تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۴۴ - زهر کناره بیغمای گل چه میکوشند
زهر کناره بیغمای گل چه میکوشند
زبلبلان چه عجب گر بباغ بخروشند
کسان که مهر تو در سینه کرده اند نهان
بر آفتاب جهانتاب پرده میپوشند
مگر خدای نه ستار شد چرا زهاد
بهتک پرده صاحبدلان همی کوشند
زهندوان بر آتشکده مقیم مپرس
دو زلف تست که ساکن بر آن بناگوشند
نه تکیه کرده بر ابرو دو چشم ترکانند
که اوفتاده بمحراب مست و مدهوشند
شرار حسن تو از طورعشق تا بر خاست
جهان بر آتش سودا چو دیگ میجوشند
مده تو پند و منه بگذر ای ناصح
عبث مکوش که عشاق پند مینوشند
به تست نسبت عشاق نسبت یعقوب
نه مصریند که یوسف بهیچ بفروشند
گر آفتاب پرستند هندوان خوشباش
که هندوان تو با آفتاب هم دوشند
شوند ساکن میخانه منکران شراب
زجام عشق چو آشفته گر دمی نوشند
بجز ولای علی در جهان نمی ورزند
کسان که صاحب عقل و فراست و هوشند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۴۹ - بتان که دشمن دین از کرشمه و نازند
بتان که دشمن دین از کرشمه و نازند
بسحر و غمزه چو ترکان خانه پردازند
بمعجزات کلیم ارچه سحر شد باطل
بساحران تو نازم که صاحب اعجازند
مکن ملامت از آن لب شکرپرستان را
مگس ولیک همای بلند پروازند
بزخم تیر نظر سینه چاک و مجروحند
که کشتگان تو در روز حشر ممتازند
زحرف حق نکنند احتراز حق گویان
روند ب ر سر دار و ولی سرافرازند
بخود مبال تو ای عندلیب خوش الحان
که زاغ باغ محبت همه خوش آوازند
دهان تست شکر خیز و بیهده مردم
عبث مسافر در هند و مصر و اهوازند
بهشت و حوری و غلمان ندارد اینهمه خط
خوشا کسان که شب و روز با تو دمسازند
برای صید دل خلق و رفع تیر نظر
بر آهوان تو مژگان نه چنگل بازند
زراز عشق ندارد خبر کس آشفته
بجز نبی و ولی کان دو محرم رازند
مکن ملامت صاحبدلان که درویشان
سرشته زآب ولای علی زآغازند
بزگوار امیرا همه محب تواند
دل محب تو افزون چو من بشیرازند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۶۰ - معاشران دغل صاف عشق مینوشند
معاشران دغل صاف عشق مینوشند
بهتک پرده اصحاب راز میکوشند
نه صاحبان نظر راست بینشی کامل
لباس عشق هوس پیشه گان چه میپوشند
صبو صفت بفغان مدعی ولی عشاق
چو خم لبالب و در جوش صاف و خاموشند
بکیش اهل هوس کامجوئی است روا
که عاشقان تو از یاد خود فراموشند
مده شراب بمستان عشق ایساقی
که این گروه از آغاز مست و مدهوشند
زهوشمندی خود ای حکیم مغروری
نه آن دو جادوی عیار رهزن هوشمند
همه اسیر چو آشفته در خم موئی
کدام سلسله این قوم حلقه در گوشند
چه کم زتو اگرت عیبجو بود منکر
تو آفتابی و این کور دیدگان موشند
تو شاه کشور معنی علی و مظهر حق
که بندگان تو با پادشاه همدوشند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۶۳ - زباغ وصل تو بوی فراق میآید
زباغ وصل تو بوی فراق میآید
زنخل تو ثمر افتراق می آید
مگر شرار فراق تو زد بباغ که باز
دلم چو لاله ای در احتراق می آید
بشام هجر اگر شهد ریزیم در کام
چو صبر و حنظلم اندر مذاق می آید
نفاق پیشه سپهرا تو سخت بیمهری
زدوستی تو بوی نفاق می آید
کنند عرضه بتو برک کاهی ار زفراق
اگر که کوه شوی طاقتت بطاق آید
چو نی اگر ببری بند بند من در گوش
نوای عاشقی و اشتیاق می آید
گرفته حسن تو ای ماه چارده چو کمال
عجب نباشد اگر در محاق می آید
گرفتم ای گل رعنا هزار یارت هست
ولیک همچو منت یار اتفاق آید
چو روز عید شمارم بخود همایونش
شبی که ماه من اندر وثاق می آید
صبوری از غم هجران یار آشفته
مرا بجان همه تکلیف شاق می آید
بوصل خود بنوازش وگرنه آشفته
زپارس شکوه کنان در عراق میآید
بآستان شه لافتی ولی خدا
که روز حشر بصد طمطراق می آید
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۶۴ - رقیب دعوی عامی بصحن بستان کرد
رقیب دعوی عامی بصحن بستان کرد
ولی ببوی گلی خود هزار دستان کرد
گرفت وعده زدشمن بشوق مقدم دوست
هوای گل نظرش وقف خار بستان کرد
زتیز هوشی اهل نظر نداشت خبر
عبث به بیهده یک عمر صرف مهمان کرد
فکند دامی وز اطراف دام دانه بریخت
فتاد باد بدستش زدانه خسران کرد
بکیش اهل طرقت نبود خدعه حلال
مگر بشیوه زهاد و غیر عنوان کرد
فریب نفس مخور گر تو آدمی هشدار
که آنچه کرد بانسان فریب شیطان کرد
بآن طمع که سر زلف تو بچنگ آرد
خیال خام وی آشفته را پریشان کرد
تو را چه کار که تو مدح خوان مولائی
هر آنچه کرد خطا با علی عمران کرد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۶۵ - قضای عشرت ماه صیام باید کرد
قضای عشرت ماه صیام باید کرد
شراب سی شبه امشب بجام باید کرد
بریخت خون خم ار زاهدی زتیغ هلال
بحکم شرع از او انتقام باید کرد
تو را چه سود زسی روز و شب قیام و قعود
قعود زآن و بر این یک قیام باید کرد
مدام خشک لب از روزه بودنت تا کی
دوای خشکی لب از مدام باید کرد
هلال عید چو از طرف بام رخ بنمود
چو ماه جلوه بر اطراف بام باید کرد
بود حرام می و میکده است بیت حرام
الا طواف به بیت الحرام باید کرد
کدام میکده میخانه محبت عشق
بکدیه جرعه آن می بجام باید کرد
شدی چو مست از آن باده همچو آشفته
بکوی ساقی کوثر سلام باید کرد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۶۶ - دلی زینش مژه گر جراحتی دارد
دلی زینش مژه گر جراحتی دارد
کجا جز آن لب پر نوش راحتی دارد
ببوسد آن لب نوش و بنالد این دلریش
بنالد از نمک آن کاو جراحتی دارد
مگو که چون خم زلف تو شب بود تاری
و یا که صبح چو رویت صباحتی دارد
زکبر بگذری و ننگری بدرویشان
مگر غریب نوازی قباحتی دارد
شکر زلعل نمک خیز تو حلاوت یافت
نمک زشکر آن لب ملاحتی دارد
زرنگ و بوی تو گل دم زد و قبیح بود
به پیش چشم تو نرگس وقاحتی دارد
تو نور ایزد و زانوار تست کون و مکان
کدام عنصر زین سان سماحتی دارد
از آن شکر دهن آشفته گوید این سخنان
کجاست طوطی هندار فصاحتی دارد
مدیح خوان علی شد خموش و ناگویا
ولیک گفت رهی خوش صراحتی دارد
سیاه نامه و جز حب تو عمل نبود
چرا که نفس شریرم وقاحتی دارد
ولی نسوزدم آتش که دوستدار توام
باو محب علی کی اباحتی دارد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۸۳ - مگر که شهر دگر باز در نظر دارد
مگر که شهر دگر باز در نظر دارد
کز این دیار مه من سر سفر دارد
گشود مملکت پارس را به نیم الارض
بفتح ترک و عرب تا چه در نظر دارد
دو روز نیست فزون تر بمنزلی ساکن
مهم به تندروی حالت قمر دارد
خبر زحال دلم داد اشک خونینم
که تازه آمده از خانه و خبر دارد
هر آن دعا که پی ماندنش رقم کردم
ببین زبخت بدم واژگون اثر دارد
ثمر بغیر دهد نونهال نوسفرم
دریغ نخل محبت که این ثمر دارد
تو را که خرمن حسنست در کمال نصاب
زخوشه چین گدائی کجا ضرر دارد
اگر چه گلشن حسن تو را خزانی نیست
زبرق آه سحرگاهی صد شرر دارد
تو سنگدل که زآتش نمیکنی پرهیز
بترس زآتس آهی که در جگر دارد
بکن رعایت درویش گرچه سلطانی
کز آه مور سلیمان بسی حذر دارد
بکن بحلقه گیسوی خویشتن رحمی
کز آه سینه آشفته بس خطر دارد
بکن رعایت درویش خویش ای سلطان
که او زمهر علی کسوتی ببر دارد
اگر رقیب بود حیله ساز چون روباه
مگو بسوز که این بیشه شیر نر دارد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۰۳ - اگر نه بخت من او دایم از چه خواب کند
اگر نه بخت من او دایم از چه خواب کند
وگرنه جان من از چیست اضطراب کند
مدام می کشد آن چشم مست زآن لب لعل
بلی چو ترک شود مست میل خواب کند
مگر زپرسش روزحساب غافل شد
نگاه او که بدل ظلم بیحساب کند
کمال رحم و مروت بود که صیادی
بقتل بسمل در خون طپان شتاب کند
چه کرد گفتیم آن زلف با رخ جانان
هر آنچه با رخ خورشید و مه سحاب کند
دهان تست اگر انگبین و کان شکر
چرا بپاسخ تلخم همی جواب کند
کند بآینه ی رویت آه مشتاقان
همان که ابر سیه رو بآفتاب کند
سگان خیل خود آنگه که یار بشمارد
مرا امید کز آنجمله انتخاب کند
مدام طوق بگردن فکنده آشفته
که خویش را سگ درگاه بوتراب کند
در جهان برخم بسته اند آشفته
مگر که دست خداوند فتح باب کند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۰۴ - در آن مقام که در جلوه ماه من باشد
در آن مقام که در جلوه ماه من باشد
چه جای شمع که خورشید انجمن باشد
کجا زکوثر و تسنیم دل شود محفوظ
اگر شراب لبانت نصیب من باشد
زوصل لعل تو گر مدعی سلیمان شد
ولی نه خوی سلیمان در اهرمن باشد
بزاغهای بهشتی که خالهای تواند
بگو بهشت چرا منزل زغن باشد
اگر نه سوز تو در دل نهفته است چو من
زبان شمع چرا آتشین سخن باشد
غریبم ار به بهشتم برند در محشر
مرا بکوی خرابات چون وطن باشد
سخن بغیر حق آشفته نشنود زتو کس
مدیح شاه زمانت چو در دهن باشد
خدیو کشور امکان علی امام نخست
که آخرین پسرش صاحب زمن باشد
ستوده مهدی قائم که هشت باغ بهشت
زلطف نکهت خلقش کمین چمن باشد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۰۶ - اسیرعشق شدن عقل را قرار نبود
اسیرعشق شدن عقل را قرار نبود
نظر بمنظر خوبان باختیار نبود
قرار داد که من بیقرار او باشم
دریغ و درد که آن عهد برقرار نبود
ندانم اینکه دلم صید نیم بسمل کیست
بدشت حسن جز آن ترک شهسوار نبود
زسلسبیل لبت بسکه باده گشت سبیل
حز آن دو نرگس بیمار در خمار نبود
بناز آمد و دامن فشان زمن بگذشت
مگر که خرمن خاکی بره غبار نبود
هزار گل زگل از فیض نوبهار دمید
بغیر لاله در این باغ داغدار نبود
چهار طبع مخالف بشمع عرضه نمود
بمشربش بجز از نار سازگار نبود
چه شد که صومعه بربست و میکده بگشود
که این گمان بتو ای دور روزگار نبود
مگو زگفتن حق داده باد سر حلاج
سزای کاشف اسرار غیر دار نبود
اگر نه خلق نبی بود و ذوالفقار علی
بخلق سر خدا هرگز آشکار نبود
اگر نه عفو تو بودی سزای بندگیت
که بود کز عمل خویش شرمسار نبود
نبود کار تو مدح حیدر آشفته
تو را بهر دو جان هیچ افتخار نبود
اگر نه داغ توام بود زیب پیشانی
مرا بکعبه و بتخانه اعتبار نبود
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۲۱ - بعهد عشق کجا شیخ و پارسا ماند
بعهد عشق کجا شیخ و پارسا ماند
چو جست برق یمان خس کجا بجا ماند
عمل نماند که تا خود رساندم در حشر
مگر بدست من آن طره رسا ماند
هوا وعشق بیکدل مگو که میگنجد
چو عشق هست هوا در میان کجا ماند
گر آفتاب هزار از سپهر برتابد
به پیش روی تو چون ذره در هوا ماند
هزار سعی کند کعبه بهر طوف درت
گرش تو ره ندهی مرو بیصفا ماند
مریض عشق علاج ار نیافت از دلدار
بگو بهل که دل خسته بی دوا ماند
شهید تو نکند خونبها طلب در حشر
که ضرب دست تواش بهر خونبها ماند
گهرفشان چو شود دست پیر میخانه
گمان مکن که در آفاق یک گدا ماند
غریب هر دو جهانست گرچه آشفته
ولی سگان درت را بآشنا ماند
مباد آنکه شوم خاک جز بخاک نجف
مرا بروز لحد یارب این دعا ماند
خطا مگیر گر از عاشقی خطائی رفت
چو عفو هست بعاشق کجا خطا ماند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۲۴ - ببزم جلوه گر ار روی ماه من باشد
ببزم جلوه گر ار روی ماه من باشد
چه جای ماه فلک شمع انجمن باشد
خواص خویش دهد لیک دیو جم نشود
نگین جم که در انگشت اهرمن باشد
زره زحلقه زلفین تو بتن پوشم
اگر کمان قضا در کمین من باشد
گرفته خال و خطت گرد آن لب شکرین
خوش اتحادی در طوطی و زغن باشد
که دیده سرو چمن را کله نهاده بسر
که دیده ماه فلک را که در سخن باشد
زباغ خلد بدامت نشست آشفته
که چین حلقه زلف تواش وطن باشد
بگو تو حرفی و خلق ازگمان برون آور
که هر چه دل همه خواهد در آن دهن باشد
چه غم زتابش خورشید در صف محشر
مرا که تکیه بسلطان اباالحسن باشد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۳۱ - کسی که با سگ کوی تو آشنا نبود
کسی که با سگ کوی تو آشنا نبود
باو مصاحبت عاشقان روا نبود
بمیکده بگدائی هر آنکه چهره نسود
اگر چه خود جم عهد است پادشا نبود
مکن خلاف محبت که در طریقت عشق
بکیش اهل محبت جز این خطا نبود
حکایت از تو و بدعهدیت نخواهم کرد
که حسن را بجز این کار اقتضا نبود
اگر تو دام نهی یا کمند بر چینی
که هیچ صید زقیدت بتارها نبود
بغیر نرگس مستت بپارس فتنه نماند
بغیر آن قد و بالا دگر بلا نبود
از غیر گرچه محبت بود که عین جفاست
زدوست گرچه ستم میرسد جفا نبود
بکوی میکده جویند میکشان اکسیر
زشیخ شهر کسی چشم بر عطا نبود
گدای تو بود آشفته یا علی دریاب
فکندنش بدر این و آن روا نبود
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۳۶ - شعاع آن مه نو چون بطرف بام میافتد
شعاع آن مه نو چون بطرف بام میافتد
بپابوسش زبام چرخ ماه تام میافتد
بتی درد که بر رخساره اش کعبه بود طایف
زرونق از صفایش کعبه اسلام میافتد
کشد می زیر خرقه شیخ شهر و پاکدامان شد
نخورده می اگر عاشق بود بدنام میافتد
چه تدبیر است جز تسلیم او را ای هواداران
گذار مرغ زیرک چون بسوی دام میافتد
بزن زآن آتش پخته که در جام و سبو داری
گذارت گر بسوی زاهدان خام میافتد
بشام هر خم زلف تو شعرائی مجاور شد
اگر شعرا گذارش وقتی اندر شام میافتد
بغیر از خاطر دلبر نجوید کام دل عاشق
بلی هر جا هوس پیشه بود خودکام میافتد
چرا صوفی نهاده سر بپای جام در مجلس
اگر نه پرتو ساقی چو می در جام میافتد
نگویم کز غم عشقت سرا پا همچو نی سوزم
و گر بنویسم آتش در نی اقلام میافتد
بنازم آن بت سیمین که چون در کعبه میآید
زبام کعبه بر تعظیم او اصنام میافتد
الا ای شاهد غیبی علی ای نور لاریبی
چو آشفته گدائی لایق انعام میافتد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۷۲ - گرفت پرده زرخسار شاهد منظور
گرفت پرده زرخسار شاهد منظور
که آفتاب نیارد که باز پوشد نور
و ان یکاد بر آن چهره زد رقم خطت
که باد چشم بدان از جمال خوبان دور
تو را که خار غم گل رخی بپای دل است
خروش بلبل شوریده داریش معذور
به نیمه شب چو در آئی ببزم منتظران
بصبح وصل مبدل کنی شب دیجور
بپیش غمزه سحار و زلف جادویت
بود کرامت موسی چو آیت مسحور
مراست لؤلؤ منظوم بر زبان قلم
تو را بدرج عقیق است لؤلؤ منثور
بکیش عاشقی آشفته نیست مستوری
که هیچ مست ندیدیم در جهان مستور
بپارس لشکر فتنه بسی بود انبوه
مگر زغیب بیارند رأیت منصور
لوای شاهد غیبی ولی و حجت حق
که حب اوست بدلها چنانکه دل بصدور
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۸۴ - حلاوتی که چشیدم از آن دهان امروز
حلاوتی که چشیدم از آن دهان امروز
شکرفشان سزدم گر بود زبان امروز
گذشت تلخی شبهای هجر مژده بیار
که یافت طعم شکر دل از آن دهان امروز
اگر چه کام روا پادشه زسلطنست
ببوسه شد دل من از تو کامران امروز
نمانده است غزالی که صید تیر تو نیست
برای کیست بزه کرده ای کمان امروز
بتر بت شهدا رانده ای زنار سمند
بخاک من که رسیدی بکش عنان امروز
گشوده باز در بیت حزن را یعقوب
زمصر میرسد البته کاروان امروز
بشب نرفته ای ای دل بکوی یار از بیم
شتاب کن که بخوابست پاسبان امروز
زسرو ناز مزن باغبان تو لاف و مناز
که سرو ماست ببازار و کو روان امروز
سزد که پرچم حسن تو بر فلک بندند
که زلف تست بخورشید سایبان امروز
نمیروم سوی ظلمات بهر آب بقا
که یافتم چو خضر عمر جاودان امروز
تو را مکان بدل خویش داد آشفته
مگر که نیست مکانت به لامکان امروز
تو شیر حقی و من مدح خوان تو زکرم
مرا سپار تو بر صاحب الزمان امروز
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۹۰ - بساز مطرب مجلس نوای شورانگیز
بساز مطرب مجلس نوای شورانگیز
که تا بری زرهم زآن اصول رنگ آمیز
بیار آتش سیاله ساقی مستان
بسوز خرمن تقوی و حاصل پرهیز
بنای دهر زعشق است و عشق زآدم خاست
بیا بتجربه طرحی زخاک آدم ریز
غلام همت آن کشته ام که همچو خضر
مدام زنده بود آبشار خنجر تیز
زدم بعجز بحبل المتین عشق تو چنگ
که نیستم بجز این روز حشر دست آویز
بروز معرکه گر جوشنت زمهر علیست
اگر جهان همه لشکر شود بیا مگریز
بگوی مدحت حیدر که با گران باری
تو رستگار برآئی بروز رستاخیز
میان آینه و دیده شد غبار حجاب
علیست آینه تو گرد از میان برخیز
عبادتت ندهد سود بی ولای علی
بیاد او برو آشفته چون روی بحجیز
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۹۷ - در آبحلقه مستان زننگ و نام مترس
در آبحلقه مستان زننگ و نام مترس
حریص دانه خالی زبند دام مترس
اگر بمصر محبت غلام عشق شدی
هزار یوسف مصرت شود غلام مترس
اگر بود بخرابات صد هزار خطر
چو خضر ساقی دور است از این پیام مترس
گر آفتاب جمالش بصبح میتابد
بسوز شمع زسر تا قدم تمام مترس
اگر چه محتسب اندر کمین مستانست
چو عکس ساقی دورت فتد بجام مترس
زمهر و قهر علی گو مگو زجنت و نار
بیاد طلعت مویش زصبح و شام مترس
وصی خاص نبی مرتضی است باده بیار
بگیر مذهب خاص وز گفت عام مترس
زشکرین لبش آشفته بوسی ار دهدت
گشای روزه بحلوا و از صیام مترس
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۱۲ - گرم چو جامه بگیری شبی تو در بر خویش
گرم چو جامه بگیری شبی تو در بر خویش
چو شمع صبح بپایت فدا کنم سر خویش
گرت شکی است در اخلاص عاشق صادق
ببین در آینه یعنی برأی انور خویش
به کیقباد و جمم افتخارهاست بسی
اگر مرا بشماری زخیل چاکر خویش
گمان مبر که روی از برابرم هرگز
گرم برانی دایم تو از برابر خویش
ملامتم نکنی شاید از نظربازی
اگر در آینه بینی بماه منظر خویش
شبی که خاتم لعلت مرا بدست افتد
بملک جم ندهم کلبه محقر خویش
بغیر شاهد معنی نگنجدم در دل
چه صورتست که من کرده ام مصور خویش
بجز بیاد حق آشفته زیستن غلطست
بغیر یاد علی ره مده بخاطر خویش