تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۰۷ - چو حسن پرده گشا از پی نظاره شود
چو حسن پرده گشا از پی نظاره شود
ظهور صورت شیرین ز سنگ خاره شود
ز گریه هر نفس ای آفتاب بی تو مرا
چو صبح، چاک گریبان پر از ستاره شود
مرا به حلقه ی زنار، ننگ او افکند
که تار سبحه ی زاهد هزار پاره شود!
ز بس که در پی هر کار من پشیمانی ست
تمام عمر مرا صرف استخاره شود
درین محیط، سلیم از خطر کناره مکن
که همچو موج خطر از تو برکناره شود
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۱۱ - بهار رفته ز بس دلپذیر می آید
بهار رفته ز بس دلپذیر می آید
ز بیضه مرغ چمن در صفیر می آید
نسیم شاخ شکوفه پیاله نوشان را
چو تحفه ای ست که از سوی پیر می آید
ز بس که بیخته آید نسیم ابر بهار
گمان بری که مگر از حریر می آید
نشاط سیل زند شانه از دم ماهی
به زلف موج که عید غدیر می آید
قدح به خم زن و زود ای حریف بر سرکش
که می ز شیشه به پیمانه دیر می آید
شراب خوردن آن طفل، تهمت پاک است
هنوز از شکرش بوی شیر می آید
ز بس به باغ، سلیم از ملال دلگیرم
به چشم، شاخ گلم همچو تیر می آید
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۱۲ - کجاست عشق که آتش فروز آه شود
کجاست عشق که آتش فروز آه شود
مرا به چشمه ی تحقیق، خضر راه شود
هلاک مشرب آنم که پاره ی نمدی
اگر ز خرقه زیاد آیدش، کلاه شود
دهد به خلوت دل وعده ی وصال مرا
هزار حیف، کسی نیست تا گواه شود!
به رنگ اخگر کشمیر، روی خود را چند
کنیم زآتش می سرخ و او سیاه شود
ز خاک بر سر خود ریختن چو چاه کنان
اسیر عشق به هرجا نشست، چاه شود
ز بس رجوع خلایق، سلیم نزدیک است
که راه خانه ی درویش، شاهراه شود
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۲۳ - ز دست رفت دل و در پی شراب افتاد
ز دست رفت دل و در پی شراب افتاد
افغان که مهر سلیمان ز کف در آب افتاد
به وعده کار فتاده ست عاشقان ترا
گذار قافله ی تشنه بر سراب افتاد
گذشت هجر به من، تا وصال او چه کند
چراغ صبحم و کارم به آفتاب افتاد
رخ تو از عرق شرم می برد هوشم
لطیف تر بود آن گل که در گلاب افتاد
سلیم، هند جگرخوار خورد خون مرا
چه روز بود که راهم به این خراب افتاد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۳۳ - نهال ما که چو نی پر ز بند می روید
نهال ما که چو نی پر ز بند می روید
ازو چو غنچه دل مستمند می روید
چنان ز عشق به دل داغ سوختن بردم
که بعد مرگ ز خاکم سپند می روید
ز آرزوی سر زلف او من آن صیدم
که هر کجا که نهم پا، کمند می روید
نصیب من دم آبی نشد ز همت من
چو سبزه ای که ز جای بلند می روید
به هر چمن که گشاید سلیم زخم نهان
ز شاخ، غنچه ی او هرزه خند می روید
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۳۵ - کرشمه ی تو اگر دست از شراب کشد
کرشمه ی تو اگر دست از شراب کشد
ز باده، دست و دهن را سبو به آب کشد
تو چون پیاده روی، شاخ گل عنان گیرد
وگر سوار شوی، ماه نو رکاب شود
به بزم حسن، رخ او کنایه ی خوبی
به ماه گوید و بر گوش آفتاب کشد
خوش آن حریف که همچون حباب می دایم
به باده دامن آلوده را به آب کشد
سلیم رو به خرابات کن ز راه حرم
چه لازم است کسی این همه عذاب کشد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۳۹ - گل از هوای تو در رنگ و بو نمی گنجد
گل از هوای تو در رنگ و بو نمی گنجد
ز شوق لعل تو می در سبو نمی گنجد
چو مو ضعیف شدم در هوای صحبت تو
ولی میان تو و غیر، مو نمی گنجد
در آشنایی دل ها چه باعثی باید
که در میان دو آیینه رو نمی گنجد
فزون ز طاقت منصور بود مستی عشق
شکوه سیل بهاری به جو نمی گنجد
سلیم زحمت بیهوده می کشند احباب
به زخم سینه ی تنگم رفو نمی گنجد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۴۷ - سرشک شوق تو آبی به جوی ما آورد
سرشک شوق تو آبی به جوی ما آورد
غبار کوی تو رنگی به روی ما آورد
جهان سفله اگر داد جرعه‌ی آبی
همان نفس چو می آن را به روی ما آورد
رسید لشکر خط، عاشقان ز جا رفتند
جهان تو را به سر گفتگوی ما آورد
به می فروش بگویید رحم خوش چیزی‌ست
خمار، رعشه به دست سبوی ما آورد
سلیم قطره‌ی آبی نمی‌توان خوردن
چه دست بود که غم بر گلوی ما آورد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۵۴ - به هر چمن که دلم با فغان درون آید
به هر چمن که دلم با فغان درون آید
ز داغ لاله ی او تا به حشر خون آید
به شوق دیدن من سر به کوه و دشت نهد
ز هر دیار که دیوانه ای برون آید
نمی شود به فسون رام با کسی این مار
مرا به دست، سر زلف یار چون آید؟
نظر به جانب گل بی رخ تو نگشایم
به دیده ام چو گل چشم اگر درون آید
به فیض عشق بنازم که آفتاب سلیم
به دیدنم همه صبح از پی شگون آید
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۵۵ - به بزم وصل، دل من ز جا نمی جنبد
به بزم وصل، دل من ز جا نمی جنبد
سرم چو سرو به رقص است و پا نمی جنبد
دعای ما به گلستان که می برد امشب؟
نسیم خفته و باد صبا نمی جنبد
سخن بیار و به تحسین ما معامله کن
سر کسی به جهان، غیر ما نمی جنبد!
چنان به جلوه سبکرو فتاده، نام خدا!
سمند عمر، که بند قبا نمی جنبد
سلیم ز آمدنش دل همین نه مضطرب است
ببین ز رعشه ی شوقم کجا نمی جنبد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۵۷ - به عمر خضر تغافل ز بی نیازی کرد
به عمر خضر تغافل ز بی نیازی کرد
چو شانه هرکه به آن زلف دستبازی کرد
نمی شود به ظرافت کسی حریف او را
توان چگونه به خورشید تیغ بازی کرد؟
درین زمانه که کاری به مدعا نشود
دگر چه کار توان جز زمانه سازی کرد؟
ز سنگ حادثه در هم شکست اندامش
چو شیشه هرکه به ساغر زبان درازی کرد
سلیم، قصه ی محمود و سومنات مخوان
که فتح بتکده ی دل، سلیم غازی کرد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۶۲ - نماند باده و آن تندخو نمی آید
نماند باده و آن تندخو نمی آید
بهار آمد و گل رفت و او نمی آید
خمار همچو منی را شکستن آسان نیست
کجاست خم که ز دست سبو نمی آید
چه سود جلوه ی خوبان، که از حجاب مرا
نظر بر آینه کردن ز رو نمی آید
چو فاخته نکنم یاد ناله ای هرگز
که موج سرمه ز دل تا گلو نمی آید
ز شوخ چشمی گل های این چمن، بلبل
ز بس که تر شده، پرواز ازو نمی آید
سلیم مشکل اگر افتدم گذر به وطن
به سوی چشمه دگر آب جو نمی آید
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۷۴ - سرم چو گوی به میخانه بی درنگ دود
سرم چو گوی به میخانه بی درنگ دود
دلم چو گوهر غلتان به تار چنگ دود
دلیرکرده ی می را ز خصم پروا نیست
چو کبک مست، بط می به روی سنگ دود
ز شرم وعده خلافی به عذر تند مباش
که عیب بیش نمایان شود چو لنگ دود
ز بیم روز و شب است این چنین شتابان عمر
چو آهویی که به دنبال او پلنگ دود
چو رهروی که دود در قفای خضر، سلیم
سفینه ام به محیط از پی نهنگ دود
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۷۷ - چه رنگ ها که ازین سیمتن شکسته شود
چه رنگ ها که ازین سیمتن شکسته شود
چه عهدها که ازین دلشکن شکسته شود
نصیب بود که چون شیشه، توبه را عمری
نگاه دارم و در این چمن شکسته شود
طلسم چرخ که عالم درو گرفتارند
امید هست که در دست من شکسته شود
به کودکی چو پدر دید طالعم را، گفت
چه تیشه ها که ازین کوهکن شکسته شود
ز ذکر توبه خموشم، که این سخن دایم
چو حرف لال، مرا در دهن شکسته شود
سلیم، حرف خزان در چمن بلندمگوی
مباد رنگ گل از این سخن شکسته شود
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۸۵ - چه عیش ها که اسیران به وصل ساز کنند
چه عیش ها که اسیران به وصل ساز کنند
سرشک اگر بگذارد که چشم باز کنند
ز پاکدامنی من به عشق می شاید
که همچو صبح به دامان من نماز کنند
چو دل ز شکوه تهی گشت، عمر افزاید
شود دراز، گره چون ز رشته باز کنند
برهنه ایم، که ننگ است اهل همت را
که دست خود به سوی آستین دراز کند
ز اتحاد، به محشر سلیم نیست عجب
که خاک پیکر محمود را ایاز کنند
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۸۶ - شکفته گل ز بر خار ما همیشه رود
شکفته گل ز بر خار ما همیشه رود
چو موج کوچه دهد سنگ ما که شیشه رود
هنوز دامن اگر بیستون بفشارد
هزار سیل به هرسو ز آب تیشه رود
چو عشق در دلم آمد، هوس کنار گرفت
که شیر شعله چو بیند، برون ز بیشه رود
شراب باعث تسخیر خوبرویان است
به بوی باده ی گلگون، پری به شیشه رود
سلیم، سیر و سفر هم نهایتی دارد
چو آب چشمه کسی تا به کی همیشه رود
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۹۵ - برای طعنه ی ما این همه چه در جوشند
برای طعنه ی ما این همه چه در جوشند
که عاقلان همه دیوانه ی قبا پوشند
نشاط مستی ما را به شب تماشا کن
که روز، باده کشان چون چراغ خاموشند
چمن ز بلبل و قمری به کام صیاد است
زبس که شاخ گل و سرو، دوش بر دوشند
در وصال زن ای دل که همچو خمیازه
بتان هند همه خانه زاد آغوشند
که رفته است ازین خاکدان، نمی دانم
کز آسمان، همه عالم جنازه بر دوشند
اگر غلط نکنم، راحت از جهان رفته ست
وگرنه موی بر اعضا چرا سیه پوشند
سلیم شکوه ازان تندخو خطر دارد
خموش باش که دیوار و در همه گوشند
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۶۰۰ - خروش فتنه ای از روزگار می آید
خروش فتنه ای از روزگار می آید
چو بانگ سیل که از کوهسار می آید
صفای دل طلبی، چشم از جهان بربند
که رخنه ای ست کز اینجا غبار می آید
ز چوب عود بود کشتی فناطلبان
که هرچه غرق شود زان، به کار می آید
جنون ز سبزه ی خط تو در سرم گل کرد
که از خزان تو بوی بهار می آید
گرم به وصل رساند سلیم، نیست عجب
که هرچه گویی ازین روزگار می آید
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۶۰۷ - چو گل به آب روان شد، چو می به تاب آمد
چو گل به آب روان شد، چو می به تاب آمد
چو اشک رفت ز چشم من و چو خواب آمد
چه احتیاج به قاصد نیازمند ترا
که از صریر قلم، نامه را جواب آمد
خیال می کنی از بس فریب و پرکاری
هزار بار به دنیا چو آفتاب آمد
ز بس که خورده دل من فریب تشنه لبی
ز موج شعله به گوشم صدای آب آمد
سلیم می برم امشب به پای خم شمعی
که پیر دیر، شب رفته ام به خواب آمد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۶۱۴ - پیاله چون به من از دست او حواله شود
پیاله چون به من از دست او حواله شود
دهان غنچه پر از آب چون پیاله شود
ز شوق بزم وصال تو همچو موسیقار
نفس چو پیش لب من رسید، ناله شود
هوای داغ جنون در کدام سرکه نبود؟
گمان که داشت که آخر نصیب لاله شود
نصیب نیست بقایی شکفته طبعان را
رسد به عمر طبیعی چو می دوساله شود
ز آب، همچو صدف، کام من پرآبله است
چو جام، آه اگر آتشم حواله شود
ز ناز، دیر کشد ساغری که می گیرد
شراب لاله و گل، کهنه در پیاله شود
سلیم آنچه به یک نکته ما بیان سازیم
اگر به شرح درآرند، صد رساله شود