دام او جایی که هرگز
نمی آید به یادم آشیانه است
دل خلقی از آن زلف پریشان
پریشان همچو زلف او ز شانه است
نگردد صید صیادی دل من
مگر کز زلف و خالش دام و دانه است
نه هر دل واقف از اسرار عشق است
نه این در هر صدف را در میانه است
چو بشکافی درون صد صدف را
یکی را در میان دری یگانه است
زبانی نیست تا رازم کند فاش
ولی ز آه درونم صد زبانه است
در این ره کی رسد بارم به منزل
که راه عشق راهی بیکرانه است
(سحاب) از چشمه ی حیوان خضر را
مرا ز آن لب حیات جاودانه است
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۷۴ - زاهل امتحان کس در میان نیست
زاهل امتحان کس در میان نیست
که بر دست تو تیغ امتحان نیست
جفای او به کام تست از آن دل
به فکر انتقام آسمان نیست
حباب آسا گشودم چشم و دیدم
که چیزی از وجودم در میان نیست
مگر دستار بر رطل گران داد
که شیخ شهر با ما سر گران نیست
چه باکش از هجوم دادخوهان
که اهل شکوه او را بر زبان نیست
گرفت آهم عنانش را که رخشش
زتک مانده است و دستی بر عنان نیست
(سحاب) آن را به خون ریزی قرینی
بجز تیغ شه صاحبقران نیست
خدیو بحر و بر فتحعلی شاه
که چرخش جز غبار آستان نیست
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۹۰ - ز جور یار و گردون دل غمین است
ز جور یار و گردون دل غمین است
که نه آن مهربان با من نه این است
به هر دستی ز بیدادت گریبان
به هر چشمی ز جورت آستین است
ز مستی آنچه معلومم شد این بود
که گر عیشی به عالم هست این است
ز زخم دل توان دانست کان را
بت ابرو کمانی در کمین است
لبش را از جواب تلخ افسوس
که زهر قاتل اندر انگبین است
حریق شعله ی آه من افلاک
غریق موجه ی اشکم زمین است
زلعل یار گوهر باری آموخت
(سحاب) از خرمن او خوشه چین است
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۰۷ - نگیرد تا دلت در دل دری چند
نگیرد تا دلت در دل دری چند
بدل بگشا ز زخم خنجری چند
دلم دانی که در خیل بتان چیست
مسلمانی اسیر کافری چند
ز بی مهری سیه دارند روزم
مهی چند از جفای اختری چند
چنان ویران شد از غم خانه دل
که شهری از هجوم لشگری چند
پرم آن روز بگشاید که از من
بدام او نباشد جز پری چند
چنان ماند متاع دین که داری
(سحاب) از هر طرف غارتگری چند
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۱۷ - هر آن خصمی که با من آسمان کرد
هر آن خصمی که با من آسمان کرد
شرار آه من با او همان کرد
مرا چون یافت در تن نیست جانی
بهای بوسه ی او نقد جان کرد
مآلی خوش ندارد جور بنگر
چه با گل عاقبت باد خزان کرد
همین بیمهری گردون مرا بس
که با آن سست مهرم مهربان کرد
چه با کاهی کند سوزان شراری
غم جانکاه او با جان همان کرد
خوش آن کو عمر فانی در ره عشق
مبدل با حیات جاودان کرد
(سحاب) از فتنه ی دهر ایمن آن گشت
که جا بر درگه پیر مغان کرد
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۲۵ - نثارت جان کنم گر زر نباشد
نثارت جان کنم گر زر نباشد
اشارت کن گرت باور نباشد
جهان از آتش آهم بسوزد
اگر از آب چشمم تر نباشد
نباشد ماه من بی مهر چندان
اگر بی مهری اختر نباشد
به زیر تیغ نالم تا نیاید
که عیشی زین مرا خوش تر نباشد
کشی بی جرم خلقی را و دانی
سئوالی از تو در محشر نباشد
غم هجرم ز درد رشک اغیار
نباشد بیش اگر کمتر نباشد
نمیرد تا (سحاب) از دست جورت
تو را از حال او باور نباشد
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۲۹ - چون من هر کس که از جان سیر باشد
چون من هر کس که از جان سیر باشد
به زودی گر بمیرد دیر باشد
چه کوشم در خلاص دل همان به
که این دیوانه در زنجیر باشد
اگر مبهم بماند آیه ی نور
مه روی تواش تفسیر باشد
سیه تر کرد روزم تا بدانم
اثر در ناله ی شب گیر باشد
قدح سهل است خوش باشد ز دستش
اگر خنجر و گر شمشیر باشد
جوانی دیده ام کز هر که بینی
برد دل گر جوان ور پیر باشد
به عالم عاشقی چون من نیابی
اگر عشق تو عالم گیر باشد
نه چندان یافت ملک دل خرابی
که دیگر قابل تعمیر باشد
بجز وصلش (سحابا) هر مرادی
شود حاصل اگر تقدیر باشد
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۵۰ - اگر زین پیش بردستم دلی بود
اگر زین پیش بردستم دلی بود
از او هر لحظه پایم در گلی بود
فتد دیوانه از زنجیر و افتاد
به زنجیر تو هر جا عاقلی بود
ز ضعف پیری آسان کرد چشمم
از او در کار دل هر مشکلی بود
نیم آگه ز دل دانم قتیلی
به خون غلطان ز تیغ قاتلی بود
حدیث سرو آزادی شنیدم
چو دیدم از غمت پا در گلی بود
بهای بوسه می خواهد چه بودی
که نقد جان متاع قابلی بود
دلیل سالکان می گشت خضری
طریق عشق را گر منزلی بود
(سحاب) آمد به یاد من چو دیدم
که گردی در قفای محملی بود
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۵۲ - مرا مشکل گشا تا دل نباشد
مرا مشکل گشا تا دل نباشد
ز دل کارم چنین مشکل نباشد
ز شرم قاتلم هر کشته ی را
به محشر شکوه از قاتل نباشد
بگوئید آنکه غافل شد زحالم
ز آه غافلم غافل نباشد
سزد با سرو من پای تذروی
به گل از سر و پا در گل نباشد
ز خط حسنش نشد زایل بگو دل
در این اندیشه ی باطل نباشد
(سحاب) آن را که تخم مهری افشاند
بجز بیحاصلی حاصل نباشد
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۹۱ - جدا کرد از منت بخت بد امروز
جدا کرد از منت بخت بد امروز
که تا گردد به کامش بخت فیروز
جهان خود جای آن جان جهان است
چه سان از دل کشم آه جهان سوز؟
یکی را زین دو بیرون خواهم از تن
غم جانکاه یا جان غم اندوز
کند قتل منش تعلیم و غافل
که نیکی می کند با من بد آموز
به ناکامی چو باید رفت روزی
زکوی او چه فردا و چه امروز
دل ریش مرا مرهم چه حاجت
مرا بس مرهم دل تیر دلدوز
شب من چون سیه باشد چه حاصل
که روی تست ماه عالم افروز
یک امروزم (سحاب) از وصل ماهی
به فیروزی گذشت از بخت فیروز
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۰۷ - ز چشم غیر پوشیدم جمالش
ز چشم غیر پوشیدم جمالش
نمیدانم چه سازم با خیالش
به کویش زندگی چندان حرام است
که خونم غیر اگر ریزد حلالش
نویسم نامه و مرغی نبینم
که بتوان بست این آتش به بالش
دلم از همنشینت رشکها داشت
کنون از رحم می سوزد به حالش
به گلشن چون پسندم نو گلی را
کز آب دیده پروردم نهالش
سپند از خال او دارد بر آتش
چه غم از آفت عین الکمالش
چه سود از چشمه ی حیوان که هرگز
نصیب تشنه ای نبود زلالش
(سحابا) طی شد ایامی که می بود
زمن در بزم اغیار انفعالش