تعداد ۸۸۱۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۴۷ - بر گل آن سنبل مشکین که فراز آوردی
بر گل آن سنبل مشکین که فراز آوردی
نافه آهوی چین را بطراز آوردی
ماه و خورشید سر از چنبر حکمت نکشند
تا کمندی بکف از زلف دراز آوردی
کعبه را بتکده کردی و مهابا نکنی
کعبه را پیش بت آخر بنماز آوردی
ید و بیضا بکف اژدر موسی دادی
این چه سحر است که از شعبده باز آوردی
راستی پرده عشاق مرا برد از ره
زین نواها که بقانون تو بساز آوردی
عجبی نیست کنم رو بعراق ار زحجاز
در عراقم چو عیان میر حجاز آوردی
دیگرت جانب کعبه چه نیاز است ایدل
چونکه بر خاک نجف رو بنیاز آوردی
از در خویش مران بنده درویش شها
از جهانش تو سوی خویش چو باز آوردی
مس آشفته باکسیر محبت بگداخت
بزن اکسیر که چونش بگداز آوردی
نافه آهوی چین را بطراز آوردی
ماه و خورشید سر از چنبر حکمت نکشند
تا کمندی بکف از زلف دراز آوردی
کعبه را بتکده کردی و مهابا نکنی
کعبه را پیش بت آخر بنماز آوردی
ید و بیضا بکف اژدر موسی دادی
این چه سحر است که از شعبده باز آوردی
راستی پرده عشاق مرا برد از ره
زین نواها که بقانون تو بساز آوردی
عجبی نیست کنم رو بعراق ار زحجاز
در عراقم چو عیان میر حجاز آوردی
دیگرت جانب کعبه چه نیاز است ایدل
چونکه بر خاک نجف رو بنیاز آوردی
از در خویش مران بنده درویش شها
از جهانش تو سوی خویش چو باز آوردی
مس آشفته باکسیر محبت بگداخت
بزن اکسیر که چونش بگداز آوردی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۴۸ - خادما شمع برافروز بنه منقل و می
خادما شمع برافروز بنه منقل و می
عنبر و عود بسوزان و مکن غفلت هی
مطربا پرده قانون بنوا راست بزن
ساقیا باده بدور آر و بده پی در پی
بخل مذموم بود خاصه که در بزم کرام
کرمی تا نبرد نام کس از حاتم طی
مرغ هوهو زده ای مطرب عاشق برخیز
نیمه ای رفت زشب چند تغافل هی هی
نام جم زنده بجام است بیاور ساقی
تا بنوشیم بشادی روان جم و کی
چون خود از اصل جدا مانده بحالت نالد
قصه درد جدائی که سرآید چون نی
در شب وصل سزا نیست شکایت زفراق
در بهاران نکند شکوه کس از سردی دی
داغ عشقست در آغاز بدل بنهادم
که در آخر زطبیبان بعلاج است الکی
خیز و شیئی اللهی از میکده کن ای درویش
که جهان با کرم پیر مغان شد لا شئی
پیر میخانه رحمت علی آشفته علی
که کشد هر که زجامش چو خضر ماند حی
عنبر و عود بسوزان و مکن غفلت هی
مطربا پرده قانون بنوا راست بزن
ساقیا باده بدور آر و بده پی در پی
بخل مذموم بود خاصه که در بزم کرام
کرمی تا نبرد نام کس از حاتم طی
مرغ هوهو زده ای مطرب عاشق برخیز
نیمه ای رفت زشب چند تغافل هی هی
نام جم زنده بجام است بیاور ساقی
تا بنوشیم بشادی روان جم و کی
چون خود از اصل جدا مانده بحالت نالد
قصه درد جدائی که سرآید چون نی
در شب وصل سزا نیست شکایت زفراق
در بهاران نکند شکوه کس از سردی دی
داغ عشقست در آغاز بدل بنهادم
که در آخر زطبیبان بعلاج است الکی
خیز و شیئی اللهی از میکده کن ای درویش
که جهان با کرم پیر مغان شد لا شئی
پیر میخانه رحمت علی آشفته علی
که کشد هر که زجامش چو خضر ماند حی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۵۰ - مگر ای عشق سر پرسش عشاق نداری
مگر ای عشق سر پرسش عشاق نداری
یا که داری و نظر بر من مشتاق نداری
ایکه زآهنگ مخالف روی از راه بمجلس
راستی آگهی از نغمه عشاق نداری
نه گمانم که شبی روز شود در همه عمر
گر تو چون خور نظری بر همه آفاق نداری
چون توئی چشمه خورشید جهان شد زتو روشن
از چه بر ساحت عاشق سر اشراق نداری
عهدت از مهد بپایان ببرم تا بلحدهم
تا نگوئی سر پائیدن میثاق نداری
مددی زهر غمم میکشد و تلخی تریاق
غفلتت چیست مگر ساقی تریاق نداری
بتغافل مگذر رفته خلافی اگر از من
می بیاور مگر آن آتش حراق نداری
گر من آشفته ام و رند و نظرباز و قلندر
خبر از صومعه زاهد زراق نداری
دست من گیر تو ای دست خدا از سر رحمت
کاینچنین بی سر و پا در همه آفاق نداری
یا که داری و نظر بر من مشتاق نداری
ایکه زآهنگ مخالف روی از راه بمجلس
راستی آگهی از نغمه عشاق نداری
نه گمانم که شبی روز شود در همه عمر
گر تو چون خور نظری بر همه آفاق نداری
چون توئی چشمه خورشید جهان شد زتو روشن
از چه بر ساحت عاشق سر اشراق نداری
عهدت از مهد بپایان ببرم تا بلحدهم
تا نگوئی سر پائیدن میثاق نداری
مددی زهر غمم میکشد و تلخی تریاق
غفلتت چیست مگر ساقی تریاق نداری
بتغافل مگذر رفته خلافی اگر از من
می بیاور مگر آن آتش حراق نداری
گر من آشفته ام و رند و نظرباز و قلندر
خبر از صومعه زاهد زراق نداری
دست من گیر تو ای دست خدا از سر رحمت
کاینچنین بی سر و پا در همه آفاق نداری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۵۱ - با من ای عشق اگر عهد کهن تازه کنی
با من ای عشق اگر عهد کهن تازه کنی
مصحف دل که زهم ریخته شیرازه کنی
حسن را بی مدد تو نبود جلوه به دل
به یکی جذبه بهر هفت تواش غازه کنی
غیر می دفع خمارت نکند وقت صبوح
تا بفردای قیامت که تو خمیازه کنی
پاره پوست که بر چوب ببندد مطرب
به یکی نغمه تواش ساز خوش آوازه کنی
دو جهان بی تو بچشم است چو چشم سوزن
چشم سوزن که بود با تو چو دروازه کنی
چار طبعی که همه مختلف آمد به مزاج
به اشاره تو توانی به یک اندازه کنی
تو همان دست خداوندی معمار ازل
طرح آشفته توانی که شها تازه کنی
مصحف دل که زهم ریخته شیرازه کنی
حسن را بی مدد تو نبود جلوه به دل
به یکی جذبه بهر هفت تواش غازه کنی
غیر می دفع خمارت نکند وقت صبوح
تا بفردای قیامت که تو خمیازه کنی
پاره پوست که بر چوب ببندد مطرب
به یکی نغمه تواش ساز خوش آوازه کنی
دو جهان بی تو بچشم است چو چشم سوزن
چشم سوزن که بود با تو چو دروازه کنی
چار طبعی که همه مختلف آمد به مزاج
به اشاره تو توانی به یک اندازه کنی
تو همان دست خداوندی معمار ازل
طرح آشفته توانی که شها تازه کنی
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۲۲ - هر که از فرقه ی ما نیست، لئیم است اینجا
هر که از فرقه ی ما نیست، لئیم است اینجا
کوی عشق است، که محتاج کریم است اینجا؟
محتسب را به مقیمان حرم دستی نیست
می دلیرانه بنوشید، چه بیم است اینجا
چاره ی درد کسی نیست که ساقی نکند
مژده ده خسته دلان را که حکیم است اینجا
کفر و دین را نتوان پی به حقیقت بردن
هر که بینی، دلش از فکر دونیم است اینجا
بر جهان عیب خود از عرض هنر فاش مکن
ید بیضا برص دست کلیم است اینجا
قصد پای خم می کرد فلک، پیر مغان
گفت اینجا منشین، جای سلیم است اینجا!
کوی عشق است، که محتاج کریم است اینجا؟
محتسب را به مقیمان حرم دستی نیست
می دلیرانه بنوشید، چه بیم است اینجا
چاره ی درد کسی نیست که ساقی نکند
مژده ده خسته دلان را که حکیم است اینجا
کفر و دین را نتوان پی به حقیقت بردن
هر که بینی، دلش از فکر دونیم است اینجا
بر جهان عیب خود از عرض هنر فاش مکن
ید بیضا برص دست کلیم است اینجا
قصد پای خم می کرد فلک، پیر مغان
گفت اینجا منشین، جای سلیم است اینجا!
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۰ - در قفس رفته چو قمری چمن از یاد مرا
در قفس رفته چو قمری چمن از یاد مرا
بهتر از سرو بود سایه ی صیاد مرا
همنشین، ضعف من افزون شود از سیرچمن
باخبر باش که ناگه نبرد باد مرا!
به عیادت نرود بر سر بیمار، اجل
دوستی نیست اگر یار کند یاد مرا
سرنوشتم چه به کار است چو می دانم کار
نیستم طفل که سرخط دهد استاد مرا
نیست افسوس چراغی که نماید روشن
که درین خانه ی تاریک چه افتاد مرا
دم آبی که جهان قسمت من کرد سلیم
گه به بنگاله برد، گاه به بغداد مرا
بهتر از سرو بود سایه ی صیاد مرا
همنشین، ضعف من افزون شود از سیرچمن
باخبر باش که ناگه نبرد باد مرا!
به عیادت نرود بر سر بیمار، اجل
دوستی نیست اگر یار کند یاد مرا
سرنوشتم چه به کار است چو می دانم کار
نیستم طفل که سرخط دهد استاد مرا
نیست افسوس چراغی که نماید روشن
که درین خانه ی تاریک چه افتاد مرا
دم آبی که جهان قسمت من کرد سلیم
گه به بنگاله برد، گاه به بغداد مرا
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۲ - شعله دارد ز تو آیین غضبناکی را
شعله دارد ز تو آیین غضبناکی را
اجل از طرز تو آموخته بی باکی را
ای جوانان، هنر از پیر بباید آموخت
یاد گیرید ز ما مستی و بی باکی را
مرکز دایره ی موج محیط است زمین
به حقارت منگر این بدن خاکی را
بهر جانی چه کشی این همه تلخی ز جهان
باد شیرینی جان زهر، تو تریاکی را!
چند برهم زند اوراق خود از بیم خزان
گل این باغ که گم کرده خط پاکی را
چرک دنیا همه در جیب تو زاهد جمع است
از کجا یافتی این کیسه ی دلاکی را؟
عیبجویی من از خصم چنان است سلیم
که می نیشکری طعنه زند تاکی را
اجل از طرز تو آموخته بی باکی را
ای جوانان، هنر از پیر بباید آموخت
یاد گیرید ز ما مستی و بی باکی را
مرکز دایره ی موج محیط است زمین
به حقارت منگر این بدن خاکی را
بهر جانی چه کشی این همه تلخی ز جهان
باد شیرینی جان زهر، تو تریاکی را!
چند برهم زند اوراق خود از بیم خزان
گل این باغ که گم کرده خط پاکی را
چرک دنیا همه در جیب تو زاهد جمع است
از کجا یافتی این کیسه ی دلاکی را؟
عیبجویی من از خصم چنان است سلیم
که می نیشکری طعنه زند تاکی را
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۴۴ - می دهد سیل سراغ ره ویرانه ی ما
می دهد سیل سراغ ره ویرانه ی ما
چون صدف در بغل موج بود خانه ی ما
چوب گل بهر دوا در همه گلزار نماند
بلبلان را چه بلایی شده دیوانه ی ما!
در میان دل و او نسبت نزدیکی هست
شمع از موم خود انگیخته پروانه ی ما
بی قراران تو در خاک نگیرند آرام
در طلب توشه کش مور بود دانه ی ما
چیست این مستی منصور، ندانیم سلیم
جرعه ای بیش نخورده ست ز پیمانه ی ما
چون صدف در بغل موج بود خانه ی ما
چوب گل بهر دوا در همه گلزار نماند
بلبلان را چه بلایی شده دیوانه ی ما!
در میان دل و او نسبت نزدیکی هست
شمع از موم خود انگیخته پروانه ی ما
بی قراران تو در خاک نگیرند آرام
در طلب توشه کش مور بود دانه ی ما
چیست این مستی منصور، ندانیم سلیم
جرعه ای بیش نخورده ست ز پیمانه ی ما
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۴۸ - نتوان گفت به رویش سخن آینه را
نتوان گفت به رویش سخن آینه را
نسبتی با تن او نیست تن آینه را
شوق رویش همه کس را به غریبی دارد
سبب این است جلای وطن آینه را
هیچ کس نیست که در وصل تو نقشش ننشست
خوب دارد گل روی تو فن آینه را
چرب نرمی ست در اصلاح دلم کار غمت
موم روغن شده این سنگ، تن آینه را
رونق انجمن از صحبت اهل سخن است
سبز دارد پر طوطی، چمن آینه را
حسن چون پرده گشاید پی تاراج، سلیم
به در آرد ز بدن پیرهن آینه را
نسبتی با تن او نیست تن آینه را
شوق رویش همه کس را به غریبی دارد
سبب این است جلای وطن آینه را
هیچ کس نیست که در وصل تو نقشش ننشست
خوب دارد گل روی تو فن آینه را
چرب نرمی ست در اصلاح دلم کار غمت
موم روغن شده این سنگ، تن آینه را
رونق انجمن از صحبت اهل سخن است
سبز دارد پر طوطی، چمن آینه را
حسن چون پرده گشاید پی تاراج، سلیم
به در آرد ز بدن پیرهن آینه را
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۶ - می جهد برق ز آه دل غم پیشه ی ما
می جهد برق ز آه دل غم پیشه ی ما
شعله دارد حذر از تیر نی بیشه ی ما
سبزه ی دانه ی نخجیرگه عنقاییم
همه از چشمه ی دام آب خورد ریشه ی ما
اثر توبه ز هر جا که نمودار شود
همچو دیوانه پی سنگ دود شیشه ی ما!
کار ما تشنه لب مزد کسی نیست، که هست
موج زن چون مه نو، آب زر از تیشه ی ما
در خصومت نه سپهریم و نه سیاره سلیم
از چه اندیشه کسی را بود اندیشه ی ما؟
شعله دارد حذر از تیر نی بیشه ی ما
سبزه ی دانه ی نخجیرگه عنقاییم
همه از چشمه ی دام آب خورد ریشه ی ما
اثر توبه ز هر جا که نمودار شود
همچو دیوانه پی سنگ دود شیشه ی ما!
کار ما تشنه لب مزد کسی نیست، که هست
موج زن چون مه نو، آب زر از تیشه ی ما
در خصومت نه سپهریم و نه سیاره سلیم
از چه اندیشه کسی را بود اندیشه ی ما؟
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۹ - منم آن مرغ که دل نوحه طراز است مرا
منم آن مرغ که دل نوحه طراز است مرا
قفسی تنگ تر از چنگل باز است مرا
نوبهار است و چو گلبن ز جنون در جوشم
که دگر موسم گل کردن راز است مرا
نیست چون شاخ گلم مانع طاعت مستی
ناله ی مرغ سحر، بانگ نماز است مرا
منت یک گلم از باغ جهان بر سر نیست
دست کوتاه به از عمر دراز است مرا
گل گل از داغ می ناب همین نیست سلیم
بخیه ی خرقه ز ابریشم ساز است مرا
قفسی تنگ تر از چنگل باز است مرا
نوبهار است و چو گلبن ز جنون در جوشم
که دگر موسم گل کردن راز است مرا
نیست چون شاخ گلم مانع طاعت مستی
ناله ی مرغ سحر، بانگ نماز است مرا
منت یک گلم از باغ جهان بر سر نیست
دست کوتاه به از عمر دراز است مرا
گل گل از داغ می ناب همین نیست سلیم
بخیه ی خرقه ز ابریشم ساز است مرا
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۶۶ - سرو چون سایه ز پی آمده رفتار ترا
سرو چون سایه ز پی آمده رفتار ترا
نرگس زن شده گل، گوشه ی دستار ترا
پای مجنون تو در سلسله کی بند شود
طوق و زنجیر رکاب است طلبکار ترا
عهد کردم که گر این بار به کوی تو رسم
سرمه ی دیده کنم سایه ی دیوار ترا
ای برهمن، شود از صدق تو گر شیخ آگاه
تار تسبیح کند رشته ی زنار ترا
قیمت خاک ز جنس تو بود بیش سلیم
خاک بادا به سر این رونق بازار ترا
نرگس زن شده گل، گوشه ی دستار ترا
پای مجنون تو در سلسله کی بند شود
طوق و زنجیر رکاب است طلبکار ترا
عهد کردم که گر این بار به کوی تو رسم
سرمه ی دیده کنم سایه ی دیوار ترا
ای برهمن، شود از صدق تو گر شیخ آگاه
تار تسبیح کند رشته ی زنار ترا
قیمت خاک ز جنس تو بود بیش سلیم
خاک بادا به سر این رونق بازار ترا
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۰ - یارب این چاک گریبان ز چه باشد گل را
یارب این چاک گریبان ز چه باشد گل را
چیست آیا سبب آشفتگی سنبل را
خویش را بس که دلیرانه زدم بر دریا
لرزه چون موج بر اندام فکندم پل را
گل فرستاده به من تا کند آزار مرا
می روم تا که زنم بر سر دشمن گل را
از گرفتاری من خاطر آن گل جمع است
رشته، مغز قلم پا بود این بلبل را
در پی کسب هنر باش که خورشید سلیم
بوسه بر دست زند شانه ی آن کاکل را
چیست آیا سبب آشفتگی سنبل را
خویش را بس که دلیرانه زدم بر دریا
لرزه چون موج بر اندام فکندم پل را
گل فرستاده به من تا کند آزار مرا
می روم تا که زنم بر سر دشمن گل را
از گرفتاری من خاطر آن گل جمع است
رشته، مغز قلم پا بود این بلبل را
در پی کسب هنر باش که خورشید سلیم
بوسه بر دست زند شانه ی آن کاکل را
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۴ - در سر کوی تو شب خاک بود بستر ما
در سر کوی تو شب خاک بود بستر ما
چون شهیدان سر ما بالش زیر سر ما
در تماشاگه دیدار تو ما سوخته ایم
سرمه ی دیده کند آینه خاکستر ما
ما ترقی بجز از راه تنزل نکنیم
خاک چون دانه کند تربیت اختر ما
آنچه گویند درین قصه، مرصع خوانی ست
جام جمشید نبوده ست به از ساغر ما
از هوای می گلرنگ ندارد آرام
چون گدایان نفسی کشتی بی لنگر ما
همچو آیینه ی دیوار، درین دیر خراب
ریشه ی سبزه ی زنگار بود جوهر ما
پی آگاهی عیب و هنر خویش سلیم
همچو طاووس شد آیینه ی ما هر پر ما
چون شهیدان سر ما بالش زیر سر ما
در تماشاگه دیدار تو ما سوخته ایم
سرمه ی دیده کند آینه خاکستر ما
ما ترقی بجز از راه تنزل نکنیم
خاک چون دانه کند تربیت اختر ما
آنچه گویند درین قصه، مرصع خوانی ست
جام جمشید نبوده ست به از ساغر ما
از هوای می گلرنگ ندارد آرام
چون گدایان نفسی کشتی بی لنگر ما
همچو آیینه ی دیوار، درین دیر خراب
ریشه ی سبزه ی زنگار بود جوهر ما
پی آگاهی عیب و هنر خویش سلیم
همچو طاووس شد آیینه ی ما هر پر ما
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۰۴ - شورش مغز جنون ناله ی مستانه ی ماست
شورش مغز جنون ناله ی مستانه ی ماست
شانه ی طره ی آشفتگی افسانه ی ماست
بال و پر نیست که خود را برساند جایی
گریه ی شمع به نومیدی پروانه ی ماست
اختیار سر ما تیغ محبت دارد
موج سیلاب، کلید در ویرانه ی ماست
باده جز در دل شب فیض نبخشد ما را
گل شب بو که شنیدی، گل پیمانه ی ماست
خط خوبان همه دلجوی بود، آه سلیم
چشم صد مور گرسنه پی یک دانه ی ماست
شانه ی طره ی آشفتگی افسانه ی ماست
بال و پر نیست که خود را برساند جایی
گریه ی شمع به نومیدی پروانه ی ماست
اختیار سر ما تیغ محبت دارد
موج سیلاب، کلید در ویرانه ی ماست
باده جز در دل شب فیض نبخشد ما را
گل شب بو که شنیدی، گل پیمانه ی ماست
خط خوبان همه دلجوی بود، آه سلیم
چشم صد مور گرسنه پی یک دانه ی ماست
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۰۷ - مدعی گر نکند بحث سخن دلگیر است
مدعی گر نکند بحث سخن دلگیر است
در جدل گوش و زبانش سپر و شمشیر است
باغبان گو مشو از صحبت ایشان غافل
گل جوان است، اگر مرغ گلستان پیر است!
نیست در عشق همین بند به پای مجنون
طوق خلخال هم از سلسله ی زنجیر است
رهنمایی کند و مانع رهزن گردد
شوق در راه طلب همچو عصا شمشیر است
گلرخان را سخنم کرد به من رام سلیم
که غزال غزلم آهوی آهوگیر است
در جدل گوش و زبانش سپر و شمشیر است
باغبان گو مشو از صحبت ایشان غافل
گل جوان است، اگر مرغ گلستان پیر است!
نیست در عشق همین بند به پای مجنون
طوق خلخال هم از سلسله ی زنجیر است
رهنمایی کند و مانع رهزن گردد
شوق در راه طلب همچو عصا شمشیر است
گلرخان را سخنم کرد به من رام سلیم
که غزال غزلم آهوی آهوگیر است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۲۴ - صد نشان خاک مرا از اثر عصیان است
صد نشان خاک مرا از اثر عصیان است
یکی از جمله ی آنها گل نافرمان است
زان درین بحر خموشند حقایق دانان
که حبابی چو برآورد نفس، طوفان است
ذوقی از دیدن معشوق به دلگیری نیست
غنچه در چاک قفس، قفل در زندان است
باخبر باش فریبت ندهد ای زاهد
می دود در رگ و پی، دختر رز شیطان است!
کام دل جلوه گر و دست تصرف کوتاه
نفس ما همچو سگ خانه ی آهوبان است
چهره گلگون نکند جز می انگور، سلیم
رگ تاک است که در هند خطابش پان است
یکی از جمله ی آنها گل نافرمان است
زان درین بحر خموشند حقایق دانان
که حبابی چو برآورد نفس، طوفان است
ذوقی از دیدن معشوق به دلگیری نیست
غنچه در چاک قفس، قفل در زندان است
باخبر باش فریبت ندهد ای زاهد
می دود در رگ و پی، دختر رز شیطان است!
کام دل جلوه گر و دست تصرف کوتاه
نفس ما همچو سگ خانه ی آهوبان است
چهره گلگون نکند جز می انگور، سلیم
رگ تاک است که در هند خطابش پان است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۲۷ - چشم من حلقه ای از سلسله ی دست من است
چشم من حلقه ای از سلسله ی دست من است
دانه ی مرغ دلم آبله ی دست من است
وادی چاک که از جیب بود تا دامن
در ره شوق تو یک مرحله ی دست من است
دست بر گل نکند غیر ز اندیشه ی خار
سپر تیغ شدن حوصله ی دست من است
سرنوشت من حسرت زده را در غم عشق
گر بخوانند، سراسر گله ی دست من است
صدفم من، که درین بحر پر آشوب سلیم
جشم عالم همه بر آبله ی دست من است
دانه ی مرغ دلم آبله ی دست من است
وادی چاک که از جیب بود تا دامن
در ره شوق تو یک مرحله ی دست من است
دست بر گل نکند غیر ز اندیشه ی خار
سپر تیغ شدن حوصله ی دست من است
سرنوشت من حسرت زده را در غم عشق
گر بخوانند، سراسر گله ی دست من است
صدفم من، که درین بحر پر آشوب سلیم
جشم عالم همه بر آبله ی دست من است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۳۷ - نوبهار است و چمن در پی سامان گل است
نوبهار است و چمن در پی سامان گل است
ابر بر روی هوا، دود چراغان گل است
بس که گل سر زده از هر سر خار ماهی
کوچه ی موج به دریا چو خیابان گل است
مستی از لاله سر شحنه چراغان کرده ست
می دلیرانه بنوشید که دوران گل است
باغبان خار عبث بر سر دیوار نهد
رخنه ی این چمن از چاک گریبان گل است
ترسم آخر همه اطراف چمن درگیرد
از چراغی که نهان در ته دامان گل است
گل چو ما نیست که از قصه ی عشاق سلیم
نکته ای چند بر اوراق پریشان گل است
ابر بر روی هوا، دود چراغان گل است
بس که گل سر زده از هر سر خار ماهی
کوچه ی موج به دریا چو خیابان گل است
مستی از لاله سر شحنه چراغان کرده ست
می دلیرانه بنوشید که دوران گل است
باغبان خار عبث بر سر دیوار نهد
رخنه ی این چمن از چاک گریبان گل است
ترسم آخر همه اطراف چمن درگیرد
از چراغی که نهان در ته دامان گل است
گل چو ما نیست که از قصه ی عشاق سلیم
نکته ای چند بر اوراق پریشان گل است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۴۱ - شعله ی شوقم و از شرم زبانم لال است
شعله ی شوقم و از شرم زبانم لال است
صد شکایت به لبم از گره تبخال است
نشود دور سرم از قدم جلوه ی او
حلقه ی گوش من از سلسله ی خلخال است
بهر هر کار به ما مشورتی می باید
سخن مردم دیوانه سراسر فال است
از پی هر نگهم اشک روان می آید
گرد این بادیه را قافله در دنبال است
گل توفیق به گلزار صبوحی ست سلیم
صبح پیمانه به کف داشتن از اقبال است
صد شکایت به لبم از گره تبخال است
نشود دور سرم از قدم جلوه ی او
حلقه ی گوش من از سلسله ی خلخال است
بهر هر کار به ما مشورتی می باید
سخن مردم دیوانه سراسر فال است
از پی هر نگهم اشک روان می آید
گرد این بادیه را قافله در دنبال است
گل توفیق به گلزار صبوحی ست سلیم
صبح پیمانه به کف داشتن از اقبال است