تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۸۵ - تنها نه تنگنای دلم شد خراب خط
تنها نه تنگنای دلم شد خراب خط
عالم بهم برآمده از بیحساب خط
در چشم دید سرخی آن لعل نکته سنج
شنجرف سر سخن بود اندر کتاب خط
زآن روی شعله ناک چو مویی بر آتش است
بر عارضش مشاهده کن پیچ و تاب خط
نگذشته اول آنکه بطومار زلف تار
روشن نکرده است سواد کتاب خط
در چشم عاشقان ز بناگوش و پشت لب
پیداست در کتاب رخش فصل و باب خط
افتد بدام دل چو ز زنجیر شد رها
گه داغ زلف یارم و گاهی کباب خط
جویا به روز ابر خوش آینده است می
سرمست باش شد چو رخش در نقاب خط
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۸۶ - هرگز نیامده است و نیاید ز ما غلط
هرگز نیامده است و نیاید ز ما غلط
ما و گله ز خوی تو کذب، افترا، غلط
وصف لطافت تو همین بس که می کند
با بوی گل غبار رهت را صبا غلط
بایست جاد دل به تو جان داد و آرمید
کردند بیدلان تو در ابتدا غلط
اجزای کین و جور تو پا تا به سر صحیح
اوراق مهر و لطف تو سر تا بپا غلط
فرسنگها به یک قدم از ره فتاده دور
بنهاده در طریق وفا هر که پا غلط
جویا هر آنچه در حق ما گفته است غیر
واهی، دروغ بیهده، پا در هوا، غلط
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۸۸ - غیر از دلم که بی تو در او گشته داغ جمع
غیر از دلم که بی تو در او گشته داغ جمع
در کلبه ای که دیده هزاران چراغ جمع؟
آن را که به باد هوا و هوس نداد
از دستبرد تفرقه باشد دماغ جمع
از یاد شمع روی تو در پردهٔ دلم
فانوس وارگشته فروغ چراغ جمع
زآن چشم و عارض و خط مشکین دلم شکفت
یا گشته نرگس و گل و سنبل به باغ جمع
زاید هزار فتنه ازو تا به صبحدم
گردد شبی به دختر رزگر ایاغ جمع
در بند عشق، طالب آسودگی مباش
دلبستگی عجب که شود با فراغ جمع
جویا بیا که فصل گل و لاله می رود
هستند دوستان همه در باغ و راغ جمع
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۹۲ - گر نیست آفتاب برین در کمین برف
گر نیست آفتاب برین در کمین برف
ریزد عرق ز واهمه چون از جبین برف
فرش است نور صبح بروی بساط خاک
یا این مکان بفیض رسید از مکین برف
فردا ز تیغ مهر مسخر شود زمین
امروز اگرچه هست بزیر نگین برف
در برف می زنند ز بس دست و پا شدند
هندوستانیان مگس انگبین برف
گلهای عیش از بت سرخ و سفید چین
بنگر ز عکس باده رخ آتشین برف
از سیر برف بسکه دلم آب می خورد
جویا قسم خورم بسر نازنین برف
باشم چرا به گوشهٔ کشمیر اسیر برف
زین پس گرفته است دل از سردسیر برف
گر نیم قطره می بچکانند بر لبش
بر روی آفتاب کند حمله شیر برف
شد پخته نان روزی ابنای روزگار
چون یافت مایه روی زمین از خمیر برف
حاصل قبول کرد زمیندار کوه و دشت
دست فلک فکند به رویش چو تیر برف
جز فیض نوبهار پس از فصل برف نیست
دارد بشارت گل و سنبل بشیر برف
جویا به هر کجا که نشینی وطن مکن
این وعظ مانده است به یادم ز پیر برف
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۰۵ - حسن صدا از آن دهن غنچه فام تنگ
حسن صدا از آن دهن غنچه فام تنگ
چون معنی لطیف بود در کلام تنگ
گل گل نموده عارضش از حلقه های زلف
چون جلوهٔ ستاره به هنگام شام ننگ
پیوسته باشدم به قفا چشم انتظار
سوزن صفت از آن سپرم ره به گام تنگ
چون با دل اهتزاز گشاید اسیر چرخ
یارب کسی مباد گرفتارم دام تنگ
شد رخنه رخنه سینه ام از یاد ابروش
جویا به تیغ تیز شکافد نیام تنگ
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۰۶ - باشد کسی که سر خوی او ز جام دل
باشد کسی که سر خوی او ز جام دل
دایم به رنگ غنچه بخندد به کام دل
کی دلنشین شود اگر از دل سخن نخاست
گوش دل آمده شنوای کلام دل
از خصم خانگی به خدا می برم پناه
بر صفحهٔ وجود نماناد نام دل
قفل درون خانه گشادن نمی توان
یارب کسی مباد گرفتار دام دل
حال دل ابتر است بخر سوز درد عشق
سر رشته ایست آه برای نظام دل
هرگز به من ز نار دو چشمت نگشت چار
نشنیدی از زبان نگاهم پیام دل
از خود برآو خلوت دل را سراغ گیر!‏
کز خویش رم نکرده نگردید رام دل
جویا نرفت لذت عشقم زکام جان
باشد مرا ز چاشنی غم قوام دل
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۱۰ - از فیض عشق دید بسی فتح باب دل
از فیض عشق دید بسی فتح باب دل
دریای رحمت است چو گردید آب دل
پیکان دل شکار کمان ابروی مرا
زنجیر ساز آمده از پیچ و تاب دل
چشمم ز جوش اشک شود بحر موج خیز
در سینه دور ازو چو کند اضطراب دل
هر لاله اش شمیم کباب جگر دهد
جایی که خون فشان گذرد چون سحاب دل
از فیض اشک هر مژه ام چو نرگ گلیست
تا خورده از طرات حسن تو آب دل
در چار موجه کشتی تن از عناصر است
دارد عبث ملاحظه از انقلاب دل
پاشند در خمار شراب نگاه او
جویا ز بخت شور نمک بر کباب دل
کسی است در طلبت حکمران کشور دل
که از گداز نفس ریخت می به ساغر دل
در آب گوهر مقصود می شوی غواص
اگر به بازوی همت شدی شناور دل
سراغ خلوت دلدار یافتم در خویش
زدم ز داغ تمنا چو حلقه بر در دل
رسد به ساحل مقصود زورق سعیش
تنی که یافت ز طوفان عشق لنگر دل
به غیر آتش عشقی به سینه ام جویا
بسان ماهی بی آب شد سمندر دل
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۱۱ - از نور بندگیست فروغ جبین دل
از نور بندگیست فروغ جبین دل
جز «عبده» چه نقش سزد بر نگین دل
گام مراد یافته از حاصل دو کون
پاشید آنکه تخم وفا در زمین دل
دارد ز بس لطافت اندام چون خیال
آید ز راه دیده و گردد مکین دل
تا شد حریم خاص تو دارم ز بس عزیز
سوگند می خورم به سر نازنین دل
دارد عداوتی که زبانیست رنگ مهر
اندیشه مند باش ز بیداد کین دل
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۱۸ - هرگز نبوده غیر توام آرزوی دل
هرگز نبوده غیر توام آرزوی دل
یارب تهی مباد ازین می سبوی دل
جز غنچه ای که می شکفد از نسیم صبح
از کس ندیده ایم درین باغ روی دل
تا خنجر ترا لب زخم دل مکید
آمد مرا ز فیض تو آبی به جوی دل
تا با خودی ز حضرت دل دور مانده ای
از خود برون خرام پی جستجوی دل
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۲۵ - با شیخ خانقاه می ناب می زنم
با شیخ خانقاه می ناب می زنم
ساغر بطاق ابروی محراب می زنم
در دیده ام خیال تو هر دم بصورتیست
هر لحظه نقش تازه ای بر آب می زنم
رسوائیم ز یاد بناگوش او فزود
می در حجاب چادر مهتاب می زنم
دستم به کار سینه نیامد اگر ز ضعف
مشت از تپیدن دل مهتاب می زنم
زاهد تو و صلاح و عبور از پل صراط
من رند می پرستم و بر آب می زنم
جویا ز گریه ای که عطا شد بدیده ام
صد طعنه بر روانی سیلاب می زنم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۲۹ - ما را بود ز خون جگر لاله رنگ چشم
ما را بود ز خون جگر لاله رنگ چشم
بادا ترا ز باده بهار فرنگ چشم
مانند زخم دوخته نگشود بر رخم
ترسیده بسکه زان بت مژگان خدنگ چشم
گردیده در غم تو به تاراج گریه رفت
سویت ز چاک سینه گشایم چو زنگ چشم
در راه انتظار تو بدخو نشسته ام
سر تا بپا ز شوق شدم چون پلنگ چشم
جویا به یاد نوگل رنگین کرشمه ام
ریزد ز اشک رنگ بهار فرنگ چشم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۴۹ - فصل بهار اسیر گل و سرو و سوسنم
فصل بهار اسیر گل و سرو و سوسنم
در دام خود کشیده چو طاؤس گلشنم
داغ جنون گلی است که چون بر سرش زدم
مانند شمع ریشه دوانید در تنم
بیخود فتاده ام چو در آیینه شخص عکس
اما همیشه پشت به دیوار آهنم
گاه نظارهٔ تو ز مژگان بهم زدن
هر دم بر آتش جگر تشنه دامنم
کی تندباد حادثه بی جا کند مرا
از فیض صبر نام خدا، کوه آهنم
هر ناله ام شکافت جگر گاه شیر را
جویا ز جوش عشق می مرد افکنم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۵۶ - بی او ز خون ناب دماغی چو تر کنیم
بی او ز خون ناب دماغی چو تر کنیم
دل را کباب اخگر لخت کنیم
چین الم به ابروی موج هوا فتد
طومار شکوه ات گر از آه سحر کنیم
ساقی مروتی که من و دل ز خویشتن
دستی به دست هم بدهیم و سفر کنیم
هر نشتری که آن مژه در دیده بشکند
از دیده برگرفته بکار جگر کنیم
آن بلبلیم ما که به شوق تو غنچه وار
رنگین میان بیضه ز خون بال و پر کنیم
دل را به یاد شوخی مژگان، شب فراق
تا صبحگاه تکیه گه نیشتر کنیم
جویا مآل کردهٔ ما را زما مپرس
تخمی نکشته ایم که فکر ثمر کنیم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۵۸ - صد شکر کز غم چو تویی زار و خسته ام
صد شکر کز غم چو تویی زار و خسته ام
از پهلوی رخ تو چو زلفت شکسته ام
بر دیده ام خرام که در رهگذار تو
فرش است شیشه پارهٔ رنگ شکسته ام
چون غنچه های لالهٔ نشکفته در چمن
گلهای داغ در غم او دسته بسته ام
شوخی من ملایم طبع خلایق است
بر صفحهٔ زمانه چو اشعار جسته ام
چون غنچه ای که سرزند از شاخ نازکی
دل را به تار زلف سیاه تو بسته ام
سیلاب حادثات کی از جا برد مرا
در چارموج تفرقه جویا نشسته ام
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۶۰ - بشکفت، شد نشانهٔ آن تیر اگر دلم
بشکفت، شد نشانهٔ آن تیر اگر دلم
خندید، گشت زخمی شمشیر اگر دلم
دارد سر شکار و چه سازم برون جهد
از صیدگاه ناشده نخجیر اگر دلم
ز آب و هوای گلشن حیرت عجب مدار
نالد به سوز بلبل تصویر اگر دلم
از یک خدنگ نیم کش او بخون طپد
بوده است دور ازو دو سر تیر اگر دلم
در دهر شور صبح قیامت فتد، کند
شرح غم فراق تو تقریر اگر دلم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۶۷ - دست هوس زنعمت دنیا کشیده ام
دست هوس زنعمت دنیا کشیده ام
چون طفل غنچه خونه دل خود مکیده ام
چندان نهان به زیر غبار غمم که گرد
بر بام و در نشسته ز رنگ پریده ام
مستغنی از لباس بود دوش همتم
آن جامه ام بس است که از خود بریده ام
یک گوش کر شدم چو صدف پای تا بسر
از خلق ناشنیدنی از بس شنیده ام
دست مرا جدا زگریبان مکن خیال!‏
چون گل یکیست پنجه و جیب دریده ام
غافل مشو ز من که جگر گوشهٔ دلم
جویا سرشک از سر مژگان چکیده ام
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۷۳ - افروخت تا ز باده عذار سمن برم
افروخت تا ز باده عذار سمن برم
حسنش می دو آتشه ریزد به ساغرم
چشمم ز فیض آتش دل گشت گریه خیز
دریا به جوش آمده از تاب گوهرم
از دستبرد جرأت من غافل است خصم
دندان فشرده بر دم خنجر چو جوهرم
بس عقدهٔ محال گشودم ز جستجو
در موج خیز آب گهر تا شناورم
جویا قدم برون ننهم از ره رضا
در موج خیز بحر حوادث چو لنگرم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۸۳ - اصلا بمی شکایتی از غم نکرده ایم
اصلا بمی شکایتی از غم نکرده ایم
هرگز ز زخم شکوه به مرهم نکرده ایم
ما در مصاف همدم شمشیر جرأتیم
بازوی عجز پیش کسی خم نکرده ایم
پیوسته تلخ کام نشاط است امید ما
ما لب چشمی ز چاشنی غم نکرده ایم
تنها ز دل بخون تمنا طپیده ایم
بیگانه را به راز تو محرم نکرده ایم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۸۵ - رفتی و بی تو باده کشیدن نسازدم
رفتی و بی تو باده کشیدن نسازدم
چون غنچهٔ حباب شکفتن نسازدم
از اضطراب، عقدهٔ دل سخت تر شود
ای وای چون کنم که طپیدن نسازدم
بوی بهار، بیش کند سوز عشق را
در کوچه باغ زلف دویدن نسازدم
سرپنجهٔ مرا به گریان خصومت است
چون دشت غیر شقهٔ دامن نسازدم
پرورده است عشق دلم را به اشک و آه
آب و هوای وادی ایمن نسازدم
جویا بس است آب حیات آبرو مرا
منت ز یار و دوست چو دشمن نسازدم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۹۰ - ای من خراب طورک رندانه تان شوم
ای من خراب طورک رندانه تان شوم
من خاک راه جلوهٔ مستانه تان شوم
ای ماه طلعتان مگر آیینه دیده اید
من واله نگاه اسیرانه تان شوم
آبی بر آتش جگر بیدلان زنید
ای من اسیر گردش پیمانه تان شوم