تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۴۱ - آفتاب از نفس صبح قیامت اثری است
آفتاب از نفس صبح قیامت اثری است
آتش از گرمی روزش خبر معتبری است
زلف، مخصوص رخ موی میانان باشد
سنبلی هست درآویخته هر جا کمری است
همچو الماس دم تیشهٔ او کارگر است
تا به فرهاد جگر خسته ز شیرین نظری است
گرچه صوفیه ندارند به کف هیچ هنر
عیب پوشیدن این فرقه عجایب هنری است
خدمت پیر مغان ساز که بی منت پا
تا به سرمنزل مقصود چه خوش راهبری است
توشه خوناب جگر، یار و مصاحب غم و درد
طرفه راهی است ره عشق عجایب سفری است
گذر از جان و سعیدا قدمی پیش گذار
بی تکلف که سر کوی بتان خوش گذری است
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۴۲ - گرچه زلفت به میان بسته به یک زنجیری است
گرچه زلفت به میان بسته به یک زنجیری است
در میان من و دیدار تو یک شبگیری است
این نه شمس است که هر روز تکاپو دارد
بلکه بگریخته از دست فنا نخجیری است
نقش دیبا نه پی زیب قبا بافته اند
بلکه هر نقش در او پنچهٔ دامنگیری است
طرفه جایی است جهان هر که در او می آید
تا در او هست پی کار و پی تدبیری است
چنگ در دامن شام و سحر و صبح بزن
منتظر باش که در هر نفسی تأثیر است
هر چه در مدح قدش گفته شود کوتاه است
سرو از ترکش آن سخت کمان یک تیری است
دو قدم در پی یک مرد خدا راست نرفت
نفس اماره سعیدا چه عجب بی پیری است
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۴۴ - چاک پیراهن یار و نظر پاک، یکی است
چاک پیراهن یار و نظر پاک، یکی است
گوشهٔ دامن پاک و دل غمناک یکی است
بعد مردن نکشم منت آرایش قبر
چون برد خواب گران تخت زر و خاک یکی است
مطلب از سیر چمن روی تو باشد ما را
چون تو منظور نباشی گل و خاشاک یکی است
دست بردار ز جان چون اجلت کرد اسیر
صید را گوشهٔ دام و سر فتراک یکی است
بحر و بر هر دو سعیدا ز ازل یارانند
دل حسرت زده و دیدهٔ نمناک یکی است
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۴۵ - کرم عام تو با محرم و بیگانه یکی است
کرم عام تو با محرم و بیگانه یکی است
همچو خورشید که در کعبه و بتخانه یکی است
رنجش عاشق و معشوق به هم ساختگی است
در حقیقت سخن شمع به پروانه یکی است
باده طفلی است که با پیر و جوان می بازد
می چو آمد به میان عاقل و دیوانه یکی است
واحد است اهل همه، لیک دویی در عدد است
گرچه صد دانه بود سبحه ولی دانه یکی است
ای سعیدا مکن اندیشه که در گوش کریم
ذکر توحید تو و نعرهٔ مستانه یکی است
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۵۲ - باخبر باش که از حال خبرداری هست
باخبر باش که از حال خبرداری هست
خواب منع است در آن خانه که بیداری هست
سخن دوست به بیگانه نباید گفتن
می ننوشیم در آن بزم که هشیاری هست
گرچه گل ناز به همراهی بلبل دارد
لاله را همچو منی سوخته دل یاری هست
عهد کردم به کسی [خواجگیی] نفروشم
در جهان تا به غلامیم خریداری هست
یک به یک تیر قضا می رسد و می افتد
غایب از دیدهٔ ما و تو کمانداری هست
نیستی بُله سعیدا ز دو عالم بگذر
دل به جنت چه دهی وعدهٔ دیداری هست
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۷۰ - بجز از بخل در این دور زمان چیزی نیست
بجز از بخل در این دور زمان چیزی نیست
جز حسد پیشهٔ این آدمیان چیزی نیست
بی نهال قد وسیب ذقن و نرگس چشم
سیر باغ و چمن وآب روان چیزی نیست
قامتت خم شد و از ناوک دم هیچ نماند
گوشه ای گیر که بی تیر، کمان چیزی نیست
گر شود چشم دل از خواب گران وا دانی
مال و جاه و حشم و گنج روان چیزی نیست
اعتمادی نبود بر کرم و لطف جهان
تکیه بر سایهٔ این سرو روان چیزی نیست
چه کشی منت گردون که ورا در ترکش
غیر تیر نفس سوختگان چیزی نیست
از رفیقان مطلب مرهم زخم دل ریش
که در این طایفه جز لطف زبان چیزی نیست
بر همان چیز که داری تو سعیدا رغبت
بیشتر از همه بنگر که همان چیزی نیست
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۷۱ - لامکانی تو و امکان تو بی چیزی نیست
لامکانی تو و امکان تو بی چیزی نیست
نهی در عالم فرمان تو بی چیزی نیست
از گریبان جهان سر به درآورده مرا
دست در گوشهٔ دامان تو بی چیزی نیست
صد هزاران به تمنای تو چون اسماعیل
واله و کشته و حیران تو بی چیزی نیست
روبرو با دل مجروح ستمدیدهٔ ما
حلقهٔ زلف پریشان تو بی چیزی نیست
در گلو اشک گره گشته و خون می گریم
نالهٔ زار ز هجران تو بی چیزی نیست
نمکی ریخته گویا به دلت از شورم
گریه ام زان لب خندان تو بی چیزی نیست
خودنمایی است مگر قصد تو با خلق جهان
که چو گل چاک گریبان تو بی چیزی نیست
خورده ای تیغ نگاهی مگر از دست کسی
که به دل زخم نمایان تو بی چیزی نیست
ای سعیدا لب شیرینِ که داری به خیال
طوطی طبع غزلخوان تو بی چیزی نیست
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۷۴ - خاطر جمع بجز عالم یکتایی نیست
خاطر جمع بجز عالم یکتایی نیست
عالم امن به از گوشهٔ تنهایی نیست
از ازل تا به ابد منتظر جانان است
دل شیدایی ما چشم تماشایی نیست
از لب لعل و خم زلف و خدنگ مژگان
چه خیال است که در آن سر سودایی نیست؟
هیچ کس طاقت نظاره ندارد او را
دلبر ماست که در قید خودآرایی نیست
ز خدنگ غم جانان نکند رم دل ما
که غزال حرم است آهوی صحرایی نیست
سیر در ملک وجود است سعیدا ما را
راه و رسم فقرا بادیه پیمایی نیست
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۷۸ - رخ نمودی و جهان در نظرم دیگر گشت
رخ نمودی و جهان در نظرم دیگر گشت
قصد جان کردی و هر مو به تنم خنجر گشت
داد و فریاد ز دست دل چون آینه ات
هر که از من سخنی گفت تو را باور گشت
تا شود در هوس عشق تو انگشت نما
ماه، ابروی تو را دید و از آن لاغر گشت
هر نهالی که به خوناب جگر پروردم
سبز شد برگ برآورد ولی بی برگشت
دور ما آمد و زاهد به خودش می پیچد
دور عمامه به سر آمد و دوران برگشت
مرده دل درد طلب را نشناسد هرگز
هر که جان داشت کی از راه محبت برگشت؟
ز آتش داغ سعیدا چه خبر در عالم
که نهان در ته پیراهن خاکستر گشت
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۱۶ - هر که را راه سخن وا شده موسی گردد
هر که را راه سخن وا شده موسی گردد
هر که پاس دم خود داشت مسیحا گردد
هر که او پاک درون تر گرهش مشکل تر
که گهر وانشود بحر اگر واگردد
اطلس کار جهان را نه چنان بافته اند
که سررشته به تدبیر تو پیدا گردد
گر دلت یک سر مویی خبر از حق یابد
هر سر موی، تو را دیدهٔ بینا گردد
سخن عشق مگویید به هر بی دردی
راز ما را مگذارید که افشا گردد
هر که دل بست نه آیین محبت داند
هر سعیدی که نتواند که سعیدا گردد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۲۵ - در نظربازی من یار نهان می گردد
در نظربازی من یار نهان می گردد
از میان چون بروم یار عیان می گردد
نشئهٔ می به جوانان صفت پیر دهد
طرفه سری است کز این پیر جوان می گردد
پشت من از اثر فکر محبت شد خم
تیر از بار غم عشق کمان می گردد
بوسه ها داد لبش وعده و با من نرسید
چه کنم دور زمان است از آن می گردد
در بیابان طلب بسکه نظر گرم رو است
سرمه در دیدهٔ من ریگ روان می گردد
نگران چند روی از پی گردیدن دل
ز آن خبر گیر که گرد سر آن می گردد
عالم غیب سعیدا سفری آسان نیست
که در این راه نظر بار گران می گردد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۳۰ - ساغر از گردش ادوار چه پروا دارد
ساغر از گردش ادوار چه پروا دارد
از شکستن سر سرشار چه پروا دارد
دوری از روی تو دل را ز سیاهی غم نیست
بی تو آیینه ز زنگار چه پروا دارد
دل خون بستهٔ من عاشق زخم ستم است
عندلیب چمن از خار چه پروا دارد
منع دل کس نتواند کند از کوی حبیب
عندلیب از در و دیوار چه پروا دارد
چین نگیرد به جبین روی زمین از افلاک
کاغذ از گردش پرگار چه پروا دارد
حرف حق گوی سعیدا ز جهان باک مدار
هر که منصور شد از دار چه پروا دارد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۳۴ - عاشق از خود چو رود عزت دیگر دارد
عاشق از خود چو رود عزت دیگر دارد
عشق بیرون ز جهان دولت دیگر دارد
عالمی در طلب کعبه وز این بیخبرند
یار ما غیر حرم خلوت دیگر دارد
غیر هفتاد و سه مذهب که در این عالم نیست
عشق راه دگر و ملت دیگر دارد
آبرو بر سر شیرینی دوران مفشان
کاین نمک چاشنی و شربت دیگر دارد
گرچه حسن تو و ما هر دو غریبیم غریب
لیک تنهایی ما غربت دیگر دارد
کشتگان را قدمش گرچه کند منت دار
سایهٔ او به زمین، منت دیگر دارد
خار گل گرچه به قدر از رخ گل کمتر نیست
خارخار غم او قیمت دیگر دارد
گرچه عمری است سعیدا که به شادی شادیم
لیک غم با دل ما سبقیت دیگر دارد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۴۱ - گرچه دورم ز نظر، کی نظر از من دارد
گرچه دورم ز نظر، کی نظر از من دارد
نی من از او خبر و او خبر از من دارد
جدول مظهر سرچشمهٔ هستی شده ام
گرچه بحر است ولیکن گذر از من دارد
هیچ بر مزرع اوقات نمی پردازم
داد و فریاد از آن بحر و بر از من دارد
خون خود وقف به مژگان سیاهی کردم
گله دیگر ز چه رو نیشتر از من دارد؟
نفس سوخته ام تحفهٔ باد سحر است
نافه خون در دل و چین مشک تر از من دارد
رسم و آیین بد و نیک ز من پیدا شد
روزگار این همه عیب و هنر از من دارد
شب نکردم خبر از آمدن یار به کس
آفتاب این گله را در به در از من دارد
دم سردم اثر از کاهربا می گیرد
نفس گرم مسیحا خطر از من دارد
چرخ یک حلقه به گوشی ز اسیران من است
گرچه در قید، خود او بیشتر از من دارد
برد پی بر سر خم محتسب از مستی من
شیشهٔ می دل پر چشم تر از من دارد
بسکه بر درگه او جبههٔ خود مالیدم
سر آن کوی دگر درد سر از من دارد
گفتگوی غم او من به میان آوردم
کوه، این بار گران در کمر از من دارد
پای بر ماه، قدم بر سر خورشید نهد
هر که یک ذره سعیدا خبر از من دارد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۴۴ - سفر هوشوران زود تمامی دارد
سفر هوشوران زود تمامی دارد
باده کم نشئه چو افتد رگ خامی دارد
بادهٔ عشق بنوشید و مترسید که این
نه شرابی است که تا حشر تمامی دارد
زلف چون بند کند پای دلی در زنجیر
زینهارش که بگویید گرامی دارد
از برای مدد قافیه و حسن ردیف
هر زمان عرض به جامی و نظامی دارد
چه بلاها که سعیدا نکشیده است از او
باز در خدمت او قصد غلامی دارد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۴۵ - هر که دارد صنمی جور و جفایی دارد
هر که دارد صنمی جور و جفایی دارد
دلبر ماست که مهری و وفایی دارد
در چمن تا به هوای تو روان کردم اشک
سرو تشریفی و گل نشو و نمایی دارد
عاشقی را چه غم از جور و جفای ایام
که به هر حال شبی ماه لقایی دارد
در خرابات بکش باده بگو یا شافی
که از او هر الم و درد دوایی دارد
هیچ کافر نفتد همچو سعیدا در هجر
که عجب بادیه و طرفه هوایی دارد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۴۶ - سرمه کی طاقت آن چشم پر از ناز آرد
سرمه کی طاقت آن چشم پر از ناز آرد
تا دل خستهٔ صاحب نظری نازارد
به دلم تخم وفا پاش ببین دهقان را
هرچه انداخته در خاک همان بردارد
آه من حلقه به گوش تو مگر اندازد
که به امید همان دیده گهر می بارد
هر که بی عشق قدم در ره حق بگذارد
می رود بر غلط این راه سری می خارد
خبر از حاصل عشقت نبود دل را لیک
چند روزی است که تخم هوسی می کارد
همچو آن بندهٔ خر کار به دنبال خود است
هر که نارفته ز خود راه خدا بسپارد
عمرها رفت و سعیدا و نشد از پی دل
دلبرش رام که او را به وفا بازآرد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۴۸ - صبحدم از شب وصل تو اثر می آرد
صبحدم از شب وصل تو اثر می آرد
آفتاب از سر کوی تو خبر می آرد
دیگر از روز قیامت نهراسد هرگز
هر که با من شب هجری به سحر می آرد
می توان گفت دل آینه را از سنگ است
که به روی تو چنین تاب نظر می آرد
مزهٔ چاشنی لعل تو در کام خیال
داند آن کس که به صد خون جگر می آرد
مفلسی باعث تکمیل کسی می گردد
هر که بی زر چو شود رو به هنر می آرد
آسمان بوقلمون ساز اگر نیست چرا
هر زمان در نظرم رنگ دگر می آرد
فکر پاپوش چها گردن مردم خم کرد
چه بلاها به سر کوه، کمر می آرد
بینوایی است نوابخش سعیدا که درخت
برگ می ریزد و آن گاه ثمر می آرد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۵۹ - کام تا هست تو را کامروا نتوان کرد
کام تا هست تو را کامروا نتوان کرد
تا تو هستی به میان، هیچ صفا نتوان کرد
جذبهٔ عشق چنان کرده سبک روح مرا
که تنم را ز پر کاه جدا نتوان کرد
می توان از دو جهان بهر خدا بگذشتن
ترک نظارهٔ خوبان جهان نتوان کرد
دایه چون کرد جدا لعل تو را از پستان؟
که به صنعت شکر از شیر جدا نتوان کرد
باغبان گر فلک و اهل جهان سیاره اند
می توان خاک شد و نشو و نما نتوان کرد
از برای دم آب و لب نان با مردم
می توان مرد و مدارا و ریا نتوان کرد
وجد و رقص و طرب و سجده و قربان گشتن
گر [نمایی] تو مرا روی [چها] نتوان کرد
گرچه رفتم به خطا در طلب مشک خطت
بازگشتم که دگرباره خطا نتوان کرد
دست می باید و طالع که سعیدا برسد
ورنه کار از مدد آه رسا نتوان کرد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۶۱ - دی صبا قصهٔ آن کاکل پیچان می کرد
دی صبا قصهٔ آن کاکل پیچان می کرد
جمع می کرد دل خلق و پریشان می کرد
نگهش هر دل آشفته که می برد از راه
می گرفتش خم زلف از ره و پنهان می کرد
سخت مشکل شده از دست خرد، کار مرا
کو می صاف که می آمد و آسان می کرد؟
سخن از معجزهٔ آن لب خندان چه کنم
سنگ را بی سخن آن لعل بدخشان می کرد
هر شمیمی که نسیم از ره او می آورد
می گرفتش گل و در چاک گریبان می کرد
در خرابات مغان هم دگر آن باده نماند
که دو جامش به صفت جانور انسان می کرد
خم نشین گشته فلاطون ز مسیحا پرسید
هر که درد خودی داشت چه درمان می کرد
موج زد خاطر بحر و به نظر زود آمد
ورنه چشم گهرافشان تو طوفان می کرد
قابل فیض نبودیم سعیدا در اصل
لیکن آن مبدأ فیض از کرم احسان می کرد