تعداد ۹۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۶۳ - در باغ چو بالایت سروی نتوان دیدن
در باغ چو بالایت سروی نتوان دیدن
صد سرو فدا باداه هنگام خرامیدن
ای نور الهی را از روی شما عکسی
ما آینه صانع خواهیم پرستیدن
صبح از هوس رویت رفتم به گلستان ها
باشد که کنم خود را مشغول به گل چیدن
گل ها چو مرا دیدند فریاد بر آوردند
کان گل که تو میخواهی اینجا نتوان دیدن
چون ابر همی گریم بر غنچهٔ خندان لب
تا از شکرت دیدم شیرینی خندیدن
فرهاد اگر دیدی آن چهره شیرین را
از دست شدی دستش در سنگ تراشیدن
در چشم منی نتوان خار مژه برهم زد
ترسم که گلت یا بد زحمت ز خراشیدن
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۹۰ - ترسا بچه یی ناگه بر کف می گلناری
ترسا بچه یی ناگه بر کف می گلناری
از صومعه باز آمد سرمست به عیاری
بنشست چو عیتاران آن مونس غمخواران
از پسته خندان کرد آغاز شکر باری
افتاد ز عشق او در صومعه غوغایی
جستند ز سا لوسی پیران همه بیزاری
از دیدهٔ پیر ما شد اشک روان حالی
چون دید مریدان را از عشق بدان زاری
بگشاد زبان کای زین این بی ادبی تا چند
از روی چنین پیری خود شرم نمیداری
ترسا بچه گفت او را من گر چه ز می مستم
ای پیر تو نیز آخر مست می پنداری
من مستم و آگاهم از مستی خود باری
مستی تو و میلافی از عالم هشیاری
ای پیر ازین مستی هشیار شوی حالی
گر نوش کنی جامی زین بادهٔ گلناری
پیر از سخن کودک زد چاک گریبان را
برخاست غرامت را افتاده به صد خواری
می بستد و خندان شد بروی همه آسان شد
اندر صف رندان شد مشهور به میخواری
دردا که چنین پیری دردی کش طفلی شد
از گفته ترسایی برگشت ز دین داری
هر بیدل بی معنی این رمز کجا داند
مگشای همام این سیر گر صاحب اسراری
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۹۲ - معذورم اگر ورزم سودای چنین یاری
معذورم اگر ورزم سودای چنین یاری
ای چشم ملامتگر بنگر به رخش باری
خامی که بدین صورت در کار نمی آید
او را نتوان گفتن جز صورت دیواری
گرد شکرت گردم کز وی مگسی رانم
انصاف نمی دانم شیرینتر ازین کاری
در عهد لبت شاید کز بهر شکر آید
از مصر بدین جانب هر روز خریداری
زان روز همی ترسم کز خانه برون آیی
صد فتنه پدید آید بر هر سر بازاری
چشم تو همی ریزد خون دل ما لیکن
در شهر نمی گردد از بیم تو عیتاری
در کوی تو یک ساعت از شب نتوان خفتن
کز هر طرفی آید فریاد گرفتاری
زین عاشق سرگردان از کبر مگردان سر
کز کالبد خاکی جان را نبود عاری
یک عشوه شیرین است امید همام از تو
چون یار خودت خوانم یک بار بگو آری
همام تبریزی : مفردات
شماره ۳۵ - نانش نه و خلق او را در هر دو جهان مهمان
نانش نه و خلق او را در هر دو جهان مهمان
ای دوست چنین باشد ایثار جوانمردان
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۴ - ساقی قدحی در ده، از خود بستان ما را
ساقی قدحی در ده، از خود بستان ما را
مستانه بگو رمزی، بگشای معمّا را
ظلمتکدهٔ عاشق، زان چهره منوّر کن
تا چند به روز آرم تاریکی شبها را
از غنچهٔ لب بگشای، با مرده دلان حرفی
یک ره به دم احیاکن اعجاز مسیحا را
خورشید نهان گردد، در دود کباب دل
از رخ چو برافشانی، آن زلف سمن سا را
پنهان ز نظر گیری، از شیخ و برهمن دل
در پرده چو بنمایی، آن حسن دلارا را
گفتی غم ما خواهی، دل بند و ز جان بگسل
اینک دل و جان بستان، بیعانهٔ سودا را
در ساغر هشیاران، این نشئه نمی گنجد
حیرت زدگان دانند، آن عارض زیبا را
چون سایه به خاک افتد، تب لرزه بر اندامش
گر سرو چمن بیند، آن قامت رعنا را
جایی که به رقص آید، طور از ارنی گفتن
مستان لقا دانند، بیهوشی موسا را
از خود چو نظر بندی، دلدار نماید رو
بیدار دلان دانند، فیض شب اسرا را
ای قاضی اگر خواهی، گردد ز تو حق راضی
روآتش می در زن، این دفتر فتوا را
تا خود نکند فانی، صوفی نشود صافی
اثبات به خود کردم، از نفی خود الّا را
شد عین همه عالم، آن دلبر پنهانی
فرقی نتوان کردن،از اسم مسمّا را
خواهم که نفرسایی، جان از غم هجرانم
اغفرلی و ارحمنی نادیتُکَ غفّا را
با مغبچگان بستی، پیوند حزین آخر
تا در سر می کردی، سجّادهٔ تقوا را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۱۵ - گلرنگ اگر خواهی، این چهره زرین را
گلرنگ اگر خواهی، این چهره زرین را
امروز دو بالا کن، پیمانه دوشین را
آویخته دل هر دم در زلف تو با تاری
بیمار همی خواهد، گرداندن بالین را
بی باکتر از تیغت، مژگان بلای تو
خون ریز چه آموزی، این رخنه گر دین را؟
از تیرگی عالم، تیره نشود عارف
زنگار نمی باشد، آیینه حق بین را
چون گرد بیفشاند، از دامن آزادی
شوریدگی مغزم، بوی گل و نسرین را
سازد کف خون خود در عشق حلال او
شاخ گل اگر بیند، آن دست نگارین را
با عارف رومی شد، هم نغمه حزین کلکم
ای ساقی جان پر کن، آن ساغر نوشین را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۲۱ - شوری به سر افتاده، رسوای محبت را
شوری به سر افتاده، رسوای محبت را
ساکن نتوان کردن، غوغای محبت را
هنگامهٔ محشر را، برهم زند از مستی
آن دم که به حشر آرند، شیدای محبّت را
درد دل عاشق را عیسی نکند چاره
درمان ندهد سودی، سودای محبت را
گردی ز نمکدان لعل لب او باشد
شوری که به جوش آرد، دریای محبّت را
از نام چه اندیشد، از ننگ چه پرهیزد
پروای جهان نبود، رسوای محبت را
از همّت سرمستان، بردار حزین خضری
تنها نتوان رفتن، صحرای محبت را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۵۱ - شوریده دلی دارم، دیوانه چنین باید
شوریده دلی دارم، دیوانه چنین باید
کز خون نشود خالی، پیمانه چنین باید
عمری ست که می گردم، برگرد سر شمعی
می سوزم و می سازم، پروانه چنین باید
خوب است جفا امّا، با من تو ز حد بردی
باید دلی آزردن، امّا نه چنین باید
خون از مژه می بارم، ای ابر تماشاکن
چشمی که شود گریان، مستانه چنین باید
من دانم و دل کز تو، در عشق چها دیدم
جانم به فدایت باد، جانانه چنین باید
غلتیده دلم در خون پیش صف مژگانی
گرکشته شوی باری، مردانه چنین باید
شوری ست حزین با توکز زمزمه ات امشب
در دیده نمک دارم، افسانه چنین باید
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۹۹ - دلم در خم زلف او سودای دگر دارد
دلم در خم زلف او سودای دگر دارد
با سلسله دیوانه غوغای دگر دارد
با جذبهٔ مشتاقی، باشد دو جهان گامی
در دامن دل عاشق، صحرای دگر دارد
صحرای طلب دارد، در هر قدمی طوری
هر سنگ دربن وادی موسای دگر دارد
گر عشق نهان بازد با خود عجبی نبود
در پردهٔ دل مجنون، لیلای دگر دارد
افلاک نگهبان عشق تو نمی باشد
این بادهٔ زورآور مینای دگر دارد
در مجلس ما یک کس هشیار نمی گردد
در جام مگر ساقی صهبای دگر دارد؟
پیداست حزین ما از دلق می آلودش
کاین رند خراباتی، تقوای دگر دارد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۳۶ - دل در شکن زلفت، صبح طربی دارد
دل در شکن زلفت، صبح طربی دارد
مهتاب بناگوشت فرخنده شبی دارد
در عربده می باشد چون ترک تقاضایی
مژگان تو پنداری از ما طلبی دارد
در میکده خاکم را پیمانه کنی یا رب
شاید دل حسرت کش لب را به لبی دارد
ای دل نشوی غافل از فیض بناگوشش
در پرده سواد خط صبح عجبی دارد
افسانه کند خوابش آشوب قیامت را
دل بیهده در کویش شور و شغبی دارد
بی رنج نشد حاصل، نه کفر نه ایمانم
از بتکده تا کعبه هر جا ادبی دارد
بگشای حزین چشمی کان مهر جهان آرا
در محمل هر ذرّه لیلی نسبی دارد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۴۰ - مطرب ره مستی زد هشیار نباید شد
مطرب ره مستی زد هشیار نباید شد
افسانه چو خوش باشد بیدار نباید شد
چون کوه تراشیدم بر فرق زنم تیشه
درکارگه صورت بیکار نباید شد
اندام درشتان را درکار بود سوهان
انگاره چو بد بینی هموار نباید شد
گر حق نتوانی شد یکباره مشو باطل
چون سبحه نگردیدی زنار نباید شد
بیکار خمش باشد از یاوه درا بهتر
کردار چو نتوانی گفتار نباید شد
از عجز و تن آسایی از دوش کسی باری
برداشت چو نتوانی خود بار نباید شد
سر مستی دولت را سخت است خمار آخر
زین ساغر مردافکن، سرشار نباید شد
با آبله نگذارد یک عقده ی نگشوده
در راه وفا کمتر از خار نباید شد
از میکده تا کعبه از کعبه به میخانه
آسان نتوان رفتن، دشوار نباید شد
موزون نیی و داری دعوای سخن سنجی
نا سخته عیاری تو، معیار نباید شد
آسایش منزل را دنباله روی دارد
چون راه نمی دانی، سالار نباید شد
ترسم به اجل میرد بی غمزهٔ او زاهد
قربانگه عشق است این، مردار نباید شد
چون مهر نیفزودی ای ناله مرنجانش
بی درد، میان ما دیوار نباید شد
گل می شنود خندان نالیدن بلبل را
از زاری ما جانان بیزار نباید شد
می گویم و می گریم، می گریم و می گویم
بی یار نباید شد، بی یار نباید شد
از هجر چو می ترسی باید نشوی عاشق
از مرگ هراسانی، بیمار نباید شد
از یاد حزین ندهی، مصراع سنایی را
از یار به هر زخمی، افگار نباید شد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۴۴ - داریم به کف زلفی، محشر به کمین اندر
داریم به کف زلفی، محشر به کمین اندر
در هر شکن است آن را صد نافهٔ چین اندر
از سر چو قدم کردم در راه سرکویش
دوزخ به یسار افتاد، جنت به یمین اندر
پیمانهٔ لعلش را کوثر ز سیه مستان
میخانه چشمش را، صد کعبه دین اندر
بتخانهٔ مویش را صد باخته دین بنده
آتشگه رویش را صد شعله جبین اندر
ناخن مزن ای غیرت بر سینهٔ پرداغم
حسرتکده ها دارم، هر گوشه دفین اندر
بلیس شود خیره، آدم چو رخ افروزد
حیرتکده ها داری در یک کف طین اندر
آزاده روی سر کن بنیوش حزین از ما
عیسی به فلک بر شد، قارون به زمین اندر
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۳۴ - ای دوست به هر منزل، همخانه تو را یابم
ای دوست به هر منزل، همخانه تو را یابم
در کشور جان و دل، جانانه تو را یابم
در دیدهٔ بیداران، در جلوه تو را بینم
در حلقه هشیاران، مستانه تو را یابم
خود باده و خود جامی، خود رند می آشامی
میخانه تو را دانم، پیمانه تو را یابم
چندان که زنم غوطه چون موج به هر دریا
در سینه هر قطره دردانه تو را یابم
در دیر و حرم جز تو دیّار نمی باشد
در کعبه تو را بینم، در خانه تو را یابم
در چشم حزین دایم، بی پرده تو پیدایی
ای چشم و چراغ دل پروانه تو را یابم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۷۲ - لعل تو مسیحا شد، بیمار چرا باشم؟
لعل تو مسیحا شد، بیمار چرا باشم؟
با نرگس مست تو هشیار چرا باشم؟
من کافر زنّاری، زلف تو به دلداری
سر رشته به دستم داد بیکار چرا باشم؟
آمیخته شمع وگل با بلبل و پروانه
تنها من دیوانه بی یار چرا باشم؟
مستانه خرامیدی، مستی ره هوشم زد
در خواب تو را دیدم، بیدار چرا باشم؟
عشق آمد و خونم ریخت، سرسبز نگردم چون؟
غم مرهم دلها شد افگار چرا باشم؟
زد جان حزین من، چون جام نگاهت را
تقوی به چه کار آید، هشیار چرا باشم؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۱۰ - دوشین چو شفق بودم، خون جگر آلوده
دوشین چو شفق بودم، خون جگر آلوده
کان ماه به شهر آمد، گرد سفر آلوده
از خیل تماشایی، گردش حشری پویان
آیینهٔ رخسارش، نور نظر آلوده
گرد خط مشکینش، چون کحل سلیمانی
خال لب نوشینش، مور شکر آلوده
گلرنگ ز تاب می، رخسار سمن فامش
وز رشح گلاب خوی، دامان و بر آلوده
در خون غم آشامان، دامن چوگل آغشته
وز صاف می لعلی، یاقوت تر آلوده
در نافهٔ هر جعدش، چین و ختنی پنهان
در غالیهٔ گیسو، سر تا کمر آلوده
بودم ز تب هجران، افتاده به راه او
داغم جگر افشرده، اشکم شرر آلوده
افراشت به بالینم، شمشاد خرامان را
ناگه ز دلم سر زد آهی اثر آلوده
بنشست وگرفت آن مه، از مهر در آغوشم
چون نقش قدم بودم، خاک گذر آلوده
از اشک فرو شستم، اندام غبار آگین
کز من نشود ناگه، آن دوش و برآلوده
دید از شب هجر خود، چون گریه ی تلخم را
بگشود به دلداری، لعل شکر آلوده
گفتا که نظر بگشا، بر زلف و بناگوشم
گر زانکه ندیدستی، شام سحر آلوده
از شکر جفای ما، کام ار نکنی شیرین
از شکوه مکن باری، لب را دگر آلوده
گفتم که غمین مپسند امروز حزینت را
فرداست که از خونش دیوار و در آلوده
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۳۳ - من رند خراباتم،سر مست و خراب اولی
من رند خراباتم،سر مست و خراب اولی
وین عقل نصیحت گر، مغلوب شراب اولی
در خرقه نمی گنجم، با سبحه نمی سازم
ایام بهار آمد، ساقی می ناب اولی
بی عشق چه فیض آخر، از عمر توان بردن
هر جاکه دلی باشد، زان طره به تاب اولی
از برق جلال آمد، گلگونه جمالش را
نظارهٔ حسن او، در عین عتاب اولی
رندان قلندروش، از بزم برون رفتند
محفل چو شود خالی، خاموشی و خواب اولی
تا عمر بود بستان، از ساقی ما جامی
فرصت چو رود از دست، ای دوست شتاب اولی
این دل که حزین دارد، از خیل وفاکیشان
از آتش عشق او، در سینه کباب اولی
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۹۸ - گر سینه شود سینا، بی تاب و توانستی
گر سینه شود سینا، بی تاب و توانستی
تاب من و آن جلوه، مهتاب و کتانستی
آسان به قد و عارض، عاشق ندهد دل را
آنی ست نکویان را، دل داده ازآنستی
آن ماه فلک پیما، بنمود شبی سیما
چون اختر از آن شبها، چشمم نگرانستی
نگذاشت مرا حسرت، با هجر و وصال او
اکنون من مجنون را، نه این و نه آنستی
حیرت من بی سامان، از مایهٔ دل دارم
در خاک هم از چشمم، خونابه روانستی
از مرگ نیندیشم، جان گر به تو پیوندد
پیری چه زیان دارد گر عشق جوانستی؟
لطف تو همی باید، تا هجر کران گیرد
از خود شده ام امّا، دوری به میانستی
جم رفت و فریدون هم، زین کاخ دو در بیرون
این کلبه که می بینی، میراث کیانستی
با عارف رومی شد، هم نغمه حزین ، کلکم
این پرده که می سنجم، زان جان جهانستی
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۸۷ - آشفته چو من نبود، سنبل به گلستانها
آشفته چو من نبود، سنبل به گلستانها
شوریده سرم دارند، این طرّه پریشانها
شرح غم دل گوید، پروانه به خاموشی
بلبل به چمن سنجد، این پرده به دستانها
شور لب محبوبان، افزود ز عشق من
حق نمکی دارد، داغم به نمکدانها
لیلی کدهٔ دل را، گر راه نکردی گم
بیهوده نمی گشتی، مجنون به بیابانها
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۷۳ - ساقی قدحی پر کن مطرب به دفی کف زن
ساقی قدحی پر کن مطرب به دفی کف زن
در پیش سپاه غم با خیل طرب صف زن
تا چند ز غم گردن در سلسله ها داری
چنگی پی آزادی بر سلسله دف زن
تا در خم گردونی زین راز نه ای آگه
جهدی بکن و سنگی بر این خم اجوف زن
با این خر لنگ ای دل این راه نگردد طی
یا پای به دامن کش یا بانگ به رفرف زن
در طی طریق ای دل خوش نیست گرانباری
در منزل یک روزه خرگاه مخفف زن
این خرقه تقوا را بفروش و مجرد شو
با ما بخرابات آی جامی دو سه غرقف زن
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۸۲ - ای سلسله زلفت سرمایۀ رسوایی
ای سلسله زلفت سرمایۀ رسوایی
باز آی که رسوا کرد ما را دل شیدایی
بی سلسلۀ زلفت دانی که چها کردست
تاریک شب هجران با این سر سودایی
ای سرو سهی قامت وقت است که از بستان
بخرامی و بنمایی بر سرو دلارایی
با کوکب بخت خود تا روز همی جنگم
بی مِهر رخت هر شب در گوشۀ تنهایی
بر طلعت خویش از زلف گر پرده همی پوشی
باید که بپوشی چشم از چشم تماشایی
رخسارۀ رنگینت خونخواره نمی خواهد
خون دل ما تا چند از دیده بپالایی
هرگز دل مجنونم آرام نمیگیرد
تا از خَم زلفینت یک سلسله نگشایی