تعداد ۱۱۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اقبال لاهوری : زبور عجم
این هم جهانی آن هم جهانی
این هم جهانی آن هم جهانی
این بیکرانی آن بیکرانی
هر دو خیالی هر دو گمانی
از شعلهٔ من موج دخانی
این یک دو آنی آن یک دو آنی
من جاودانی من جاودانی
این کم عیاری آن کم عیاری
من پاک جانی نقد روانی
اینجا مقامی آنجا مقامی
اینجا زمانی آنجا زمانی
اینجا چه کارم آنجا چه کارم
آهی فغانی آهی فغانی
این رهزن من آن رهزن من
اینجا زیانی آنجا زیانی
هر دو فروزم هر دو بسوزم
این آشیانی آن آشیانی
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱ - آیینه بر خاک زد صنع یکتا
آیینه بر خاک زد صنع یکتا
تا وانمودند کیفیت ما
بنیاد اظهار بر رنگ چیدیم
خود را به هر رنگ‌ کردیم رسوا
در پرده پختیم سودای خامی
چندان‌که خندید آیینه بر ما
از عالم فاش بی‌پرده گشتیم
پنهان نبودن‌، کردیم پیدا
ما و رعونت‌، افسانهٔ کیست
ناز پری بست‌ گردن به مینا
آیینه‌واریم محروم عبرت
دادند ما را چشمی‌ که مگشا
درهای فرد‌وس وا بود امروز
از بی‌دماغی گفتیم فردا
گو‌هر گره‌ بست از بی‌نیازی
دستی‌که شستیم از آب دریا
گر جیب ناموس تنگت نگیرد
در چین د‌امن خفته‌ست صحرا
حیرت‌طرازی‌ست نیرنگ‌سازی‌ست
تمثال اوهام آیینه دنیا
کثرت نشد محو از ساز وحدت
همچون خیالات از شخص تنها
وهم‌ تعلّق برخود مچینید
صحرانشین‌اند این خانمانها
موجود نامی است باقی توهّم
از عالم خضر رو تا مسیحا
زین یأس منزل ما را چه حاصل
همخانه بیدل همسایه عنقا
رضی‌الدین آرتیمانی : غزلیات
غزل ۴۳ - آن روی چون ماه آن زلف چون مار
آن روی چون ماه آن زلف چون مار
گیرم نمائی، کو تاب دیدار
خواهی که سازی زاهد برهمن
بردار پرده بنمای رخسار
گر آن پریرو بی‌پرده بودی
دیوانه کردی ما را به یکبار
یک ره در آن رو بنگر که بینی
نیکی بخرمن خوبی بخروار
دنیا و عقبیٰ، ما بخش کردیم
اغیار و کونین، ما و سگ یار
این دل ندارد پروای گیتی
این سر ندارد پروای دستار
رضی‌الدین آرتیمانی : غزلیات
غزل ۶۷ - آموخت ما را آن زلف و گردن
آموخت ما را آن زلف و گردن
زنار بستن، بت سجده کردن
آن مار گیسو بر گردن او
هر کس که بیند خونش بگردن
بس دلفریبند آن چشم و آن زلف
آن یک به شادی وین یک به شیون
گر از تو بندم دل بر دو گیتی
ای حیف از دل ای وای بر من
تا چند باشی همچون قلیواچ
در راه عرفان نه مرد و نه زن
عمر مسیحا پیشش نیرزد
روزی بسر با دلدار کردن
یاری که پنهان از جسم و جان است
در دیدهٔ دل دارد نشیمن
بارم گران است بر دوش گردون
روزی که افتد کارم به گردن
با ما چه حاصل از عقل گفتن
ما را چه لازم دیوانه کردن
خون کسی نیست بر گردن ما
از ما مپرهیز ای پاک دامن
هر چند خواریم بر درگه دوست
یک مشت خاکیم در چشم دشمن
دنیا و عقبی نبود رضی را
ساقی تو می ده مطرب تو نی زن
رضی‌الدین آرتیمانی : غزلیات
غزل ۷۵ - نتوان گذشتن آسان از آن کو
نتوان گذشتن آسان از آن کو
گل تا بگردن، گل تا بزانو
از دست آن شست مشکل توان رست
صیاد ما را سخت است بازو
حرف خلاصی فکر محالی است
فکری دگر کن حرفی دگر گو
دل میربایند جان میستانند
شو خان به بازی، شیران به بازو
زان مه که گاهی پهلوی غیر است
صد داغ داریم، پهلو به پهلو
تا رو نهـٰادیم در عـٰالم عشق
با هر دو عالم گشتیم یکرو
از دوست نتوان ما را بریدن
ناصح تو مینال، مشفق تو میگو
هم جان ستانند، هم دلفریبند
آن زلف و کاکل، آن چشم وابرو
گوئی که بوئی ز آن گل شنیدم
خود را نیـٰابی، یابی گران بو
چون به توان کرد عاشق به تدبیر
کی خوش توان کرد دندان به دارو
بی می خرابم بی‌جرعه مدهوش
زان لعل میگون زان چشم جادو
گفتم رضی را سر نه بدین در
کارش همین است در آن سر کو
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۹۱۷ - سنگی چو گوهر، بستیم بر دل
سنگی چو گوهر، بستیم بر دل
از صبـر دیدیم در بحــر ســاحل
رحمت گشوده‌ست آغوش حاجات
درهاست اینجا مشتاق سایل
چون شمع ما را با عجز نازیست
سر بر هواییم تا پاست درگل
رسوایی و عشق‌، مستوری و حسن
مجنون و صحرا، لیلی و محمل
نی دهر بالید، نی خلق جوشید
چندانکه جستیم دل بود در دل
بی‌پا روانی‌، بی‌پر پریدن
این باغ رنگیست از خون بسمل
هر جا دمد صبح شبنم‌کمین است
چشمی به نم‌گیر، ای خنده مایل
گر مرد جاهی جا گرم‌ کم‌ کن
خواهد عرق‌کرد رخشت به منزل
چون سایه هر چند بر خاک سودیم
خط جبینها کم‌ گشت زایل
یکسر چو تمثال حیران خویشم
با غیرکس نیست اینجا مقابل
شخص حبابم از ما چه آید
ضبط نفس هم اینجاست مشکل
ما و من خلق هذیان نوایی‌ست
از حق مپرسید مست است باطل
چون اشک رنگی بستیم آخر
خونها غرق شد از شرم قاتل
گفتم چه سازم با ربط هستی
آزاد طبعان گفتند بگسل
نی مطلبی بود، نی مدعایی
ما را به هر رنگ‌کردند بیدل
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۲۱۳۸ - بیکس شهیدم خون هم ندارم
بیکس شهیدم خون هم ندارم
دیگر که ریزد گل بر مزارم
حسرت‌کش مرگ مردم به پیری
بی آتشی سوخت در پنبه‌زارم
سنگی‌ که زد یأس بر شیشهٔ من
رطل‌ گران بود بهر خمارم
افسون اقبال خوابی گران داشت
بخت سیه ‌کرد شب زنده دارم
بی ‌مطلبی نیست‌ تشویش هستی
چون دوش مزدور ممنون بارم
باید به خون خفت تا خاک‌ گشتن
عمریست با خویش افتاده کارم
تمثال تحقیق دارد تأمل
آیینه خشکست دل می‌فشارم
ای ‌کلک نقاش مژگان به خون زن
از من کشیدند تصویر یارم
صحرانشین‌اند آواره‌گردان
بی دامنی نیست سعی غبارم
رنگی نبستم از خودشناسی
آیینه عنقاست یا من ندارم
سر می‌کشد از من وهم هستی
خاری ندارم کز پا برآرم
بیدل ندانم در کشت الفت
جز دل چه ‌کارم تا بر ندارم
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۲۳۸۴ - بیگانه وضعیم یا آشناییم
بیگانه وضعیم یا آشناییم
ما نیستیم اوست او نیست ماییم
پنهانتر از بو در ساز رنگیم
عریانتر از رنگ زیر قباییم
پیدا نگشتیم خود را چه پوشیم
پنهان نبودیم تا وا نماییم
پیش که نالیم داد از که خواهیم
عمریست با خوبش از خود جداییم
هر سو گذشتیم پیدا نگشتیم
رفتار عمریم بی‌نفش پاییم
این ‌کعبه و دیر تا حشر باقیست
ما یک دو دم بیش دیگر کجاییم
تنگی فشرده‌ست صحرای امکان
راهی نداربم دل می‌گشاییم
نفی دویی بود علم تعین
تا خاک ‌گشتیم ‌گفتیم لاییم
فکر دویی چیست ما و تویی ‌کیست
آیینه‌ای نیست ما خود نماییم
سیر دو عالم کردیم لیکن
جایی نرفتیم‌ کز خود برآییم
گر بحر جوشید، ور قطره بالید
ما را نفهمید جز ما که ماییم
اظهار هر چند غیر از عرق نیست
در پیش بیدل آب بقاییم
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۲۵۰۷ - آزادی آخر بد باخت با من
آزادی آخر بد باخت با من
رنج‌ کمر شد چینهای دامن
مزدور عجز است تسلیم الفت
دل هر چه برداشت ‌گشتم دو تا من
زیر و بم عمر روشن نگردید
کاین شور عبرت او بود یا من
یارب چه پرداخت سحر تعین
خلقی شهید است زین خونبها من
غافل مباشید از فهم اسرار
معنی خیالان یادی‌ست با من
دل بر که بندم رنگ از چه‌ گیرم
از هر دو عالم چون او جدا من
هر جا رسیدم یک نغمه دیدم
یارب کجایی‌ست این جابجا من
خود سنج وهمی با بیش و کم ساز
مفت ترازوست مثقال یا من
دل زین خرابات دیگر چه جوید
زد شیشه بر سنگ آمد صدا من
هنگامهٔ وهم بگذار مگذر
من تا کجا او، او تا کجا من
بیدل به خود هیچ طرفی نبستم
در معنی او بود این بیوفا من
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۲۵۹۸ - بر شعله تا چند نازیدن‌کاه
بر شعله تا چند نازیدن‌کاه
در دولت تیز مرگی‌ست ناگاه
صد نقص دارد سازکمالت
چندین هلال است پیش وپس ماه
در فکر خویشیم آزادگی‌کو
ما را گریبان افکنده در چاه
یارب چه سحر است افسون هستی
از هیچ بودن‌کس نیست اگاه
برغفلت خلق خفت مچینید
منظور نازست آیینهٔ شاه
دل صید عشق است محکوم‌ کس نیست
الحکم لله و الملک (لله)للاه
عمری تپیدیم تا خاک گشتیم
فرسنگها داشت این یک قدم راه
از صبح این باغ شبنم چه دارد
جز محمل اشک بر ناقهٔ آه
بر طبع آزاد ظلمست الفت
تا عمر باقیست عذر از نفس خواه
ای ناله خاموش در خانه‌کس نیست
یک حرف گفتیم افسانه کوتاه
بیدل چه‌گوبم ازیأس پیری
چون شمعم ازصبح روز است بیگاه
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۵۶ - مستانه ساقی از در در آمد
مستانه ساقی از در در آمد
از دولت او کارم بر آمد
جان گرامی کردم فدایش
عمر عزیزم خوش بر سر آمد
خورشید حسنش خوش بر سر آمد
سرو روانش چون در بر آمد
استغفرالله از توبه کردن
بود آن گناهی از من گر آمد
از مجلس ما زاهد روان شد
ساقی سرمست از در درآمد
مستانه جامی پر می به من داد
صد بارم از جان آن خوشتر آمد
چون نعمت الله رندی حریفی
وقتی چنین خوش ، خوش درخور آمد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۲۶ - از جام عشقش مست مدامم
از جام عشقش مست مدامم
ایمن ز خاصم فارغ ز عامم
ساقی ذوقش با دل حریفست
جانان شرابست جانست جامم
گر عشق بازی از من بیاموز
ور ذوق خواهی می خوان کلامم
در زهد اگر چه کامل نباشم
در عشقبازی رند تمامم
تا بنده گشتم تابنده گشتم
سلطان عشقش از جان غلامم
بی عشق جانان جانم چه باشد
بی درد دل من آخر کدامم
باده به پاداش ما را حلال است
بی عشق سید آب است حرامم
ملک‌الشعرای بهار : ترجیعات
الحمدلله
می ده که طی شد دوران جانکاه
آسوده شد ملک‌، الملک‌لله
شد شاه نو را اقبال همراه
کوس شهی کوفت بر رغم بدخواه
شد صبح طالع‌، طی شد شبانگاه
الحمد لله‌، الحمد لله
یک چند ما را غم رهنمون شد
جان یارغم گشت‌،‌دل غرق‌خون شد
مام وطن را رخ نیلگون شد
و امروز دشمن خوار و زبون شد
زبن جنبش‌ سخت‌، زبن فتح ناگاه
الحمد لله‌، الحمد لله
چندی ز بیداد فرسوده گشتیم
با خاک و با خون آلوده گشتیم
زیر پی خصم پیموده گشتیم
و امروز دیگر آسوده گشتیم
از ظلم ظالم‌، از کید بدخواه
الحمد لله‌، الحمد لله
آنان که ما را کشتند و بستند
قلب وطن را از کینه خستند
از کج نهادی پیمان شکستند
از چنگ ملت آخر نجستند
از حضرت‌ شیخ تا حضرت‌ شاه
الحمد لله‌، الحمد لله
آنان که با جور منسوب گشتند
در پیکر ملک میکروب گشتند
آخر به ملت مغضوب گشتند
از ساحت ملک جاروب گشتند
پیران جاهل‌، شیخان گمراه
الحمد لله‌، الحمد لله
چون کدخدا دید جور شبان را
از جا برانگیخت ستارخان را
سدّ ستم ساخت آن مرزبان را
تاکرد رنگین تیغ وسنان را
از خون دشمن وز مغز بدخواه
الحمد لله‌، الحمد لله
پس مستبدین لختی جهیدند
گفتند لختی‌، لختی شنیدند
ناگه ز هر سو شیران رسیدند
آن روبهان باز دم درکشیدند
شد طعمهٔ شیر بیچاره روباه
الحمد لله‌، الحمد لله
یک سو سپهدار شد فتنه را سد
یک سو یورش برد سردار اسعد
ضرغام پر دل‌، آمد ز یک حد
برکف گرفتند تیغ مهند
بستند بر خصم از هر طرف راه
الحمد لله‌، الحمد لله
اقبال شد یار با بختیاری
گیلانیان را حق کرد یاری
جیش عدو شد یکسر فراری
درگنج غم گشت دشمن حصاری
شد کار ملت بر طرز دلخواه
الحمد لله‌، الحمد لله
بد خواه دین را سدی متین بود
لیکن مر او را غم درکمین بود
خاکش به سر شد پاداشش این بود
دشمن که با عیش دایم قرین بود
اکنون قرین است با ناله و آه
الحمد لله‌، الحمد لله
بخت سپهدار فرخنده بادا
سردار اسعد پاینده بادا
صمصام ایران برنده بادا
ضرغام دین را دل زنده بادا
کافتاد از ایشان بدخواه در چاه
الحمد لله‌، الحمد لله
ستارخان را بادا ظفر یار
تبریزیان را یزدان نگهدار
سالارشان را نیکو بودکار
احرار را نیز دل باد بیدار
تا حمله گویند با جان آگاه
الحمد لله‌، الحمد لله
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۶۰۰ - آخر نگاهی بر حال ما کن
آخر نگاهی بر حال ما کن
درد دلم را روزی دوا کن
از دست هجران من در بلایم
یارب، به فضلت آن را دوا کن
گفتی «به وصلت روزی نوازم »
وقت است، جانا، وعده وفا کن
من در فراقت شوریده حالم
باز آی و رحمی بر حال ما کن
صد ره نویدم دادی به وصلت
امید ما را باری وفا کن
از خوبرویان زشتی نیاید
این زشت رویی آخر رها کن
زین بیش ما را از خود میازار
اندیشه آخر روز جزا کن
در عشق، خسرو، دل را چه قیمت؟
جان و روان را پیشش فنا کن
صامت بروجردی : کتاب نوحه‌های سینه زنی (به اقسام مختلفه و لحنهای متنوع و مخصوصه)
شمارهٔ ۱۹ - و برای او
چون آل طاها از جور ایام
گشتند وارد در کشور شام
گفتا سکینه در محضر عام
ای خلق بی‌رحم ای قوم بدنام
نحن سبایا آل محمد
جدی رسول فی کل مشهد
ما عین قبله اصل نمازیم
سلطان یثرب شاه حجازیم
از حکم قرآن ما سرفرازیم
در کشور دین در ملک اسلام
نحن سبایا آل محمد
جدی رسول فی کل مشهد
ما کاندرین شهر زار و ملولیم
از محیط وحی از بیت الهام
نحن سبایا آل محمد
جدی رسول فی کل مشهد
خوش می‌نوازید نای و نقاره
گردیده بر ما گرم نظاره
خوش پرده شرم گردید پاره
بر آل یاسین دادید دشنام
نحن سبایا آل محمد
جدی رسول فی کل مشهد
با سینه ریش با قلب پرغم
با سر عریان با چشم پر نم
ما را نمودند سرگرد عالم
از کثرت بغض از روی ابرام
نحن سبایا آل محمد
جدی رسول فی کل مشهد
روزی که قرآن گردید نازل
بر حرمت ما می‌بود شامل
ما را خرابه دادید منزل
از جای حرمت از بهر اکرام
نحن سبایا آل محمد
جدی رسول فی کل مشهد
آخر غریبیم ما آل حیدر
در کشور شام ای خلق کافر
تا چند ما را ریزید بر سر
خاکستر و سنگ از پشت هر بام
نحن سبایا آل محمد
جدی رسول فی کل مشهد
در این ولایت ما میهمانیم
چون طایر دور از آشیانیم
تا کی بر افلاک شیون رسانیم
از ناله صبح از گریه شام
نحن سبایا آل محمد
جدی رسول فی کل مشهد
گر دم شب و روز در ناله چون نی
مانند (صامت) شد عمر من طی
در محنت و رنج در حزن و آلام
نحن سبایا آل محمد
جدی رسول فی کل مشهد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۰۸ - گفتا کئی تو من بنده تو
گفتا کئی تو من بنده تو
بیجرم از چشم افکنده تو
گاهی ازین در گاهی از آن در
باری زهر در جوینده تو
در جست و جویت ز آنم که باشد
جوینده تو با بنده تو
گر پای امکان پیش است ما را
باشد درین ره پوینده تو
گوی آن دهانرا باشد که ما را
سازد به بوسی شرمنده تو
دل کز بر من گم شد تو داری
دانستم ای جان از خنده تو
گفتی کمالت بهر چه گویند
آن رو که باشم من بنده تو
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۶۱ - آشوب جانی شوخ جهانی
آشوب جانی شوخ جهانی
بی اعتقادی نامهربانی
از پیش خویشم تا چند رانی
زهر فراقم تا کی چشانی
من مهر ورزم آری من اینم
نو کینه ورزی آری تو آنی
گاهم نوازی گاهم گدازی
گاهی چنینی گاهی چنانی
بی جرم کشتن مردم یکی را
توان ولیکن تو میتوانی
زینسان که داری از خویش دورم
گر میرم از غم حالمه ندانی
گفتم نثارت سازم ه در اشک
گفتا چه گویم در مچکانی
با تو چه ماند خضر و مسیحا
عمری تو هرگز با کس نمانی
گر از کمال ای مونسه ملولی
رفتم ز پیشت بردم گرانی
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۵۵ - دیدی چهاکرد، غم با دل من؟
دیدی چهاکرد، غم با دل من؟
رسوا دل من، شیدا دل من
نور جمالت، شمع تجلی
تن کوه طور و موسی دل من
از خاطرم برد یاد تو تنگی
در خانه دارد، صحرا دل من
دارد تماشا خوش با تو سودا
خارا دل تو، مینا دل من
گرکافرم گفت زاهد، و گر مست
از کس ندارد پروا دل من
کرده ست جانان در جان تجلّی
در قطره دارد، دریا دل من
روز ازل سوخت داغت حزین را
آتش تو بودی، سینا دل من
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۶۵ - جانا میاموز، فارغ نشستن
جانا میاموز، فارغ نشستن
باید دلی را از غمزه خستن
بگذار ربزد آزادی اش خون
صیدی که آموخت از دام جستن
در وادی عشق گام نخست است
از جان گذشتن، از جسم رستن
چون سبحه گیرم بر کف؟ که ننگ است
آلودگان را، زنار بستن
در راه عشقت کار حزین است
از خویش رفتن بیخود نشستن
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۴۲ - بنواخت نی را، لبهای نایی
بنواخت نی را، لبهای نایی
ما بی نواییم، آه از جدایی
در کعبهٔ دل، مانده ست داغم
چون فلس ماهی، از ناروایی
در شام هجرت، چون شمع کشته
مانده ست چشمم، بی روشنایی