تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۶ - ورای مطلب هر طالب است مطلب ما
ورای مطلب هر طالب است مطلب ما
برون زمشرب هر شارب است مشرب ما
به کام دل به کسی هیچ جرعه ای نرسید
از آن شراب که پیوسته می کشد لب ما
سپهر کوکب ماست از سپهر ها برون
که هست ذات مقدس سپهر کوکب ما
بتاختند اسب دل ولی نرسید
سوار هیچ روانی به گرد مرکب ما
هنوز روز و شب کائنات هیچ نبود
که روز ما رخ او بود و زلف او شب ما
کسی که جان و جهان داد عشق او بخرید
وقوف یافت ز سود زیان به کسب ما
ز آه و یارب ما آن کسی خبر دارد
که سوخته است چو ما او ز آه یا رب ما
تو وین و مذهب ما گیر در اصول و فروع
که دین و مذهب حق است دین و مذهب ما
نخست لوح دل تز نقش کائنات بشوی
چو مغربیت هست اگر عزم مکتب ما
چه مهر بود که بسرشت دوست در گل ما
چه گنج بود که بنهاد یار در دل ما
برون زمشرب هر شارب است مشرب ما
به کام دل به کسی هیچ جرعه ای نرسید
از آن شراب که پیوسته می کشد لب ما
سپهر کوکب ماست از سپهر ها برون
که هست ذات مقدس سپهر کوکب ما
بتاختند اسب دل ولی نرسید
سوار هیچ روانی به گرد مرکب ما
هنوز روز و شب کائنات هیچ نبود
که روز ما رخ او بود و زلف او شب ما
کسی که جان و جهان داد عشق او بخرید
وقوف یافت ز سود زیان به کسب ما
ز آه و یارب ما آن کسی خبر دارد
که سوخته است چو ما او ز آه یا رب ما
تو وین و مذهب ما گیر در اصول و فروع
که دین و مذهب حق است دین و مذهب ما
نخست لوح دل تز نقش کائنات بشوی
چو مغربیت هست اگر عزم مکتب ما
چه مهر بود که بسرشت دوست در گل ما
چه گنج بود که بنهاد یار در دل ما
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۷ - به دست خویش چهل صبح بامداد الست
به دست خویش چهل صبح بامداد الست
ندید تخم گای تا نکشت در گل ما
چه ماه بود که از آسمان فرود آمد
نشست خوش متمکن به برج منزل ما
ملک که بود که افتاد در چه بابل
چه سحرهاست در این قمر چاه بابل ما
چه موج ها که پیاپی همی رسد هر دم
ز جوش و جنبش دریای او به ساحل ما
هزار نقش به یک لحظه می پذیرد دل
ببین چه نقش پذیر است قلب قابل ما
به هر گره که وی از زلف خویش بگشاید
از او گشاده شود صد مشکل ما
اگر ز حضرت ما آرزوی مقبولیست
بیاز هندوی او شو که هست مقبل ما
چو مغربی نظر از عین کائنات بدوز
اگر کمال طلب میکنی ز کامل ما
ندید تخم گای تا نکشت در گل ما
چه ماه بود که از آسمان فرود آمد
نشست خوش متمکن به برج منزل ما
ملک که بود که افتاد در چه بابل
چه سحرهاست در این قمر چاه بابل ما
چه موج ها که پیاپی همی رسد هر دم
ز جوش و جنبش دریای او به ساحل ما
هزار نقش به یک لحظه می پذیرد دل
ببین چه نقش پذیر است قلب قابل ما
به هر گره که وی از زلف خویش بگشاید
از او گشاده شود صد مشکل ما
اگر ز حضرت ما آرزوی مقبولیست
بیاز هندوی او شو که هست مقبل ما
چو مغربی نظر از عین کائنات بدوز
اگر کمال طلب میکنی ز کامل ما
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۱۲ - چون تافت بر دل من پرتو جمال حبیب
چون تافت بر دل من پرتو جمال حبیب
بدید دیده ی جان حسن بر کمال حبیب
چه التفات بلذات کائنات کند
کسی که یافت دمی لذت وصال حبیب
به دام و دانه عالم کجا فرود آید
دلی که گشت گرفتار زلف و خال حبیب
خیال ملک دو عالم نیاورد به خیال
سری که نیست دمی خاای از خیال حبیب
حبیب را نتوان یافت در دو کَون مثال
اگر چه هر دو جهان هست بر مثال حبیب
درون من نه چنان از حبیب مملو شد
که گر حبیب در آید بود مجال حبیب
بدانصفت دل و جان از حبیب پر شده است
که از حبیب ندارم نظر بحال حبیب
چه احتیاج بود دیده را به حسن برون
چو در درون متجلی شود جمال حبیب
ز مشرق دلت چه کرد طلوع
هزار بدر برفت از نظر هلال حبیب
بدید دیده ی جان حسن بر کمال حبیب
چه التفات بلذات کائنات کند
کسی که یافت دمی لذت وصال حبیب
به دام و دانه عالم کجا فرود آید
دلی که گشت گرفتار زلف و خال حبیب
خیال ملک دو عالم نیاورد به خیال
سری که نیست دمی خاای از خیال حبیب
حبیب را نتوان یافت در دو کَون مثال
اگر چه هر دو جهان هست بر مثال حبیب
درون من نه چنان از حبیب مملو شد
که گر حبیب در آید بود مجال حبیب
بدانصفت دل و جان از حبیب پر شده است
که از حبیب ندارم نظر بحال حبیب
چه احتیاج بود دیده را به حسن برون
چو در درون متجلی شود جمال حبیب
ز مشرق دلت چه کرد طلوع
هزار بدر برفت از نظر هلال حبیب
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۱۴ - مرا که لعل لبت ساقی است و جام شراب
مرا که لعل لبت ساقی است و جام شراب
از آن دو نرگس مست توام مدام خراب
مرا که زمزمه ی قول دوست در گوش است
چه حاجت است آواز چنگ عود و رباب
فتاده بر رخ دلبر به طالع مسعود
نخست چشم که بگشود چشم بخت از خواب
بدین صفت که منم مست ساقی باقی
عجب که باز شناسم شراب را ز سراب
کسی که بی خبر از ِلذت و الم باشد
نه از نعیم بود آگهیش نه ز عذاب
چو با وجود تو من هیچ نیستم از نیست
به هیچ وجه مگردان رخ که مشو در تاب
خطاب اگر نکنی با من این عجب نبود
که سایه را نکند هیچ آفتاب خطاب
مجو ز مغربی آفتاب در طریقت عشق
که کسی نجست ز مستان و عاشقان آداب
از آن دو نرگس مست توام مدام خراب
مرا که زمزمه ی قول دوست در گوش است
چه حاجت است آواز چنگ عود و رباب
فتاده بر رخ دلبر به طالع مسعود
نخست چشم که بگشود چشم بخت از خواب
بدین صفت که منم مست ساقی باقی
عجب که باز شناسم شراب را ز سراب
کسی که بی خبر از ِلذت و الم باشد
نه از نعیم بود آگهیش نه ز عذاب
چو با وجود تو من هیچ نیستم از نیست
به هیچ وجه مگردان رخ که مشو در تاب
خطاب اگر نکنی با من این عجب نبود
که سایه را نکند هیچ آفتاب خطاب
مجو ز مغربی آفتاب در طریقت عشق
که کسی نجست ز مستان و عاشقان آداب
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۲۲ - اگر ز روی براندازد او نقاب صفات
اگر ز روی براندازد او نقاب صفات
دو کَون سوخته گردد ز نور پرتو ذات
به پیش تاب تجلی ذات محو شود
چنانکه هست کشته از فروغ صفات
مجوز کَون و ثباتی به پیش برتو او
که بسته را نتوان بافت پیش باد ثبات
دلا نقاب برافکن ز روی او و مپرس
ز آنکه سوخته گردی در آتش سبحات
بنور روی تو کان نور نورا نوار است
بخاک کوی تو کان آتش است و آب حیات
ازین هلاک میندیش و باش مردانه
که آن هلاک بود موجب خلاص و نجات
اگر تو محو نگردی کجا شوی مثبت
بمحو خویش طلب گر طلب کنی ثبات
بمغربی است نهان آفتاب رخسارش
اگرچه هست عیان از فروغ او ذرات
دو کَون سوخته گردد ز نور پرتو ذات
به پیش تاب تجلی ذات محو شود
چنانکه هست کشته از فروغ صفات
مجوز کَون و ثباتی به پیش برتو او
که بسته را نتوان بافت پیش باد ثبات
دلا نقاب برافکن ز روی او و مپرس
ز آنکه سوخته گردی در آتش سبحات
بنور روی تو کان نور نورا نوار است
بخاک کوی تو کان آتش است و آب حیات
ازین هلاک میندیش و باش مردانه
که آن هلاک بود موجب خلاص و نجات
اگر تو محو نگردی کجا شوی مثبت
بمحو خویش طلب گر طلب کنی ثبات
بمغربی است نهان آفتاب رخسارش
اگرچه هست عیان از فروغ او ذرات
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۲۶ - دلی که آینه روی شاهد ذات است
دلی که آینه روی شاهد ذات است
برون ز عالم نفی و جهان اثبات است
مجو که در ورق کاینات نتوان یافت
علامت و اثر آنچه بی علامات است
کسی نجست و نجوید ز لوح هر دو جهان
نشان و نام کسی که محو بالذات است
کسیکه در دو جهانش نه ذات و نه وهم است
وجود یافتنش نوعی از محالات است
مرا که عادت رسم و رسوم نیست پدید
چه داند آن که ورا رسم و راه و عادات است
مقام آنکه نباشد مقیم هیچ مقام
ورای منزلت و زینت و مقامات است
طریق آنکه ندارد بهیچ رَایی روی
نه سوی کوی خرابات و نی مناجات است
ره کسیکه به سر پای کرده است مدام
نه راه میکده و کعبه و خرابات است
کجا بوجد و بحالات سر فرود آورد
کسیکه حالت او نقد جمله حالات است
کسیکه هیچ ندارد ز نار و نور خبر
ورا نه بیم و نه امید و نار و جنات است
وجود مغربی اندر فضای همت اوست
چو پیش پرتو انوار مهر ذرّات است
برون ز عالم نفی و جهان اثبات است
مجو که در ورق کاینات نتوان یافت
علامت و اثر آنچه بی علامات است
کسی نجست و نجوید ز لوح هر دو جهان
نشان و نام کسی که محو بالذات است
کسیکه در دو جهانش نه ذات و نه وهم است
وجود یافتنش نوعی از محالات است
مرا که عادت رسم و رسوم نیست پدید
چه داند آن که ورا رسم و راه و عادات است
مقام آنکه نباشد مقیم هیچ مقام
ورای منزلت و زینت و مقامات است
طریق آنکه ندارد بهیچ رَایی روی
نه سوی کوی خرابات و نی مناجات است
ره کسیکه به سر پای کرده است مدام
نه راه میکده و کعبه و خرابات است
کجا بوجد و بحالات سر فرود آورد
کسیکه حالت او نقد جمله حالات است
کسیکه هیچ ندارد ز نار و نور خبر
ورا نه بیم و نه امید و نار و جنات است
وجود مغربی اندر فضای همت اوست
چو پیش پرتو انوار مهر ذرّات است
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۲۷ - بیار ساقی از آن می که هست آب حیات
بیار ساقی از آن می که هست آب حیات
بده به خضر دلم وارهانش از ظلمات
از آن شراب که جان و دلم از او یابد
ز قید جسم خلاص و ز بند نفس نجات
از آن شراب که ریحان روح ارواح است
از آن شراب که بخشد حیات بعد ممات
مئی که جان بتن مرده در دمد بویش
مئی که زندگی یابند ازو عظام رفات
بیار و بر دل و جان مرده ما ریز
ببین سرایت ارواح راح در اموات
چه خوش بود که ترا بی جهت توان دیدن
اگر چه روی تو پیداست در جمیع جهات
بیا و جلوه کنان برگذر ز منظر دل
که منظری به ازو نیست درگه جلوات
بیا که خلوت پاک از برای تو خالی است
از آنچه میل تو پیوسته است با خلوات
نظر بسوی دل مغربی کن ای دلبر
ببین که روی چه خوش مینماید این مرآت
بده به خضر دلم وارهانش از ظلمات
از آن شراب که جان و دلم از او یابد
ز قید جسم خلاص و ز بند نفس نجات
از آن شراب که ریحان روح ارواح است
از آن شراب که بخشد حیات بعد ممات
مئی که جان بتن مرده در دمد بویش
مئی که زندگی یابند ازو عظام رفات
بیار و بر دل و جان مرده ما ریز
ببین سرایت ارواح راح در اموات
چه خوش بود که ترا بی جهت توان دیدن
اگر چه روی تو پیداست در جمیع جهات
بیا و جلوه کنان برگذر ز منظر دل
که منظری به ازو نیست درگه جلوات
بیا که خلوت پاک از برای تو خالی است
از آنچه میل تو پیوسته است با خلوات
نظر بسوی دل مغربی کن ای دلبر
ببین که روی چه خوش مینماید این مرآت
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۳۷ - صفا و روشنی کاندرون خانه ماست
صفا و روشنی کاندرون خانه ماست
ز عکس چهره آندلبر یگانه ماست
خرد که بیخبر از کاینات افتاده است
خراب جرعه از باده شبانه ماست
ز زلف و خط بتان باش برحذر دایم
که زلف و خال بتان دام راه و دانه ماست
بیک بهانه جهان را پدید آوردیم
جهان بدیده شده از پی بهانه ماست
جهان و هرچه در او هست سربسر موجی
ز جوش و جنبش دریای بیکرانه ماست
خروش و ولوله گفتگوی و جوش جهان
صدا و نغمه و آوازه ترانه ماست
اگر زمان نبوّت گذشت و دور رسل
ولی ظهور ولایت درین زمانه ماست
کلید مخزن اسرار مغربی دارد
چو مدّتی است که او خازن خزانه ماست
ز عکس چهره آندلبر یگانه ماست
خرد که بیخبر از کاینات افتاده است
خراب جرعه از باده شبانه ماست
ز زلف و خط بتان باش برحذر دایم
که زلف و خال بتان دام راه و دانه ماست
بیک بهانه جهان را پدید آوردیم
جهان بدیده شده از پی بهانه ماست
جهان و هرچه در او هست سربسر موجی
ز جوش و جنبش دریای بیکرانه ماست
خروش و ولوله گفتگوی و جوش جهان
صدا و نغمه و آوازه ترانه ماست
اگر زمان نبوّت گذشت و دور رسل
ولی ظهور ولایت درین زمانه ماست
کلید مخزن اسرار مغربی دارد
چو مدّتی است که او خازن خزانه ماست
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۳۹ - هرآنکه طالب آنحضرت است مطلوب است
هرآنکه طالب آنحضرت است مطلوب است
محب دوست بتحقیق عین محبوب است
تراست یوسف کنعتان درون جان پنهان
ولی چه سود که چشمت بچشم یعقوب است
دوای درد درون را از درون بطلب
اگر چه درد تو افزون ز درد ایّوب است
مگو که هیچ نداریم ما بدو نسبت
که نیست هیچکسی کاو بدو نه منسوب است
نمونه ایست ز دیوان دفتر حسنش
هرآنچه در ورق کاینات مکتوب است
بحسن چهره او درنگر که بس نکوست
بخط دوست نظر کن که خط او خوب است
ز حسن اوست که در کاینات پیوسته
خراش و ولوله و شور و جوش آشوب است
ز مغربی است که رویش زمغربی است نهان
که مغربی به خود از روی دوست محجوب است
محب دوست بتحقیق عین محبوب است
تراست یوسف کنعتان درون جان پنهان
ولی چه سود که چشمت بچشم یعقوب است
دوای درد درون را از درون بطلب
اگر چه درد تو افزون ز درد ایّوب است
مگو که هیچ نداریم ما بدو نسبت
که نیست هیچکسی کاو بدو نه منسوب است
نمونه ایست ز دیوان دفتر حسنش
هرآنچه در ورق کاینات مکتوب است
بحسن چهره او درنگر که بس نکوست
بخط دوست نظر کن که خط او خوب است
ز حسن اوست که در کاینات پیوسته
خراش و ولوله و شور و جوش آشوب است
ز مغربی است که رویش زمغربی است نهان
که مغربی به خود از روی دوست محجوب است
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۴۲ - چو باده چشم تو خوده است دل خراب چراست
چو باده چشم تو خوده است دل خراب چراست
چو حال تست در آتش جگر کباب چراست
ز پیچ زلف تو در تاب رفت مهر رخت
چو زوست تابش رویت از و شباب چراست
چو نیست عهد شکن غیر زلف بر شکنت
بگو که با دل مسکنت این عتاب چراست
ز من هرآنچه تو گوئی و آن همی شنوی
چو من صدای توام با من این خطاب چراست
چو نیست غیر تو کس از که میشوی پنهان
چو ناظر او توئی در رخت نقاب چراست
اگر چه در خم چوگان تست گوی دلم
ز چیست منقلب آخر در انقلاب چراست
ز باد بپرس که بحر از چه گشت آشفته
ز بحر بپرس که کشتی در اضطراب چراست
چو ما هر آنچه تو دادی بما همان خوردیم
زیاده هیچ نخوردیم پس حساب چراست
هرآنکه باز نکرده است گوش هوش روترا
برش حدیث حقایق فسانه است و حکایت
کتاب مغربی چون نسخه کتاب تواست
ازو مپرس که این حرف در کتاب چراست
چو حال تست در آتش جگر کباب چراست
ز پیچ زلف تو در تاب رفت مهر رخت
چو زوست تابش رویت از و شباب چراست
چو نیست عهد شکن غیر زلف بر شکنت
بگو که با دل مسکنت این عتاب چراست
ز من هرآنچه تو گوئی و آن همی شنوی
چو من صدای توام با من این خطاب چراست
چو نیست غیر تو کس از که میشوی پنهان
چو ناظر او توئی در رخت نقاب چراست
اگر چه در خم چوگان تست گوی دلم
ز چیست منقلب آخر در انقلاب چراست
ز باد بپرس که بحر از چه گشت آشفته
ز بحر بپرس که کشتی در اضطراب چراست
چو ما هر آنچه تو دادی بما همان خوردیم
زیاده هیچ نخوردیم پس حساب چراست
هرآنکه باز نکرده است گوش هوش روترا
برش حدیث حقایق فسانه است و حکایت
کتاب مغربی چون نسخه کتاب تواست
ازو مپرس که این حرف در کتاب چراست
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۴۶ - نهان پیر تو خویش آفتاب رخت
نهان پیر تو خویش آفتاب رخت
از آنکه مانع ادراک اوست تاب رخت
رخت ز پرتو خود در نقاب میباشد
عجب بود که نشد غیر ازین نقاب رخت
حجاب روی تو گر هست نیست جز تابش
وگرنه چیست دگر تا برد حجاب رخت
بغیر چشم تو در روی تو نکرد نگاه
از آنکه دیده کس را نبود تاب رخت
نوشته اند بر اوراق چهره خوبان
بخط خوب دوسه آیت از کتاب رخت
بآبروی تو سوگند میخورد جانگ
که دل در آتش سوزنده است ز آب رخت
دلا همیشه رخت منقلب بجانب ماست
بسوی هیچکسی نیست انقلاب رخت
چگونه روی بغیر جناب ما آرد
از آنکه بس متعالی بود جناب رخت
بسی بمشرق و مغرب طلوع کرد و غروب
که تا بمغربی ظاهر شد آفتاب رخت
سحرهای غمزه جادوی او بی انتهاست
عشوه های طره هندوی او بی انتهاست
از آنکه مانع ادراک اوست تاب رخت
رخت ز پرتو خود در نقاب میباشد
عجب بود که نشد غیر ازین نقاب رخت
حجاب روی تو گر هست نیست جز تابش
وگرنه چیست دگر تا برد حجاب رخت
بغیر چشم تو در روی تو نکرد نگاه
از آنکه دیده کس را نبود تاب رخت
نوشته اند بر اوراق چهره خوبان
بخط خوب دوسه آیت از کتاب رخت
بآبروی تو سوگند میخورد جانگ
که دل در آتش سوزنده است ز آب رخت
دلا همیشه رخت منقلب بجانب ماست
بسوی هیچکسی نیست انقلاب رخت
چگونه روی بغیر جناب ما آرد
از آنکه بس متعالی بود جناب رخت
بسی بمشرق و مغرب طلوع کرد و غروب
که تا بمغربی ظاهر شد آفتاب رخت
سحرهای غمزه جادوی او بی انتهاست
عشوه های طره هندوی او بی انتهاست
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۵۴ - چو بحر نامتناهیست دایما موّاج
چو بحر نامتناهیست دایما موّاج
حجاب وحدت دریاست کثرت امواج
جهان و هرچه در او هست جنبش دریاست
ز قعر بحر بساحل همی کند اخراج
دلم که ساحل بینهایت اوست
بود مدام بامواج بحر او محتاج
علاج درد دلم غیر موج دریا نیست
چو طرفه درد که موحش بود در او علاج
بهر خسی برسد زین محیط در و گهر
یکی بخس رسد از وی یکی بگوهر باج
از این محیط که عالم بجنّت اوست سراب
مراست عذب و فرات و تراست ملح اجاج
بلون و طعم اگر مختلف همی گردد
ز اختلاف محل است و انحراف مزاج
هر آنچه مغربی از کاینات حاصل کرد
بگرد بحر محیطش بیکزمان تاراج
حجاب وحدت دریاست کثرت امواج
جهان و هرچه در او هست جنبش دریاست
ز قعر بحر بساحل همی کند اخراج
دلم که ساحل بینهایت اوست
بود مدام بامواج بحر او محتاج
علاج درد دلم غیر موج دریا نیست
چو طرفه درد که موحش بود در او علاج
بهر خسی برسد زین محیط در و گهر
یکی بخس رسد از وی یکی بگوهر باج
از این محیط که عالم بجنّت اوست سراب
مراست عذب و فرات و تراست ملح اجاج
بلون و طعم اگر مختلف همی گردد
ز اختلاف محل است و انحراف مزاج
هر آنچه مغربی از کاینات حاصل کرد
بگرد بحر محیطش بیکزمان تاراج
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۵۵ - سحرگهی که موذن بفالق الاصباح
سحرگهی که موذن بفالق الاصباح
صلای زنده دلان میدهد بخوان صلاح
تو رو به خانه خمار عاشقان آور
برای راحت روحت طلب کن از وی راح
کلید فتح دلِ اهل دل، بدست دل است
گشایشی طلب از وی که عنده مفتاح
از آنشراب که از دل همیبرد احزان
از آنشراب که درجان درآورد افراح
از آن مئی که ازو زنده است جان مسیح
از آن مئی که در اشباح دردمد ارواح
نجات هردو جهان را از آنشراب طلب
که اوست در دو جهان موجب نجات و نجاح
به پیش پرتو آن می چراغ فکر و خرد
چه پیش ضوء صباح است کوکب مصباح
بهر که ساقی ازین باده داد رست از خود
هرآنکه رست ز خود یافت در دو کَون فلاح
بیا و بر دل و بر جان مغربی می ریز
مئی که هیچ ملوث نمیکند اقداح
صلای زنده دلان میدهد بخوان صلاح
تو رو به خانه خمار عاشقان آور
برای راحت روحت طلب کن از وی راح
کلید فتح دلِ اهل دل، بدست دل است
گشایشی طلب از وی که عنده مفتاح
از آنشراب که از دل همیبرد احزان
از آنشراب که درجان درآورد افراح
از آن مئی که ازو زنده است جان مسیح
از آن مئی که در اشباح دردمد ارواح
نجات هردو جهان را از آنشراب طلب
که اوست در دو جهان موجب نجات و نجاح
به پیش پرتو آن می چراغ فکر و خرد
چه پیش ضوء صباح است کوکب مصباح
بهر که ساقی ازین باده داد رست از خود
هرآنکه رست ز خود یافت در دو کَون فلاح
بیا و بر دل و بر جان مغربی می ریز
مئی که هیچ ملوث نمیکند اقداح
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۶۵ - نشان و نام مرا روزگار کی داند
نشان و نام مرا روزگار کی داند
صفات و ذات مرا غیر یار کی داند
کسی که هستی خود را به خود بپوشاند
دگر کسیش به جز از کردگار کی داند
مرا که گمشده ام در تو، کس کجا یابد
که غرق بحر تو را در کنار کی داند
مرا که نور نیم اهل نور کی داند
مرا که نار نیم اهل نار کی داند
چو من زهر دو جهان رَخت خویش برچیدم
به روز حشر از اهل شمار کی داند
مرا که نیست شدم در تو، هست نشناسد
مرا که مست توام، هشیار کی داند
به پیش آنکه یکی دید صد هزار بگو
ندیده غیر یکی صد هزار کی داند
کسی که اسیر دل و جان و عقل و نفس بود
مرا که رسته ام از هر چهار کی داند
ز مغربی خبری کز حصار کَون دهید
کسی که هست اسیر حصار کی داند
صفات و ذات مرا غیر یار کی داند
کسی که هستی خود را به خود بپوشاند
دگر کسیش به جز از کردگار کی داند
مرا که گمشده ام در تو، کس کجا یابد
که غرق بحر تو را در کنار کی داند
مرا که نور نیم اهل نور کی داند
مرا که نار نیم اهل نار کی داند
چو من زهر دو جهان رَخت خویش برچیدم
به روز حشر از اهل شمار کی داند
مرا که نیست شدم در تو، هست نشناسد
مرا که مست توام، هشیار کی داند
به پیش آنکه یکی دید صد هزار بگو
ندیده غیر یکی صد هزار کی داند
کسی که اسیر دل و جان و عقل و نفس بود
مرا که رسته ام از هر چهار کی داند
ز مغربی خبری کز حصار کَون دهید
کسی که هست اسیر حصار کی داند
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۶۹ - دلی نداشتم آن هم که بود، یار ببرد
دلی نداشتم آن هم که بود، یار ببرد
کدام دل که نه آن یار غمگسار ببرد
به نیم غمزه روان چه من هزار بود
به یک کرشمه دل همچو من هزار ببرد
هزار نقش برانگیخت آن نگار ظریف
که تا به نقش دل از دستم آن نگار ببرد
به یادگار دلی داشتم از حضرت دوست
ندانم ارچه سبب دوست یادگار ببرد
دلم که آینه روی دوست داشت غبار
صفای چهره او از دلم غبار ببرد
چو در میانه درآمد خرد کنار گرفت
چو در کنار درآمد دل از کنار ببرد
اگرچه درد دل مسکین من قرار گرفت
ولیکن از دل مسکین من قرار ببرد
به هوش بودم یا اختیار در همه کار
زمن به عشوه گری هوش و اختیار ببرد
کنون نه جان و نه دل دارم، نه عقل و نه هوش
چو عقل و هوش و دل و جان هر چهار ببرد
چو آمد او به میان رفت مغربی زمیان
چو او به کار درآمد مرا ز کار ببرد
کدام دل که نه آن یار غمگسار ببرد
به نیم غمزه روان چه من هزار بود
به یک کرشمه دل همچو من هزار ببرد
هزار نقش برانگیخت آن نگار ظریف
که تا به نقش دل از دستم آن نگار ببرد
به یادگار دلی داشتم از حضرت دوست
ندانم ارچه سبب دوست یادگار ببرد
دلم که آینه روی دوست داشت غبار
صفای چهره او از دلم غبار ببرد
چو در میانه درآمد خرد کنار گرفت
چو در کنار درآمد دل از کنار ببرد
اگرچه درد دل مسکین من قرار گرفت
ولیکن از دل مسکین من قرار ببرد
به هوش بودم یا اختیار در همه کار
زمن به عشوه گری هوش و اختیار ببرد
کنون نه جان و نه دل دارم، نه عقل و نه هوش
چو عقل و هوش و دل و جان هر چهار ببرد
چو آمد او به میان رفت مغربی زمیان
چو او به کار درآمد مرا ز کار ببرد
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۷۴ - مرا بفقر و فنا افتخار میباشد
مرا بفقر و فنا افتخار میباشد
زنام ملک و غنی ننگ و عار میباشد
مدام باده توحید میخورم زانرو
که این شراب مرا خوش گوار میباشد
مزاج هر کسی این باده بر نمیتابد
ولی مزاج مرا سازگار میباشد
میان آنکه تواش در کنار میطلبی
علی الدوام مرا در کنار میباشد
دلی کهدهست دلارا مرا در آوارم
ن ندانم از چه سبب بیقرار میباشد
بگرد مرکز توحید میکند جولان
دلم که همچو فلک در مدار میباشد
صفای چهره او را کجا تواند دید
دلی که دیده او بی غبار میباشد
دلست آینه آن چهره را دلی صافی
چگونه چهره نماید که تار میباشد
بیا که چشم دل مغربی بیار نگر
از آنکه چشم دلش چشم یار میباشد
زنام ملک و غنی ننگ و عار میباشد
مدام باده توحید میخورم زانرو
که این شراب مرا خوش گوار میباشد
مزاج هر کسی این باده بر نمیتابد
ولی مزاج مرا سازگار میباشد
میان آنکه تواش در کنار میطلبی
علی الدوام مرا در کنار میباشد
دلی کهدهست دلارا مرا در آوارم
ن ندانم از چه سبب بیقرار میباشد
بگرد مرکز توحید میکند جولان
دلم که همچو فلک در مدار میباشد
صفای چهره او را کجا تواند دید
دلی که دیده او بی غبار میباشد
دلست آینه آن چهره را دلی صافی
چگونه چهره نماید که تار میباشد
بیا که چشم دل مغربی بیار نگر
از آنکه چشم دلش چشم یار میباشد
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۷۸ - دلی که با رخ زلف تو همنشین باشد
دلی که با رخ زلف تو همنشین باشد
مجرد از غم و شادی و کفر و دین باشد
بود ز کفر و ز اسلام بی خبر آن دل
که زلف و روی تواش روز شب قرین باشد
خود ز بهر تفاخر ز خرمن آن کس
که خوشه چین تو بوده است خوشه چین باشد
کجا به ملک سلیمان و خاتمش نگرم
مرا که مملکت فقر درّ نگین باشد
مرا که جنت دیدار در درّ درون دلست
چه التفات بدیدار حور عین باشد
کجا ز لذت دیدار او خبر یابی
ترا که میل به شیر و با انگبین باشد
به پیش دیده ی ما غیر و عین هردو یکیست
نظر بعین کند هر که با یقین باشد
بدوز دیده ز غیر آنگهی بعین نگر
بعین کی نگرد هر که غیر بین باشد
بیا و دیده از مغربی بوان ستان
ببین که هرچه بگفت او چنین، چنین باشد
مجرد از غم و شادی و کفر و دین باشد
بود ز کفر و ز اسلام بی خبر آن دل
که زلف و روی تواش روز شب قرین باشد
خود ز بهر تفاخر ز خرمن آن کس
که خوشه چین تو بوده است خوشه چین باشد
کجا به ملک سلیمان و خاتمش نگرم
مرا که مملکت فقر درّ نگین باشد
مرا که جنت دیدار در درّ درون دلست
چه التفات بدیدار حور عین باشد
کجا ز لذت دیدار او خبر یابی
ترا که میل به شیر و با انگبین باشد
به پیش دیده ی ما غیر و عین هردو یکیست
نظر بعین کند هر که با یقین باشد
بدوز دیده ز غیر آنگهی بعین نگر
بعین کی نگرد هر که غیر بین باشد
بیا و دیده از مغربی بوان ستان
ببین که هرچه بگفت او چنین، چنین باشد
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۸۰ - نهان بصورت اغیار یار پیدا شد
نهان بصورت اغیار یار پیدا شد
عیان بنقش و نگار آن نگار پیدا شد
میان گرد و غبار آن سوار پنهان بود
ولی چون گرد نشست، آن غبار پیدا شد
جهان خطی است که گردغذار او بدمید
خطی خوش است که گرد غذار پیدا شد
برای بلبل غمگین بینوای حزین
هزار گلبن شادی ز خار پیدا شد
یکی که اصل عدد بود در شمار
از آن سبب عدد بیشمار بیشمار پیدا شد
پدید گشت ز کثرت جمال وحدت را
یکی بکسوت چندین هزار پیدا شد
چو نقطه در حرکت آمد از پی تدویر
محیط و مرکز و دور مدار پیدا شد
اگر نتایج سوی کاینات لشکر او
بگو که از چه سبب این غبار پیدا شد
اگر تو طالب سرّ ولایتی بطلب
ز مغربی که درین روزگار پیدا شد
عیان بنقش و نگار آن نگار پیدا شد
میان گرد و غبار آن سوار پنهان بود
ولی چون گرد نشست، آن غبار پیدا شد
جهان خطی است که گردغذار او بدمید
خطی خوش است که گرد غذار پیدا شد
برای بلبل غمگین بینوای حزین
هزار گلبن شادی ز خار پیدا شد
یکی که اصل عدد بود در شمار
از آن سبب عدد بیشمار بیشمار پیدا شد
پدید گشت ز کثرت جمال وحدت را
یکی بکسوت چندین هزار پیدا شد
چو نقطه در حرکت آمد از پی تدویر
محیط و مرکز و دور مدار پیدا شد
اگر نتایج سوی کاینات لشکر او
بگو که از چه سبب این غبار پیدا شد
اگر تو طالب سرّ ولایتی بطلب
ز مغربی که درین روزگار پیدا شد
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۱۰۰ - نخست دیده طلب کن پس آنگهی دیدار
نخست دیده طلب کن پس آنگهی دیدار
از آنکه یار کند جلوه بر الولابصار
ترا که دیده نباشد کجا توانی دید
بگاه عرض تجلی جمال چهره یار
اگر چه جمله پرتو فروغ حسن ویست
ولی چو دیده نباشد کجا شود نظار
ترا که دیده نباشد چه حاصل از شاهد
ترا که گوش نباشد چه حاصل از گفتار
ترا که دیده پر غبار بود نتوانی
ضفای چهره او دید با وجود غبار
اگرچه آینه داری برای حسن رخش
غبار شرک که تا پاک کرد از زنگار
اگر نگار تو آینه طلب دارد
روان تو دیده دل را به پیش دل بیدار
جمال حسن ترا صد هزار زیب افزود
از آنکه حسن ترا مغز نیست آینه دار
از آنکه یار کند جلوه بر الولابصار
ترا که دیده نباشد کجا توانی دید
بگاه عرض تجلی جمال چهره یار
اگر چه جمله پرتو فروغ حسن ویست
ولی چو دیده نباشد کجا شود نظار
ترا که دیده نباشد چه حاصل از شاهد
ترا که گوش نباشد چه حاصل از گفتار
ترا که دیده پر غبار بود نتوانی
ضفای چهره او دید با وجود غبار
اگرچه آینه داری برای حسن رخش
غبار شرک که تا پاک کرد از زنگار
اگر نگار تو آینه طلب دارد
روان تو دیده دل را به پیش دل بیدار
جمال حسن ترا صد هزار زیب افزود
از آنکه حسن ترا مغز نیست آینه دار
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۱۰۳ - طریق مدرسه و رسم خانقاه مپرس
طریق مدرسه و رسم خانقاه مپرس
ز راه رسم گذر کن طریق و راه مپرس
طریق فقر و فنا پیش گیر و خوش میباش
ز پس نظر مکن و غیر پیشگاه مپرس
ز تنگنای جسد چون برون نهی قدمی
بجز حظیره قدسی و پادشاه مپرس
ز اهل فقر و فنا پرس و فسق و فقر و فنا
از آنکه هست گرفتار مال و جاه مپرس
چو چهره شاه عیان گشت طرقو برخاست
تو شاه را دگر از لشکر و سپاه مپرس
چو پا بصدق نهادی و ترک سر کردی
اگر کلاه ربایندت از کلاه مپرس
چو نیست حال من ایدوست بر تو پوشیده
دگر چگونگی حالم از گواه مپرس
گناه هستی او محو کن چو محو توئی
گناه هستی او دیگر از گناه مپرس
چو مغربی برت ایدوست عذر خواه آمد
بلطف درگذر از جرم عذر خواه مپرس
ز راه رسم گذر کن طریق و راه مپرس
طریق فقر و فنا پیش گیر و خوش میباش
ز پس نظر مکن و غیر پیشگاه مپرس
ز تنگنای جسد چون برون نهی قدمی
بجز حظیره قدسی و پادشاه مپرس
ز اهل فقر و فنا پرس و فسق و فقر و فنا
از آنکه هست گرفتار مال و جاه مپرس
چو چهره شاه عیان گشت طرقو برخاست
تو شاه را دگر از لشکر و سپاه مپرس
چو پا بصدق نهادی و ترک سر کردی
اگر کلاه ربایندت از کلاه مپرس
چو نیست حال من ایدوست بر تو پوشیده
دگر چگونگی حالم از گواه مپرس
گناه هستی او محو کن چو محو توئی
گناه هستی او دیگر از گناه مپرس
چو مغربی برت ایدوست عذر خواه آمد
بلطف درگذر از جرم عذر خواه مپرس