تعداد ۴۸۷۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۶۴۲ - در خانه نشسته بت عیار که دارد؟
در خانه نشسته بت عیار که دارد؟
معشوق قمرروی شکربار که دارد؟
بی‌زحمت دیده رخ خورشید که بیند؟
بی پرده عیان طاقت دیدار که دارد؟
گفتی به خرابات دگر کار ندارم
خود کار تو داری و دگر کار که دارد؟
رندان صبوحی همه مخمور خمارند
ای زهره کلید در خمار که دارد؟
ما طوطی غیبیم شکرخواره و عاشق
آن کان شکرهای به قنطار که دارد؟
یک غمزهٔ دیدار به از دامن دینار
دیدار چو باشد غم دینار که دارد؟
جان‌ها چو از آن شیر ره صید بدیدند
اکنون چو سگان میل به مردار که دارد؟
چون عین عیان است ز اقرار که لافد؟
اقرار چو کاسد شود انکار که دارد؟
ای در رخ تو زلزلهٔ روز قیامت
در جنت حسن تو غم نار که دارد؟
با غمزهٔ غمازهٔ آن یار وفادار
اندیشهٔ این عالم غدار که دارد؟
گفتی که ز احوال عزیزان خبری ده
با مخبر خوبت سر اخبار که دارد؟
ای مطرب خوش لهجهٔ شیرین دم عارف
یاری ده و برگو که چنین یار که دارد؟
بازار بتان از تو خراب است و کساد است
بازار چه باشد دل بازار که دارد؟
امروز ز سودای تو کس را سر سر نیست
دستار که دارد سر دستار که دارد؟
شمس الحق تبریز چو نقد آمد و پیدا
از پار که گوید غم پیرار که دارد؟
مولوی : غزلیات
غزل ۶۴۳ - در کوی خرابات مرا عشق کشان کرد
در کوی خرابات مرا عشق کشان کرد
آن دلبر عیار مرا دید نشان کرد
من در پی آن دلبر عیار برفتم
او روی خود آن لحظه ز من باز نهان کرد
من در عجب افتادم از آن قطب یگانه
کز یک نظرش جمله وجودم همه جان کرد
ناگاه یک آهو بد و صد رنگ عیان شد
کز تابش حسنش مه و خورشید فغان کرد
آن آهوی خوش ناف به تبریز روان گشت
بغداد جهان را به بصیرت همدان کرد
آن کس که ورا کرد به تقلید سجودی
فرخنده و بگزیده و محبوب زمان کرد
آن‌ها که بگفتند که ما کامل و فردیم
سرگشته و سودایی و رسوای جهان کرد
سلطان عرفناک بدش محرم اسرار
تا سر تجلی ازل جمله بیان کرد
شمس الحق تبریز چو بگشاد پر عشق
جبریل امین را ز پی خویش دوان کرد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۴۴ - تا نقش تو در سینهٔ ما خانه نشین شد
تا نقش تو در سینهٔ ما خانه نشین شد
هر جا که نشینیم چو فردوس برین شد
آن فکر و خیالات چو یأجوج و چو مأجوج
هر یک چو رخ حوری و چون لعبت چین شد
آن نقش که مرد و زن ازو نوحه کنانند
گر بئس قرین بود کنون نعم قرین شد
بالا همه باغ آمد و پستی همگی گنج
آخر تو چه چیزی که جهان از تو چنین شد؟
زان روز که دیدیمش ما روز فزونیم
خاری که ورا جست گلستان یقین شد
هر غوره ز خورشید شد انگور و شکر بست
وان سنگ سیه نیز ازو لعل ثمین شد
بسیار زمین‌ها که به تفصیل فلک شد
بسیار یسار از کف اقبال یمین شد
گر ظلمت دل بود کنون روزن دل شد
ور رهزن دین بود کنون قدوهٔ دین شد
گر چاه بلا بود که بد محبس یوسف
از بهر برون آمدنش حبل متین شد
هر جزو چو جندالله محکوم خدایی‌ست
بر بنده امان آمد و بر گبر کمین شد
خاموش که گفتار تو مانندهٔ نیل است
بر قبط چو خون آمد و بر سبط معین شد
خاموش که گفتار تو انجیر رسیده‌ست
اما نه همه مرغ هوا درخور تین شد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۴۵ - بار دگر آن آب به دولاب درآمد
بار دگر آن آب به دولاب درآمد
وان چرخهٔ گردنده در اشتاب درآمد
بار دگر آن جان پر از آتش و از آب
در لرزه چو خورشید و چو سیماب درآمد
بار دگر آن صورت پنهانی عالم
از روزن جان دوش چو مهتاب درآمد
خورشید که می‌درد ازو مشرق و مغرب
از لطف بود گر به صطرلاب درآمد
بار دگر آن صبح بخندید و بتابید
تا خفتهٔ صد ساله هم از خواب درآمد
بار دگر آن قاضی حاجات ندا کرد
خیزید که آن فاتح ابواب درآمد
بار دگر از قبله روان گشت رسالت
در گوش محمد چو به محراب درآمد
چون رفت محمد به در خیبر ناسوت
نقبی بزد از نصرت و نقاب درآمد
از بیم ملک جمله فلک رخنه و در شد
وز بیم مسبب همه اسباب درآمد
آری لقبش بود سعادت بک عالم
زان پیش که اشخاص به القاب درآمد
بگشاد محمد در خمخانهٔ غیبی
بسیار کسادی به می ناب درآمد
از بهر دل تشنه و تسکین چنین خون
آن جام می لعل چو عناب درآمد
خاموش کن امروز که این روز سخن نیست
زحمت مده آن ساقی اصحاب درآمد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۴۶ - بار دگر آن مست به بازار درآمد
بار دگر آن مست به بازار درآمد
وان سرده مخمور به خمار درآمد
سرهای درختان همه پربار چرا شد؟
کان بلبل خوش لحن به تکرار درآمد
یک حملهٔ دیگر همه در رقص درآییم
مستانه و یارانه که آن یار درآمد
یک حملهٔ دیگر همه دامن بگشاییم
کز بهر نثار آن شه دربار درآمد
یک حملهٔ دیگر به شکرخانه درآییم
کز مصر چنین قند به خروار درآمد
یک حملهٔ دیگر بنهٔ خواب بسوزیم
زیرا که چنین دولت بیدار درآمد
یک حملهٔ دیگر به شب این پاس بداریم
کان لولی شب دزد به اقرار درآمد
یک حملهٔ دیگر برسان باده که مستی
در عربده ویران شده دستار درآمد
یک حملهٔ دیگر به سلیمان بگراییم
کان هدهد پرخون شده منقار درآمد
این شربت جان پرور جان بخش چه شافی‌ست
از دست مسیحی که به بیمار درآمد
اکنون بزند گردن غم‌های جهان را
کاقبال تو چون حیدر کرار درآمد
دارالحرج امروز چو دارالفرجی شد
کان شادی و آن مستی بسیار درآمد
بربند لب اکنون که سخن گستر بی‌لب
بی حرف سیه روی به گفتار درآمد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۴۷ - تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
تدبیر به تقدیر خداوند چه ماند؟
بنده چو بیندیشد پیداست چه بیند
حیلت بکند لیک خدایی بنداند
گامی دو چنان آید کو راست نهاده‌ست
وان گاه که داند که کجاهاش کشاند؟
استیزه مکن مملکت عشق طلب کن
کین مملکتت از ملک الموت رهاند
شه را تو شکاری شو کم گیر شکاری
کاشکار تو را باز اجل بازستاند
خامش کن و بگزین تو یکی جای قراری
کان جا که گزینی ملک آن جات نشاند
مولوی : غزلیات
غزل ۶۴۸ - ای قوم به حج رفته کجایید کجایید؟
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید؟
معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟
گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید
یک بار ازین خانه برین بام برآیید
آن خانه لطیف است نشان‌هاش بگفتید
از خواجهٔ آن خانه نشانی بنمایید
یک دستهٔ گل کو اگر آن باغ بدیدیت؟
یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید؟
با این همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
مولوی : غزلیات
غزل ۶۴۹ - بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد
بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد
از چرخ فرود آمد و در ما نگران شد
چون باز که برباید مرغی به گه صید
بربود مرا آن مه و بر چرخ دوان شد
در خود چو نظر کردم خود را بندیدم
زیرا که در آن مه تنم از لطف چو جان شد
در جان چو سفر کردم جز ماه ندیدم
تا سر تجلی ازل جمله بیان شد
نه چرخ فلک جمله در آن ماه فرو شد
کشتی وجودم همه در بحر نهان شد
آن بحر بزد موج و خرد باز برآمد
وآوازه درافکند چنین گشت و چنان شد
آن بحر کفی کرد و به هر پاره از آن کف
نقشی ز فلان آمد و جسمی ز فلان شد
هر پاره کف جسم کزان بحر نشان یافت
در حال گدازید و در آن بحر روان شد
بی‌دولت مخدومی شمس الحق تبریز
نی ماه توان دیدن و نی بحر توان شد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۵۰ - آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد
آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد
امسال درین خرقهٔ زنگار برآمد
آن ترک که آن سال به یغماش بدیدی
آن است که امسال عرب وار برآمد
آن یار همان است اگر جامه دگر شد
آن جامه بدل کرد و دگربار برآمد
آن باده همان است اگر شیشه بدل شد
بنگر که چه خوش بر سر خمار برآمد
شب رفت حریفان صبوحی بکجایید؟
کان مشعله از روزن اسرار برآمد
رومی پنهان گشت چو دوران حبش دید
امروز درین لشکر جرار برآمد
شمس الحق تبریز رسیده‌ست بگویید
کز چرخ صفا آن مه انوار برآمد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۵۱ - مهتاب برآمد کلک از گور برآمد
مهتاب برآمد کلک از گور برآمد
وز ریگ سیه چرده سقنقور برآمد
آنک از قلمش موسی و عیسی‌ست مصور
از نفخهٔ او دمدمهٔ صور برآمد
در هاون اقبال عنایت گهری کوفت
صد دیدهٔ حق بین ز دل کور برآمد
از تف بهاری چه خبر یافت دل خاک
کز خاک سیه قافلهٔ مور برآمد؟
از بحر عسل‌هاش چه دید آن دل زنبور
با مشک عسل گلهٔ زنبور برآمد؟
در مخزن او کرم ضعیفی به چه ره یافت
کز وی خز و ابریشم موفور برآمد؟
بی دیده و بی‌گوش صدف رزق کجا یافت
تا حاصل در گشت و چو گنجور برآمد؟
نرم آهن و سنگی سوی انوار چه ره یافت
کز آهن و سنگی علم نور برآمد
بنگر که ز گلزار چه گلزار بخندید
وز سرمهٔ چون قیر چه کافور برآمد
بی غازه و گلگونه گل آن رنگ کجا یافت
کافروخته از پردهٔ مستور برآمد؟
در دولت و در عزت آن شاه نکوکار
این لشکر بشکسته چه منصور برآمد
یک سیب بنی دیدم در باغ جمالش
هر سیب که بشکافت ازو حور برآمد
چون حور برآمد ز دل سیب بخندید
از خندهٔ او حاجت رنجور برآمد
این هستی و این مستی و این جنبش مستان
زان باده مدان کز دل انگور برآمد
شمس الحق تبریز چو این شور برانگیخت
از مشرق جان آن مه مشهور برآمد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۵۲ - تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
تدبیر به تقدیر خداوند نماند
بنده چو بیندیشد پیداست چه بیند
حیله بکند لیک خدایی نتواند
گامی دو چنان آید کو راست نهاده‌ست
وان گاه که داند که کجاهاش کشاند؟
استیزه مکن مملکت عشق طلب کن
کین مملکتت از ملک الموت رهاند
باری تو بهل کام خود و نور خرد گیر
کین کام تو را زود به ناکام رساند
اشکاری شه باش و مجو هیچ شکاری
کاشکار تو را باز اجل بازستاند
چون باز شهی رو به سوی طبلهٔ بازش
کان طبله تو را نوش دهد طبل نخواند
از شاه وفادارتر امروز کسی نیست
خر جانب او ران که تو را هیچ نراند
زندانی مرگند همه خلق یقین دان
محبوس تو را از تک زندان نرهاند
دانی که در این کوی رضا بانگ سگان چیست؟
تا هر که مخنث بود آنش برماند
حاشا ز سواری که بود عاشق این راه
که بانگ سگ کوی دلش را بطپاند
مولوی : غزلیات
غزل ۶۵۳ - چون بر رخ ما عکس جمال تو برآید
چون بر رخ ما عکس جمال تو برآید
بر چهرهٔ ما خاک چو گلگونه نماید
خواهم که ز زنار دو صد خرقه نمایم
ترسابچه گوید که بپوشان که نشاید
اشکم چو دهل گشته و دل حامل اسرار
چون نه مهه گشته‌ست ندانی که بزاید؟
شاهی‌ست دل اندر تن مانندهٔ گاوی
وین گاو ببیند شه اگر ژاژ نخاید
وان دانه که افتاد درین هاون عشاق
هر سوی جهد لیک به ناچار بساید
از خانهٔ عشق آن که بپرد چو کبوتر
هر جا که رود عاقبت کار بیاید
آیینه که شمس الحق تبریز بسازد
زنگار کجا گیرد و صیقل به چه باید؟
مولوی : غزلیات
غزل ۶۵۴ - هر نکته که از زهر اجل تلخ‌تر آید
هر نکته که از زهر اجل تلخ‌تر آید
آن را چو بگوید لب تو چون شکر آید
در چاه زنخدان تو هر جان که وطن ساخت
زود از رسن زلف تو بر چرخ بر آید
هین توشه ده از خوشهٔ ابروی ظریفت
زان پیش که جان را ز تو وقت سفر آید
از دعوت و آواز خوشت بوی دل آید
لبیک زنم نفخهٔ خون جگر آید
مولوی : غزلیات
غزل ۶۵۵ - از بهر خدا عشق دگر یار مدارید
از بهر خدا عشق دگر یار مدارید
در مجلس جان فکر دگر کار مدارید
یار دگر و کار دگر کفر و محال است
در مجلس دین مذهب کفار مدارید
در مجلس جان فکر چنان است که گفتار
پنهان چو نمی‌ماند اضمار مدارید
گر بانگ نیاید ز فسا بوی بیاید
در دل نظر فاحشه آثار مدارید
آن حارس دل مشرف جان سخت غیور است
با غیرت او رو سوی اغیار مدارید
هر وسوسه را بحث و تفکر بمخوانید
هر گم شده را سرور و سالار مدارید
یاقوت کرم قوت شما بازنگیرد
خود را گرو نفس علف خوار مدارید
الغزة لله جمیعا چو شنیدیت
خاطر به سوی سبلت و دستار مدارید
چون اول خط نقطه بد و آخر نقطه
خود را تبع گردش پرگار مدارید
در مشهد اعظم به تشهد بنشینید
هش را به سوی گنبد دوار مدارید
انکار بسوزد چو شهادت بفروزد
با شاهد حق نکرت انکار مدارید
یک نیم جهان کرکس و نیمیش چو مردار
هین چشم چو کرکس سوی مردار مدارید
آن نفس فریبنده که غره‌ست و غرور است
هین عشق بر آن غرهٔ غرار مدارید
گه زلف برافشاند و گه جیب گشاید
گلگونهٔ او را به جز از خار مدارید
او یار وفا نبود و از یار ببرد
آن ده دله را محرم اسرار مدارید
او باده بریزد عوضش سرکه فروشد
آن حامضه را ساقی و خمار مدارید
ما حلقهٔ مستان خوش ساقی خویشیم
ما را سقط و بارد و هشیار مدارید
گر ناف دهی پشک فروشد عوض مشک
آن ناف ورا نافهٔ تاتار مدارید
چون روح برآمد به سر منبر تذکیر
خود را سپس پردهٔ گفتار مدارید
مولوی : غزلیات
غزل ۶۵۶ - مرغان که کنون از قفص خویش جدایید
مرغان که کنون از قفص خویش جدایید
رخ باز نمایید و بگویید کجایید؟
کشتی شما ماند برین آب شکسته
ماهی صفتان یک دم ازین آب برآیید
یا قالب بشکست و بدان دوست رسیده‌ست
یا دام بشد از کف و از صید جدایید؟
امروز شما هیزم آن آتش خویشید؟
یا آتشتان مرد شما نور خدایید؟
آن باد وبا گشت شما را فسرانید؟
یا باد صبا گشت به هر جا که درآیید؟
در هر سخن از جان شما هست جوابی
هر چند دهان را به جوابی نگشایید
در هاون ایام چه درها که شکستید
آن سرمهٔ دیده‌ست بسایید بسایید
ای آن که بزادیت چو در مرگ رسیدید
این زادن ثانی‌ست بزایید بزایید
گر هند وگر ترک بزادیت دوم بار
پیدا شود آن روز که روبند گشایید
ورزان که سزیدیت به شمس الحق تبریز
والله که شما خاصبک روز سزایید
مولوی : غزلیات
غزل ۶۵۷ - گر یک سر موی از رخ تو روی نماید
گر یک سر موی از رخ تو روی نماید
بر روی زمین خرقه و زنار نماند
آن را که دمی روی نمایی ز دو عالم
آن سوخته را جز غم تو کار نماند
گر برفکنی پرده از آن چهرهٔ زیبا
از چهرهٔ خورشید و مه آثار نماند
در خواب کنی سوختگان را ز می عشق
تا جز تو کسی محرم اسرار نماند
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۳۴ - مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار
مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار
رخ فرخ خود را مپوشان به یکی بار
تو دریای الهی همه خلق چو ماهی
چو خشک آوری ای دوست بمیرند به ناچار
مگو با دل شیدا دگر وعده فردا
که بر چرخ رسیده‌ست ز فردای تو زنهار
چو در دست تو باشیم ندانیم سر از پای
چو سرمست تو باشیم بیفتد سر و دستار
عطاهای تو نقد است شکایت نتوان کرد
ولیکن گله کردیم برای دل اغیار
مرا عشق بپرسید که ای خواجه چه خواهی؟
چه خواهد سر مخمور به غیر در خمار؟
سراسر همه عیبیم بدیدی و خریدی
زهی کاله پرعیب زهی لطف خریدار
ملوکان همه زربخش تویی خسرو سربخش
سر از گور برآورد ز تو مرده پیرار
ملالت نفزایید دلم را هوس دوست
اگر ره زندم جان ز جان گردم بیزار
چو ابر تو ببارید بروید سمن از ریگ
چو خورشید تو درتافت بروید گل و گلزار
ز سودای خیال تو شدستیم خیالی
که داند چه شویم از تو چو باشد گه دیدار؟
همه شیشه شکستیم کف پای بخستیم
حریفان همه مستیم مزن جز ره هموار
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۳۵ - ای عاشق بیچاره شده زار به زر بر
ای عاشق بیچاره شده زار به زر بر
گویی که نزد مرگ تو را حلقه به در بر
بندیش ازان روز که دم‌های شماری
تو می‌زنی و وهم زنت شوی دگر بر
خود را تو سپر کن به قبول همه احکام
زان پیش که تیر اجل آید به سپر بر
از آدمی ادراک و نظر باشد مقصود
کی رحمت پیوسته به ادراک و نظر بر
ای کان شکر فضل تو وین خلق چو طوطی
طوطی چه کند که ننهد دل به شکر بر؟
آن نیشکر از عشق تو صد جای کمر بست
شکر تو نبشته‌ست بر اطراف کمر بر
جز شمس و قمر باصره را نور دگر ده
ای نور تو وافر شده بر شمس و قمر بر
از کار جهان سیر شده خاطر عارف
عاشق شده بر شیوه و بر کار دگر بر
دیده‌ست که گر نوش کند آب جهان را
بی حضرت تو آب ندارد به جگر بر
گیرم همه شب پاس نداری و نزاری
خود را بزن ای مخلص بر ورد سحر بر
آن‌ها که شب و صبح دم آرام ندیدند
ناگاه فتادند بر آن گنج گهر بر
موسیٰ همه شب نور همی‌جست و به آخر
نوری عجبی دید به بالای شجر بر
یعقوب وطن ساخت به جان طره شب را
تا بوسه زد آخر به رخ و زلف پسر بر
مقصود خدا بود و پسر بود بهانه
عاشق نشود جان پیمبر به بشر بر
او زآل خلیل است و به آفل نکند میل
چون خار بود آفل او را به بصر بر
جز دوست خلیلی نپذیرفت خلیلش
ورنه تن خود را نفکندی به شرر بر
ای گشته بت جان تو نقشی و کلوخی
انکار تو پس چیست به عباد حجر بر؟
یک لحظه بنه گوش که خواهم سخنی گفت
ای چشم خوشت طعنه زده نرگس تر بر
بر نقد زن ای دوست که محبوب تو نقد است
ای چشم نهاده همه بر بوک و مگر بر
بربستم لب را ز ره چشم بگویم
چیزی که رود مستی آن کله سر بر
نی نی بنگویم که عجب صید شگرف است
مرغ نظر است و ننشیند به خبر بر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۳۶ - ای رخت فکنده تو بر اومید و حذر بر
ای رخت فکنده تو بر اومید و حذر بر
آخر نظری کن به نظربخش فکر بر
ای طالب و ای عاشق بنگر به طلب بخش
بنگر به موثر تو چه چفسی به اثر بر؟
او می‌کشدت جانب صلح و طرف جنگ
گه صحبت یاران و گهی اوج سفر بر
در تو نگران او و تو را چشم چپ و راست
او با تو سخن گوی و تو را گوش سمر بر
او می‌زند این سیخ و هش گاو سوی یوغ
عیسی‌ست رفیق و هش خربنده به خر بر
هر گاو و خری سیخ خورد بر کفل و پشت
تو سیخ ندامت خوری بر سینه و بر بر
زان سیخ کباب دل تو گر نشد آگه
پخته کندت مطبخی‌اش نار سقر بر
گه کاسه گرفتی که حلیماب و زفر کو؟
گه چنگ گرفتی تو به تقریع زفر بر
زافشارش مرگ آن رخ تو گردد چون زر
زر بازدهی و بنهی سر به حجر بر
بس چند کنی عشوه تو در محفل کوران
بس چند زنی نعره تو بر مسمع کر بر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۳۷ - گیرم که بود میر تو را زر به خروار
گیرم که بود میر تو را زر به خروار
رخساره چون زر ز کجا یابد زردار؟
از دلشده زار چو زاری بشنیدند
از خاک برآمد به تماشا گل و گلزار
هین جامه بکن زود درین حوض فرورو
تا بازرهی از سر و از غصه دستار
ما نیز چو تو منکر این غلغله بودیم
گشتیم به یک غمزه چنین سغبه دلدار
تا کی شکنی عاشق خود را تو ز غیرت؟
هل تا دو سه ناله بکند این دل بیمار
نی نی مهلش زان که ازان ناله زارش
نی خلق زمین ماند و نی چرخه دوار
امروز عجب نیست اگر فاش نگردد
آن عالم مستور به دستوری ستار
باز این دل دیوانه ز زنجیر برون جست
بدرید گریبان خود از عشق دگربار
خامش که اشارت ز شه عشق چنین است
کز صبر گلوی دل و جان گیر و بیفشار