تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۵۵ - دلا طریقهٔ عشّاق خود پرستی نیست
دلا طریقهٔ عشّاق خود پرستی نیست
چرا که شیوهٔ مردان راه هستی نیست
چو خاک پست شو ار آبروی می طلبی
که میل آب روان جز به سوی پستی نیست
خراب بادهٔ شوقیم و عین بی خبری ست
از این شراب کسی را که ذوق مستی نیست
به آب دیده ز دل نقش غیر پاک بشوی
که قبله گاه نظر جای بت پرستی نیست
کجاست نقش دهانت کز او خیالی را
به دست مایده یی غیر تنگدستی نیست
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۶۱ - دلی که صرف تو شد نقد عشق قیمت اوست
دلی که صرف تو شد نقد عشق قیمت اوست
چرا که قیمت هرکس به قدر همّت اوست
چو نیّت تو صواب است قبله حاجت نیست
بنای قبلهٔ عاشق بر اصل نیّت اوست
به قول پیر مغان بت پرست را چه گناه
چو هرچه هست نمودار عکس طلعت اوست
توانگری تو به زهد ای فقیه و مغروری
مرا که مفلس عشقم نظر به رحمت اوست
اگر به کعبهٔ وصلش نمی رسم غم نیست
همین بس است که همراه من محبّت اوست
قبول کن به غلامی خیالی خود را
که داغ بندگی تو نشان دولت اوست
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۶۳ - ز بس که عشق تو شوری به شهر و کو انداخت
ز بس که عشق تو شوری به شهر و کو انداخت
کمند زلف تو از شرم سر فرو انداخت
چو عشق خواست که در شهر فتنه انگیزد
مرا به کشور خوبانِ فتنه جو انداخت
کسی به کوشش ازین ره صلاح کار نیافت
جز آنکه مصلحتِ کار خود به او انداخت
همین گشاد بس از دست دوش ساقی را
که کرد حلقه و در گردن سبو انداخت
از آن فکند خیالی سرشک را ز نظر
که یک به یک همه رازِ دلش به رو انداخت
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۷۱ - کجا روم که مرا جز درت پناهی نیست
کجا روم که مرا جز درت پناهی نیست
به جز عنایت تو هیچ عذرخواهی نیست
سرم فدای رهت باد تا نگویندت
که در طریقهٔ عشق تو سر به راهی نیست
دلا ز باده پرستی خجل مشو کاین جرم
خطای ماست وگرنه تو را گناهی نیست
سریر سلطنت او را مسلّم است ای دل
که غیر مسند تجرید تکیه گاهی نیست
دلِ خیالیِ آشفته را که ناپیداست
در این که زلف تو برده ست اشتباهی نیست
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۸۳ - مرا که تحفهٔ جان در بدن هدایت توست
مرا که تحفهٔ جان در بدن هدایت توست
گناه کارم و امّید بر عنایت توست
تویی که غایت مقصود دردمندان را
نهایت کرم و لطف بی نهایت توست
امید هست کز این ره به منزلی برسیم
چو رهنمای همه عاقبت هدایت توست
کسی که بندهٔ فرمان توست آزاد است
علی الخصوص فقیری که در حمایت توست
خیالیا تو فقیری ولی به دولت عشق
سرود مجلس روحانیان حکایت توست
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۸۷ - هر آن حدیث که در دعویِ محبّت توست
هر آن حدیث که در دعویِ محبّت توست
به قامت تو و عهدم که راست است و درست
از آن به راه غمت شاد می روم که مرا
بدین طریق روان کرد عشق روز نخست
ز سالکان ره عشق بر سر کویت
که پا نهاد که از آبروی دست نشست؟
بدین خوشم که ز باران اشک و تخم وفا
مرا ز مزرع دل جز گیاه مهر نرست
خیالیا همه عمرت به جست و جوی گذشت
که هرگز آن مه بی مهر خاطر تو نجست
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۰۵ - اگر چه صاحب معنی همه هنر باشد
اگر چه صاحب معنی همه هنر باشد
چو بی خبر بود از عشق، بی خبر باشد
دلا چو طالب غیری ز عشق لاف مزن
تو عاشق دگری عاشقی دگر باشد
اگرچه از پس هر تیرگی ست روشنی یی
ولی عجب که شب هجر را سحر باشد
چو گفتمش گذر از راه لطف جانب من
به خنده گفت تو را خود از این گذر باشد
خوش است درّ خوشابِ سرشک بر وجهی
که پیش رویِ تو آن نیز در نظر باشد
نظام کار خیالی ز چهرهٔ زرد است
بلی به دولت زر کارها چو زر باشد
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۰۶ - اگر معارضه حُسن تو را به حور افتد
اگر معارضه حُسن تو را به حور افتد
رخ تو بیند و از شرم در قصور افتد
تو آفتابی و فریاد مهر برخیزد
ز پرتو تو به هر خانه یی که نور افتد
گمان مبر که گذارم ز اختیار تو دست
کمند حلقهٔ زلفت مگر ضرور افتد
گذار رسم عداوت که از ستیزه گری
ز دل رقیب تو نزدیک شد که دور افتد
بلاکشی چو خیالی کجاست جز ایّوب
که در کشاکش محنت چنین صبور افتد
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۵۳ - تو را به جز سخن اندر دهن نمی گنجد
تو را به جز سخن اندر دهن نمی گنجد
سخن همین شد و دیگر سخن نمی گنجد
کمال شوق دهان تو غنچه را در دل
به غایتی ست که در خویشتن نمی گنجد
نمی کنم گله ز آن لب به کام و ناکامی
چرا که این سخنم در دهن نمی گنجد
به اهل میکده زاهد دم از عقیده مزن
که در مسالک ما مکر و فن نمی گنجد
خیالیا کمِ خود گیر تا نظر یابی
که در طریق ادب ما و من نمی گنجد
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۵۸ - چو سرو هر که در این بوستان هوای تو کرد
چو سرو هر که در این بوستان هوای تو کرد
ز گریه پای به گِل ماند و سر فدای تو کرد
ز گریه دامن دُر داشت چشم من لیکن
به دیده هرچه که بودش همه فدای تو کرد
بیا که خلعت شاهی به قدّ آن رندی ست
که التماس کَرم از درگدای تو کرد
به خوارییی ز دعاگویِ خویش یادی کن
که رفت و تا دم آخر همین دعای تو کرد
چه بود رای تو جان باختن بحمدالله
که هرچه کرد خیالی همه برای تو کرد
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۶۲ - خدا بتان جفا کیش را وفا بخشد
خدا بتان جفا کیش را وفا بخشد
ندامت از ستم و توبه از جفا بخشد
تو را ز حُسن و ملاحت هر آنچه باید هست
ولی طریقهٔ مهر و وفا خدا بخشد
کرامتی به از این نیست زاهدا که کریم
مرا نیاز و تو را توبه از ریا بخشد
ز جور و کین تو باشد که ای رقیب مرا
خدای صبر دهد یا تو را حیا بخشد
امید و بیم خیالی از این دو بیرون نیست
که عشق او کُشدش از فراق یا بخشد
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۶۴ - خطت صحیفهٔ مه را نقاب مشگین کرد
خطت صحیفهٔ مه را نقاب مشگین کرد
عجب خطی ست که هرکس که دید تحسین کرد
همین بس است نشان قبول دعوت من
که چون دعای تو گفتم فرشته آمین کرد
هزار شکر که قسّام رزق روز ازل
مرا ز خوان محبّت وظیفه تعیین کرد
بیا که طوطیِ جان را غرض حدیث تو بود
هرآنچه در پسِ آیینه عشق تلقین کرد
کنون ز تلخی هجران چه غم خیالی را
که کام جان ز حدیث لب تو شیرین کرد
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۶۵ - خیال روی تو از سر به در نخواهم کرد
خیال روی تو از سر به در نخواهم کرد
به هیچ روی خیال دگر نخواهم کرد
ز دیدن رخ خوبت نظر نخواهم بست
وز این مشاهده قطع نظر نخواهم کرد
چو هست روشنی دیده و دلم از تو
هوای دیدن شمس و قمر نخواهم کرد
به هر کجا که تو ای سروناز جا داری
به هیچ کوی از آنجا گذر نخواهم کرد
ضرورت است خیالی که راز دل پوشی
رقیب را ز خیالی خبر نخواهم کرد
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۸۴ - ز بهر غارت جان عشق لشکر اندازد
ز بهر غارت جان عشق لشکر اندازد
به هر دیار که رو آورد براندازد
گهی که چشم تو فرمان دهد به خون ریزی
نخست تیغ تو از ذوق آن سراندازد
میان ما و غمت محرمی ست لیک رقیب
بر آن سر است که ما را به هم دراندازد
مرا ز پای در انداخت دست محنت تو
هزار بار برآنم که دیگر اندازد
کمان کین مکش ای فتنه جو که نزدیک است
که مرغ روح ز سهم بلا پر اندازد
اگر حدیث خیالی به حشرگاه رسد
ز عشق ولوله در صفّ محشر اندازد
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۸۵ - ز غمزه چشم تو چون تیر در کمان آورد
ز غمزه چشم تو چون تیر در کمان آورد
خطت به ریختن خون من نشان آورد
کمند زلف تو یارب چه راهزن دزدی ست
که بُرد نقد دل ما و رو به جان آورد
به نازکی کمرت هر دلی که از مردم
ربوده بود به یک نکته در میان آورد
به یاد لطف عذار تو مردم چشمم
هزار بار دم آب در دهان آورد
گذشته بود خیالی ز کوی رسوایی
خیال زلف تواش باز موکشان آورد
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۸۶ - سپاه عشق از آن لحظه خیمه بالا زد
سپاه عشق از آن لحظه خیمه بالا زد
که سرو قامت جانان علَم به صحرا زد
ببار بر سرم ای ابر مرحمت نفسی
که برقِ شوقِ تو آتش به خرمن ما زد
اسیر زلف تو ز آن شد دلم که روز نخست
به نقد قلب در آن حلقه لاف سودازد
لبت به نکتهٔ شیرین چنان سخندان شد
که خنده بر دم جان پرور مسیحا زد
گهی رسید خیالی به کعبهٔ معنی
که از منازل دعوی دم تبرّا زد
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۸۷ - سرشک تا به کی از چشم آن و این افتد
سرشک تا به کی از چشم آن و این افتد
مباد کز نظر خلق بر همین افتد
مگو به مردم بیگانه راز خود ای اشک
چنان مکن که حدیث تو بر زمین افتد
خوش است خلد برین و دلم نمی خواهد
که بی جمال تو هرگز نظر بر این افتد
کسی که قدّ تو بیند نه بیند ابرویت
چگونه کج نگرد هر که راست بین افتد
چو دل فتاد خیالی به دست خوش دارش
که باز دیر بیاید که این چنین افتد
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۹۱ - سریر فقر که با هیچ پادشا ندهند
سریر فقر که با هیچ پادشا ندهند
عجب نباشد اگر با من گدا ندهند
بیا که آنچه به رندان ره نشین دادند
به محرمان درِبار کبریا ندهند
چو می دهند زکات از کرم به مسکینان
مرا که از همه مسکینترم چرا ندهند
نمی زنیم دم از آب روی تا در عشق
ز گریه غایت مقصودِ ما به ما ندهند
گمان مبر که بپرسند از گناه کسی
نخست مژدهٔ عفو گناه تا ندهند
گهی که خوان عنایت کشد خیالی عشق
مرا بگیر نصیبی اگر تو را ندهند
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۹۲ - سزد که زلف تو آن رخ پی نظاره نماید
سزد که زلف تو آن رخ پی نظاره نماید
چه لازم است مه من که شب ستاره نماید
چنین که نیست به جز پرده مانعی ز جمالت
امید هست که او نیز پاره پاره نماید
شبی کز ابروی شوخت میان گوشه نشینان
حکایتی گذرد ماه نو کناره نماید
گهی که راست کند قامت تو تیر بلا را
خرد که کار برآر است هیچکاره نماید
کسی ز راز دل و دیده کی خبر شود اینجا
مگر که اشک من این راز آشکاره نماید
نمود با دل سختش تصوّر تو خیالی
چو آبگینه که تیزی به سنگ خاره نماید
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۹۶ - صبا به تحفه نسیمی که دلگشای آرد
صبا به تحفه نسیمی که دلگشای آرد
شمامه یی ست که ز آن جعد عطرسای آرد
اگر نه در پس زانوی محنت آرد سر
چگونه پیش برد دل به هرچه رای آرد
دل از لب تو به شکر است و آنچنان مجنون
که چشم داشت که حقّ نمک به جای آرد
وداع کز سر کوی تو درد سر بردیم
رسیم باز به خدمت اگر خدای آرد