تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۵۰ - ای خوش آن روز
ای خوش آن روزی که در دل مهر یاری داشتم
سینه ای پرسوز چشم اشکباری داشتم
یادباد آنگه که فارغ بودم از باغ و بهار
درکنار از اشک گلگون لاله زاری داشتم
کور بادا دیده بختم خوش آن روزی که من
دیده بر راه سمند شهسواری داشتم
باز رو گردانی از من چونکه آیم سوی تو
آخر ای پیمان شکن با تو قراری داشتم
شکر گر ناله برون شد از دلم یکبارگی
گر هم از خوف و خطر ،خاطر غباری داشتم
نا امیدم کردی از خود ای خوش آن روزی که من
آرزوی بوس و امّید کناری داشتم
گرکسی پرسد چه می گوئی تو محیی در جواب
گویم آنجا با کسی یک لحظه کاری داشتم
سینه ای پرسوز چشم اشکباری داشتم
یادباد آنگه که فارغ بودم از باغ و بهار
درکنار از اشک گلگون لاله زاری داشتم
کور بادا دیده بختم خوش آن روزی که من
دیده بر راه سمند شهسواری داشتم
باز رو گردانی از من چونکه آیم سوی تو
آخر ای پیمان شکن با تو قراری داشتم
شکر گر ناله برون شد از دلم یکبارگی
گر هم از خوف و خطر ،خاطر غباری داشتم
نا امیدم کردی از خود ای خوش آن روزی که من
آرزوی بوس و امّید کناری داشتم
گرکسی پرسد چه می گوئی تو محیی در جواب
گویم آنجا با کسی یک لحظه کاری داشتم
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۵۴ - حضرت بیچون
بی تماشای جمالت روضه را هامون کنم
حور عین را از درون قصرها بیرون کنم
حور زیبا روی را خواهیم دادن سه طلاق
گرنه رو در نور روی حضرت بیچون کنم
روضه را جلوه مده رضوان که بالله العظیم
من به یک آهش بسوزانم تو را مجنون کنم
آب دارد ای بهشتی کوثر و طوبای تو
من به یکدم کار و بار هر دو را یکسو کنم
گرنه در فردوس باشد دیدن دیدار دوست
زاویه در هاویه بگزیده دیده خون کنم
ایهاالعشّاق اگر معشوق بردارد نقاب
دیده ما در خور او نیست ،آیا چون کنم
محیی با ما دار خود را بی ریاضت تا تو را
چون جنید و شبلی و بایزید و ذوالنّون کنم
حور عین را از درون قصرها بیرون کنم
حور زیبا روی را خواهیم دادن سه طلاق
گرنه رو در نور روی حضرت بیچون کنم
روضه را جلوه مده رضوان که بالله العظیم
من به یک آهش بسوزانم تو را مجنون کنم
آب دارد ای بهشتی کوثر و طوبای تو
من به یکدم کار و بار هر دو را یکسو کنم
گرنه در فردوس باشد دیدن دیدار دوست
زاویه در هاویه بگزیده دیده خون کنم
ایهاالعشّاق اگر معشوق بردارد نقاب
دیده ما در خور او نیست ،آیا چون کنم
محیی با ما دار خود را بی ریاضت تا تو را
چون جنید و شبلی و بایزید و ذوالنّون کنم
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۵۹ - نسیم رضوان
چون تمام عمر نیکی کرد با تو آن کریم
از بدی خود چرا ترسی تو آخر ای لئیم
تو یتیمی با تو او هرگز نخواهد کرد قهر
زانکه او خود کرد نهی قهر کردن با یتیم
هرچه میخواهی تو ازوی میدهد بیشک تورا
دست خالی کی رود سائل ز درگاه کریم
حق تعالی قادرست کو همچوموئی از خمیر
خلق عاصی را برآرد از نار جهیم
لطف او بی شک برابر می بود با نیک و بد
راست می ماند بدان سیبی که سازندش دو نیم
آن که رحمن و رحیم است دوست میدارد ترا
پس چه باک از دشمن دیگر ز شیطان رجیم
او به سوی تخت میخواباندت در گور تنگ
میوزاند مر ترا از روضه رضوان نسیم
دربهشت خلد زرّین خشت دادت در بها
پس خرید از تو پشیز قلب دائم ترس و بیم
چون زبان قال گردد در سئوال گور لال
داردت ثابت قدم فی الحال بر عهد قدیم
دوستیها کرد با تو از ازل تا این زمان
درمقام دوستی او نمی باشی مقیم
نعمت بسیار خواهد داد در عمر ابد
تا به نعمت ها کند محیی به جنّات النّعیم
از بدی خود چرا ترسی تو آخر ای لئیم
تو یتیمی با تو او هرگز نخواهد کرد قهر
زانکه او خود کرد نهی قهر کردن با یتیم
هرچه میخواهی تو ازوی میدهد بیشک تورا
دست خالی کی رود سائل ز درگاه کریم
حق تعالی قادرست کو همچوموئی از خمیر
خلق عاصی را برآرد از نار جهیم
لطف او بی شک برابر می بود با نیک و بد
راست می ماند بدان سیبی که سازندش دو نیم
آن که رحمن و رحیم است دوست میدارد ترا
پس چه باک از دشمن دیگر ز شیطان رجیم
او به سوی تخت میخواباندت در گور تنگ
میوزاند مر ترا از روضه رضوان نسیم
دربهشت خلد زرّین خشت دادت در بها
پس خرید از تو پشیز قلب دائم ترس و بیم
چون زبان قال گردد در سئوال گور لال
داردت ثابت قدم فی الحال بر عهد قدیم
دوستیها کرد با تو از ازل تا این زمان
درمقام دوستی او نمی باشی مقیم
نعمت بسیار خواهد داد در عمر ابد
تا به نعمت ها کند محیی به جنّات النّعیم
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۶۰ - اندر سایه طوبی
اشک سرخ و روی زرد من گواه است ای کریم
برکمال عشق دیدار تو بالله العظیم
بی هوای تو هوادار تو کی خرّم شود
درهوای غرفه های قصر جنّات النّعیم
آتش عشق تو را ای دوست نتواند نشاند
تا ابد در دل اگر شعله زند نار جحیم
گر بیندازی تو بر دوزخ تجلّی جمال
نیک و بد دارند منّت تا ابد باشد مقیم
گرنبودی وصل تو باشد قرین وصل تو
بعد چندین قرن ،چون زنده شود عظم رمیم
با تو عهدی بسته ام ای دوست در روز ازل
تا ابد خواهیم بودن برهمان عهد قدیم
چار جویِ آب و شهد و شیر و خُمر اندر بهشت
شربت بیمارِ دیدارِ تو نبوَد ای حکیم
آب حوض کوثر اندر سایه طوبی عطش
کِی نشاندی گر نبودی از سر کویت نسیم
برصراط پل اگر دوزخ بود چون نگذرد
بی سروپائی که رفته برصراط مستقیم
دوست اندر گوش عاشق راز گوید روز وصل
نیست اندر خورد گوش هرکس این درّ یتیم
دربرون پرده باشد این همه خوف و رجا
در درون پرده رو کانجا امید است و نه بیم
پای گدایان بر در او شی لله بر زنید
تا شما را بخشد آنچه دارد آن شاه کریم
دولت دیدار حق محیی چو یابی در بهشت
نور آن در طالعِ تو ، باشد از لطف عمیم
برکمال عشق دیدار تو بالله العظیم
بی هوای تو هوادار تو کی خرّم شود
درهوای غرفه های قصر جنّات النّعیم
آتش عشق تو را ای دوست نتواند نشاند
تا ابد در دل اگر شعله زند نار جحیم
گر بیندازی تو بر دوزخ تجلّی جمال
نیک و بد دارند منّت تا ابد باشد مقیم
گرنبودی وصل تو باشد قرین وصل تو
بعد چندین قرن ،چون زنده شود عظم رمیم
با تو عهدی بسته ام ای دوست در روز ازل
تا ابد خواهیم بودن برهمان عهد قدیم
چار جویِ آب و شهد و شیر و خُمر اندر بهشت
شربت بیمارِ دیدارِ تو نبوَد ای حکیم
آب حوض کوثر اندر سایه طوبی عطش
کِی نشاندی گر نبودی از سر کویت نسیم
برصراط پل اگر دوزخ بود چون نگذرد
بی سروپائی که رفته برصراط مستقیم
دوست اندر گوش عاشق راز گوید روز وصل
نیست اندر خورد گوش هرکس این درّ یتیم
دربرون پرده باشد این همه خوف و رجا
در درون پرده رو کانجا امید است و نه بیم
پای گدایان بر در او شی لله بر زنید
تا شما را بخشد آنچه دارد آن شاه کریم
دولت دیدار حق محیی چو یابی در بهشت
نور آن در طالعِ تو ، باشد از لطف عمیم
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۶۲ - قلندرخانه عشق
ما به جنّت از برای کاردیگر می رویم
نه تفرّج کردن طوبی و کوثر می رویم
مقصد ما حسن یوسف باش اندر شهر مصر
ما در مصر از برای قند وشکّر می رویم
اندر آن خلوت که در وی ره نیابد جبرئیل
بی سروپا ما به پیش دوست اکثر می رویم
میگریزند زاهدان خشک از تردامنی
ما بر خورشید خود با دامن تر می رویم
پارسا گوید بکوی ما بیا شو نام نیک
ما در آن کوچه خدا داناست کمتر می رویم
ما ز دنیا کو قلندر خانه عشق خداست
سوی عقبی عاشق و مست و قلندر می رویم
شیخ ما عشق است ما پی در پی او تا ابد
بی عصا و خرقه و کجکول و لنگر می رویم
زَهره ما را مبر از قهرها با نیکوئی
ما اگر نیکیم و گر بد هم بدان در می رویم
برکفن ما را تو ای غسّال بوی خوش مسا
ما به گور از بهر آن دلبر،معطّر می رویم
دولت دیدار می خواهیم در جنّات عدن
ما نه آنجا از برای زیور و زر می رویم
محیی ما را همچو کوه افسرده میبینی ولی
ما به سر چون ابر خوش بی پا و بی سر می رویم
نه تفرّج کردن طوبی و کوثر می رویم
مقصد ما حسن یوسف باش اندر شهر مصر
ما در مصر از برای قند وشکّر می رویم
اندر آن خلوت که در وی ره نیابد جبرئیل
بی سروپا ما به پیش دوست اکثر می رویم
میگریزند زاهدان خشک از تردامنی
ما بر خورشید خود با دامن تر می رویم
پارسا گوید بکوی ما بیا شو نام نیک
ما در آن کوچه خدا داناست کمتر می رویم
ما ز دنیا کو قلندر خانه عشق خداست
سوی عقبی عاشق و مست و قلندر می رویم
شیخ ما عشق است ما پی در پی او تا ابد
بی عصا و خرقه و کجکول و لنگر می رویم
زَهره ما را مبر از قهرها با نیکوئی
ما اگر نیکیم و گر بد هم بدان در می رویم
برکفن ما را تو ای غسّال بوی خوش مسا
ما به گور از بهر آن دلبر،معطّر می رویم
دولت دیدار می خواهیم در جنّات عدن
ما نه آنجا از برای زیور و زر می رویم
محیی ما را همچو کوه افسرده میبینی ولی
ما به سر چون ابر خوش بی پا و بی سر می رویم
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۶۳ - محی دل افگار
کاسه سر شد سفال و دیده گریان همان
تن به کویت خاک گشته ناله و افغان همان
دل نماند ز آتشی جان شیرینم هنوز
جامه جان چاک گشته اشک در دامان همان
آب شد در چشمه سنگ و سنگ شد در کوه آب
خوی عاشق همچنان ، دل سختی خوبان همان
کافر از آتش پرستی رفت و آتش را نشاند
بت پرستیّ من و سوز دل بریان همان
گر ترا نسبت کنم با مهرو مه باشد خطا
چون تو افزونی ز مهرو از مه تابان همان
گل ز بستان رفت و بلبل از فغان خاموش شد
عاشق رویت همان و ناله و افغان همان
دل زجور او خراب و او ز حالش بی خبر
مملکت ویران شد و بیغوری سلطان همان
به نخواهد گشت عالم زانکه گر گریم بسی
بخت من باشد همان بد مهری دوران همان
هر زمانش شربتی دیگر مفرما ای طبیب
چونکه باشد محیی دل افگار را درمان همان
تن به کویت خاک گشته ناله و افغان همان
دل نماند ز آتشی جان شیرینم هنوز
جامه جان چاک گشته اشک در دامان همان
آب شد در چشمه سنگ و سنگ شد در کوه آب
خوی عاشق همچنان ، دل سختی خوبان همان
کافر از آتش پرستی رفت و آتش را نشاند
بت پرستیّ من و سوز دل بریان همان
گر ترا نسبت کنم با مهرو مه باشد خطا
چون تو افزونی ز مهرو از مه تابان همان
گل ز بستان رفت و بلبل از فغان خاموش شد
عاشق رویت همان و ناله و افغان همان
دل زجور او خراب و او ز حالش بی خبر
مملکت ویران شد و بیغوری سلطان همان
به نخواهد گشت عالم زانکه گر گریم بسی
بخت من باشد همان بد مهری دوران همان
هر زمانش شربتی دیگر مفرما ای طبیب
چونکه باشد محیی دل افگار را درمان همان
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۶۴ - ناله های من
من که هستم زنده دور از دلربای خویشتن
گر برفتم می کشد بازم به جای خویشتن
نه مرا در خانه کس راه و نه در مسکنی
می توانم بود یکدم در سرای خویشتن
ای که می نالی ز عشق یار و جور روزگار
سوی من می بین و کن شکر خدای خویشتن
گر ز عشق افزون نبودی در دل پایای من
فکر می کردم به جان گرد هوای خویشتن
تا نهادم بر سر کویت قدم بی اختیار
توتیای دیده سازم خاکپای خویشتن
بس که زاری می کنم بیهوش گردم هر زمان
باز می آیم به هوش از ناله های خویشتن
غیر محیی کو خود از بهر تو خواهد در جهان
هر که می خواهد تو را خواهد برای خویشتن
گر برفتم می کشد بازم به جای خویشتن
نه مرا در خانه کس راه و نه در مسکنی
می توانم بود یکدم در سرای خویشتن
ای که می نالی ز عشق یار و جور روزگار
سوی من می بین و کن شکر خدای خویشتن
گر ز عشق افزون نبودی در دل پایای من
فکر می کردم به جان گرد هوای خویشتن
تا نهادم بر سر کویت قدم بی اختیار
توتیای دیده سازم خاکپای خویشتن
بس که زاری می کنم بیهوش گردم هر زمان
باز می آیم به هوش از ناله های خویشتن
غیر محیی کو خود از بهر تو خواهد در جهان
هر که می خواهد تو را خواهد برای خویشتن
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۶۹ - یار کو؟
افسر شاهی نخواهم خاک پای یارکو
بال گو بشکن هما ، آن سایه دیوار کو
سرو را گیرم که دارد با قد او نسبتی
آن گل رخساره وآن شیوه رفتار کو
ورهمان گیرم که گل بار آرد وجنبد ز باد
آن تبسّم گرد آن شیرین لب و گفتارکو
دیده آهو اگر چه دلفریب آمد ولی
آن کرشمه کردن و آن غمزه خونخوار کو
وصل او دشوار و بی او زندگی دشوارتر
مردن بی زخم هم ننگست و پای دار کو
ای خوش آن عاشق که عشق خویش بشناسد ز یار
وصل و هجر آنجا نگنجد یار کو اغیار کو
جان فدایت ای که آوردی خبر زان تندخو
باز پرسید از رقیبان محیی دل افگار کو
بال گو بشکن هما ، آن سایه دیوار کو
سرو را گیرم که دارد با قد او نسبتی
آن گل رخساره وآن شیوه رفتار کو
ورهمان گیرم که گل بار آرد وجنبد ز باد
آن تبسّم گرد آن شیرین لب و گفتارکو
دیده آهو اگر چه دلفریب آمد ولی
آن کرشمه کردن و آن غمزه خونخوار کو
وصل او دشوار و بی او زندگی دشوارتر
مردن بی زخم هم ننگست و پای دار کو
ای خوش آن عاشق که عشق خویش بشناسد ز یار
وصل و هجر آنجا نگنجد یار کو اغیار کو
جان فدایت ای که آوردی خبر زان تندخو
باز پرسید از رقیبان محیی دل افگار کو
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۷۰ - من که ام!
من کیم رسوای شهروعاشق دیوانه ای
آشنا با هر غمی وز خویشتن بیگانه ای
هم شوم شاد از غمش کو در دلم منزل گرفت
هم شوم غمگین که او جا کرد در ویرانه ای
ترک شهرآشوب من در کشوری منزل نکرد
تا نکرد اوّلش غمش صد رخنه در هر خانه ای
گه گیاه درد روید از دلم گه خار غم
من به حیرت کاین همه گل چون دمد از دانه ای
میخورم خون دل و خود را به مستی می دهم
تا کنم گستاخ پیشش ناله مستانه ای
گفته ای محیی که باشد تا دم از عشقم زند
در طلب فرزانه و در عاشقی فرزانه ای
آشنا با هر غمی وز خویشتن بیگانه ای
هم شوم شاد از غمش کو در دلم منزل گرفت
هم شوم غمگین که او جا کرد در ویرانه ای
ترک شهرآشوب من در کشوری منزل نکرد
تا نکرد اوّلش غمش صد رخنه در هر خانه ای
گه گیاه درد روید از دلم گه خار غم
من به حیرت کاین همه گل چون دمد از دانه ای
میخورم خون دل و خود را به مستی می دهم
تا کنم گستاخ پیشش ناله مستانه ای
گفته ای محیی که باشد تا دم از عشقم زند
در طلب فرزانه و در عاشقی فرزانه ای
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۷۱ - دل پرغم
گر دل غم پرور ما غمگساری داشتی
با بلا خوش بودی و در غم قرار داشتی
نام مجنون در جهان هرگز نبوده این چنین
گرچنان بودی که چون من یادگاری داشتی
هردو عالم را ز یک پرتو سراسر سوختی
آفتاب از آتش من گر شراری داشتی
گل چرا غرق عرق گشتی ز خجلت پیش تو
گر نه آن بودی که از رشک تو خاری داشتی
نسبتی میداشت با من شمع در سوز و گداز
گر دل بریان و چشم اشکباری داشتی
یار محیی گر گشودی رخ میان مردمان
ترک یار خویش کردی هر که یاری داشتی
با بلا خوش بودی و در غم قرار داشتی
نام مجنون در جهان هرگز نبوده این چنین
گرچنان بودی که چون من یادگاری داشتی
هردو عالم را ز یک پرتو سراسر سوختی
آفتاب از آتش من گر شراری داشتی
گل چرا غرق عرق گشتی ز خجلت پیش تو
گر نه آن بودی که از رشک تو خاری داشتی
نسبتی میداشت با من شمع در سوز و گداز
گر دل بریان و چشم اشکباری داشتی
یار محیی گر گشودی رخ میان مردمان
ترک یار خویش کردی هر که یاری داشتی
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۷۴ - بی وفا
بی وفا یارا چنین تا کی جفا کاری کنی
نیست وقت آنکه به یک خنده وفاداری کنی؟
این چه قسمت باشد ای بی رحم انصافی بده
بر من مسکین ستم با دیگران یاری کنی
با وجود مردم دیگر نمی دانم چرا
میل دائم جانب رندان بازاری کنی
وقت آن آمد که دستی بر دل زارم نهی
خون شدازدست تودل تا چند خونخواری کنی
خانه دل گر فرو ریزد ز یاد روی توست
سهل باشد هر عمارت کش تو سرداری کنی
شیون و زاری مکن محیی دگر کان سنگدل
جور افزون می کند هر چند تو زاری کنی
نیست وقت آنکه به یک خنده وفاداری کنی؟
این چه قسمت باشد ای بی رحم انصافی بده
بر من مسکین ستم با دیگران یاری کنی
با وجود مردم دیگر نمی دانم چرا
میل دائم جانب رندان بازاری کنی
وقت آن آمد که دستی بر دل زارم نهی
خون شدازدست تودل تا چند خونخواری کنی
خانه دل گر فرو ریزد ز یاد روی توست
سهل باشد هر عمارت کش تو سرداری کنی
شیون و زاری مکن محیی دگر کان سنگدل
جور افزون می کند هر چند تو زاری کنی
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۰۷ - الغیاث از همنشینان خیالآمیزی من
الغیاث از همنشینان خیالآمیزی من
شادی رویِ سحرخیزان شبخونریزِ من
بی دلآرامی که هر دم بر کفم جا مینهد
بیش آرامی نگیرد طبعِ شورانگیزِ من
جانِ شیرین بر دهان میآیدم فرهادوار
مالکِ موت است اگر باورکنی پرویزِ من
هم چو شیرین در هوای خسرو از بس اشتیاق
بر براق آسمان دارد سبق شبدیزِ من
چون همه اسبابِ عیش و کامرانی در وی است
گوشۀ باغ گریزآباد بس تبریزِ من
کس نمیداند نزاری از کجا افتاده است
شور در عالم ز نوکِ خامۀ سرتیزِ من
در عذابِ دوزخم بیدوست میدانم که نیست
جز شبِ هجران به نسبت روزِ رستاخیرِ من
داد خواهم خواست از بیدادِ خوبان روزِ حشر
در قیامت دامنِ یارست دستآویزِ من
شادی رویِ سحرخیزان شبخونریزِ من
بی دلآرامی که هر دم بر کفم جا مینهد
بیش آرامی نگیرد طبعِ شورانگیزِ من
جانِ شیرین بر دهان میآیدم فرهادوار
مالکِ موت است اگر باورکنی پرویزِ من
هم چو شیرین در هوای خسرو از بس اشتیاق
بر براق آسمان دارد سبق شبدیزِ من
چون همه اسبابِ عیش و کامرانی در وی است
گوشۀ باغ گریزآباد بس تبریزِ من
کس نمیداند نزاری از کجا افتاده است
شور در عالم ز نوکِ خامۀ سرتیزِ من
در عذابِ دوزخم بیدوست میدانم که نیست
جز شبِ هجران به نسبت روزِ رستاخیرِ من
داد خواهم خواست از بیدادِ خوبان روزِ حشر
در قیامت دامنِ یارست دستآویزِ من
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۱۶ - الغیاث ای دوستان از درد بی درمان من
الغیاث ای دوستان از درد بی درمان من
خود نمی بخشاید آخر هیچ دل بر جان من
هم عفا الله غم که گر صد مصلحت دارد دمی
نیست غایب هرگز از بیغوله احزان من
عاقلان بر من ملامت می کنند آری ولیک
چون کنم با دل که کمتر می کند فرمان من
مردم آگه نیست از تاویل روز رستخیز
من بگویم چیست آن شب های بی پایان من
دل کبابی بود و اکنون خون شده در دامنم
می چکاند قطره قطره چشم خون افشان من
تن حصیر نفت آلوده ست و آتش در میان
هم سر از جایی برآرد آتش پنهان من
دوست میدارم که را آن را کز اول بسته اند
با شکنج حلقه های زلف او پیمان من
بعد ازین دل در ضلالت می رود یعنی که شد
زلف او استغفرالله العظیم ایمان من
دل به زاری خون شد و جانم به خواری می برد
بر نزاری رحمتی کن آخر ای جانان من
خود نمی بخشاید آخر هیچ دل بر جان من
هم عفا الله غم که گر صد مصلحت دارد دمی
نیست غایب هرگز از بیغوله احزان من
عاقلان بر من ملامت می کنند آری ولیک
چون کنم با دل که کمتر می کند فرمان من
مردم آگه نیست از تاویل روز رستخیز
من بگویم چیست آن شب های بی پایان من
دل کبابی بود و اکنون خون شده در دامنم
می چکاند قطره قطره چشم خون افشان من
تن حصیر نفت آلوده ست و آتش در میان
هم سر از جایی برآرد آتش پنهان من
دوست میدارم که را آن را کز اول بسته اند
با شکنج حلقه های زلف او پیمان من
بعد ازین دل در ضلالت می رود یعنی که شد
زلف او استغفرالله العظیم ایمان من
دل به زاری خون شد و جانم به خواری می برد
بر نزاری رحمتی کن آخر ای جانان من
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۲۷ - چون کنم برگ شکیبایی ندارم بیش ازین
چون کنم برگ شکیبایی ندارم بیش ازین
یار شد در پرده و بر زد مرا بر در چنین
محرم رازی نه و یاری که پیغامی برد
من چنین بی یار محرم چند باشم بیش ازین
آدمم محروم از فردوس بیرون رانده یی
ای اگر خود را ببینم باز در خلدِ برین
دلبرا یک نکته بشنو از من و گر این سخن
راست می گویم بده انصاف این راز حزین
می توانی دست مسکینی گرفتن سر مپیچ
می توانی مهر ورزیدن منه بنیاد کین
چند باشم با فراقت هم رکاب و هم عنان
چند باشم با خیالت هم وثاق و هم نشین
با چو تو جانانه ای نبود عجب انصاف را
گر حسودم در عقب باشد رقیبم در کمین
دل ستان و دلنواز و دل ربای و دلفریب
چون تو معشوقی که دارد در همه روی زمین
کیست تا گوید به صاحب شُنعتِ ناقص وجود
هرزگویی هرزه کاری هرزه لافی هرزه چین
همچو مجنونی دگر در مسکرات الوجدِ نجد
گر ندید ستی بیا مسکین نزاری را ببین
یار شد در پرده و بر زد مرا بر در چنین
محرم رازی نه و یاری که پیغامی برد
من چنین بی یار محرم چند باشم بیش ازین
آدمم محروم از فردوس بیرون رانده یی
ای اگر خود را ببینم باز در خلدِ برین
دلبرا یک نکته بشنو از من و گر این سخن
راست می گویم بده انصاف این راز حزین
می توانی دست مسکینی گرفتن سر مپیچ
می توانی مهر ورزیدن منه بنیاد کین
چند باشم با فراقت هم رکاب و هم عنان
چند باشم با خیالت هم وثاق و هم نشین
با چو تو جانانه ای نبود عجب انصاف را
گر حسودم در عقب باشد رقیبم در کمین
دل ستان و دلنواز و دل ربای و دلفریب
چون تو معشوقی که دارد در همه روی زمین
کیست تا گوید به صاحب شُنعتِ ناقص وجود
هرزگویی هرزه کاری هرزه لافی هرزه چین
همچو مجنونی دگر در مسکرات الوجدِ نجد
گر ندید ستی بیا مسکین نزاری را ببین
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۲۸ - ایّها الخمّار مخموریم و رنجور و حزین
ایّها الخمّار مخموریم و رنجور و حزین
کی روا باشد بگو بگذاشتن ما را چنین
ما غریبانیم و افتاده به سر وقت شما
با غریبان اهل معنی بهترک باشند ازین
رسم و آیینی دگر باشد به هر جای دگر
پیش ما روشن کنید آیین و رسم این زمین
قابض خم خانه رهبان است یا رضوان خلد
دافع غم آب انگورست یا ماءِ معین
پیش ما باری بود ماءِمعین آب عنب
نزد ما باری بود خم خانه فردوس برین
من مرید شیخ دهقانم که پیر می کده ست
آفرین بر رنج پرور دست دهقان آفرین
مردِ دهقان را یکی درده بود فردا جزا
از کلام الله نخوانده ستی جزاأ المحسنین
راست گویم کز کدامین طایفه شاکرترم
دوست دارم میهمان تازه روی خوش نشین
تنگ دل با خوش نشین چون زهر باشد با عسل
خوش نشین در حلقه صاحب دلان باشد نگین
حالیا باری شراب و شاهد این جا حاصل است
نسیه بگذاریم تا موعود شیر و انگبین
داد از می بستدیم و کفر و دین در باختیم
در مقامر خانه ی توحید با روح الامین
ما به قلاشی و رندی در جهان افسانه ایم
کرده ایم از دیرگه با مفلسان عهدی چنین
کو جوان مردی که گوید محتسب را کای فضول
ترک ما گیر و مکن بر خویشتن تهمت یقین
می خوری تنها می و تشنیع بر ما می زنی
آینه بردار پیش روی و عیبِ خود ببین
چون به دل در غارت و تاراج مال مردمی
فرض کن کز خاک طاعت بر نمی داری جبین
بر نزاری تا به کی تزویر خواهی بست و زور
عاقبت هم بر تو عزرائیل بگشاید کمین
کی روا باشد بگو بگذاشتن ما را چنین
ما غریبانیم و افتاده به سر وقت شما
با غریبان اهل معنی بهترک باشند ازین
رسم و آیینی دگر باشد به هر جای دگر
پیش ما روشن کنید آیین و رسم این زمین
قابض خم خانه رهبان است یا رضوان خلد
دافع غم آب انگورست یا ماءِ معین
پیش ما باری بود ماءِمعین آب عنب
نزد ما باری بود خم خانه فردوس برین
من مرید شیخ دهقانم که پیر می کده ست
آفرین بر رنج پرور دست دهقان آفرین
مردِ دهقان را یکی درده بود فردا جزا
از کلام الله نخوانده ستی جزاأ المحسنین
راست گویم کز کدامین طایفه شاکرترم
دوست دارم میهمان تازه روی خوش نشین
تنگ دل با خوش نشین چون زهر باشد با عسل
خوش نشین در حلقه صاحب دلان باشد نگین
حالیا باری شراب و شاهد این جا حاصل است
نسیه بگذاریم تا موعود شیر و انگبین
داد از می بستدیم و کفر و دین در باختیم
در مقامر خانه ی توحید با روح الامین
ما به قلاشی و رندی در جهان افسانه ایم
کرده ایم از دیرگه با مفلسان عهدی چنین
کو جوان مردی که گوید محتسب را کای فضول
ترک ما گیر و مکن بر خویشتن تهمت یقین
می خوری تنها می و تشنیع بر ما می زنی
آینه بردار پیش روی و عیبِ خود ببین
چون به دل در غارت و تاراج مال مردمی
فرض کن کز خاک طاعت بر نمی داری جبین
بر نزاری تا به کی تزویر خواهی بست و زور
عاقبت هم بر تو عزرائیل بگشاید کمین
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۳۶ - ای که از مکرِ عدو بر خویش میپیچی چنین
ای که از مکرِ عدو بر خویش میپیچی چنین
نصِّ قرآن گوش کن والله خیرالماکرین
تا شوی از مکرِ دشمن ایمن از خود دور باش
هیچ دیگر نیست إلّا او جز او چیزی مبین
از سرِ سر بایدت اول قدم برخاستن
تا توانی بود با کرّوبیان خلوتنشین
شاید ار تضمین کنم بیتی موافق از حکیم
«کز ملک بر همّت او آفرین باد آفرین»
بگذرد از سدرۀ اعلا به قدر و مرتبت
«هر که را ملکِ قناعت شد مسلّم بر زمین»
مرد تا در تحتِ فرمانِ دلِ ناقص بود
کی تواند زد به هم بر خیر و شرّ و کفر و دین
رو به خود چیزی مدان چیزی مبین یکباره شو
محوِ مطلق تا شود علمالیقین عینالیقین
گر به تسلیم و رضا از خویش بیرون آمدی
اینک ای فرزند هین بر شو به فردوسِ برین
ور برون کردی ز سر سودایِ خمر و آز و حرص
اینک ای بابا بیا بستان ز ما ماءِ معین
اعتماد ار میکنی بر فضلِ مولا کن که نیست
چون توکّل در جهان حصن حصین سدّ متین
از میانِ حلقۀ مردان چو حلقه بر دری
تا تو باشی چارسو در بند زر همچون نگین
مسکرات الوجد میخوان تا نزاری گویدت
چیست خلد و کوثر و شیر و شراب و انگبین
نصِّ قرآن گوش کن والله خیرالماکرین
تا شوی از مکرِ دشمن ایمن از خود دور باش
هیچ دیگر نیست إلّا او جز او چیزی مبین
از سرِ سر بایدت اول قدم برخاستن
تا توانی بود با کرّوبیان خلوتنشین
شاید ار تضمین کنم بیتی موافق از حکیم
«کز ملک بر همّت او آفرین باد آفرین»
بگذرد از سدرۀ اعلا به قدر و مرتبت
«هر که را ملکِ قناعت شد مسلّم بر زمین»
مرد تا در تحتِ فرمانِ دلِ ناقص بود
کی تواند زد به هم بر خیر و شرّ و کفر و دین
رو به خود چیزی مدان چیزی مبین یکباره شو
محوِ مطلق تا شود علمالیقین عینالیقین
گر به تسلیم و رضا از خویش بیرون آمدی
اینک ای فرزند هین بر شو به فردوسِ برین
ور برون کردی ز سر سودایِ خمر و آز و حرص
اینک ای بابا بیا بستان ز ما ماءِ معین
اعتماد ار میکنی بر فضلِ مولا کن که نیست
چون توکّل در جهان حصن حصین سدّ متین
از میانِ حلقۀ مردان چو حلقه بر دری
تا تو باشی چارسو در بند زر همچون نگین
مسکرات الوجد میخوان تا نزاری گویدت
چیست خلد و کوثر و شیر و شراب و انگبین
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۴۲ - دلبرا در آرزویِ رویِ شهر آرایِ تو
دلبرا در آرزویِ رویِ شهر آرایِ تو
عمر من بگذشت و من نگذشتم از سودایِ تو
گر مرا آن دست رس باشد که بادِ صبح را
دامنت بگرفتمی افتادمی در پایِ تو
بر گذرگاهِ تو میخواهم که در خاکم نهند
تا مگر بر خاکم افتد سایۀ بالای تو
بیش ازین طاقت نمیآرم بکن درمانِ من
زانک خونم میخورد هجرانِ دردافزایِ تو
مرحمت کن در هلاکِ جانِ من چندین مکوش
گر فراق این است حاجت نیست استیلایِ تو
جز تو را ره نیست در خلوت سرایِ جانِ من
خود محال است این که بنشیند کسی بر جایِ تو
از خیالت پرس اگرچه بر تو خود پوشیده نیست
تا به فرصت عرضه دارد حالِ من بر رأیِ تو
غرق شد در بحرِ عشقت چون نزاری صد هزار
خود نزاری چیست کمتر قطره از دریایِ تو
عمر من بگذشت و من نگذشتم از سودایِ تو
گر مرا آن دست رس باشد که بادِ صبح را
دامنت بگرفتمی افتادمی در پایِ تو
بر گذرگاهِ تو میخواهم که در خاکم نهند
تا مگر بر خاکم افتد سایۀ بالای تو
بیش ازین طاقت نمیآرم بکن درمانِ من
زانک خونم میخورد هجرانِ دردافزایِ تو
مرحمت کن در هلاکِ جانِ من چندین مکوش
گر فراق این است حاجت نیست استیلایِ تو
جز تو را ره نیست در خلوت سرایِ جانِ من
خود محال است این که بنشیند کسی بر جایِ تو
از خیالت پرس اگرچه بر تو خود پوشیده نیست
تا به فرصت عرضه دارد حالِ من بر رأیِ تو
غرق شد در بحرِ عشقت چون نزاری صد هزار
خود نزاری چیست کمتر قطره از دریایِ تو
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۶۶ - ای به دعوی خویشتن را مرد معنی ساخته
ای به دعوی خویشتن را مرد معنی ساخته
وآن گه از دعوی و معنی ذره ای نشناخته
لاف مردی از تو کی زیبد چو وقت امتحان
هستی از تر دامنی دامن گریبان ساخته
این قدر دانی مگر کاندر حقیقت جغد را
نیست ممکن طوق معنی داشتن چون فاخته
سر فرازی می کنی آری ببین در کوی عشق
گردکان را سر به شمشیر ادب انداخته
پست شو در پای عشق ار عشق بازی می کنی
از تکبر تا به کی داری کلاه افراخته
عشق چون پروانه باید باختن بازی مکن
تا به بازی عشق بازی عشق نبود باخته
آن گهی با عشق پردازی که از خود بگذری
چون بپردازی وجود از خویش نا پرداخته
کی توانی بود آخر بر خر لنگ وجود
چون نزاری اسب همت بر دو عالم تاخته
وآن گه از دعوی و معنی ذره ای نشناخته
لاف مردی از تو کی زیبد چو وقت امتحان
هستی از تر دامنی دامن گریبان ساخته
این قدر دانی مگر کاندر حقیقت جغد را
نیست ممکن طوق معنی داشتن چون فاخته
سر فرازی می کنی آری ببین در کوی عشق
گردکان را سر به شمشیر ادب انداخته
پست شو در پای عشق ار عشق بازی می کنی
از تکبر تا به کی داری کلاه افراخته
عشق چون پروانه باید باختن بازی مکن
تا به بازی عشق بازی عشق نبود باخته
آن گهی با عشق پردازی که از خود بگذری
چون بپردازی وجود از خویش نا پرداخته
کی توانی بود آخر بر خر لنگ وجود
چون نزاری اسب همت بر دو عالم تاخته
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۶۷ - ای مرا در آتش هجران سراپا سوخته
ای مرا در آتش هجران سراپا سوخته
بعد ازین چیزی نماند از من بتا ناسوخته
بیش از این پروای کار خود ندارم چون کنم
هستم از تشویش چون پروانه پروا سوخته
بر جمال شمع رویت در شبستان فراق
مرغ جانم بال و پر پروانه آسا سوخته
شد دلم مایل به روی آتش گلرنگ تو
زان که باشد قابل آتش در اصلا سوخته
در مقام صبر و کوره ی امتحان وقت حساب
مطلقاً مِن ذلکُم شد غرقه منها سوخته
چند سوزد برق عالم سوز عشقت جان من
طاقت آتش نمی آرد خصوصا سوخته
هر چه شرح آتش سودای عشقت می دهم
در سرش بی حد از آن آتش قلم را سوخته
در قلم گیرد چو آتش دوده ی سودای من
لا جرم خاصیتی دارد قلم با سوخته
روز و شب در موکب عشق تو بر سر می¬برم
جانب کلکم نگه دارد همانا سوخته
هر که بیند دفتر سودای من گوید عجب
مشک دارد در ورق ها یا جگر یا سوخته
درس مالیخولیا می گیرم از سر چون شده ست
روزن سقف دماغ از دود سودا سوخته
برق آهم چون به بالا بگذرد گر بنگری
شعله های آتشین بینی شررها سوخته
درد عشق و جور یار و داغ هجر و سوز دل
چون روا دارد نزاری را به صد جا سوخته
هم چو مجنون با خیال روی لیلی ساخته
هم چو وامق در فراق روی عذرا سوخته
برق را سوی سیاهی میل باشد زآن قبل
بر دلم زد ناگهان تا شد به عذرا سوخته
بعد ازین چیزی نماند از من بتا ناسوخته
بیش از این پروای کار خود ندارم چون کنم
هستم از تشویش چون پروانه پروا سوخته
بر جمال شمع رویت در شبستان فراق
مرغ جانم بال و پر پروانه آسا سوخته
شد دلم مایل به روی آتش گلرنگ تو
زان که باشد قابل آتش در اصلا سوخته
در مقام صبر و کوره ی امتحان وقت حساب
مطلقاً مِن ذلکُم شد غرقه منها سوخته
چند سوزد برق عالم سوز عشقت جان من
طاقت آتش نمی آرد خصوصا سوخته
هر چه شرح آتش سودای عشقت می دهم
در سرش بی حد از آن آتش قلم را سوخته
در قلم گیرد چو آتش دوده ی سودای من
لا جرم خاصیتی دارد قلم با سوخته
روز و شب در موکب عشق تو بر سر می¬برم
جانب کلکم نگه دارد همانا سوخته
هر که بیند دفتر سودای من گوید عجب
مشک دارد در ورق ها یا جگر یا سوخته
درس مالیخولیا می گیرم از سر چون شده ست
روزن سقف دماغ از دود سودا سوخته
برق آهم چون به بالا بگذرد گر بنگری
شعله های آتشین بینی شررها سوخته
درد عشق و جور یار و داغ هجر و سوز دل
چون روا دارد نزاری را به صد جا سوخته
هم چو مجنون با خیال روی لیلی ساخته
هم چو وامق در فراق روی عذرا سوخته
برق را سوی سیاهی میل باشد زآن قبل
بر دلم زد ناگهان تا شد به عذرا سوخته
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۶۹ - این منم خود را چنین در دست غم بگذاشته
این منم خود را چنین در دست غم بگذاشته
پای مال محنت و جور و ستم بگذاشته
دل به غربت داده و آرام جان در انتظار
عهد او بشکسته و شرط قدم بگذاشته
قصه دردی از او هر شب صبا آرد به من
حرف پنهان کرده و نقش قلم بگذاشته
دیده باشی نیک بختان ریاضت دیده را
از پی اسلام تعظیم صنم بگذاشته
گر صنم آن است من خواهم پرستش کردنش
ملت و اسلام را بینی به هم بگذاشته
هر زمان جانی دگر بخشد رقیبان را حبیب
از وجود خویش ما را در عدم بگذاشته
عشق را فرمود تا بنمود قلب ما به خلق
عقل را حیران چو سکه بردرم بگذاشته
لشکر سودا به غوغا بر سد ما تاخته
در میان خلق ما را چون علم بگذاشته
این نه شرط دوستی باشد که دل بازش دهد
چون نزاری هم دمی را در ندم بگذاشته
پای مال محنت و جور و ستم بگذاشته
دل به غربت داده و آرام جان در انتظار
عهد او بشکسته و شرط قدم بگذاشته
قصه دردی از او هر شب صبا آرد به من
حرف پنهان کرده و نقش قلم بگذاشته
دیده باشی نیک بختان ریاضت دیده را
از پی اسلام تعظیم صنم بگذاشته
گر صنم آن است من خواهم پرستش کردنش
ملت و اسلام را بینی به هم بگذاشته
هر زمان جانی دگر بخشد رقیبان را حبیب
از وجود خویش ما را در عدم بگذاشته
عشق را فرمود تا بنمود قلب ما به خلق
عقل را حیران چو سکه بردرم بگذاشته
لشکر سودا به غوغا بر سد ما تاخته
در میان خلق ما را چون علم بگذاشته
این نه شرط دوستی باشد که دل بازش دهد
چون نزاری هم دمی را در ندم بگذاشته