تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۲۸ - در سینه که عشق درآمد هوس نماند
در سینه که عشق درآمد هوس نماند
در وادی که آتشی افتاد خس نماند
در سینه بود با تو نفس رشک داشتم
چندان کیدم آه که دیگر نفس نماند
از هر طرف که می نگرم در مقابلی
زان چون گذشتم از تو نگه باز پس نماند
دردا که از نگاه تو هرکس که بود سوخت
فرقی میان عاشق و صاحب هوس نماند
تا دل نمرد چاک نزد یار سینه ام
اکنون قفس شکست که مرغ قفس نماند
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۳۱ - دردا که یار بر سر لطف نهان نماند
دردا که یار بر سر لطف نهان نماند
نامهربان دو روز به ما مهربان نماند
شرمنده ی سگان ویم، بعد مرگ هم
کز سوز سینه در تن من استخوان نماند
اکنون کشید تیغ که در آستان او
دیگر برای روح شهیدان مکان نماند
از بس به باغ برد صبا عطر بهر گل
خاکم به سر که خاک در آن آستان نماند
او خود به اختیار کی این لطف می نمود
تیرش ز جذبه دل ما در کمان نماند
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۳۲ - هرگز دل شکسته ما شادمان نبود
هرگز دل شکسته ما شادمان نبود
جور تو بود اگر ستم آسمان نبود
نقش تو در ضمیر نفس چون فرو برم
هرگز نسیم محرم این گلستان نبود
هرجا که بود مرغ دل ما اسیر بود
فرقی میانه قفس و آشیان نبود
شادم که باد خاکم از آن آستانه برد
کاین خاک تیره در خور آن آستان نبود
بردی دل از کنارم و من خوش دلم که دوش
گفتم غم تو با خود و دل در میان نبود
کرد از شکاف سینه دلم، عرض حال خود
تقریر اشتیاق تو کار زبان نبود
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۳۷ - هرچند شمع مجلسی، ای دل خموش باش
هرچند شمع مجلسی، ای دل خموش باش
سر بر سر زبان نگذاری به هوش باش
سوسن نه به هرزه زبان آوری مکن
تا همچو گل عزیز شوی جمله گوش باش
لب بسته دار چون صدف از تلخ و شور دهر
وانگه که لب گشایی گوهر فروش باش
تا چند ژاژ خایی وافشای سر کنی
آتش نه تو خاکی رو پرده پوش باش
ای آن که ترک هرزه درایی نمیکنی
رو چون دراز زخم زبان در خروش باش
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۴۱ - ما پای در گل از دل دیوانه ی خودیم
ما پای در گل از دل دیوانه ی خودیم
ما غرق خون زچشم سیه خانه ی خودیم
گلخن نمود بر سرما اشک ما خراب
پیوسته خود خراب کن خانه ی خودیم
خون جگر خوریم و نگیریم می ز کس
یعنی همیشه مست زپیمانه خودیم
عمری گذشت و شکوه زلفش نشد تمام
در حیرت از درازی افسانه خودیم
عاشق تو را که بیند از آشنایی یست
ما ای حسن به هرزه نه بیگانه خودیم
ابوالحسن فراهانی : قطعات
شماره ۲ - رغبت به استخوان کسی کم کند سگش
رغبت به استخوان کسی کم کند سگش
ترسد که بو کند به غلط استخوان ما
هرگز نبرد خاطر خوش ره به سوی ما
از باده تر نکرد گلویی سبوی ما
بینم در آینه اگر از بخت واژگون
تمثال نیز روی نتابد ز روی ما
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۷ - دل ترک عشق آن بت دلجو نمی کند
دل ترک عشق آن بت دلجو نمی کند
من ترک عشق میکنم و او نمی کند
بر دیده ام نشین نفسی زآن که باغبان
بی سرو لذتی زلب جو نمی کند
مایل به دیگران شود از منع من، بلی
بی یاد نخل میل به هرسو نمی کند
بی عشق حسن را نبود قدر و قیمتی
خار از گلی بهست، کوکس بو نمی کند
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۴۶ - دل ها اسیر کرد و گره بر جبین نزد
دل ها اسیر کرد و گره بر جبین نزد
کس راه دل به خوبی این نازنین نزد
دل جان سپرد پیش تو آزار خود مکن
بر شمع کشته کس به عبث آستین نزد
ابوالحسن فراهانی : مفردات
شماره ۴ - تقلید طرز بلبل و پروانه ننگ ماست
تقلید طرز بلبل و پروانه ننگ ماست
بی شمع بال سوخته بی دام بسته ایم
ابوالحسن فراهانی : مفردات
شماره ۹ - از من خبر ندارد، با آن که درویش
از من خبر ندارد، با آن که درویش
جا کرده ام بسان خیال اندر آینه
بابافغانی : غزلیات
شماره ۲ - ای از لب تو خطبه کلام قدیم را
ای از لب تو خطبه کلام قدیم را
باعث، رسوم شرع تو امید و بیم را
اول عظیم داشته شأن ترا خدای
وانگاه برفراشته عرش عظیم را
چرخ اثیر تا شرف از گوهرت نیافت
درهم نریخت اینهمه در یتیم را
بر شاهراه عقل نهادی چراغ شرع
تا خلق پی برند ره مستقیم را
قول تو هر کجا که دلیل آورد فقیه
دیگر مجال بحث نماند حکیم را
دارد چنان دمی که بمعجز فرود برد
شمشیر خطبه ی تو عصای کلیم را
روی تو در سلامت خلقست وین سخن
روشن بود چون آینه طبع سلیم را
آن دم که فخر داشت بدان سالها مسیح
در گلشن تو گشت کرامت نسیم را
بر حرف زلف و خال، فغانی قلم کشید
وز دفتر تو خواند الف لام میم را
بابافغانی : غزلیات
شماره ۱۵ - شد باز دیده بر رخ نیکوی او مرا
شد باز دیده بر رخ نیکوی او مرا
گلها شکفت در چمن کوی او مرا
ای باغبان برو که خدا داد در ازل
سرو سهی ترا، قد دلجوی او مرا
شادم که هر دم از دم دیگر فزونترست
دیوانگی زسلسله ی موی او مرا
رخصت نمیدهد بتماشای ماه نو
میل نظاره ی خم ابروی او مرا
منهم یکی زگوشه نشینانم ای رفیق
سرگشته کرده نرگس جادوی او مرا
از منت صبا چو فغانی درین چمن
آزاد ساخت نکهت گیسوی او مرا
بابافغانی : غزلیات
شماره ۲۱ - عشقت مدام خون جگر میدهد مرا
عشقت مدام خون جگر میدهد مرا
دردی نرفته درد دگر میدهد مرا
صدره بجستجوی تو کردم زخود سفر
غافل همان نشان بسفر میدهد مرا
داری جواب تلخ و من از غایت امید
خوش میکنم دهان که شکر میدهد مرا
در دل نشانده وعده ی وصلت نهال صبر
این نخل تازه تا چه ثمر میدهد مرا
با آفتاب همنفسم لیک آتشست
آبی که از پیاله ی زر میدهد مرا
پروا نمیکنی و بهر کس که دل دهم
چون بیندم بداغ تو سر میدهد مرا
این آه سوزناک فغانی زمان زمان
از روزگار رفته خبر میدهد مرا
بابافغانی : غزلیات
شماره ۲۸ - آنم که سر نمیکشم از خنجر بلا
آنم که سر نمیکشم از خنجر بلا
دارم زعشق روی تو سر در سر بلا
عشقم ادیب و تخته ی تعلیم لوح صبر
تن نسخه ی ملامت و دل دفتر بلا
هرگز زیمن سایه ی سنگ پریوشان
خالی نشد خرابه ام از زیور بلا
درمانده است مهره ی عقلم بنرد عشق
از کعبتین چشم تو در ششدر بلا
استاده ام بکشتن و آویختن چو شمع
از هیچ رو نمیگذرم از در بلا
چندین چراغ شعله کشید از شراره ام
آری بتن شدم علم لشکر بلا
دایم بجنگ و عربده، ترخان مجلسم
یعنی مدام سرخوشم از ساغر بلا
القصه روزگار بصد رنگم آزمود
در بوته ی محبت و مجمر بلا
سنگ حصار عشق فغانی دل منست
دیوانه ام برامده در کشور بلا
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۸ - دارد زبون بتیغ زبان طعنه گو مرا
دارد زبون بتیغ زبان طعنه گو مرا
بستان بخیر ای اجل از دست او مرا
یا رب چه کینه داشت بمن دشمنی که او
شد رهنمون بدیدن آن کینه جو مرا
از بخت شور و تلخی عمرم خبر نداشت
آن کز خدای خواست بصد آرزو مرا
آید همان شکست زسنگ ملامتم
دوران اگر کند گل و سازد سبو مرا
ضایع چنان شدم که گر افتم بگوشه یی
کس ننگرد بنیک و بد از هیچ سو مرا
دیگر حریف رشگ جگرسوز نیستم
منشین بغیر یا بکش ای تندخو مرا
گفتم که بر فغانی بیدل مکن جفا
گفتا عجب که باشد ازین گفتگو مرا
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۹ - هرگز نظر بکام نیالوده ایم ما
هرگز نظر بکام نیالوده ایم ما
فارغ نشین حسود که آسوده ایم ما
زخم دل شکسته بالماس بسته ایم
بر داغهای سینه نمک سوده ایم ما
آب حیات در نظر و مهر بر دهان
آئینه در برابر و ننموده ایم ما
یکرو و یکدلیم اگر نیک و گر بدیم
قلب سیه بحیله نیندوده ایم ما
کمتر زهر کمیم و کم از کمتریم هم
بر خود هزار بار نیفزوده ایم ما
خود را چنانکه هست بمردم نموده ایم
هر جا که بوده ایم چنین بوده ایم ما
دم در کشیده ایم فغانی زنیک و بد
در هر فسانه باد نپیموده ایم ما
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۰ - ای بر دلم زوعده ی خام تو داغها
ای بر دلم زوعده ی خام تو داغها
شبها در انتظار تو سوزم چراغها
بس روی آتشین که بیادت بخاک ماند
چون برگهای لاله بر اطراف باغها
عیشت مدام باد که مستان بزم تو
دارند از آب خضر لبالب ایاغها
یا رب زجیب دامن پیراهن که بود
این بوی خوش که ساخت معطر دماغها
از شوق آهوی تو فغانی بدیده رفت
چندانکه یافتند نشانش براغها
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۱ - چندم خراشی از سخن تلخ سینه را
چندم خراشی از سخن تلخ سینه را
آزار تا کی این دل چون آبگینه را
انگیز خار خار دل ریش عاشقست
دادن بدست باد، گل عنبرینه را
صبحست و در پیاله میی همچو آفتاب
ساقی بیار باقی نقل شبینه را
در کش بحرف رفته قلم هر چه رفت رفت
ما لوح ساده ایم چه دانیم کینه را
مستانه آمدی بکنار محیط فیض
پر کن فغانی از در مکنون سفینه را
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۶ - بر دل فزود خال تو داغی دگر مرا
بر دل فزود خال تو داغی دگر مرا
افروخت از رخ تو چراغی دگر مرا
هر جام می که در نظرم میدهی بغیر
داغیست تازه بر سر داغی دگر مرا
ایندم که بی رقیب روی گیرمت عنان
زین خوبتر کجاست فراغی دگر مرا
هر روز بهر دفع غم از خانه همدمی
بیرون برد بگلشن و باغی دگر مرا
اما بجز نوید وصالت عجب که کس
از ره برد بلابه و لاغی دگر مرا
داغم از آن گلست فغانی درین چمن
کی دل کشد بلاله و راغی دگر مرا
بابافغانی : غزلیات
شماره ۵۱ - روزی که تن ز جان شود و جان ز تن جدا
روزی که تن ز جان شود و جان ز تن جدا
هر یک جدا ز عشق تو سوزند و من جدا
من چون زیم که هر نفس آن لعل آتشین
می سوزدم بخنده جدا وز سخن جدا
گر جان ز تن جدا شود و تن ز جان چه غم
یا رب مباد درد تو از جان و تن جدا
یک جلوه کرد شمع جمالت شب وصال
افتاد پرتویش بهر انجمن جدا
دامیست جعد پرشکنت کز فریب و فن
دارد هزار سلسله در هر شکن جدا
گر خون ز داغ هجر تو گرید غریب نیست
آواره یی که بهر تو شد از وطن جدا
در بیستون ز صورت شیرین جدا شود
هر پاره یی که شد ز دل کوهکن جدا
در مصر جان ز گریه ی کنعانیان هنوز
یوسف جداست غرقه بخون پیرهن جدا
از گرد خانه ی تو فغانی جدا نشد
بلبل کجا شود ز حریم چمن جدا