تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۷۶ - هر که در کوی او بود بارش
هر که در کوی او بود بارش
کی بود آرزوی گلزارش
کوی او گلشنی است کز خوبی
کرده آرایش جهان خوارش
قوت جان و قوت روح آمد
بوی شیراز لب شکر بارش
سرو قدش که غیرت طوبی است
برده دل ها خرام رفتارش
سوزدم هر سحر چو پروانه
شمع محفل فروز رخسارش
کیست آنکس که خط و خالش دید
در دل و جان نشد گرفتارش
ریزدم خون ز خنجر مژگان
بیگنه ترک چشم خونخوارش
ماه زهره جبین ما را کیست
مشتری تا شود خریدارش
مژده ساقی که خرقه پوشی باز
فرش میخانه گشت دستارش
کلک من طوطی شکر خائیست
کاب حیوان چکد ز منقارش
غیر نور علی که میبارد
نفس عیسوی ز گفتارش
کی بود آرزوی گلزارش
کوی او گلشنی است کز خوبی
کرده آرایش جهان خوارش
قوت جان و قوت روح آمد
بوی شیراز لب شکر بارش
سرو قدش که غیرت طوبی است
برده دل ها خرام رفتارش
سوزدم هر سحر چو پروانه
شمع محفل فروز رخسارش
کیست آنکس که خط و خالش دید
در دل و جان نشد گرفتارش
ریزدم خون ز خنجر مژگان
بیگنه ترک چشم خونخوارش
ماه زهره جبین ما را کیست
مشتری تا شود خریدارش
مژده ساقی که خرقه پوشی باز
فرش میخانه گشت دستارش
کلک من طوطی شکر خائیست
کاب حیوان چکد ز منقارش
غیر نور علی که میبارد
نفس عیسوی ز گفتارش
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۷۹ - نقد دل جز بتوبه اخلاص
نقد دل جز بتوبه اخلاص
کی شود از غش زمانه خلاص
چهره فتح اگر مبین خواهی
پرده بگشای از رخ اخلاص
تا بیابی در حقیقت را
شو بدریای معرفت غواص
زاهد آن جامرو که باری نیست
عامیان را به بارگاه خواص
نقد ما را عیار کم نشود
گر گذارند صد رهش بخلاص
هر شبم تا سحر ببزم فلک
زهره خنیاگر است و مه رقاص
دل چو روشن شدم ز نور علی
شد ببزم حضور خاص الخاص
کی شود از غش زمانه خلاص
چهره فتح اگر مبین خواهی
پرده بگشای از رخ اخلاص
تا بیابی در حقیقت را
شو بدریای معرفت غواص
زاهد آن جامرو که باری نیست
عامیان را به بارگاه خواص
نقد ما را عیار کم نشود
گر گذارند صد رهش بخلاص
هر شبم تا سحر ببزم فلک
زهره خنیاگر است و مه رقاص
دل چو روشن شدم ز نور علی
شد ببزم حضور خاص الخاص
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۸۸ - توئی جان و توئی جانانه دل
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۹۴ - ای قدت سرو ناز و رویت گل
ای قدت سرو ناز و رویت گل
کوی تو گلشن و دلم بلبل
هر دم از جوش باده عشقت
شیشه دل برآورد غلغل
تن رباب منست و رگها تار
خوش نوازم نوازش زابل
تا بشویم ز سینه گرد ملال
ساقیا خیز و در قدح کن مل
حلقه همچو زلف زنجیرت
سرکشان را بگردن آمد غل
شاه اقلیم حسنی و باشد
چتر شاهی بسر ترا کاکل
همچو نور علی مرا سرور
نیست الا که صاحب دلدل
کوی تو گلشن و دلم بلبل
هر دم از جوش باده عشقت
شیشه دل برآورد غلغل
تن رباب منست و رگها تار
خوش نوازم نوازش زابل
تا بشویم ز سینه گرد ملال
ساقیا خیز و در قدح کن مل
حلقه همچو زلف زنجیرت
سرکشان را بگردن آمد غل
شاه اقلیم حسنی و باشد
چتر شاهی بسر ترا کاکل
همچو نور علی مرا سرور
نیست الا که صاحب دلدل
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۹۶ - مطرب گل دمید در نی دم
مطرب گل دمید در نی دم
آشنا غوطه ور شد اندریم
ساقی عشق بهر مستان ریخت
طرح پیمانه از گل آدم
سینه ریش دردمندان را
شد نمک زار لعل او مرهم
زنده سازد لب روان بخشش
صد هزاران چو عیسی مریم
پشت پا می زنند از سر کبر
ساکنان درش بمسند جم
جز خیال رخ دل آرایش
کس نشد در حریم جان محرم
غیر نور علی که او باقیست
جاودان کس نماند در عالم
آشنا غوطه ور شد اندریم
ساقی عشق بهر مستان ریخت
طرح پیمانه از گل آدم
سینه ریش دردمندان را
شد نمک زار لعل او مرهم
زنده سازد لب روان بخشش
صد هزاران چو عیسی مریم
پشت پا می زنند از سر کبر
ساکنان درش بمسند جم
جز خیال رخ دل آرایش
کس نشد در حریم جان محرم
غیر نور علی که او باقیست
جاودان کس نماند در عالم
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۲۰۵ - چون ز دار فنا بقا گشتم
چون ز دار فنا بقا گشتم
محرم سر اولیا گشتم
تا شدم پادشاه کشور جان
طبل الا زدم ولا گشتم
درد و صافش تمام نوشیدم
تا که جام جهان نما گشتم
پرتو حسن او بدل دیدم
عاشق مست بیریا گشتم
بهر اظهار کبریائی او
مظهر خاص کبریا گشتم
عاشق ورند ولاابالی وار
در ره عشق مبتلا گشتم
همچو نور علی شدم باقی
تا ز دار خودی فنا گشتم
محرم سر اولیا گشتم
تا شدم پادشاه کشور جان
طبل الا زدم ولا گشتم
درد و صافش تمام نوشیدم
تا که جام جهان نما گشتم
پرتو حسن او بدل دیدم
عاشق مست بیریا گشتم
بهر اظهار کبریائی او
مظهر خاص کبریا گشتم
عاشق ورند ولاابالی وار
در ره عشق مبتلا گشتم
همچو نور علی شدم باقی
تا ز دار خودی فنا گشتم
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۲۰۹ - نور رویش چو در نظر داریم
نور رویش چو در نظر داریم
نظر کیمیا اثر داریم
روز و شب از غبار درگاهش
کحل بینائی بصر داریم
بهر مهمانی غمش برخوان
خوش کباب دل و جگر داریم
گر نداریم سیم و زر در کف
اشگ سیمین و رنگ زر داریم
غیر دلجوئی سراپایش
کی بدل فکر پاو سر داریم
ز اشک گوهرفشان ببحرغمش
دامن و جیب پر گهر داریم
همچو نور علی ز باده عشق
هر زمان نشاه دگر داریم
نظر کیمیا اثر داریم
روز و شب از غبار درگاهش
کحل بینائی بصر داریم
بهر مهمانی غمش برخوان
خوش کباب دل و جگر داریم
گر نداریم سیم و زر در کف
اشگ سیمین و رنگ زر داریم
غیر دلجوئی سراپایش
کی بدل فکر پاو سر داریم
ز اشک گوهرفشان ببحرغمش
دامن و جیب پر گهر داریم
همچو نور علی ز باده عشق
هر زمان نشاه دگر داریم
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۲۱۲ - ما هزاران گلشن اوئیم
ما هزاران گلشن اوئیم
جز گل وصل او نمی بوئیم
ز کمند خودی شده آزاد
بسته زلف آن پری روئیم
این عجب بین که در محیط بقا
عین آبیم و آب می جوئیم
خرقه زهد و جامه تقوی
جز بمینای دل کجا شوئیم
گاه درو گهی صدف گردیم
گاه دریا شویم و گه جوئیم
گاه گوئی زنیم با چوگان
گه بچوگان عشق چون گوئیم
جز بنور علی عالیقدر
راز دل کی بدیگری گوئیم
جز گل وصل او نمی بوئیم
ز کمند خودی شده آزاد
بسته زلف آن پری روئیم
این عجب بین که در محیط بقا
عین آبیم و آب می جوئیم
خرقه زهد و جامه تقوی
جز بمینای دل کجا شوئیم
گاه درو گهی صدف گردیم
گاه دریا شویم و گه جوئیم
گاه گوئی زنیم با چوگان
گه بچوگان عشق چون گوئیم
جز بنور علی عالیقدر
راز دل کی بدیگری گوئیم
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۲۱۳ - ما گهی یونس و گهی حوتیم
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۲۱۴ - ما مریدان سید خویشیم
ما مریدان سید خویشیم
پادشاهیم اگر چه درویشیم
سالکان مسالک حق را
گه بدنبال و گاه در پیشیم
سینه ریشان درد هجران را
داروی وصل و مرهم ریشیم
رسته از ریش و سرقلندروار
نه چو تو در پی سر و ریشیم
زاهد از بیش و کم چه میجوئی
مطلق از قید هر کم و بیشیم
غیر اندیشه سراپایش
هرگز از پا و سر نیندیشیم
همچو نور علی بکرسی فقر
تاجداران معدلت کیشیم
پادشاهیم اگر چه درویشیم
سالکان مسالک حق را
گه بدنبال و گاه در پیشیم
سینه ریشان درد هجران را
داروی وصل و مرهم ریشیم
رسته از ریش و سرقلندروار
نه چو تو در پی سر و ریشیم
زاهد از بیش و کم چه میجوئی
مطلق از قید هر کم و بیشیم
غیر اندیشه سراپایش
هرگز از پا و سر نیندیشیم
همچو نور علی بکرسی فقر
تاجداران معدلت کیشیم
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۲۲۴ - خلوتی در سرای درویشان
خلوتی در سرای درویشان
بطلب از خدای درویشان
محرمان حریم لاهوتند
ساکنان سرای درویشان
منزلی نیست در جهان حق را
جز دل با صفای درویشان
با رضای خدایکیست یکی
در دو عالم رضای درویشان
هر دم از خوان غیب مائده
میرسد از برای درویشان
نعمت لایزال و لم یزل است
خوان بذل و عطای درویشان
قطره بیش نیست دریاها
زابر جود و سخای درویشان
از خودی رست با خدا پیوست
هرکه شد مبتلای درویشان
هست پاک از غبار کبر و ریا
دامن کبریای درویشان
مدعای دو کون شاهان را
حاصلست از دعای درویشان
مهر و مه راست روز و شب در سر
سایه گستر لوای درویشان
در جهان بهر لقمه باشند
پادشاهان گدای درویشان
خوش نوا ساز عالمند و بود
بینوائی نوای درویشان
سر خوش آنکه نهاده بر گردن
طوق مهر و وفای درویشان
سرو جانم فدای آنکه بود
سرو جانش فدای درویشان
تا نهم پای بر سر افلاک
سرنهادم بپای درویشان
در دل و جان مراست نور علی
جلوه گر از لقای درویشان
بطلب از خدای درویشان
محرمان حریم لاهوتند
ساکنان سرای درویشان
منزلی نیست در جهان حق را
جز دل با صفای درویشان
با رضای خدایکیست یکی
در دو عالم رضای درویشان
هر دم از خوان غیب مائده
میرسد از برای درویشان
نعمت لایزال و لم یزل است
خوان بذل و عطای درویشان
قطره بیش نیست دریاها
زابر جود و سخای درویشان
از خودی رست با خدا پیوست
هرکه شد مبتلای درویشان
هست پاک از غبار کبر و ریا
دامن کبریای درویشان
مدعای دو کون شاهان را
حاصلست از دعای درویشان
مهر و مه راست روز و شب در سر
سایه گستر لوای درویشان
در جهان بهر لقمه باشند
پادشاهان گدای درویشان
خوش نوا ساز عالمند و بود
بینوائی نوای درویشان
سر خوش آنکه نهاده بر گردن
طوق مهر و وفای درویشان
سرو جانم فدای آنکه بود
سرو جانش فدای درویشان
تا نهم پای بر سر افلاک
سرنهادم بپای درویشان
در دل و جان مراست نور علی
جلوه گر از لقای درویشان
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۲۳۶ - صبح عید است ساقیا جامی
صبح عید است ساقیا جامی
عیدی عاشقان کن انعامی
همه لب تشنه ایم بر جامت
ترکن از جاممان لب و کامی
از لب و چشم خود نوازش کن
می کشان را بنقل بادامی
بوسه از لبت عطا فرما
زین تمنا برآرمان کامی
کرده دلهای شاهبازان صید
خال و خطت بدانه و دامی
پیک فرخ پی خجسته قدم
آمد آورد از تو پیغامی
وه چه پیغام وحی منزل را
داده در گوش جان سرانجامی
تا نگردد نشیمن اغیار
بر در دل نشستم ایامی
همچو نور علیست تابنده
آفتابم ز هر در و بامی
عیدی عاشقان کن انعامی
همه لب تشنه ایم بر جامت
ترکن از جاممان لب و کامی
از لب و چشم خود نوازش کن
می کشان را بنقل بادامی
بوسه از لبت عطا فرما
زین تمنا برآرمان کامی
کرده دلهای شاهبازان صید
خال و خطت بدانه و دامی
پیک فرخ پی خجسته قدم
آمد آورد از تو پیغامی
وه چه پیغام وحی منزل را
داده در گوش جان سرانجامی
تا نگردد نشیمن اغیار
بر در دل نشستم ایامی
همچو نور علیست تابنده
آفتابم ز هر در و بامی
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۲۴۰ - ای بجامت همان که میدانی
ای بجامت همان که میدانی
ای بکامت همانکه میدانی
ای سکه حسن و دلبری در دهر
زد بنامت همانکه میدانی
مبتلا بهر دانه خالی
شد بدامت هر آنکه میدانی
هر نفس میرسد بگوش دلم
از پیامت همان که میدانی
شاه حسنی کنون عطا فرما
به غلامت همانکه میدانی
زیر ران وقت عرصه آرائی
هست راهت همانکه میدانی
کرده در جام عشق خاصان را
لطف عامت همانکه میدانی
در قیامت جهان فراگیرد
ز قیامت همانکه میدانی
جوید از قامت تو نور علی
تا قیامت همان که میدانی
ای بکامت همانکه میدانی
ای سکه حسن و دلبری در دهر
زد بنامت همانکه میدانی
مبتلا بهر دانه خالی
شد بدامت هر آنکه میدانی
هر نفس میرسد بگوش دلم
از پیامت همان که میدانی
شاه حسنی کنون عطا فرما
به غلامت همانکه میدانی
زیر ران وقت عرصه آرائی
هست راهت همانکه میدانی
کرده در جام عشق خاصان را
لطف عامت همانکه میدانی
در قیامت جهان فراگیرد
ز قیامت همانکه میدانی
جوید از قامت تو نور علی
تا قیامت همان که میدانی
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۲۴۴ - صبح عید است و میدهد ساقی
صبح عید است و میدهد ساقی
عیدی عاشقان می باقی
در میان صراحی و ساغر
میکند تازه عهد و میثاقی
دهد از نقل و می ببزم نشاط
کام هر عاشقی و مشتاقی
از کفش هرکه ساغری نوشید
یافت از قید هستی اطلاقی
مطرب دلنواز بربط وساز
کرده سر نغمه های عشاقی
زده آتش بخرقه تزویر
شسته در می کتاب زراقی
گویم ار نکته ز دفتر عشق
بایدم شرح کردن اوراقی
تافت نور علی ز مشرق غیب
شد عیان آفتاب اشراقی
عیدی عاشقان می باقی
در میان صراحی و ساغر
میکند تازه عهد و میثاقی
دهد از نقل و می ببزم نشاط
کام هر عاشقی و مشتاقی
از کفش هرکه ساغری نوشید
یافت از قید هستی اطلاقی
مطرب دلنواز بربط وساز
کرده سر نغمه های عشاقی
زده آتش بخرقه تزویر
شسته در می کتاب زراقی
گویم ار نکته ز دفتر عشق
بایدم شرح کردن اوراقی
تافت نور علی ز مشرق غیب
شد عیان آفتاب اشراقی
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۲۳ - ساقیا جرعه شراب کجاست
ساقیا جرعه شراب کجاست
مطربا نغمه رباب کجاست
نغمه کآردم ز مستی باز
جرعه کان کند خراب کجاست
شیشه جام خالی از می چند
قوت و قوت شیخ و شاب کجاست
جز پرند شعاع زر دوزش
آفتاب مرا نقاب کجاست
تا کند فتنه ز چشمش وام
نرگس مست نیمخواب کجاست
سنبل تر ز جعد مشکینش
تا کند تازه پیچ و تاب کجاست
چون رخش زیر طره شبرنگ
در شب تیره آفتاب کجاست
محتسب را چو می ز دست ببرد
در سرش یاد احتساب کجاست
نور در هر دلی که ماوا کرد
دیگراز ظلمتش حجاب کجاست
مطربا نغمه رباب کجاست
نغمه کآردم ز مستی باز
جرعه کان کند خراب کجاست
شیشه جام خالی از می چند
قوت و قوت شیخ و شاب کجاست
جز پرند شعاع زر دوزش
آفتاب مرا نقاب کجاست
تا کند فتنه ز چشمش وام
نرگس مست نیمخواب کجاست
سنبل تر ز جعد مشکینش
تا کند تازه پیچ و تاب کجاست
چون رخش زیر طره شبرنگ
در شب تیره آفتاب کجاست
محتسب را چو می ز دست ببرد
در سرش یاد احتساب کجاست
نور در هر دلی که ماوا کرد
دیگراز ظلمتش حجاب کجاست
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۶۰ - گریه عاشقان سحر باشد
گریه عاشقان سحر باشد
که سحر گریه را اثر باشد
حالت عاشق این بود جاوید
که لبش خشک و دیده تر باشد
راز عشقش چه جوئی از عقلا
عاقل عشق بی خبر باشد
عقل با عشق هم ترازو نیست
سنگ این دیگر آن دگر باشد
هیچ برجا ز عقل نگذارد
هرکجا عشق در گذر باشد
اینقدر طاقتش کجاست که عقل
ناوک عشق را سپر باشد
عشق مغز است و عقل همچون پوست
پوست از مغز بهره ور باشد
تا بود نور عشق منظورش
سوی عقلش کجا نظر باشد
که سحر گریه را اثر باشد
حالت عاشق این بود جاوید
که لبش خشک و دیده تر باشد
راز عشقش چه جوئی از عقلا
عاقل عشق بی خبر باشد
عقل با عشق هم ترازو نیست
سنگ این دیگر آن دگر باشد
هیچ برجا ز عقل نگذارد
هرکجا عشق در گذر باشد
اینقدر طاقتش کجاست که عقل
ناوک عشق را سپر باشد
عشق مغز است و عقل همچون پوست
پوست از مغز بهره ور باشد
تا بود نور عشق منظورش
سوی عقلش کجا نظر باشد
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۶۱ - تا مرا نور در بصر باشد
تا مرا نور در بصر باشد
بجمال ویم نظر باشد
نظری را که او کند نظری
آن نظر کیمیا اثر باشد
کافرم گر بجنب رخسارش
نظرم جانب دیگر باشد
شکر از قهر او بود حنظل
حنظل از لطف او شکر باشد
دوست دارم ز سینه سوزان
ناله را که با اثر باشد
اثر ناله سحر خیزان
درشبان گاه بیشتر باشد
خفته کی داندم که در شبها
دیده بیدار تا سحر باشد
سر نپیچد ز تیغ بیدادش
مگر آن کس که خیره سر باشد
غمزه اش را که تیر دلدوز است
نور خونین جگر سپر باشد
بجمال ویم نظر باشد
نظری را که او کند نظری
آن نظر کیمیا اثر باشد
کافرم گر بجنب رخسارش
نظرم جانب دیگر باشد
شکر از قهر او بود حنظل
حنظل از لطف او شکر باشد
دوست دارم ز سینه سوزان
ناله را که با اثر باشد
اثر ناله سحر خیزان
درشبان گاه بیشتر باشد
خفته کی داندم که در شبها
دیده بیدار تا سحر باشد
سر نپیچد ز تیغ بیدادش
مگر آن کس که خیره سر باشد
غمزه اش را که تیر دلدوز است
نور خونین جگر سپر باشد
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۶۷ - سرنهادم برت بخاک نیاز
سرنهادم برت بخاک نیاز
تا تو بر گیریش بخنجر باز
کوشش عاشقان ز معشوقست
شمع پروانه را دهد پرواز
گرنه مستش کند کرشمه گل
کی ز بلبل برآید این آواز
وصل جوئی بروز هجر بسوز
گل چه خواهی بیا بخار بساز
تا تذرو مراد سازی صید
دیده بربند از همه چون باز
راز وی من بکس نمی گفتم
اشک خونین درید پرده راز
خرم آن دل باغم عشقش
گشته چون نور در جهان دمساز
تا تو بر گیریش بخنجر باز
کوشش عاشقان ز معشوقست
شمع پروانه را دهد پرواز
گرنه مستش کند کرشمه گل
کی ز بلبل برآید این آواز
وصل جوئی بروز هجر بسوز
گل چه خواهی بیا بخار بساز
تا تذرو مراد سازی صید
دیده بربند از همه چون باز
راز وی من بکس نمی گفتم
اشک خونین درید پرده راز
خرم آن دل باغم عشقش
گشته چون نور در جهان دمساز
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۷۱ - ای نهان از توام بجام اخلاص
ای نهان از توام بجام اخلاص
ای بجان از توام نهان اخلاص
جان من چون تو نیست جانانی
که توان داشتن بجان اخلاص
تا بجان کرده جای اخلاصت
با کسم نیست در جهان اخلاص
چون نهان هست با تو اخلاصم
گو نباشد مرا عیان اخلاص
شیشه با جام بین چه میگوید
باشدش پیر با جوان اخلاص
ساقی امشب دلم فزون دارد
بمی همچو ارغوان اخلاص
هرکه چون نور باتو خالص شد
بایدش داشت جاودان اخلاص
ای بجان از توام نهان اخلاص
جان من چون تو نیست جانانی
که توان داشتن بجان اخلاص
تا بجان کرده جای اخلاصت
با کسم نیست در جهان اخلاص
چون نهان هست با تو اخلاصم
گو نباشد مرا عیان اخلاص
شیشه با جام بین چه میگوید
باشدش پیر با جوان اخلاص
ساقی امشب دلم فزون دارد
بمی همچو ارغوان اخلاص
هرکه چون نور باتو خالص شد
بایدش داشت جاودان اخلاص
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۷۴ - ای خدایت زهر بلاحافظ
ای خدایت زهر بلاحافظ
من برفتم ترا خداحافظ
غیر حق حافظی نمی بینم
حق ترا باد دائما حافظ
حافظ کشتی ار خداست ببحر
چه غم ار نیست ناخدا حافظ
ساقیا می ده و ز کس مندیش
زانکه باشد خدای ما حافظ
دیگر از مدعی چرا ترسم
شد حفیظم بمدعا حافظ
آنکه حفظش زمین بپا دارد
دائما هست در سما حافظ
نظم حافظ شنید نور و بگفت
مرحبا نظم و مرحبا حافظ
من برفتم ترا خداحافظ
غیر حق حافظی نمی بینم
حق ترا باد دائما حافظ
حافظ کشتی ار خداست ببحر
چه غم ار نیست ناخدا حافظ
ساقیا می ده و ز کس مندیش
زانکه باشد خدای ما حافظ
دیگر از مدعی چرا ترسم
شد حفیظم بمدعا حافظ
آنکه حفظش زمین بپا دارد
دائما هست در سما حافظ
نظم حافظ شنید نور و بگفت
مرحبا نظم و مرحبا حافظ