تعداد ۸۸۱۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۰۴ - این چه بلبل که چو گوش کند آوازش
این چه بلبل که چو گوش کند آوازش
غنچه طوطی صفت آید زپی پروازش
نقش او بسته صورتگر و بازش نکشد
با نیاز آمده ام تا کشم از جان بازش
عکس ساقی بدرون داشت نهان باده ناب
وه که ای جام بلورین کند افشا رازش
بگدائی در میکده سازد درویش
که سلاطین دو عالم بکنند اعزازش
زخمه بر پرده عشاق زن ایمطرب عشق
که زآهنگ دگر شور گرفته سازش
دل سودازده آن مرغ که پرواز گرفت
نه چنان رفته که بینند دگر ره بازش
یوسف مصری اگر بندگی عشق نکرد
که نودی بعزیزی زجهان ممتازش
دل آشفته ززلفت گذرد چون بپرد
صعوه ای را که گرفتست بچنگل بازش
تا کی این سبحه و آن دفتر آلوده بزرق
سعی کن در قدم پیر مغان اندازش
پیر میخانه وحدت علی آن مخزن عشق
که بجز عقل نخستین نبود انبازش
ای خوشا طوس و خوش آن روضه جنت تمثال
وقت آنست که آنجا بری ای شیرازش
غنچه طوطی صفت آید زپی پروازش
نقش او بسته صورتگر و بازش نکشد
با نیاز آمده ام تا کشم از جان بازش
عکس ساقی بدرون داشت نهان باده ناب
وه که ای جام بلورین کند افشا رازش
بگدائی در میکده سازد درویش
که سلاطین دو عالم بکنند اعزازش
زخمه بر پرده عشاق زن ایمطرب عشق
که زآهنگ دگر شور گرفته سازش
دل سودازده آن مرغ که پرواز گرفت
نه چنان رفته که بینند دگر ره بازش
یوسف مصری اگر بندگی عشق نکرد
که نودی بعزیزی زجهان ممتازش
دل آشفته ززلفت گذرد چون بپرد
صعوه ای را که گرفتست بچنگل بازش
تا کی این سبحه و آن دفتر آلوده بزرق
سعی کن در قدم پیر مغان اندازش
پیر میخانه وحدت علی آن مخزن عشق
که بجز عقل نخستین نبود انبازش
ای خوشا طوس و خوش آن روضه جنت تمثال
وقت آنست که آنجا بری ای شیرازش
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۱۹ - روزگاریست که کاری عجبم آمده پیش
روزگاریست که کاری عجبم آمده پیش
من دوان از پی دل زپی دلبر خویش
شوق آن سیب زنخدان بگلو گشته گره
همچو طفلی که خورد لقمه ای از حوصله بیش
عاشقان راست بکف گنج زر از بهر نثار
من بیمایه زخجلت فکنم سر در پیش
یاد زلفت بضمیر است چه حاجت به عبیر
در ره باد بر آتش بنهم من دل ریش
من و خاموش نشستن بشب وصل عجب
نبود خاموش اگر گنج بیابد درویش
زاهد و کسوت میخواره نگنجد با هم
عشق با خرقه سالوس نچسبد بسریش
کفر زلفت نه همین رونق اسلام شکست
کافران نیز گذشته زسر ملت خویش
ای شبان چیست تو را چاره پی حفظ گله
زاهد گرگ صفت پوشد اگر خرقه میش
من و در عشق تو اندیشه زشنعت حاشا
عاشقان بیم ندارند زبیگانه و خویش
دل من زخمی زلف تو و میرد ناچار
گر کسی را بزند عقرب جراره به نیش
در علاج دل آشفته مبر رنج طبیب
درد عشقست برو چاره دیگر اندیش
من دوان از پی دل زپی دلبر خویش
شوق آن سیب زنخدان بگلو گشته گره
همچو طفلی که خورد لقمه ای از حوصله بیش
عاشقان راست بکف گنج زر از بهر نثار
من بیمایه زخجلت فکنم سر در پیش
یاد زلفت بضمیر است چه حاجت به عبیر
در ره باد بر آتش بنهم من دل ریش
من و خاموش نشستن بشب وصل عجب
نبود خاموش اگر گنج بیابد درویش
زاهد و کسوت میخواره نگنجد با هم
عشق با خرقه سالوس نچسبد بسریش
کفر زلفت نه همین رونق اسلام شکست
کافران نیز گذشته زسر ملت خویش
ای شبان چیست تو را چاره پی حفظ گله
زاهد گرگ صفت پوشد اگر خرقه میش
من و در عشق تو اندیشه زشنعت حاشا
عاشقان بیم ندارند زبیگانه و خویش
دل من زخمی زلف تو و میرد ناچار
گر کسی را بزند عقرب جراره به نیش
در علاج دل آشفته مبر رنج طبیب
درد عشقست برو چاره دیگر اندیش
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۲۴ - ساقیا فصل بهار است غنیمت دانش
ساقیا فصل بهار است غنیمت دانش
شیخ پیمانه شکن را بشکن پیمانش
دور دوران ندهد هیچ گشایش ساقی
افتتاحی بکن از جام می و دورانش
ملک فانی چه محل دارد و عیش و طربش
یار باقی طلب و صحبت جاویدانش
گریه ابر ببین دیده خونبار بجوی
عشوه گل چه خری و دهن خندانش
بسکه خون دل عشاق بخورد آن لب لعل
گوئی آلوده بخون است در دندانش
جرعه می بکف تست و مرا جان بر لب
خیز ساقی بده آن جرعه و خوش بستانش
زر که منعم بنهد کز پس مرگش بدهند
نوشدارو که پس از مرگ کند درمانش
هر که در دشت عمل تخم نکارد بشتاء
چه تتمع برد از حاصل تابستانش
هر که بر دامن حیدر نزند دست امروز
گرچه نوح است بفردا ببرد طوفانش
هر چه بینی بجهان فانی و پایانش هست
دولت سرمد عشق است و مجو پایانش
سر عشق ار بلب آشفته بیارد چون شمع
آتشی دارد نتوان که کند پنهانش
شیخ پیمانه شکن را بشکن پیمانش
دور دوران ندهد هیچ گشایش ساقی
افتتاحی بکن از جام می و دورانش
ملک فانی چه محل دارد و عیش و طربش
یار باقی طلب و صحبت جاویدانش
گریه ابر ببین دیده خونبار بجوی
عشوه گل چه خری و دهن خندانش
بسکه خون دل عشاق بخورد آن لب لعل
گوئی آلوده بخون است در دندانش
جرعه می بکف تست و مرا جان بر لب
خیز ساقی بده آن جرعه و خوش بستانش
زر که منعم بنهد کز پس مرگش بدهند
نوشدارو که پس از مرگ کند درمانش
هر که در دشت عمل تخم نکارد بشتاء
چه تتمع برد از حاصل تابستانش
هر که بر دامن حیدر نزند دست امروز
گرچه نوح است بفردا ببرد طوفانش
هر چه بینی بجهان فانی و پایانش هست
دولت سرمد عشق است و مجو پایانش
سر عشق ار بلب آشفته بیارد چون شمع
آتشی دارد نتوان که کند پنهانش
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۳۰ - آن غزالی که من از غمزه شدم نخجیرش
آن غزالی که من از غمزه شدم نخجیرش
بخت آن کو که به تدبیر کنم تسخیرش
دل سرای تو و ویران تر از او جائی نیست
خانه ای را که نشستی نکنی تعمیرش
گرن اکسیر شدی ای می صافی در خم
هر که نوشید تو را از چه دهی تغییرش
آهم آتشکده ای داشت نهان وقت سحر
دل سنگین تو انداخته از تأثیرش
صورتت سوره نور است و زلطف بیچون
خط تو از رقم مشک کند تفسیرش
هر که دیوانه سودای پریرویان است
همچو آشفته زیک موی بود زنجیرش
نازم آن ترک مجاهد که بجولانگه حسن
سوده بر عارض خورشید دم شمشیرش
رشته زلف تو اندر کف اغیار افتاد
دل دیوانه بگو تا چه بود تدبیرش
بسته عاشق بمیان از خم زلفت زنار
زاهد شهر بگو تا که کند تکفیرش
پنجه قدرت حق است بود دست خدای
علی عالی اعلا که تو خوانی شیرش
سر نهم بر درش ار بخت کند تعجیلی
خاک آن در شوم ار عمر بود تأخیرش
بخت آن کو که به تدبیر کنم تسخیرش
دل سرای تو و ویران تر از او جائی نیست
خانه ای را که نشستی نکنی تعمیرش
گرن اکسیر شدی ای می صافی در خم
هر که نوشید تو را از چه دهی تغییرش
آهم آتشکده ای داشت نهان وقت سحر
دل سنگین تو انداخته از تأثیرش
صورتت سوره نور است و زلطف بیچون
خط تو از رقم مشک کند تفسیرش
هر که دیوانه سودای پریرویان است
همچو آشفته زیک موی بود زنجیرش
نازم آن ترک مجاهد که بجولانگه حسن
سوده بر عارض خورشید دم شمشیرش
رشته زلف تو اندر کف اغیار افتاد
دل دیوانه بگو تا چه بود تدبیرش
بسته عاشق بمیان از خم زلفت زنار
زاهد شهر بگو تا که کند تکفیرش
پنجه قدرت حق است بود دست خدای
علی عالی اعلا که تو خوانی شیرش
سر نهم بر درش ار بخت کند تعجیلی
خاک آن در شوم ار عمر بود تأخیرش
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۳۹ - تا گل روی تو از شرم که شد غرق عرق
تا گل روی تو از شرم که شد غرق عرق
که گل از شرم تو در آب فروشسته ورق
قامت معتدل وچهره گلناری تو
بزده از سرو و گل کشمر کابل رونق
برد با دست بلورین چو بلب جام شراب
کرد در بزم عیان در دل شب صبح و شفق
خط تو خضر و لبت چشمه آب حیوان
چهره ات بدر دجی طره تو ذات غسق
مات در عرضه حسنت شه انجم ای رخ
وقت پیل افکنی تست نرانی بیدق
مانده در تیه غمت موسی عمران حیران
نوح در ورطه عشق تو شکسته زورق
حیرتم از تو ندانم که کدامی ای عشق
که وجود دو جهان شد زوجودت مشتق
دل سودائی و در عشق شکیبا حاشا
صبر بر آتش سوزنده ندارد زیبق
نفس کشت و همه لیلی شد از آن رو مجنون
در صف عشق زعشاق گرو برد و سبق
پرچم زلف تو زد بر سر خورشید علم
شاید ار بر سر افلاک بکوبی بیرق
شیر حقی تو و دست ازل و خازن سر
گوید آشفته مدیحت بودش تا که رمق
که گل از شرم تو در آب فروشسته ورق
قامت معتدل وچهره گلناری تو
بزده از سرو و گل کشمر کابل رونق
برد با دست بلورین چو بلب جام شراب
کرد در بزم عیان در دل شب صبح و شفق
خط تو خضر و لبت چشمه آب حیوان
چهره ات بدر دجی طره تو ذات غسق
مات در عرضه حسنت شه انجم ای رخ
وقت پیل افکنی تست نرانی بیدق
مانده در تیه غمت موسی عمران حیران
نوح در ورطه عشق تو شکسته زورق
حیرتم از تو ندانم که کدامی ای عشق
که وجود دو جهان شد زوجودت مشتق
دل سودائی و در عشق شکیبا حاشا
صبر بر آتش سوزنده ندارد زیبق
نفس کشت و همه لیلی شد از آن رو مجنون
در صف عشق زعشاق گرو برد و سبق
پرچم زلف تو زد بر سر خورشید علم
شاید ار بر سر افلاک بکوبی بیرق
شیر حقی تو و دست ازل و خازن سر
گوید آشفته مدیحت بودش تا که رمق
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۴۷ - نوبهار است و برآورد گل رعنا خاک
نوبهار است و برآورد گل رعنا خاک
لعبتان کرده عیان نغز و خوش و زیبا خاک
تا که عیش که بود در چمن و عشرت کیست
که چمن باز حلی کرد قبا دیبا خاک
گو بموسی گلستان دم از ارنی نزنی
که بسی مشعله افروخته چون سینا خاک
گل خورشید بپرورده بدامان از مهر
خود بر او دیده فرو دوخته چون حربا خاک
رسته از خاک بسی لاله خونین پیداست
داغها داشته پنهان بدل از سودا خاک
زادگانش همه مستانه چمان رقص کنان
خورده از خمکده ابر زبس صهبا خاک
تا که آیا بتماشای چمن میآید
کاین همه گنج بگسترده بی پروا خاک
بوستان کافر زمرد شد و لعل زرو سیم
بشتابید که داد است صلا یغما خاک
نوبت سلطنت حق بود و عید عجم
کز شعف سوده کله بر فلک اعلی خاک
جان بیاسایدت آشفته زآتش فردا
اگر امروز کنی تن بدر مولی خاک
لعبتان کرده عیان نغز و خوش و زیبا خاک
تا که عیش که بود در چمن و عشرت کیست
که چمن باز حلی کرد قبا دیبا خاک
گو بموسی گلستان دم از ارنی نزنی
که بسی مشعله افروخته چون سینا خاک
گل خورشید بپرورده بدامان از مهر
خود بر او دیده فرو دوخته چون حربا خاک
رسته از خاک بسی لاله خونین پیداست
داغها داشته پنهان بدل از سودا خاک
زادگانش همه مستانه چمان رقص کنان
خورده از خمکده ابر زبس صهبا خاک
تا که آیا بتماشای چمن میآید
کاین همه گنج بگسترده بی پروا خاک
بوستان کافر زمرد شد و لعل زرو سیم
بشتابید که داد است صلا یغما خاک
نوبت سلطنت حق بود و عید عجم
کز شعف سوده کله بر فلک اعلی خاک
جان بیاسایدت آشفته زآتش فردا
اگر امروز کنی تن بدر مولی خاک
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۴۹ - ترک چشمت صنما گر چه علیل است علیل
ترک چشمت صنما گر چه علیل است علیل
لیک هر جا نگری خیل قتیل است قتیل
بار هجرت بدل زار گرانست گران
گو بنه کوه که بالله نه ثقیل است ثقیل
آب حیوان که سکندر زپیش رفت و نیافت
خضر خط تو بر آن چشمه دلیلست دلیل
مه کنعانی من ایکه عزیزی در مصر
سوی یعقوب نظر کن که ذلیلست ذلیل
گرچه صورت گر چین نقش نکند صد لعبت
پیش عشاق جمال تو جمیل است جمیل
نیستم هیچ غم از حادثه دهر بدل
که مرا پیر خرابات کفیل است کفیل
میرد از حسرت دیوانگی مستانت
شیخ فرزانه ما گرچه عقیل است عقیل
عشقت از آتش نمرود بود گو میباش
که مرا نار تو گلزار خلیل است سبیل
روز وصلم بکش و هیچ میندیش از آنک
خون قربابی در عید سبیل است جلیل
گنه باده کشان گرچه بزرگست بزرگ
عفو دادار خطا بخش جلیل است جلیل
با سر زلف وی آشفته گرت پیغامیست
با نسیم سحری گو که دلیل است دلیل
عمره و حج نکند کاملت ایشیخ برو
مهر مولات در این کار دخیل است دخیل
من زدم دست بدامان حسین شاه شهید
که تو را شبل و بو خشور سلیل است سلیل
لیک هر جا نگری خیل قتیل است قتیل
بار هجرت بدل زار گرانست گران
گو بنه کوه که بالله نه ثقیل است ثقیل
آب حیوان که سکندر زپیش رفت و نیافت
خضر خط تو بر آن چشمه دلیلست دلیل
مه کنعانی من ایکه عزیزی در مصر
سوی یعقوب نظر کن که ذلیلست ذلیل
گرچه صورت گر چین نقش نکند صد لعبت
پیش عشاق جمال تو جمیل است جمیل
نیستم هیچ غم از حادثه دهر بدل
که مرا پیر خرابات کفیل است کفیل
میرد از حسرت دیوانگی مستانت
شیخ فرزانه ما گرچه عقیل است عقیل
عشقت از آتش نمرود بود گو میباش
که مرا نار تو گلزار خلیل است سبیل
روز وصلم بکش و هیچ میندیش از آنک
خون قربابی در عید سبیل است جلیل
گنه باده کشان گرچه بزرگست بزرگ
عفو دادار خطا بخش جلیل است جلیل
با سر زلف وی آشفته گرت پیغامیست
با نسیم سحری گو که دلیل است دلیل
عمره و حج نکند کاملت ایشیخ برو
مهر مولات در این کار دخیل است دخیل
من زدم دست بدامان حسین شاه شهید
که تو را شبل و بو خشور سلیل است سلیل
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۶۳ - محرمی کو که بگویم غم دیرینه دل
محرمی کو که بگویم غم دیرینه دل
در حضورش ببرم زنگ زآئینه دل
پس از این با که شمارم غم ایام فراق
گفته بودم بصبا قصه پیشینه دل
ساقی آن برق ریا سوز زخم کن بسبو
تا بسوزم زنقش خرقه پشمینه دل
دیده شوخی کند و دل شده خون کیست که باز
طلب از این دو نظر باز کند کینه دل
چشم کردم سپر تیر نظر چون دیدم
تیرها راست نشسته همه بر سینه دل
گر کمان ابروی تو منکر تیراندازیست
آرمت پیش نظر پرده پارینه دل
مهر حیدر که بود در ثمین آشفته
جستم این گوهر نایاب زگنجینه دل
با دبستان غمت انس گرفتست چنان
که یکی شد بجهان شنبه و آدینه دل
بایدت دید نه با دیده سر دیده جان
سینه منزلگه یار است ولی سینه دل
در حضورش ببرم زنگ زآئینه دل
پس از این با که شمارم غم ایام فراق
گفته بودم بصبا قصه پیشینه دل
ساقی آن برق ریا سوز زخم کن بسبو
تا بسوزم زنقش خرقه پشمینه دل
دیده شوخی کند و دل شده خون کیست که باز
طلب از این دو نظر باز کند کینه دل
چشم کردم سپر تیر نظر چون دیدم
تیرها راست نشسته همه بر سینه دل
گر کمان ابروی تو منکر تیراندازیست
آرمت پیش نظر پرده پارینه دل
مهر حیدر که بود در ثمین آشفته
جستم این گوهر نایاب زگنجینه دل
با دبستان غمت انس گرفتست چنان
که یکی شد بجهان شنبه و آدینه دل
بایدت دید نه با دیده سر دیده جان
سینه منزلگه یار است ولی سینه دل
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۶۸ - ابر برکشت من ار گشت زامساک بخیل
ابر برکشت من ار گشت زامساک بخیل
رشحه افشانی بحر کف ساقیست کفیل
قطره ای از سر رحمت بزن ای ابر کرم
که در این مزره خشکیده بسی زرع و نخیل
ندهد شیر باطفال چمن دایه ابر
که شده لاله و نرگس همه خونین و علیل
چشم ما نیست به تخمی که بخاک افشاندیم
ساقی آن آب بده گرنه کثیر است قلیل
قوت جان قوت دل اصل روان نور بصر
می که در باغ بقا روید از او اصل اصیل
راه گمگشته بظلمات سکندر دارم
خضر کو تا شودم بر سر آن چشمه دلیل
قطره خون منت کی بنظر میآید
که بود خون جهان بر سر کوی تو سبیل
آب و آتش نشناسم زتو رحمت خواهم
کز توهم خون شد و هم آب روان دجله نیل
از سر دار بر افلاک بری عیسی را
میکنی از نظری نار گلستان خلیل
دست تو دست خدا میشمرد آشفته
از تو هر کار که آید بنظر هست جمیل
رشحه افشانی بحر کف ساقیست کفیل
قطره ای از سر رحمت بزن ای ابر کرم
که در این مزره خشکیده بسی زرع و نخیل
ندهد شیر باطفال چمن دایه ابر
که شده لاله و نرگس همه خونین و علیل
چشم ما نیست به تخمی که بخاک افشاندیم
ساقی آن آب بده گرنه کثیر است قلیل
قوت جان قوت دل اصل روان نور بصر
می که در باغ بقا روید از او اصل اصیل
راه گمگشته بظلمات سکندر دارم
خضر کو تا شودم بر سر آن چشمه دلیل
قطره خون منت کی بنظر میآید
که بود خون جهان بر سر کوی تو سبیل
آب و آتش نشناسم زتو رحمت خواهم
کز توهم خون شد و هم آب روان دجله نیل
از سر دار بر افلاک بری عیسی را
میکنی از نظری نار گلستان خلیل
دست تو دست خدا میشمرد آشفته
از تو هر کار که آید بنظر هست جمیل
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۷۱ - دوش با باد دمی شکوه زهجران کردم
دوش با باد دمی شکوه زهجران کردم
باد را از نفسی آتش سوزان کردم
آتش از شرح غمت در نی کلکم افتاد
من چرا شیر صفت جا به نیستان کردم
غیرتم میکشد ایدوست که نامت بردم
که چرا گوشزد خیل رقیبان کردم
رفتی و کرد عیان راز دورن مردم چشم
گرچه عمریست من این واقعه پنهان کردم
شوق آنزلف و بناگوش چو بر سر بودم
همه جا روز و شبی دست و گریبان کردم
نقش رخسار تو بردم بزمانی در چین
تا زصورتگرش نیک پشیمان کردم
از پی قافله ات گرد صفت میآیم
که در این راه سراغ مه کنعان کردم
باد را از نفسی آتش سوزان کردم
آتش از شرح غمت در نی کلکم افتاد
من چرا شیر صفت جا به نیستان کردم
غیرتم میکشد ایدوست که نامت بردم
که چرا گوشزد خیل رقیبان کردم
رفتی و کرد عیان راز دورن مردم چشم
گرچه عمریست من این واقعه پنهان کردم
شوق آنزلف و بناگوش چو بر سر بودم
همه جا روز و شبی دست و گریبان کردم
نقش رخسار تو بردم بزمانی در چین
تا زصورتگرش نیک پشیمان کردم
از پی قافله ات گرد صفت میآیم
که در این راه سراغ مه کنعان کردم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۷۲ - دل ببر داشت فغانی و گمان میکردم
دل ببر داشت فغانی و گمان میکردم
که بغوغای جرس قطع بیابان کردم
رفت چون برق زره محمل لیلی مجنون
از چه خود را بره بادیه حیران کردم
تا که انسان دو چشمم بتو حور انس گرفت
قطع از انس پریزاده و انسان کردم
ریختم نافه از آنزلف بدامان تو دوش
یاد داری تو صبا با تو چه احسان کردم
از من ایمان مطلب در ره آن در یتیم
شیخ شهرم همه را صرف یتیمان کردم
دوش دیوانه عشق تو شنیدم میگفت
که من این حکمت تعلیم بلقمان کردم
گفتم آشفته حدیثی زخم زلفش باز
عالمیرا من از این گفته پریشان کردم
داد یکجرعه میم از سر رحمت خمار
طوف میخانه چو با دیده گریان کردم
ساقی میکده عشق علی دست خدا
که بمدحش زازل طبع نوا خوان کردم
که بغوغای جرس قطع بیابان کردم
رفت چون برق زره محمل لیلی مجنون
از چه خود را بره بادیه حیران کردم
تا که انسان دو چشمم بتو حور انس گرفت
قطع از انس پریزاده و انسان کردم
ریختم نافه از آنزلف بدامان تو دوش
یاد داری تو صبا با تو چه احسان کردم
از من ایمان مطلب در ره آن در یتیم
شیخ شهرم همه را صرف یتیمان کردم
دوش دیوانه عشق تو شنیدم میگفت
که من این حکمت تعلیم بلقمان کردم
گفتم آشفته حدیثی زخم زلفش باز
عالمیرا من از این گفته پریشان کردم
داد یکجرعه میم از سر رحمت خمار
طوف میخانه چو با دیده گریان کردم
ساقی میکده عشق علی دست خدا
که بمدحش زازل طبع نوا خوان کردم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۷۸ - همچو یعقوب زنو مصلحتی ساخته ام
همچو یعقوب زنو مصلحتی ساخته ام
تازه نرد نظری با پسری باخته ام
بهوا داری آن طرفه غزال چینی
دام در رهگذر آهوئی انداخته ام
تا چه آید بمن آخر زهوسناکی دل
که بگل بلبل و بر سرو سهی فاخته ام
گر بتازد بسرم لشکری از جا نروم
تا علم بر سر میدان تو افراخته ام
گفتم ابرو برخت یا که کمانیست بخم
گفت نه تیغ که بر مهر و بمه آخته ام
تا که نقش علی آشفته بدل صورت بست
خانه زاغیار بصد جهد بپرداخته ام
تازه نرد نظری با پسری باخته ام
بهوا داری آن طرفه غزال چینی
دام در رهگذر آهوئی انداخته ام
تا چه آید بمن آخر زهوسناکی دل
که بگل بلبل و بر سرو سهی فاخته ام
گر بتازد بسرم لشکری از جا نروم
تا علم بر سر میدان تو افراخته ام
گفتم ابرو برخت یا که کمانیست بخم
گفت نه تیغ که بر مهر و بمه آخته ام
تا که نقش علی آشفته بدل صورت بست
خانه زاغیار بصد جهد بپرداخته ام
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۸۰ - نه همین عشق تو آمد پی تسخیر دلم
نه همین عشق تو آمد پی تسخیر دلم
که بود مهر تو آمیخته در آب و گلم
جان طلب میکند آن شوخ زن بهر نثار
نیم جانیتس مرا در کف و زین هم خجلم
وعده قتلم بمن داد رقیبانرا کشت
بارها هست بدل زآن بت پیمان گسلم
خون من چیست که آید بقلم در صف حشر
که زناقابلی خویش بسی منفعلم
خرقه و سبحه و سجاده بمیخانه برم
تا کند پیر خرابات زعصیان بهلم
لاجرم ابر سیه گردد و طوفان آرد
اشک و آهی که برآمیخت بهم متصلم
نروم جانت سینا پی دیدار که دوش
کرد نور علی آشفته تجلی بدلم
که بود مهر تو آمیخته در آب و گلم
جان طلب میکند آن شوخ زن بهر نثار
نیم جانیتس مرا در کف و زین هم خجلم
وعده قتلم بمن داد رقیبانرا کشت
بارها هست بدل زآن بت پیمان گسلم
خون من چیست که آید بقلم در صف حشر
که زناقابلی خویش بسی منفعلم
خرقه و سبحه و سجاده بمیخانه برم
تا کند پیر خرابات زعصیان بهلم
لاجرم ابر سیه گردد و طوفان آرد
اشک و آهی که برآمیخت بهم متصلم
نروم جانت سینا پی دیدار که دوش
کرد نور علی آشفته تجلی بدلم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۸۲ - خاک شیراز اگرچه شده دامن گیرم
خاک شیراز اگرچه شده دامن گیرم
نتوانم دل از این نوسفران برگیرم
گرچه خم شد چو کمان قامتم از پیری و ضعف
میدواند سوی او شوق بسر چون تیرم
از چه یکشب بمه خرگهی ما نرسد
بگذرد گرچه زماه آه دل شبگیرم
من نه خود سر زقفای تو بسر میآیم
حلقه زلف بگو تا نکشد زنجیرم
منزل مدعیان شد شکن زلف کجت
من دیوانه بگو تا چه بود تدبیرم
گر میان من و لیلی است بصد مرحله بعد
لیک مجنون نیم ار دیده ازو برگیرم
محرم کوی توام گر نظری رفت خطا
کعبه قربان شومت در گذر از تقصیرم
گر نصحیت بکنندم که مرو از پی دوست
حاش لله که نصیحت زکسی بپذیرم
سوی تو آیم اگر بخت کند تعجیلی
روی تو بینم اگر مرگ کند تأخیرم
آرمت سوی خود از آه سحرگاه شبی
تا نخندی تو بر این ناله بی تأثیرم
یک اذان بیش نگفتم زپیش وقت رحیل
گر دهد گوش زهر سو شنود تکفیرم
نبرم رشته زنار سر زلف بتان
زاهد شهر بگو تا بکند تکفیرم
جان گر آشفته رود مهر علی برجا هست
که برآمیخته مهرش زازل با شیرم
نتوانم دل از این نوسفران برگیرم
گرچه خم شد چو کمان قامتم از پیری و ضعف
میدواند سوی او شوق بسر چون تیرم
از چه یکشب بمه خرگهی ما نرسد
بگذرد گرچه زماه آه دل شبگیرم
من نه خود سر زقفای تو بسر میآیم
حلقه زلف بگو تا نکشد زنجیرم
منزل مدعیان شد شکن زلف کجت
من دیوانه بگو تا چه بود تدبیرم
گر میان من و لیلی است بصد مرحله بعد
لیک مجنون نیم ار دیده ازو برگیرم
محرم کوی توام گر نظری رفت خطا
کعبه قربان شومت در گذر از تقصیرم
گر نصحیت بکنندم که مرو از پی دوست
حاش لله که نصیحت زکسی بپذیرم
سوی تو آیم اگر بخت کند تعجیلی
روی تو بینم اگر مرگ کند تأخیرم
آرمت سوی خود از آه سحرگاه شبی
تا نخندی تو بر این ناله بی تأثیرم
یک اذان بیش نگفتم زپیش وقت رحیل
گر دهد گوش زهر سو شنود تکفیرم
نبرم رشته زنار سر زلف بتان
زاهد شهر بگو تا بکند تکفیرم
جان گر آشفته رود مهر علی برجا هست
که برآمیخته مهرش زازل با شیرم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۸۴ - همه شب هم سفر باد سحرگاه شدم
همه شب هم سفر باد سحرگاه شدم
کز مه خرگهی خویشتن آگاه شدم
تو نسیم سحری آگهیت هست زمن
که من سوخته ات شمع سحرگاه شدم
گفتم از آه من این خیمه نیلی برپاست
ماه میگفت منش قبه خرگاه شدم
تا مگر راه برم در خم آنزلف سیاه
خود زسر تا بقدم همروش آه شدم
شیخ شد هم سفر و برد سوی صومعه ام
دو قدم همره او رفتم و گمراه شدم
رنج کرمان دهدم صحبت اغیار بدل
همچو ایوب زدرد غمت آگاه شدم
پاسبان کرد گمانم که سگ کوی ویم
بس که من در سر کویش گه و بیگاه شدم
تا کجا خیمه زدی کت نبود نام و نشان
که زماهی بطلب بر زبر ماه شدم
دین و دل داده پی عشق بتان آشفته
من چرا مشتری این غم جانکاه شدم
سگ اصحاب رقیم ارچه بخود میبالد
فمر من این که علی را سگ درگاه شدم
کز مه خرگهی خویشتن آگاه شدم
تو نسیم سحری آگهیت هست زمن
که من سوخته ات شمع سحرگاه شدم
گفتم از آه من این خیمه نیلی برپاست
ماه میگفت منش قبه خرگاه شدم
تا مگر راه برم در خم آنزلف سیاه
خود زسر تا بقدم همروش آه شدم
شیخ شد هم سفر و برد سوی صومعه ام
دو قدم همره او رفتم و گمراه شدم
رنج کرمان دهدم صحبت اغیار بدل
همچو ایوب زدرد غمت آگاه شدم
پاسبان کرد گمانم که سگ کوی ویم
بس که من در سر کویش گه و بیگاه شدم
تا کجا خیمه زدی کت نبود نام و نشان
که زماهی بطلب بر زبر ماه شدم
دین و دل داده پی عشق بتان آشفته
من چرا مشتری این غم جانکاه شدم
سگ اصحاب رقیم ارچه بخود میبالد
فمر من این که علی را سگ درگاه شدم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۸۸ - سالها رفت که ای عشق نگیری خبرم
سالها رفت که ای عشق نگیری خبرم
باز غوغا کن و سودا شو و بازآبسرم
سر بی شور نگنجد به تن عاشق مست
خبری زآمدنت کو که کند باخبرم
تو بهر رنگ درآئی زدرم زیبائی
بسرو سینه و دل پای نه و بر بصرم
اندر این باغ ندارم زچمن پیرا چشم
من که از داغ غمت لاله خونین جگرم
بوئی از مصر محبت سوی من آر بشیر
پیر کنعانم و مشتاق ببوی پسرم
منکه سایم بدر پیر مغان جبهه زعجز
کی شود خم پی تعظیم سلاطین کمرم
توئی ای دوست شمال و منم آن مشت غبار
با حضور تو مپندار که ماند اثرم
در بر تابش خورشید نماند شبنم
در بر جلوه تو نام خودی می نبرم
بطواف حرم آشفته رسیدم با سر
بشکستند گر از سنگ جفا بال و پرم
کردم از پارس سفر بر در شاهنشه طوس
وه که از بخت بلند است مبارک سفرم
مس قلبی که مرا بود باکسیر رسید
احمد لله تعالی که سراپای زرم
باز غوغا کن و سودا شو و بازآبسرم
سر بی شور نگنجد به تن عاشق مست
خبری زآمدنت کو که کند باخبرم
تو بهر رنگ درآئی زدرم زیبائی
بسرو سینه و دل پای نه و بر بصرم
اندر این باغ ندارم زچمن پیرا چشم
من که از داغ غمت لاله خونین جگرم
بوئی از مصر محبت سوی من آر بشیر
پیر کنعانم و مشتاق ببوی پسرم
منکه سایم بدر پیر مغان جبهه زعجز
کی شود خم پی تعظیم سلاطین کمرم
توئی ای دوست شمال و منم آن مشت غبار
با حضور تو مپندار که ماند اثرم
در بر تابش خورشید نماند شبنم
در بر جلوه تو نام خودی می نبرم
بطواف حرم آشفته رسیدم با سر
بشکستند گر از سنگ جفا بال و پرم
کردم از پارس سفر بر در شاهنشه طوس
وه که از بخت بلند است مبارک سفرم
مس قلبی که مرا بود باکسیر رسید
احمد لله تعالی که سراپای زرم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۹۴ - تا بسرشوری از آن خسرو شیرین دارم
تا بسرشوری از آن خسرو شیرین دارم
کی بشکر دهنان من سر تمکین دارم
دل اگر مرغ نوآموز شد و ناله غریب
عجبی نیست که دلدار نوآئین دارم
گرنه از بد عملی بود ندانم از چیست
که پری کشت مرا دیو ببالین دارم
غیر بر جاو بکلی اثر از یار نماند
باد و ناسور درون ناله چه تسکین دارم
خون من قابل سر پنجه سیمین تو نیست
لاجرم خجلت از آن دست نگارین دارم
گفتمش در خم زلفش چه کنی ایدل گفت
صعوه ام خانه بسر پنجه شاهین دارم
آهوان تو زچین خم مو نافه دهند
گر خطا گفت که من آهوی مشکین دارم
پرده نه توی افلاک بآهی بدرم
شکوه گر هست از این پرده زیرین دارم
نکشم منت ساقی نخورم باده زجام
من که در ساغر دل باده رنگین دارم
من که با کینه کس سر نکنم یکدمه عمر
لیک از مهر تو با هر دو جهان کین دارم
میبرم نام رقیبان و کنم وصف لبت
تلخ گفتارم اگر قصه شیرین دارم
گفتم ای سرو تو هم قامت یاری گفتا
من کجا گل بسرو ساق بلورین دارم
تا زدامادی عشقم چه رسد شیر بها
منکه بکر خردش بسته بکابین دارم
دین من عشق بود و عشق علی مظهر حق
کافرم گر بجهان من بجز از این دارم
سگ کوی تو شد آشفته و گوید زشعف
کز شرف فخر بسلطان سلاطین دارم
کی بشکر دهنان من سر تمکین دارم
دل اگر مرغ نوآموز شد و ناله غریب
عجبی نیست که دلدار نوآئین دارم
گرنه از بد عملی بود ندانم از چیست
که پری کشت مرا دیو ببالین دارم
غیر بر جاو بکلی اثر از یار نماند
باد و ناسور درون ناله چه تسکین دارم
خون من قابل سر پنجه سیمین تو نیست
لاجرم خجلت از آن دست نگارین دارم
گفتمش در خم زلفش چه کنی ایدل گفت
صعوه ام خانه بسر پنجه شاهین دارم
آهوان تو زچین خم مو نافه دهند
گر خطا گفت که من آهوی مشکین دارم
پرده نه توی افلاک بآهی بدرم
شکوه گر هست از این پرده زیرین دارم
نکشم منت ساقی نخورم باده زجام
من که در ساغر دل باده رنگین دارم
من که با کینه کس سر نکنم یکدمه عمر
لیک از مهر تو با هر دو جهان کین دارم
میبرم نام رقیبان و کنم وصف لبت
تلخ گفتارم اگر قصه شیرین دارم
گفتم ای سرو تو هم قامت یاری گفتا
من کجا گل بسرو ساق بلورین دارم
تا زدامادی عشقم چه رسد شیر بها
منکه بکر خردش بسته بکابین دارم
دین من عشق بود و عشق علی مظهر حق
کافرم گر بجهان من بجز از این دارم
سگ کوی تو شد آشفته و گوید زشعف
کز شرف فخر بسلطان سلاطین دارم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۹۷ - رحمی ای عشق که من مانده بچنگ هوسم
رحمی ای عشق که من مانده بچنگ هوسم
رحمت ای شحنه و برهان تو زقید عسسم
هر کجا شمع رخی طوف چو پروانه کنم
هر کجا قند لبی هست من آنجا مگسم
هر کجا یوسف مصریست زلیخا لقبم
هر طرف ناقه لیلی است من آنجا جرسم
می ستایند کسانم که چنینی و چنان
چون به بینی بحقیقت بجهان هیچکسم
روسیه زاغم و غوغای عنادل بزبان
نوبهاری کنم و باد خزان شد نفسم
هر کجا سرو قدی هست منش فاخته ام
هر کجا لاله ستانیست منش خار و خسم
شهسواری مگر از لطف بگیرد دستم
لنگ شد بر سر میدان طلب چون فرسم
میزنم لاف که در حلقه عشقم محرم
بحقیقت سرو سر حلقه اهل هوسم
من عمل هیچ ندارم بجز از کذب و دغل
مهر حیدر مگر آشفته شود داد رسم
رحمت ای شحنه و برهان تو زقید عسسم
هر کجا شمع رخی طوف چو پروانه کنم
هر کجا قند لبی هست من آنجا مگسم
هر کجا یوسف مصریست زلیخا لقبم
هر طرف ناقه لیلی است من آنجا جرسم
می ستایند کسانم که چنینی و چنان
چون به بینی بحقیقت بجهان هیچکسم
روسیه زاغم و غوغای عنادل بزبان
نوبهاری کنم و باد خزان شد نفسم
هر کجا سرو قدی هست منش فاخته ام
هر کجا لاله ستانیست منش خار و خسم
شهسواری مگر از لطف بگیرد دستم
لنگ شد بر سر میدان طلب چون فرسم
میزنم لاف که در حلقه عشقم محرم
بحقیقت سرو سر حلقه اهل هوسم
من عمل هیچ ندارم بجز از کذب و دغل
مهر حیدر مگر آشفته شود داد رسم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۰۰ - مدتی بود که دور از در جانان بودم
مدتی بود که دور از در جانان بودم
دور از آن روح ران صورت بیجان بودم
صرف شد عمر درازم همه در ظلمت هجر
خضر وش در طلب چشمه حیوان بودم
زلفش ار سلسله برپای دلم ننهادی
همچو مجنون بجهان بی سر و سامان بودم
خواستم بر تو شمارم غم ایام فراق
در شب وصل به تو واله و حیران بودم
تا که بیمار غم عشق تو شد این دل زار
یعلم الله که اگر طالب درمان بودم
وه که دستان خم زلف توام دست ببست
گر بمردی بمثل رستم دستان بودم
اگرم اهرمن زلف تو نگرفتی دست
خاتم لعل تو بوسیده سلیمان بودم
کعبه گو بازگشاید در رحمت بر من
که همه عمر بپا خار مغیلان بودم
ای زلیخا تو زندانی خود باز بپرس
که چو یوسف بتک چاه زنخدان بودم
گفتم ای صبح بناگوش چسانی بازلف
گفت عمریست بشب دست و گریبان بودم
نکنم شکوه از آن زلف پریشان دیگر
من خود آشفته زآغاز پریشان بودم
دور از آن روح ران صورت بیجان بودم
صرف شد عمر درازم همه در ظلمت هجر
خضر وش در طلب چشمه حیوان بودم
زلفش ار سلسله برپای دلم ننهادی
همچو مجنون بجهان بی سر و سامان بودم
خواستم بر تو شمارم غم ایام فراق
در شب وصل به تو واله و حیران بودم
تا که بیمار غم عشق تو شد این دل زار
یعلم الله که اگر طالب درمان بودم
وه که دستان خم زلف توام دست ببست
گر بمردی بمثل رستم دستان بودم
اگرم اهرمن زلف تو نگرفتی دست
خاتم لعل تو بوسیده سلیمان بودم
کعبه گو بازگشاید در رحمت بر من
که همه عمر بپا خار مغیلان بودم
ای زلیخا تو زندانی خود باز بپرس
که چو یوسف بتک چاه زنخدان بودم
گفتم ای صبح بناگوش چسانی بازلف
گفت عمریست بشب دست و گریبان بودم
نکنم شکوه از آن زلف پریشان دیگر
من خود آشفته زآغاز پریشان بودم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۰۱ - آخر ای پیر خرابات نه من مخمورم
آخر ای پیر خرابات نه من مخمورم
گر زنم حلقه بدر می طلبم معذورم
از چه در حلقه مستان تو را هم ندهند
من که در سلسله دردکشان مشهورم
میکشانت همه کشتی بشط می راندند
در سراب از چه من مست بگو مخمورم
نه مرا خرقه و سجاده نه سیم و زر و زور
زاری آورده ام و نیست جز این مقدورم
کفر و اسلام زمن هردو گریزند زننگ
چه غم از آن که از این هر دو توئی منظورم
دستی ای دست خدا بهر نجاتم زکرم
زانکه در پنجه شاهین قضا مقهورم
راه در پرده جانان نبرم آشفته
در حجاب تن و جان تا چو تو من مستورم
دهر گر گرد برانگیخته از هستی من
چون تو معمار وجودی بخدا معمورم
غم غربت اگرم سخت سرا پا چون شمع
چون که در بزم رضا سوخته ام مسرورم
شیخ غره زعمل شد زسپاه و زر و ملک
من زخاک در کریاس علی مغرورم
گر زنم حلقه بدر می طلبم معذورم
از چه در حلقه مستان تو را هم ندهند
من که در سلسله دردکشان مشهورم
میکشانت همه کشتی بشط می راندند
در سراب از چه من مست بگو مخمورم
نه مرا خرقه و سجاده نه سیم و زر و زور
زاری آورده ام و نیست جز این مقدورم
کفر و اسلام زمن هردو گریزند زننگ
چه غم از آن که از این هر دو توئی منظورم
دستی ای دست خدا بهر نجاتم زکرم
زانکه در پنجه شاهین قضا مقهورم
راه در پرده جانان نبرم آشفته
در حجاب تن و جان تا چو تو من مستورم
دهر گر گرد برانگیخته از هستی من
چون تو معمار وجودی بخدا معمورم
غم غربت اگرم سخت سرا پا چون شمع
چون که در بزم رضا سوخته ام مسرورم
شیخ غره زعمل شد زسپاه و زر و ملک
من زخاک در کریاس علی مغرورم