تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۶۶ - گلی و گل رخی تا در چمن هست
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۶۷ - دلم بیاو صفا هرگز ندیده است
دلم بیاو صفا هرگز ندیده است
لبم بیاو نوا هرگز ندیده است
من آن حاجت طلب در کوی عشقم
که تأثیر از دعا هرگز ندیده است
نشاید خواندم بلبل که آن گل
نوا زین بینوا هرگز ندیده است
مرا عشق تو در راهی فکنده است
که رهرو رهنما هرگز ندیده است
مرا چشمیست کز عشق نکویان
نگاه آشنا هرگز ندیده است
عجب ملکیست استغنا که چشمی
درین کشور گدا هرگز ندیده است
چه باغست اینکه مرغی برگ عیشی
درین بستانسرا هرگز ندیده است
پر از اغیار بزمت دایم اما
درو مشتاق جا هرگز ندیده است
لبم بیاو نوا هرگز ندیده است
من آن حاجت طلب در کوی عشقم
که تأثیر از دعا هرگز ندیده است
نشاید خواندم بلبل که آن گل
نوا زین بینوا هرگز ندیده است
مرا عشق تو در راهی فکنده است
که رهرو رهنما هرگز ندیده است
مرا چشمیست کز عشق نکویان
نگاه آشنا هرگز ندیده است
عجب ملکیست استغنا که چشمی
درین کشور گدا هرگز ندیده است
چه باغست اینکه مرغی برگ عیشی
درین بستانسرا هرگز ندیده است
پر از اغیار بزمت دایم اما
درو مشتاق جا هرگز ندیده است
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۹۵ - فلک سرگشته از سودای عشقست
فلک سرگشته از سودای عشقست
بدور این ساغر از صهبای عشق است
برون از نه فلک آنجا که جائی
از آن برتر نباشد جای عشق است
چه بحر بیکرانست اینکه نه چرخ
حبابی چند از دریای عشق است
برون از شهر بند عقل شهریست
که در هر کوچهاش غوغای عشق است
قبا گردد اگر نه اطلس چرخ
نه بر اندازه بالای عشق است
از آن خاکم بسر ریزد که گردون
غبار دامن صحرای عشق است
درین محفل لبالب جام مشتاق
بود زان می که در مینای عشق است
بدور این ساغر از صهبای عشق است
برون از نه فلک آنجا که جائی
از آن برتر نباشد جای عشق است
چه بحر بیکرانست اینکه نه چرخ
حبابی چند از دریای عشق است
برون از شهر بند عقل شهریست
که در هر کوچهاش غوغای عشق است
قبا گردد اگر نه اطلس چرخ
نه بر اندازه بالای عشق است
از آن خاکم بسر ریزد که گردون
غبار دامن صحرای عشق است
درین محفل لبالب جام مشتاق
بود زان می که در مینای عشق است
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۰۴ - گرم صد داغ بر جان میگذارد
گرم صد داغ بر جان میگذارد
کجا داغی چو هجران میگذارد
خوشا تیرت که مرهم خستگان را
به زخم از آب پیکان میگذارد
چه بحر است اینکه درهم کشتی ما
شکست و شکر طوفان میگذارد
گر از ذوق شهادت گردد آگاه
ز کف خضر آب حیوان میگذارد
میندیش و بکش می ابررحمت
کرا آلوده دامان میگذارد
گذارد گر دمی آسودهام چرخ
کجا آن چشم فتان میگذارد
به جانم درد عشق بار خوشتر
از آن منت که درمان میگذارد
خوشم با داغ عشق او که این داغ
نه سر بر جا نه سامان میگذارد
ستاد تا فراقش جان مشتاق
چه منتهاش بر جان میگذارد
کجا داغی چو هجران میگذارد
خوشا تیرت که مرهم خستگان را
به زخم از آب پیکان میگذارد
چه بحر است اینکه درهم کشتی ما
شکست و شکر طوفان میگذارد
گر از ذوق شهادت گردد آگاه
ز کف خضر آب حیوان میگذارد
میندیش و بکش می ابررحمت
کرا آلوده دامان میگذارد
گذارد گر دمی آسودهام چرخ
کجا آن چشم فتان میگذارد
به جانم درد عشق بار خوشتر
از آن منت که درمان میگذارد
خوشم با داغ عشق او که این داغ
نه سر بر جا نه سامان میگذارد
ستاد تا فراقش جان مشتاق
چه منتهاش بر جان میگذارد
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۰۵ - نه در سر غیر سودای تو باشد
نه در سر غیر سودای تو باشد
نه در دل جز تمنای تو باشد
فلک ابری ز دریای تو باشد
زمینگردی ز صحرای تو باشد
نشان کلفت رندان درین بزم
ز صاف و درد مینای تو باشد
بکس غیر از تو نگشایم در دل
که جای غیر یا جای تو باشد
تویی کارایش عالم چو خورشید
ز حسن عالم آرای تو باشد
زلیخا و غم یوسف خریدن
مرا سودای سودای تو باشد
رخ زیبای ماه آسمانی
کجا چون روی زیبای تو باشد
قد رعنای سرو بوستانی
کجا چون قد رعنای تو باشد
دلی دارد درون سینه مشتاق
که لبریز از تمنای تو باشد
نه در دل جز تمنای تو باشد
فلک ابری ز دریای تو باشد
زمینگردی ز صحرای تو باشد
نشان کلفت رندان درین بزم
ز صاف و درد مینای تو باشد
بکس غیر از تو نگشایم در دل
که جای غیر یا جای تو باشد
تویی کارایش عالم چو خورشید
ز حسن عالم آرای تو باشد
زلیخا و غم یوسف خریدن
مرا سودای سودای تو باشد
رخ زیبای ماه آسمانی
کجا چون روی زیبای تو باشد
قد رعنای سرو بوستانی
کجا چون قد رعنای تو باشد
دلی دارد درون سینه مشتاق
که لبریز از تمنای تو باشد
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۶۹ - دلم جای غم جانانه کردند
دلم جای غم جانانه کردند
مقام گنج در ویرانه کردند
ز چشم ساقیم دیوانه کردند
سیه مستم ازین پیمانه کردند
کجا شایسته دام است مرغی
که صیدش از فریب دانه کردند
خراب از ساغر عشقند کونین
چه می یارب درین پیمانه کردند
چو حسن و عشق را چیدند محفل
تو را شمع و مرا پروانه کردند
دو چشمش از نگاه آشنائی
دو عالم را ز خود بیگانه کردند
به بین مشتاق چون آخر هلاکم
ز شوق مقدم جانانه کردند
ز کویش مژده وصلم رساندند
مرا درخواب ازین افسانه کردند
مقام گنج در ویرانه کردند
ز چشم ساقیم دیوانه کردند
سیه مستم ازین پیمانه کردند
کجا شایسته دام است مرغی
که صیدش از فریب دانه کردند
خراب از ساغر عشقند کونین
چه می یارب درین پیمانه کردند
چو حسن و عشق را چیدند محفل
تو را شمع و مرا پروانه کردند
دو چشمش از نگاه آشنائی
دو عالم را ز خود بیگانه کردند
به بین مشتاق چون آخر هلاکم
ز شوق مقدم جانانه کردند
ز کویش مژده وصلم رساندند
مرا درخواب ازین افسانه کردند
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۷۰ - مگو عشاق را وقتی دلی بود
مگو عشاق را وقتی دلی بود
کجا دل عقده بس مشکلی بود
دلم دانسته در دام تو افتاد
تو پنداری که صید غافلی بود
بخاک از عشق بردم آن حکایت
کزو آرایش هر محفلی بود
بگردابی که عشق افکند و کشتم
چه شد کز دور پیدا ساحلی بود
درین ره شد نشانم گو خوش آندم
که گردم از قفای محفلی بود
پس از مرگم سر این نکته مشتاق
گشودند ار چه کار مشکلی بود
که دنیا و درو بود آنچه جز عشق
خیالی و خیال باطلی بود
کجا دل عقده بس مشکلی بود
دلم دانسته در دام تو افتاد
تو پنداری که صید غافلی بود
بخاک از عشق بردم آن حکایت
کزو آرایش هر محفلی بود
بگردابی که عشق افکند و کشتم
چه شد کز دور پیدا ساحلی بود
درین ره شد نشانم گو خوش آندم
که گردم از قفای محفلی بود
پس از مرگم سر این نکته مشتاق
گشودند ار چه کار مشکلی بود
که دنیا و درو بود آنچه جز عشق
خیالی و خیال باطلی بود
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۹۸ - بتی کز صحبتم گیرد ملالش
بتی کز صحبتم گیرد ملالش
چه سازم گر نسازم با خیالش
که مخصوص منست و خاصه غیر
شب هجرانش و روز وصالش
مزن ایدل بجان ناتوان طعن
اگر از حبس تن نبود ملالش
برآید از قفس بهر چه کین مرغ
ندارد قوت پرواز بالش
زهی نادان که او با چرخ باشد
بدولت صلح و در نکبت ملالش
که این ساقی بود از باده مشتاق
تهی جام زر و جام سفالش
چه سازم گر نسازم با خیالش
که مخصوص منست و خاصه غیر
شب هجرانش و روز وصالش
مزن ایدل بجان ناتوان طعن
اگر از حبس تن نبود ملالش
برآید از قفس بهر چه کین مرغ
ندارد قوت پرواز بالش
زهی نادان که او با چرخ باشد
بدولت صلح و در نکبت ملالش
که این ساقی بود از باده مشتاق
تهی جام زر و جام سفالش
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۰۲ - گرفتم آمد آن سرو قباپوش
گرفتم آمد آن سرو قباپوش
کیم از سرکشی آید در آغوش
بعمری یاد کن یک ره کسی را
که از یادش نه ای هرگز فراموش
فریب زاهدان را کوچهای هست
که در هر گام او چاهی است خسپوش
کجا خصمی بخصم آئین مردیست
اگر دشمن خورد خونت بگو نوش
خروشم از می وصلت عجب نیست
کز آب آید سفال تشنه در جوش
فغان فرماست شوق و غیرت عشق
گذارد بر لب انگشتم که خواموش
بجانم از شب هجران خوش آندم
که طالع گردد آن صبح بناگوش
شدم نالان بر پیر خرابات
برای شکوه از دور فلک دوش
بسان گوهر از گنجینه راز
کشید این نکتهام آهسته در گوش
که نتوان دم زدن ساقی حکیمست
دهد گر زهر اگر تریاق مینوش
تلاش روزی ننهاده مشتاق
مکن ورنه بر و بیهوده میکوش
کیم از سرکشی آید در آغوش
بعمری یاد کن یک ره کسی را
که از یادش نه ای هرگز فراموش
فریب زاهدان را کوچهای هست
که در هر گام او چاهی است خسپوش
کجا خصمی بخصم آئین مردیست
اگر دشمن خورد خونت بگو نوش
خروشم از می وصلت عجب نیست
کز آب آید سفال تشنه در جوش
فغان فرماست شوق و غیرت عشق
گذارد بر لب انگشتم که خواموش
بجانم از شب هجران خوش آندم
که طالع گردد آن صبح بناگوش
شدم نالان بر پیر خرابات
برای شکوه از دور فلک دوش
بسان گوهر از گنجینه راز
کشید این نکتهام آهسته در گوش
که نتوان دم زدن ساقی حکیمست
دهد گر زهر اگر تریاق مینوش
تلاش روزی ننهاده مشتاق
مکن ورنه بر و بیهوده میکوش
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۳۴ - دلم دارد هوای دام جان هم
دلم دارد هوای دام جان هم
که بر من باغ تنگ است آشیان هم
توام چون دوستی پروا ندارم
که گردد دشمن انجم آسمان هم
منال ایدل که در دل مهوشان را
ندارد ناله تأثیری فغان هم
بخونم آن شکارافکن کشیده است
که پیدا نیست تیر او کمان هم
مشو عاشق اگر خواهی دل و دین
که خواهد از کفت رفت این و آنهم
بکوی نیستی آسوده ز آنم
که پیدا نیست نام از من نشان هم
محبت آتشی بر کرده مشتاق
که دایم پیر ازو سوزد جوان هم
که بر من باغ تنگ است آشیان هم
توام چون دوستی پروا ندارم
که گردد دشمن انجم آسمان هم
منال ایدل که در دل مهوشان را
ندارد ناله تأثیری فغان هم
بخونم آن شکارافکن کشیده است
که پیدا نیست تیر او کمان هم
مشو عاشق اگر خواهی دل و دین
که خواهد از کفت رفت این و آنهم
بکوی نیستی آسوده ز آنم
که پیدا نیست نام از من نشان هم
محبت آتشی بر کرده مشتاق
که دایم پیر ازو سوزد جوان هم
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۵۰ - دلم افسرده آه سرد من بین
دلم افسرده آه سرد من بین
ز بیدردی بدردم دردمن بین
رود چون در رهت بر باد خاکم
پریشان در هوایت گرد من بین
چمنها از تو سبز ای ابر رحمت
بحرمان گیاه زرد من بین
نخواهی گر کشی از درد رشکم
بدرد غیر منگر درد من بین
درین دشت از پی چابکسواران
شتابان گرد صحرا گرد من بین
دلم افسرده است اما بیادت
فروزد آتش آه سرد من بین
رساند او را بمن مشتاق آهم
بیا و گنج باد آورد من بین
ز بیدردی بدردم دردمن بین
رود چون در رهت بر باد خاکم
پریشان در هوایت گرد من بین
چمنها از تو سبز ای ابر رحمت
بحرمان گیاه زرد من بین
نخواهی گر کشی از درد رشکم
بدرد غیر منگر درد من بین
درین دشت از پی چابکسواران
شتابان گرد صحرا گرد من بین
دلم افسرده است اما بیادت
فروزد آتش آه سرد من بین
رساند او را بمن مشتاق آهم
بیا و گنج باد آورد من بین
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۵۹ - از آن تنها کند پرخون دل من
از آن تنها کند پرخون دل من
که هر دل را نخواهد چون دل من
بسختی چون دل لیلی دل او
بنرمی چون دل مجنون دل من
چه حالست اینکه چشمت بر دل غیر
زند تیر و کشد در خون دل من
بدامت بیشتر نالد که سختی
ز دلها میکشد افزون دل من
بیا از دوریت تا چند باشد
غمین جان من و محزون دل من
هنوز آنچشم بود از فتنه خالی
که شد بر شیوهاش مفتون دل من
درین گلشن کدامین غنچه مشتاق
دلش باشد ز تنگی چون دل من
که هر دل را نخواهد چون دل من
بسختی چون دل لیلی دل او
بنرمی چون دل مجنون دل من
چه حالست اینکه چشمت بر دل غیر
زند تیر و کشد در خون دل من
بدامت بیشتر نالد که سختی
ز دلها میکشد افزون دل من
بیا از دوریت تا چند باشد
غمین جان من و محزون دل من
هنوز آنچشم بود از فتنه خالی
که شد بر شیوهاش مفتون دل من
درین گلشن کدامین غنچه مشتاق
دلش باشد ز تنگی چون دل من
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۷۲ - دلم را یار پیش ما شکسته
دلم را یار پیش ما شکسته
بپای گلبن این مینا شکسته
سرشکم قطره صاحب شکوهست
که صدره شوکت دریا شکسته
متاعی بهتر از جنس وفا نیست
کسادی قدر این کالا شکسته
دلی روز جزا باید درستی
که امروز از غم فردا شکسته
چه سازد دل بآن مژگان خونریز
که نشتر در رگ خارا شکسته
بود آن مومیائی عشق کز وی
دلت یابد درستی ناشکسته
ز چشمم میچکد خون تا بکویت
کرا خاری دگر در پا شکسته
چه کار اید ز من در عشق مشتاق
چه دل دستم چو دستم پا شکسته
بپای گلبن این مینا شکسته
سرشکم قطره صاحب شکوهست
که صدره شوکت دریا شکسته
متاعی بهتر از جنس وفا نیست
کسادی قدر این کالا شکسته
دلی روز جزا باید درستی
که امروز از غم فردا شکسته
چه سازد دل بآن مژگان خونریز
که نشتر در رگ خارا شکسته
بود آن مومیائی عشق کز وی
دلت یابد درستی ناشکسته
ز چشمم میچکد خون تا بکویت
کرا خاری دگر در پا شکسته
چه کار اید ز من در عشق مشتاق
چه دل دستم چو دستم پا شکسته
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۹۶ - شنیدم تشنهای جویای آبی
شنیدم تشنهای جویای آبی
ز سوز دل سرا پا التهابی
که در بر از تف لب تشنگی داشت
دلی چون بر سر آتش کبابی
بدشتی کز عطش هر پاره سنگش
چو اخگر داشت تابی و چه تابی
بآن تندی روان بود از پی آب
که از گردون جهد تیرشهابی
فتاد آخر ز پا از بس قدم زد
در آن دشت از فریب هر سرابی
چو دید از ساغر گردون محالست
رسد جز شربت مرگش شرابی
ز هستی شست دست و داد تن را
بمردن از عطش ناخورده آبی
که شد از جانبی ناگه هواگیر
برنگ ابر نیسانی سحابی
بکامش قطرهافشان چون صدف گشت
فزون از هر شمار و هر حسابی
درین صحرا که یک گل نیست مشتاق
کزو لب تشنهای گیرد گلابی
زوصل آن بت گمگشته نومید
مشو هرچند جوئی و نیابی
ترا ای تشنهکام وادی عشق
که سرگرم طلب چون آفتابی
امیدی هست تا جانی بتن هست
که باز آید بجوی رفته آبی
ز سوز دل سرا پا التهابی
که در بر از تف لب تشنگی داشت
دلی چون بر سر آتش کبابی
بدشتی کز عطش هر پاره سنگش
چو اخگر داشت تابی و چه تابی
بآن تندی روان بود از پی آب
که از گردون جهد تیرشهابی
فتاد آخر ز پا از بس قدم زد
در آن دشت از فریب هر سرابی
چو دید از ساغر گردون محالست
رسد جز شربت مرگش شرابی
ز هستی شست دست و داد تن را
بمردن از عطش ناخورده آبی
که شد از جانبی ناگه هواگیر
برنگ ابر نیسانی سحابی
بکامش قطرهافشان چون صدف گشت
فزون از هر شمار و هر حسابی
درین صحرا که یک گل نیست مشتاق
کزو لب تشنهای گیرد گلابی
زوصل آن بت گمگشته نومید
مشو هرچند جوئی و نیابی
ترا ای تشنهکام وادی عشق
که سرگرم طلب چون آفتابی
امیدی هست تا جانی بتن هست
که باز آید بجوی رفته آبی
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۰۷ - خوشا مستی و عشق نازنینی
خوشا مستی و عشق نازنینی
نه آئینی نه کیشی و نه دینی
حذر کن ای زبردست از ضعیفان
که دستی هست در هر آستینی
ره ما تیره و هر گام صد چاه
نه راه پس نه چشم پیشبینی
چه آسوده است آن کز خلق گیتی
نه مهری در دلش باشد نه کینی
مکن از دیدنت منعم چه باشد
زیان خرمنی از خوشه چینی
نمیگردد شراب انگور صدسال
اگر در خم نماند اربعینی
وفا تخمیست در آب و گل ما
نروید این گیاه از هر زمینی
بیاساقی که مستی کیش عشق است
برو زاهد چه دنیائی چه دینی
شود تا نقش بروی اسم اعظم
کجا شایسته باشد هر نگینی
نه راهی در درون پرده مشتاق
نه کس را از برون علمالیقینی
نه آئینی نه کیشی و نه دینی
حذر کن ای زبردست از ضعیفان
که دستی هست در هر آستینی
ره ما تیره و هر گام صد چاه
نه راه پس نه چشم پیشبینی
چه آسوده است آن کز خلق گیتی
نه مهری در دلش باشد نه کینی
مکن از دیدنت منعم چه باشد
زیان خرمنی از خوشه چینی
نمیگردد شراب انگور صدسال
اگر در خم نماند اربعینی
وفا تخمیست در آب و گل ما
نروید این گیاه از هر زمینی
بیاساقی که مستی کیش عشق است
برو زاهد چه دنیائی چه دینی
شود تا نقش بروی اسم اعظم
کجا شایسته باشد هر نگینی
نه راهی در درون پرده مشتاق
نه کس را از برون علمالیقینی
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۱۴ - خوش آن عاشق که سویش گاهگاهی
خوش آن عاشق که سویش گاهگاهی
فتد از گوشه چشمی نگاهی
دلی حال دلم داند که گاهی
شکستی دیده از طرف کلاهی
ندارد عاشقی چون من که دارم
بر این دعوی زهر آهی گواهی
قدت سرو چمن بیرای سروی
رخت ماه و جهان آرای ماهی
مه و مهری بخویم بیتوام پس
شب تاریکی و روز سیاهی
کند چون بلهوس دعوی عشقت
نه در چشم اشکی و نه در دل آهی
دل صد چاک عاشق بین که باشد
ز هر چاکش بکوی دوست راهی
چه صیدافکن بود چشمت که هر دم
کند از صید خالی صیدگاهی
مکن از جرم خود اندیشه مشتاق
که پیش لطف او کوهیست کاهی
فتد از گوشه چشمی نگاهی
دلی حال دلم داند که گاهی
شکستی دیده از طرف کلاهی
ندارد عاشقی چون من که دارم
بر این دعوی زهر آهی گواهی
قدت سرو چمن بیرای سروی
رخت ماه و جهان آرای ماهی
مه و مهری بخویم بیتوام پس
شب تاریکی و روز سیاهی
کند چون بلهوس دعوی عشقت
نه در چشم اشکی و نه در دل آهی
دل صد چاک عاشق بین که باشد
ز هر چاکش بکوی دوست راهی
چه صیدافکن بود چشمت که هر دم
کند از صید خالی صیدگاهی
مکن از جرم خود اندیشه مشتاق
که پیش لطف او کوهیست کاهی
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۲۲ - خوشا فصل گل و عهد جوانی
خوشا فصل گل و عهد جوانی
خصوص آغاز صبح زندگانی
مغنی دلکش و ساقی پریوش
قدح لعلی و صهبا ارغوانی
مهش برده ز مهر عالم افروز
سبق از راه و رسم مهربانی
بقامت غیرت سرو زمینی
بصورت رشک ماه آسمانی
نشسته در میان سبزه با هم
ز می سرخوش بآینی که دانی
زبان در کامشان گاه تکلم
ز نرمی با وجود ترزبانی
بسان صفحهای دلهای ساده
تهی ز الفاظ و لبریز از معانی
مرا مشتاق اگر این صحبت خوش
که باشد عین کام و کامرانی
شود قسمت دمی از زاهدان باد
بهشت و عیشهای جاودانی
خصوص آغاز صبح زندگانی
مغنی دلکش و ساقی پریوش
قدح لعلی و صهبا ارغوانی
مهش برده ز مهر عالم افروز
سبق از راه و رسم مهربانی
بقامت غیرت سرو زمینی
بصورت رشک ماه آسمانی
نشسته در میان سبزه با هم
ز می سرخوش بآینی که دانی
زبان در کامشان گاه تکلم
ز نرمی با وجود ترزبانی
بسان صفحهای دلهای ساده
تهی ز الفاظ و لبریز از معانی
مرا مشتاق اگر این صحبت خوش
که باشد عین کام و کامرانی
شود قسمت دمی از زاهدان باد
بهشت و عیشهای جاودانی
مشتاق اصفهانی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۵ - تاریخ دو طفل توام
تعالیالله از این دو طفل توام
که یک جانند گویی در دو قالب
یکی را لالهسان پیمان حسن
بود از باده ی گلگون لباب
یکی از پرتو رخسار تابان
جهان را همچو ماه چهارده شب
یکی بر گردن جان بیدلان را
کمندافکن شده از چین عنغب
یکی تنگ شکر کرده دهان را
ز شیرین خندهای گوشه ی لب
زرشک چهره این مهر درتاب
ز تاب عارض آن ماه در تب
چو گشتند این مه طالع کرینسان
همه کار جهان شد عین مطلب
رقم زد از پی تاریخ مشتاق
شده طالع ز یک مشرق دو کوکب
که یک جانند گویی در دو قالب
یکی را لالهسان پیمان حسن
بود از باده ی گلگون لباب
یکی از پرتو رخسار تابان
جهان را همچو ماه چهارده شب
یکی بر گردن جان بیدلان را
کمندافکن شده از چین عنغب
یکی تنگ شکر کرده دهان را
ز شیرین خندهای گوشه ی لب
زرشک چهره این مهر درتاب
ز تاب عارض آن ماه در تب
چو گشتند این مه طالع کرینسان
همه کار جهان شد عین مطلب
رقم زد از پی تاریخ مشتاق
شده طالع ز یک مشرق دو کوکب
الهامی کرمانشاهی : گزیدهٔ منظومهٔ «بستان ماتم»
شماره ۱ - به نام آنکه جان را داد مسکن
به نام آنکه جان را داد مسکن
چو یوسف اندرون محبس تن
به نام آنکه دلها کرد نخجیر
ز عشق افکندشان بر پای زنجیر
جهانبان کارفرمای یگانه
گناه آمرز مردم بی بهانه
جنون بخش دل شوریده حالان
خرد بخشنده ی نازک خیالان
زبان داننده ی هر بی زبانی
سخن سازنده ی هر نکته دانی
پناه از کین دهر آوارگان را
به رحمت چاره گر بیچارگان را
ضمایر را به علم غیب دانا
خلایق را خداوند توانا
انیس خاطر خلوت گزینان
چراغ افروز بزم شب نشینان
غریبان را به کنج غم پرستار
طبیب دردمندان دل افگار
گرفتاران زندانخانه ی غم
به یادش در شکنج بند خرّم
فرح بخش دل اندوهناکان
فروغ افزای روشن جان پاکان
نمک پاش جراحتهای کاری
قرار هر دلی در بی قراری
شکرریز مذاق تلخکامان
سحرگاه امید تیره شامان
جز او بیچارگان را دادرس نیست
جز او کس در بلا فریادرس نیست
به ظاهر خانه ی او کعبه ی گل
به باطن منزلش در خانه ی دل
ز چشم سَر جمالش گر نهان است
به چشم سِر گرش بینی عیان است
ز دلهای شکسته تختگاهش
شهیدان بلا یکسر سپاهش
مبرّا ذاتش از هر عیب و نقصان
به یادش هر دلی در سینه رقصان
چنین یکتا خدایی را ستایش
همی گویم همی جویم نیایش
کنون زان به که بهر عرض حاجات
به درگاهش کنم ساز مناجات
خداوندا مرا بخشا زبانی
پی پوزش در آن شیرین بیانی
مرا جا در صف اهل وفا ده
دلی پر نور جانی باصفا ده
ز دام هر من و مایی رها کن
ز خود بیگانه با خویش آشنا کن
تو خود دانی ز فرط تیره بختی
ندیدم در جهان جز رنج و سختی
نکردم ای خداوند یگانه
ثوابی جز گناه اندر زمانه
بدی زشتی همیشه پیشه ی من
خیال ناصواب اندیشه ی من
اگرچه رو سیاه و شرمسارم
امید از رحمتت بسیار دارم
به رحمت گر نبخشایی گناهم
فسوسا بر من و روی سیاهم
چرا رخ را به نومیدی خراشم
من از ابلیس مجرم تر نباشم
اگر چند او سزای نقمت توست
هنوزش چشم سوی رحمت توست
تو با من آن کن ای رحمان غفّار
که از بخشایشت باشد سزاوار
مرا در فقر گنج سلطنت ده
به تن زیب از لباس مسکنت ده
درین گیتی به خویشم ساز محتاج
در آن گیتی بده ز آمرزشم تاج
مرا محکم به خود فرما توکل
ز غیرم کن رها دست توسل
جدا از هر درم پیوند گردان
به باب خویش حاجتمند گردان
مرا مگذار در دل جز خویش
تن آسایی ده از هر رنج و تشویش
تو حفظ از حیلت اهریمنم کن
چو خصم توست با وی دشمنم کن
مهل کاین خصم بر من چیره گردد
وز او تابنده روزم تیره گردد
بکن روشن جهان بینم به محشر
ز دیدار دلارای پیمبر
چو یوسف اندرون محبس تن
به نام آنکه دلها کرد نخجیر
ز عشق افکندشان بر پای زنجیر
جهانبان کارفرمای یگانه
گناه آمرز مردم بی بهانه
جنون بخش دل شوریده حالان
خرد بخشنده ی نازک خیالان
زبان داننده ی هر بی زبانی
سخن سازنده ی هر نکته دانی
پناه از کین دهر آوارگان را
به رحمت چاره گر بیچارگان را
ضمایر را به علم غیب دانا
خلایق را خداوند توانا
انیس خاطر خلوت گزینان
چراغ افروز بزم شب نشینان
غریبان را به کنج غم پرستار
طبیب دردمندان دل افگار
گرفتاران زندانخانه ی غم
به یادش در شکنج بند خرّم
فرح بخش دل اندوهناکان
فروغ افزای روشن جان پاکان
نمک پاش جراحتهای کاری
قرار هر دلی در بی قراری
شکرریز مذاق تلخکامان
سحرگاه امید تیره شامان
جز او بیچارگان را دادرس نیست
جز او کس در بلا فریادرس نیست
به ظاهر خانه ی او کعبه ی گل
به باطن منزلش در خانه ی دل
ز چشم سَر جمالش گر نهان است
به چشم سِر گرش بینی عیان است
ز دلهای شکسته تختگاهش
شهیدان بلا یکسر سپاهش
مبرّا ذاتش از هر عیب و نقصان
به یادش هر دلی در سینه رقصان
چنین یکتا خدایی را ستایش
همی گویم همی جویم نیایش
کنون زان به که بهر عرض حاجات
به درگاهش کنم ساز مناجات
خداوندا مرا بخشا زبانی
پی پوزش در آن شیرین بیانی
مرا جا در صف اهل وفا ده
دلی پر نور جانی باصفا ده
ز دام هر من و مایی رها کن
ز خود بیگانه با خویش آشنا کن
تو خود دانی ز فرط تیره بختی
ندیدم در جهان جز رنج و سختی
نکردم ای خداوند یگانه
ثوابی جز گناه اندر زمانه
بدی زشتی همیشه پیشه ی من
خیال ناصواب اندیشه ی من
اگرچه رو سیاه و شرمسارم
امید از رحمتت بسیار دارم
به رحمت گر نبخشایی گناهم
فسوسا بر من و روی سیاهم
چرا رخ را به نومیدی خراشم
من از ابلیس مجرم تر نباشم
اگر چند او سزای نقمت توست
هنوزش چشم سوی رحمت توست
تو با من آن کن ای رحمان غفّار
که از بخشایشت باشد سزاوار
مرا در فقر گنج سلطنت ده
به تن زیب از لباس مسکنت ده
درین گیتی به خویشم ساز محتاج
در آن گیتی بده ز آمرزشم تاج
مرا محکم به خود فرما توکل
ز غیرم کن رها دست توسل
جدا از هر درم پیوند گردان
به باب خویش حاجتمند گردان
مرا مگذار در دل جز خویش
تن آسایی ده از هر رنج و تشویش
تو حفظ از حیلت اهریمنم کن
چو خصم توست با وی دشمنم کن
مهل کاین خصم بر من چیره گردد
وز او تابنده روزم تیره گردد
بکن روشن جهان بینم به محشر
ز دیدار دلارای پیمبر
الهامی کرمانشاهی : گزیدهٔ منظومهٔ «بستان ماتم»
شمارهٔ ۲ - در نعت حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم گوید
شهنشاه رسولان مکرّم
جهاندار و نگهبان دو عالم
خداوند براق و رفرف و تاج
شه گردو ننورد و عرش معراج
محمد آفتاب برج لولاک
کزو هستی گرفت اجرام افلاک
طراز کارگاه آفرینش
فروغ افزای چشم اهل بینش
خدا نی لیک چون ذات خدایی
سزاوار لباس کبریایی
ز حق تا کار دین آرد به سامان
ز فرقانش به دست پاک فرمان
ز کرسی تخت بر ایوان جاهش
گروه قدسیان یکسر سپاهش
نجوم از خرمن او خوشه ای چند
ز ملکش هفت گردون گوشه ای چند
ز شهر حشتمش فردوس کاخی
ز باغ همتش طوباست شاخی
به در یک بنده جبریل امینش
به گیتی ناسخ هر شرع دینش
دوام ملتش در استقامت
شده پیوسته تا روز قیامت
کشیده خط نسخ آیات تنزیل
ازو بر نامه ی تورات و انجیل
به هم بشکسته لشکر کافران را
برافکنده بتان و بتگران را
شکوه او دم ناقوس بسته
صلیب و خاج ترسایان شکسته
براقش چند گامی ناشمرده
همه نُه باره ی گردون سپرده
کشیده ناز او بر عرش دامان
شده حق را به پشت پرده مهمان
از آن اصل طراز ملک هستی
پدید آمد ره یزدان پرستی
برابر با نبی زوج بتول است
که فرّخ نفس او نفس رسول است
همان بِه کز پس نعت پیمبر
ثنا بر پاک دامادش کنم سر
جهاندار و نگهبان دو عالم
خداوند براق و رفرف و تاج
شه گردو ننورد و عرش معراج
محمد آفتاب برج لولاک
کزو هستی گرفت اجرام افلاک
طراز کارگاه آفرینش
فروغ افزای چشم اهل بینش
خدا نی لیک چون ذات خدایی
سزاوار لباس کبریایی
ز حق تا کار دین آرد به سامان
ز فرقانش به دست پاک فرمان
ز کرسی تخت بر ایوان جاهش
گروه قدسیان یکسر سپاهش
نجوم از خرمن او خوشه ای چند
ز ملکش هفت گردون گوشه ای چند
ز شهر حشتمش فردوس کاخی
ز باغ همتش طوباست شاخی
به در یک بنده جبریل امینش
به گیتی ناسخ هر شرع دینش
دوام ملتش در استقامت
شده پیوسته تا روز قیامت
کشیده خط نسخ آیات تنزیل
ازو بر نامه ی تورات و انجیل
به هم بشکسته لشکر کافران را
برافکنده بتان و بتگران را
شکوه او دم ناقوس بسته
صلیب و خاج ترسایان شکسته
براقش چند گامی ناشمرده
همه نُه باره ی گردون سپرده
کشیده ناز او بر عرش دامان
شده حق را به پشت پرده مهمان
از آن اصل طراز ملک هستی
پدید آمد ره یزدان پرستی
برابر با نبی زوج بتول است
که فرّخ نفس او نفس رسول است
همان بِه کز پس نعت پیمبر
ثنا بر پاک دامادش کنم سر